بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد
بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم با من دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .
می گویند :" خواستن توانستن است" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .
...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟
در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده
باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟
********************************************************************************
بگوييد بر گورم بنويسند :
زندگي را دوست داشت ولي آنرا نشناخت .
مهربان بود
ولي مهر نورزيد .
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذت نبرد .
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي كسي بدان راه نيافت .
در زندگي احساس تنهايي مي نمود
ولي دل به كسي نداد .
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن .
**********************************************************************
شكايت
دهن دریده و وقیحم
و این وقاحت ، زاده ی صداقت من است .
چرا که من تنها با کسانی حرف میزنم که صمیمی هستند .
و کاری به کار دیگران ندارم .
زمان عبوس ، کور و خفقان گرفته است .
و آدمهای زمان شعر را مقوله ای بی ربط می دانند .
از روزنامه آگهی تسلیت می خوانند و جدول حل می کنند .
و اگر سالهای سال بمانی وشعرب هم ببافی تازه
برای مردم غریبه تر از آنی که مثلا در خیابانشان چاقو تیز کرده باشی!
به این خاطر است که شاعری و پیغمبری زاده نخواهد شد .
چرا که آدمها اخته اند و لحظه ها سترون.
و از مومیائی بزرگان سالهای پیش نیز - در زمانی این چنین یائسه -
انتظار معجزه ای نمی توان داشت.
من خودم هستم
و این را پشت دیوارهای نمناک -هرآخرشب- داد می کشم .
چیزی نیستم ، چیزکی هم نیستم .
تنبل ، مهمل و بی تفاوتم .
و گاهی غمگین .
نه می خواهم پیغمبرهای دروغین و راستین را بیعت کنم
نه میخواهم ادای آنها را در بیاورم .
اگر در من چیزی باشد صمیمیت است و اگر نباشد هم ...
به جهنم!
انتظار شادباش و تحسینی در بین نیست .
همچنانکه دشنام هایشان را به چیزی نمی گیرم .
و می دانم که چیزی نیستم .
توی باتلاقها به دنبال پروانه می گشتیم
و لجن به دامن هایمان شتک زد .
و آنچه بود – در زمین و زمان ما- حقارت بود .
اگر تاکستان دیدیم سوخته بود و اگر خوشه انگور له شده...
و عشق آن برده ی تبعیدی بود که در بنادر اندامها خرید و فروش میشد!
آنچه میبینی و میخوانی - حرفهای اولیه و ثانویه و آخریه !-
همه چرت است!
شاید بهتر بود خفقان بگیرم ... همچنانکه پدرم و پدرانم...
مواظب باش با من صمیمی باشی
و بدان که من شعرهایم را قی کرده ام .
*********************************************
«واقعيت های فريبنده»
وقتی واقعيت ها , آدم را فريب بدهند , چه کار می شود کرد ؟
روزگاري است که حقيقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است ؛ و راست راست توی خيابان راه می رود .
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهی کشيده بر سر , و دارد گدايي می کند .
و مرگ , در قالب دخترکی زيبا , گل های رز زرد می فروشد .
زندگی , در لباس افسر پليس , برای ماشين های تمدن سوت می زند .
و شادی , در هيئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زير شيروانی , از ترس گربه خشونت , قايم شده است .
و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهايي هستند , که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غور غور می کنند .
(( غم زمانه خورم يا فراق يار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ))
****************************************************
« مرگ »
می کند . تنها در گورستان است که خونخواران و دژخيمان از بيدادگری خود دست
می کشند ؛ بيگناه شکنجه نمی شود , نه ستمگری است نه ستمديده .
هنگامی که آزمايش سخت و دشوار زندگی چراغ های فريبنده جوانی را خاموش کرده , اوست که چاره می بخشد . ای مرگ , تو نوشداروی ماتمزدگی و نااميدی می باشی .
تو پرتو درخشانی , اما تاريکت می پندارند , تو دريچه اميد به روی نااميدان باز می کنی . تو زندگانی جاودان داری . «صادق هدايت »

