من معمولاً در وبلاگم مطالب و پست هاي خودم را به كسي تقديم نمي كنم . اما لازم ديدم از يك دوست و يك يار هميشگي ،كه در تمام اوقات ، لطف او شامل حال بنده بوده و هست ، و حضور فعال و نظرات گرمش به من انرژي داده ، تشكر كنم . بنده اين مطلب را به دوست خوبم سارا عزيز تقديم ميكنم .
زندگي نامه ويرجينيا وُلف : 
ويرجينيا وُلف ، بانوي رمان نويس بزرگ بريتانيايی در صبح يکی از روزهای مارس سال 194۱، پشت ميز کار خود قرار گرفته ، يادداشتی را با مضمون «وداع با دنيا» برای خواهر و همسرش (لئونارد وُلف) که سردبير مجله political Quarterly بود ، می نويسد . سپس چوبدستي اش را برداشته و گردش مورد علاقه خود را شروع می کند . همسرش وقتی اين نامه را می بيند ، با نگرانی به سوی او می دود . اما وقتی به رودخانه می رسد ، تنها چوب دستيش برروی چمن زار افتاده و .......
اين رمان نويس بزرگ ، در سال 1882 در لندن به دنيا آمد . چون ، تنها سيزده سال داشت که مادرش را از دست داد و هفت سال بعد پدرش را نيز از دست داد . به همين خاطر به صورت دختری زود رنج و حساس پرورش می يابد . ويرجينيا دو سال قبل از شروع جنگ جهانی اول با لئونارد سيدنی وُلف ازداج کرد . لئونارد وُلف روزنامه نگاری آزاد و منتقد ادبی بود .کمی پس از ازدواج ، عمارت عظيم آنها واقع در بلومزبری به عنوان هستة مرکزی انجمن هنری انگلستان با نام «گروه بلومزبری» مطرح گرديده و روشنفکرانی همچون کليو بلِ منتقد ، ای.ام فورسترِ رمان نويس ، ليتون استراچی زندگينامه نويس و جان مينارد کينس اقتصاددان در آن شرکت داشتند . ويرجينيا در اتاق همين ساختمان که کتب و آثار شيرازه بندی نشده وی ، ستونهای آن را تشکيل داده بودند ، اولين رمان خود را به رشته تحرير در می آورد . نخستين رمان خود را در سال 1915 به صورت بيوگرافی و با نام «سفر به خارج» را نوشت . از آثار او می توان به «اتاق يعقوب» (1922)، «خانم دالوی» (1925)، «به سوی فانوس دريايی»1927 اشاره کرد . مقالات انتقادی وُلف از زبانی صريح و روشن برخوردار بود . ماديگرايی در زمانهای مختلف را بيان می نمود . همچنين نوشته های بسياری را در مورد روابط دو جنس زن و مرد را به رشته تحرير درآورد . در مقاله ای نيازهای زنان عصر مدرن را در برخورداری از استقلال و آزادی را اين چنين بيان نمود : «آنها نيازمند درآمدی بالغ بر پانصد پوند در سال و اتاقی تحت مالکيت خود هستند» . شخصيت وُلف چون حبابی بسيار نازک است . زيرا با مطالعه زندگينامه وی که در سال 1960 توسط همسرش لئونارد وُلف منتشر شد ، به شخصيت درونی او پی می بريم . شايد هنگامی که در کنار رودخانه ايستاده و فکر خودکشی را در ذهن خود می پروراند ، خودکشی اسميت را در کتاب خانم دالوی را به خاطر می آورد . در آن چنين بيان شده است : «انسان جانور منزجر و تنفر آوری است که از سوراخ بينی او خون ميچکد ، آری همه دنيا چنين گفته اند که خودکشی کن ، خودکشی کن.»
ويرجينيا وُلف کار نويسندگی حرفه ای خود را از سال 1915 با انتشار نخستين رمانش «سفر خارج» آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشيده بود . اين رمان کمابيش قراردادی است ولی در آثاری که پس از آن انتشار يافت به ويژه «اتاق جيکاب» (1922) و «خانم دالووی» و «طرف فانوس دريايی» (1927) و «امواج» (1931) و «بين پردهها» (1941) ، ويرجينيا وُلف روزبهروز شيوههای نامتعارفتری برای نشان دادن خويش از زندگی و واقعيت پديد آورد . او در مقالة «آقای بنت و خانم براون» ناخرسندی بسيار خود را از واقعيت دنيای قصههای نويسندگان ناتوراليستی مانند جان گالزوردی و هربرت جورج ولز و آرنولد بنت بر زبان آورد . او در جای ديگری میگويد : «زندگی مانند چراغ های تزئينی متقارن دو طرف درشکه نيست . هاله نوری است ، محيط شفافی است که ما را از آغاز تا فرجام ذهن در بر می گيرد .» برای رخنه در اين محيط ، برای نشان دادن «خود زندگی» ، بايد به «جريان انديشه ، جريان سيال ذهن» دست پيدا کرد که محمل ذهنی آن است . در پی اين هدف ، وُلف روزبهروز بيشتر از ظواهر زده و به جستجوی ساختار داستانی پرداخت که به طور معجزهآسايی بدون ديوار و پله هم قابل سکونت بود . اين تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان فورستر از خود بپرسد آيا او تند نرفته است : «نه داستانی میگويد نه پيرنگی می بافد . يعنی میتواند شخصيتی بيافريند؟ «شخصيتی در نخستين رمان او می گويد : « میخواهم رمانی بنويسم درباره سکوت ، درباره چيزهايی که مردم نمیگويند. « در رمان ماقبل آخرش امواج به اين مقصود بسيار نزديک می شود . آرزوی زدودن همه تفاله و مردگی و پيرايه و ارائه تمام لحظه ، هر چه در بر دارد ، در خاطرات نويسنده او برآوردن نزديک می شود . نشانی از داستان و پيرنگ و گفتگو و شخصيتپردازی (به معنی رايجشان) بر جای نمی ماند . در عوض ، جريان افکار و احساسات شش شخصيت را داريم که به صورت رويايی عرضه می گردد .
نوشتن همه زندگی وُلف بود و به معنايی کاملا حقيقی ، مايه دوام او در برابر جنون و مرگ .
اگر امواج يک رمان نامتعارف بود ، نقش روی ديوار يک داستان نامتعارف است و شيوه او را به زيبايی نشان می دهد . راوی که پيداست خود وُلف است ، نقشی را روی ديوار به خاطر میآورد . نقش چه بوده است؟ در پايان به آن پی می بريم و گويی پيرنگ همين بوده است . ولی نکته پيرنگ نيست ، همچنان که ارضای چنين کنجکاوی نيز هدف زندگی نيست . نکته اين است که آن نقش ،گرانيگاه خيل وسيع تداعي های آزادی می گردد که از شکسپير تا حقوق زنان را در بر می گيرد . اما همه به همان پرسش های بنيادين هنر وُلف برمی گردند : چيستی واقيت و خود زندگی . اگر برخيزم و معلوم کنم که نقش روی ديوار در واقع سر يک ميخ است ، چه عايدم می گردد ؟ دانش ؟ دانش چيست؟ او با اين پرسش دانش شناسانه بازی میکند . اما زندگی چه ؟ پس اگر بخواهيم زندگی را با چيزی مقايسه کنيم ، بايد آن را تشبيه کنيم به پرتاب شدن در تيوب با سرعت پنجاه مايل در ساعت و فرود آمدن در انتهای ديگر بدون حتی يک سنجاق باقی مانده در موها ! پرتاب شدن به پيشگاه خدا سرتا پا برهنه! ولی اين نقش ها مانند دانه شنی که صدف برگردش مرواريد میسازد ، هستههای هنر وُلف و پيوند ناپايدار او با سامانمندی و تندرستی بودند . او در سال 1941 خود را در رود اوز غرق کرد . چنان که داستان می گويد : الياف يک به يک زير فشار سرد گزاف زمين پاره میشوند .

