نامردمي ها
من از نامردمي ها مي گريزم
از اين نامهرباني مي گريزم
هنوزم در هواي خواهش عشق
از اين شهر به آن شهر مي گريزم
خسته و بيزار از اين نامردمي مي كشم با خود غم سردرگمي
آشنايان ، چهرة خود را ز من پوشيده اند
وقت غم ، اين چهره ها بر اشك من خنديده اند
دانه هاي سحر و افسون بر رهم پاشيده اند
دام رنگين ريا در زير پايم چيده اند
خسته و بيزار از اين نامردمي مي كشم با خود غم سردرگمي
روبرو راهي پر از رنج و خطر
راضي ام ، آري به آغاز سفر
مي روم ، آخر تحمل چاره نيست
مي زنم دل را به درياي دگر
خسته و بيزار از اين نامردمي مي كشم با خود غم سردرگمي

