تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی - من همان «هيچ» هستم !
 

               

 

وقتی همه سر به زانو می‌گریند ، تو نیش‌ات باز است ، رقصان.

وقتی همه با هم‌اند ، در خفقان از تنهائی ، امّا تو تنهائی ، شادان.

وقتی همه می‌جویند ، پول ، کتاب ، فیلم ، فلسفه ، عشق ، دوست ، نام ، ... تو تنها در خمره‌‌ی ِ موبی‌دیک‌ نشسته ‌ای ، بی‌آرزو ، بی ‌نام ، بی ‌یقینی و بی غمی .

تو دیوژنی.

من همان «هيچ» هستم !

ديوژن و ديوژنيسم :

« دیوژن »  فیلسوف شهیر یونانی پيرو فلسفه کلبي بود . و چون کلبي ها معتقد بودند که : « غايت وجود در فضيلت و فضيلت در ترک تمتعات جسماني و روحاني است.»  به همين جهت ديوژن از دنيا و علايق دنيوي اعراض داشت و ثروت و رسوم و آداب اجتماعي را از آن جهت که تماماً اعتباري است به يک سو نهاده بود .

ديوژن با سر و پاي برهنه و موي ژوليده در انظار ظاهر ميشد و در رواق معبد مي خوابيد . غالب ساعات روز را دور از قيل و قال شهر و در زير آسمان کبود آفتاب ميگرفت و در آن سکوت و سکون به تفکر و تعمق مي پرداخت. لباسش يک ردا و مأوايش يک خمره (خم) بود . فقط يک کاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت ، که چون يک روز طفلي را ديد که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشاميد ، در همان زمان کاسه چوبين را به دور انداخت و گفت: « اين هم زيادي است ، ميتوان مانند اين بچه آب خورد . »

بي اعتنايي او به مردم دنيا تا به حدي بود که در روز روشن فانوس به دست ميگرفت و به جستجوي انسان مي پرداخت . چنان که گويند : روزي بر بلندي ايستاده بود و به آواز مي گفت: اي مردمان!

خلقي انبوه بنابر اعتقاد درباره او جمع آمدند . گفت :  «  من مردمان را خواندم ، نه شما را! »

 

مولانا نیز در این چند بیت به او اشاره دارد :

 

دی شیخ  با چراغ همی گشت گرد شهر              کز دیو  و  دد  ملولم و  انسانم  آرزوست 

گفتند   یافت  می ‏نشود    گشته‏ایم    ما             گفت آنكه یافت می ‏نشود  آنم  آرزوست

 

و  ژان ژاک روسو  نیز در این زمینه می گوید :

هشت سال است که در میان مردمان در جستجوی یک انسان بوده ام . اکنون خسته ام و به دنبال هیچ چیز نمی گردم . و فانوسم خاموش شده است . 

 

بي اعتنايي به مردم و  بي ملاحظه سخن گفتن ، موجب شد که ديوژن را از شهر تبعيد کردند . از آن به بعد آغوش طبيعت را بر مصاحبت مردم ترجيح داد و خم نشين شد. در همين دوران تبعيدي بود که کسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن ؛ ديدي همشهريان ترا از شهر بيرون کردند ؟ »  جواب داد : « نه ، چنين است. من آنها را در شهر گذاشتم . »

ديوژن هميشه با زبان طعن و شماتت با مردم برخورد مي کرد ، «  به قدري به مردم طعنه زده و گوشه و کنايه گفته که امروزه  در اصطلاح فرنگيان ديوژنيسم به جاي نيشغولي زدن مصطلح است . »

ميرخواند از ديوژن چنين نقل مي کند: «چون اسکندر را فتح شهري که مولد ديوژن بود ميسر شد به زيارت او رفت. حکيم  را  حقير يافت ، پاي بر وي زد و گفت: « برخيز که شهر تو در دست من مفتوح شد . » جواب داد که : « فتح امصار عادت شهرياران است و لگد زدن کار خران . »

به روايت ديگر:  زماني كه اسکندر ، کورینت (Corinte) زادگاه دیوژن را فتح کرد ، چون شهرت وارستگي ديوژن را شنيد ، با شکوه و دبدبه سلطنتي به ملاقاتش رفت.

ديوژن که در آن موقع دراز کشيده بود و در مقابل تابش اشعه خورشيد خود را گرم مي کرد ، اعتنايي به اسکندر ننموده از جايش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت: « مگر مرا نشناختي که احترام لازم به جاي نياوري ؟ » ديوژن با خونسردي جواب داد : « شناختم ، ولي از آنجا که بنده اي از بندگان من هستي اداي احترام را ضرور ندانستم . »

اسکندر توضيح بيشتر خواست. ديوژن گفت : « تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستي ؛ در حالي که من اين خواهش هاي نفس را بنده و مطيع خود ساختم . »

به قولي ديگر در جواب اسکندر گفت: « تو هر که باشي مقام و منزلت مرا نداري ، مگر جز اين است که تو پادشاه و حاکم مطلق  يونان و مقدونيه هستي؟ »

اسکندر تصديق کرد! ديوژن گفت : « بالاتر از مقام تو چيست؟ »

اسکندر جواب داد : "هيچ" . ديوژن بلافاصله گفت : « من همان هيچ هستم و بنابراين از تو بالاتر و والاترم! »

اسکندر سر به زير افکند و پس از لختي تفکر گفت : «ديوژن ، از من چيزي بخواه و بدان که هر چه بخواهي ميدهم . »

آن فيلسوف وارسته از جهان و جهانيان ، به اسکندر که در آن موقع بين او و آفتاب حايل شده بود ، گوشه چشمي انداخت و گفت: « سايه ات را از سرم کم کن . »  به روايت ديگر گفت : « مي خواهم سايه خود را از سرم کم کني . »

اين جمله به قدري در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بي اختيار فرياد زد: « اگر اسکندر نبودم ، مي خواستم ديوژن باشم . »

باري ، عبارت بالا از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد ، با اين تفاوت که ديوژن ميخواست سايه مردم ، حتي اسکندر مقدوني  از سرش کم شود ، ولي مردم روزگار ، علي الاکثر  به اينگونه سايه ها محتاج اند و کمال مطلوبشان اين است که در زير سايه  ارباب قدرت و ثروت به سر برند .

ديوژن مردي بود که در طول زندگاني دراز خود ، هرگز گوهر آزادي و سبکباري را به جهاني نفروخت و پيش هيچ قدرتي سر فرود نياورد . زر و زن و جاه در چشم او پست مي نمود .

ديوژن پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنيا آمده بود ، آزاد و رها از قيد و بند و عاري از هرگونه تعلق با خوشرويي دنيا را بدرود گفت.

آنها كه بنده حرص و طمع نيستند ، آزاده‌ اند و نان از بازوي خود مي‌خورند . خشم و خواب را بر آنها حكومت نيست و در زندگي ساده‌ شان جز مهر و عشق به خانواده نمي‌يابيد . شايد «ديوژنيست» را بهتر باشد ، اينگونه ترجمه كنيم . و اينگونه روش را ديوژنيسم تعريف كنیم .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 7 |