من يك چارديواري دارم
و همسايه هايي ...
پسر همسايه مدام با صداي بلند با تلفن صحبت مي كند ،
و دختر همسايه با صداي بلند تلويزيون نگاه مي كند ،
و نوه هاي همسايه ، با صداي بلند بازي مي كنند .
در چند قدمي چارديواري ام برجي مي سازند ،
و چند قدم آن طرف تر ، ازدهام و جنجالي ديگر ...
و من در اين شلوغي و هياهو ،
تنها در چارديواري ام ،
به دنبال خود مي گردم ،
كه مدتي است ناپيداست .
انگار ساليان است كه نيست !
مدت ها گذشت تا دوباره در كنج خلوتم (عزلتم) يافتمش ،
و وقتي خود را پيدا كردم ،
خدا را حس كردم ، در درون خود !
و وقتي خدا را حس كردم ،
ديگر خود را فراموش كردم !
و حالا خدا در چارديواري من حضور دارد ،
با من ،
مني كه ديگر «من» نيست !
من يك چارديواري دارم
و اين چارديواري عزلتگاه من است ،
و در آن خدا هست و من ،
و ديگر هيچ .
من در اين چارديواري خود را محبوس كرده ام .
رجاله ها را به اينجا راه نمي دهم .
من يك چارديواري دارم .
من در اينجا با سايه ام صحبت ميكنم .
و با خدايم .
جز اين دو كسي را نمي يابم ،
تا حرف دلم را با او بزنم .
من به دوردست ها نمي نگرم ،
دوردست ها همه پوچ و بيهوده اند .
آينده مرده است .
حال نيز احوالي بهتر از آينده ندارد .
گذشته هم كه تكليفش معلوم است .
من يك چارديواري دارم .
و در اين چارديواري
كه من آن را عزلتگاه خود ناميده ام ،
من هستم و خداي من و سايه ام ،
كه با هم روزگار مي گذرانيم .
با هم سازش خوبي داريم ،
خوبي جمع ما اين است :
هيچكدام نمي توانيم به هم دروغ بگوييم ،
فريب ، ريا ، دورويي و چاپلوسي در اينجا نيست ،
من يك چارديواري دارم ،
و هيچ كس بدان راه نمي يابد ،
رجاله ها را از عزلتگاه خودم دور مي كنم ،
به هر نحوي كه بتوانم .
من يك چارديواري دارم ،
البته جملة بالا را نقض و يا اصلاح مي كنم ،
چون
هر كس كه با من صادق باشد
مي تواند به جمع سه نفرة ما بپيوندد .
اما
تا به حال كسي با من صادق نبود ،
پس تا اطلاع ثانوي
در چارديواري ام ،
من هستم و
خداي من و
سايه ام .
پس
سعي كن با من صادق باشي ،
من يك چارديواري دارم .
هادي ي - 23/6/87


