تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

صادق هدايت از نگاه مصطفي فرزانه :             

و                                                                       

معرفي 3 كتاب بسيار مفيد در راه آشنايي با صادق هدايت از  م . فرزانه :

م. فرزانه در ياد نوشته های خود به خوبی به خواننده نشان می دهد که چگونه صادق هدايت از همة سرچشمه های الهام برای سيراب کردن عطش مضمون آثار خود سود می جست .

اين چنين ، خوانندة بوف کور يا به گفتة م. فرزانه خواننده مانيفست هدايت ، در می يابد که صادق هدايت توجه و تعلق خاطر ويژه ای به رسوم و آداب ِ اديان کهن هند و ايرانی داشت . يادگيری زبان پهلوی ، باکره بوگام داسی ، رقاص معبد لينگم ، خاطرة عشق بازی با دختر هندی ، رود گنگ و زنان هند ، مدرس ... .

اگر با دقت در ادبيات « ودا» و « اوستا» به مطالعه بپردازيم :

زبان ودا و اوستا دارای تفاوت های مختصری با يکديگرند . چنانکه می توان آن دو را لهجه های دوگانه ای از زبانی اساسی دانست که ما آن را « زبان هند و ايرانی » می ناميم .

چنانکه از مقايسة « ودا» و « اوستا» با يکديگر بر می آيد ايرانيان و هندوان هنگام توطن در سرزمين مشترک « هند و ايرانی» و پيش از جدايی ، يعنی در آن ايّام که قومی واحد بودند ، پهلوانان مشترکی مانند جم ( در اوستا ) و آبتين ( در ودا ) و امثال اينان داشته اند . در يکی از يسنا ها به نام هَئومَ يشت « Haoma Yasht » برخی از اساطير و پهلوانان مشترک هند و ايرانی در اين يسنا يافته می شود و از روی همين می توان اتحاد و يگانگی دو قوم هندی و ايرانی را در يک روزگار دريافت و به ارتباطی که از حيث بعضی اساطير و عقايد ميان اين دو قوم وجود داشته است پی برد.

هدايت وقتی از حرفة پدر و اجناس ری کُهن می گويد و بندر بنارس ، گرويدن پدر راوی به مذهب لينگم به دليل عشقی که به رقاصه معبد پيدا می کند ، رقابت عموی روای با پدر او بر سر اين عشق و آزمايش سياهچال و مار ناگ و اينکه راوی از خود می پرسد « آيا اين افسانه مربوط به زندگی من نيست؟»  همه نشان دهندة اين توجّه است .

هگل در مورد مذاهب شرقی و به ويژه اديان ودايی و تفاوت آن با اديان غربی می گويد : « متفکران باختری عموماً ميل داشته اند که بر اختلاف و نايکسانی چيزها تأکيد کنند و يکسانی آنها را انکار کنند . از اين رو انديشه های آن ها روشن و دقيق بوده است .

ولی متفکران هندی ، از جمله بنياد گذاران مذاهب ودايی ، ميل به تأکيد ِ يکسانی ها داشته اند .

 از اين رو انديشه هايشان تيره و مبهم و راز آميز است . شرق آمادة پذيرش اين عقيده است که فقط يکسانی حقيقی است و نا يکسانی ها موهومند و اين معنی در آيين هندوان آشکارا بيان شده است که می گويد فقط يگانه وجود دارد و جهان ِ اختلاف و تعدد ، مايا «Maya » به مثابه وهم است.

اما اسطوره شناس و تاريخ نويس فرانسوی ژرژ دومزيل«Georges Dumézil  » در اين باره نظر ديگری ارائه می دهد که با مانيفست هدايت ( به گفتهء م. فرزانه ) خوانايی و همانندی شگفت انگيزی دارد: از قرن ها پيش معنای قربانی ای رومی که جنبه های اسرار آميز دارد و به نام « اسب اکتبر» ناميده می شود ، محل سؤال بوده است . دومزيل برای حل اين معما و اثبات اين که کليد فهم رسم مزبور را بايد در آئين های ودايی اسوامدها « Asvamedha » سراغ کرد ، مهارت دوندگان در مسابقات المپيک را تحليل می کند . دومزيل ادب حماسی هند و مردم قفقاز را با هم قياس و مقابله می کند . و تصوير جادوگر در ادب حماسی هند و ايران و ايرلند را منطبق بر هم می داند.

او کهن ترين ديانت هندو ايرانی را دين ودايی می داند و ايدئولوژی سه کُنش را بر مبنای اين دين و انطباقش با ساير اديان هندو و اروپايی تجزيه و تحليل کرده ، فصل هايی از مهابهارات و قصه های کُهن ايرانی را اندکی ساد وار می داند .

هدايت به گواهی ياد نوشته های م. ف. فرزانه و بنا بر آثارش برای انديشه های پر ابهام کافکا ارج بسيار قايل بود . اعتقاد او به پندار گرايی ، انزواطلبی و ناسازگاری درونی کافکا ، در واقع ريشه در درون پُر آشوب و بيگانه با خود ِ او دارد که هدايت را از شرايط تاريخی- اجتماعی به دُور می افکند و به درون نا خود آگاه ِ خود پرتاب می کند .

برای پرتو افکنی بر تاريکی های نبوغ ِ اغواگر هدايت ، ياد گفته های م. فرزانه ( با وجود خطری که ممکن است اين نوع خاطره گويی ها را از قواعد عينی دور کرده ، داوری ِ تفسير پذير را جانشين واقعيت کند) مشعلی است هرچند لرزان ، که دل اين تاريکی را می شکافد .

يکی از جالب ترين موضوع های مطرح شده در کتاب آشنايی با صادق هدايت بحت در چگونگی نوشتن « پيام کافکا» است که هدايت به عنوان مقدمه بر ترجمة گروه محکومين حسن قائميان نوشته است . صادق هدايت به م. فرزانه که از او انتقاد می کند که چرا در اين مقدمه نظر شخصی خود را واضح تر شرح نداده و بيشتر عقايد فرنگی ها را ترجمه کرده است ، عصبانی می گويد :

« ... من از همان جملة اول نوشته ام که در اين مقدمه بيشتر عقايد نويسندگان و منتقدين اروپايی را معرفی ميکنم . تو اين مطلب را نديده گرفته ای و خوشحالی که رفته ای جملاتی را از روشفور «Rochfort » و مارت روبر «M. Robert » و ماکس برود «M. Brod » گير آورده ای و به رخ من می کشی ... کارت به جايی رسيده که با مداد حاشيه می نويسی تا مرا دست بيندازی ... من لابد حرف های اين موجودات را قبول داشته ام که نقل می کنم و بر خلاف عقيدة ناقص جنابعالی سر اين مقدمه کار کرده ام و پتة ماکس برود را روی آب انداخته ام که خواسته از کافکا فقط يک نويسندة يهودی با ايمان بسازد ... . »

می بينيم همانطور که فرزانه می گويد و خود هدايت هم به آن اذعان دارد « پيام کافکا» يک ترجمة تحقيقی است تا نظر شخصی ِ هدايت . پس اگر در « پيام کافکا » ، به گفتة منتقدی « رنگ تند اگزيستانسياليستی آن سخت به توی چشم می زند » ، نبايد شگفت زده شد که چرا «هدايت هيچ نامی از کامو و اسطوره سيزيف او به ميان نياورده است » و يا اگر « به کيش مانوی و انديشه های کُهن هند و ايرانی» اشاره شده است ، « از نگرش نويسندة ايرانی مايه گرفته ».

«نويسندة ايرانی» با چه زبانی بگويد که « پيام کافکا » ترجمه و اقتباسی از آراء ديگران است که لابد حرف های اين موجودات را «نويسندة ايرانی» هم قبول داشته است .

چنين است که داده های شفاهی ، جای بزرگی را در فرهنگ ما اشغال می کند ، چنانکه در پاره ای موارد جايگزين اصل ِ فرهنگ کتبی و مستند می شود .

بخش بزرگی از دانش ما نسبت به امور از طريق ِ « گفته ها و شنيده ها » تأمين می شود : « گفته شد ، می گويند ، شنيده شد ، شنيدم و درشکل امروزی تر: فلان جا خواندم ، فلانی چنين نوشته است و... » اين همه (که در واقع شکل محترمانة شايعه است) ، تا جايی که از گفتگوهای روزانه تجاوز نکند و جايگزين رکنی از ارکان قضاوت های ما دربارة موضوع مورد بحث نشود ، آسيب چندانی به بار نمی آورد . اما وقتی ما به نقد و نظر در مورد امور (از هر نوع آن) می پردازيم اين « شکل محترمانه » ، نبايد چون سروش غيبی به ياری ما بيايد و واقعيت موجود را از چشم ما بزدايد .

م. فرزانه در دو کتاب مورد بررسی ما ، مکرر از توجه هدايت به کافکا سخن می گويد .

اين نوشته ناگزير به يکی دو مورد از ضد و نقيض گويی های يکی از منتقدين غربی اشاره ای کوتاه دارد و اينکه چگونه نقد و نظر برخی منقدين غربی گوش و چشم همکاران شرقی خود را فريفتة تحقيقات بعضاً نه چندان دقيق خود می کند و مارت روبرکافکا شناس يکی ازآن ها است .

مارت روبر در گفتگويی چاپ شده در فصلنامهء اوبليک «Obliques» می گويد : « ... بله ، اين درست است که کافکا خود را با «کی يرکه گادر»  مقايسه کرده است و او را دوست خود «دوست معنوی خود» می دانست . اما در واقع اين زمانی است که او کتاب ِ «دادرس» کی يرکه گادر را می خواند و اعتراف کافکا به اين مسئله در زمان و موقعيت مشخص صورت گرفته و آن ، زمانی است که در سال ۱۹۱۴ کافکا کتاب ِ دادرس او را می خوانده و دچار بحران عاطفی با نامزد خود «فليسه باور» بود ... اگر به يادداشت های روزانه يا نامه های کافکا مراجعه کنيم متوجه خواهيم شد که از سال ۱۹۱۷ کافکا شروع به مطالعه آثار فيلسوف دانمارکی «کی يرکه گادر» می کند .

حتي می توان سال ۱۹۲۰ را محتمل تر دانست . سالی که پيش از آن بخش بزرگی از آثار کافکا طرح ريزی يا نوشته شده اند . به هر حال غير ممکن است ردی از تأثير کی يرکه گادر در آثارکافکا پيش از سال ۱۹۱۹ مشاهده کرد . البته ممکن است تأثير احتمالی او را در « قصر» و داستان های بعدی اين نويسنده ديد ، اما اين تأثير هيچگونه تغييری در سبک کار او به وجود نياورد .

اما در يادداشت های روزانة کافکا ما با تاريخ های ديگری در مورد دريافت و خواندن کتاب ِ دادرس کی يرکه گارد و تحت تأثير قرارگفتن نويسنده روبرو می شويم .

کافکا اين نکته را به گونه ای نه چندان روشن ، در نامه ای که به پدر نامزدش فليسه باور در تاريخ ۳۰ اوت ۱۹۱۳ نوشته شده ، ياد آور می شود.

و در نامه مورخ ۲۱ اوت ۱۹۱۳ ( و نه در سال ۱۹۱۴ بنا بر گفتة مارت روبر کافکا شناس) و در سن ۳۱ سالگی ، اين بار به روشنی به آن اعتراف می کند :

« امروز کتاب ِ دادرس کی ير کگور (کی يرکه گارد) به دستم رسيد . همان طور که می پنداشتم ، مسئلة او با وجود تفاوت های اساسی ، بسيار شبيه من است . دست کم او در همان سوی جهان است که من هستم . او برای من به منزلة دوست است ... » . يا در تاريخ ۲۷ اوت ۱۹۱۶ در دفتر خاطراتش خطاب به خود می نويس :

« ...آن مقايسه های بی معنی و احمقانه ای را که دوست داری ميان خودت و فلوبرها ، کی يرکه گورها (کی يرکه گادرها ) و گريپارتسرها بکنی از سر بيرون کن... ».

در پافشاری برخی منتقدين اروپايی بر اين نکته که ساحت دينی همان مرزی است که کافکا را از «کی يرکه گارد» جدا می کند و مکرر توسط خود کافکا نقل شده است :

« من چون کی يرکگور (کی يرکه گارد) با دست مسيحيتی که به سنگينی مجاب و منقاد می کند ، با زندگی آشنا نشدم . من همچون صهيونيست ها به گوشة شال دعای رنگ باختة يهود دست نيازيده ام. من آغاز و پايانم. » ، هيچ شکی نيست ، اما اين که کافکا تعلق خاطری به اين فيلسوف خدا باور نداشته و از او تأثير نگرفته است نوعی غيب گويی است . برای رفع اين سوء تفاهم کوتاه ترين راه و مطمئن ترين منبع ما يادداشت های روزانه کافکا و نامه های اوست . خواننده می تواند به طور مستقيم به اين منابع مراجعه کند .

ياد نوشته های م. فرزانه به دور از قضاوت های فردی ، که از مايه های تند عاطفی ِ او نسبت به معلّم خود سر چشمه می گيرد ، مانع از اين نمی شود که به بسياری از هزارتوهای تاريک صادق هدايت پرتو افکنی نشود .

م. فرزانه در سه کتاب خود که به خاطراتش با صادق هدايت اختصاص داده است پرده های بيشمار ابهام را از رفتار و کردار اين نويسنده پس می زند و ذهن شرقی ِ بت ساز و بت پَرست ما را گاه با حقايق حيرت انگيز در مورد اين نويسنده روبرو می سازد .

صراحت او در بيان اين حقايق از شهامت ِ بی نظير او سرچشمه می گيرد . اگر چه اين پرده افکنی ها با ذائقه ما همخوانی نداشته باشد ؛ اما به هيچ وجه نافی خصلت هايی که بخشی از وجود صادق هدايت به حساب می آمد ، نيست .

سه كتابي كه مصطفي فرزانه در مورد معلمش صادق هدايت نوشته است اينها هستند : عنكبوت گويا ، آشنايي با صادق هدايت ، و صادق هدايت در تار عنكبوت . علاقه مندان به صادق هدايت با خواندن اين سه كتاب با وجه تازه اي از زندگي نويسنده بزرگ ايران صادق هدايت  آشنا مي شوند . اين سه كتاب به خصوص كتاب آشنايي با صادق هدايت شما را مي برد به دوران هدايت و انگار با او زندگي كرده ايد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 12 |