تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 داستان کوتاه من

چند روز پس از رفتن (خوابگاه ابدي) – از زبان يك مرده

 

توضيحات ماتقدم :

امروز 26 تير 1387 ، روز ولادت من است . 24 سال قبل در چنين روزي من پا به اين دنياي دون گذاشتم و دنيا صداي گرية مرا شنيد . بله 24 سال از آن واقعه مي گذرد كه به جز تعداد انگشت شماري براي كسي مهم نيست كه اين روز ، كي باشد . روزي كه تولد يافتم گريستم ، هر روز به من ثابت مي شود كه چرا آن روز گريستم .

 به هر ترتيب به مناسبت اين روز ، داستان كوتاهي را كه خودم آن را نوشته ام را مي گذارم تا بخوانيد و از آن استفاده كنيد . و شايد شما را تكان دهد . البته اگر دهد . من كه خودم هر دفعه آن را مي خوانم حس خاصي به من دست مي دهد . به فاني بودن اين دنيا پي مي برم .

هدف من از نوشتن اين داستان و گذاشتن در اينجا فقط و فقط اين بوده كه كمي همة ما به مرگ فكر كنيم و كمي به آن تأمل كنيم . و اميد كه در زندگي ما تأثير داشته باشد .

ياهو ...

داستان : چند روز پس از رفتن (خوابگاه ابدي)

نويسنده : هادي يوسفي

حق چاپ محفوظ مي باشد . و كپي برداري از آن با ذكر نويسنده و نام وبلاگ و لينك آن بلامانع است .

ديباچه :

داستان نويسي كار آساني نيست . همچنان كه كار معدن بسيار دشوار است . نوشتن كار سختي است . البته اگر نوشته ، نوشته باشد . بنده جسارت كردم و داستانچه اي از افكار خودم نوشتم كه در ادامه مي آيد . اين داستان كوتاه چيزي است كه به يكباره به ذهنم رسيد و مرا بدان واداشت كه آن را به رشته تحرير درآورم . قبل از نوشتن آن از قشر بزرگ نويسندگان عذرخواهي مي كنم . در ضمن چيز زميني بي كم و كاستي نيست . اگر در اين داستانِ من كاستي مي بينيد بايد به بزرگواري خودتان ببخشيد . من فقط خواستم چيزي كه به ذهنم آمد را روي كاغذ بياورم . باشد كه اين متن ما را كمي به خود آورد و اينقدر دنبال مال دنيا بر سر هم نزنيم . و باعث شود تا به دوني و پوچي اين دنياي پر از تزوير و حيله و پر از رنگ پي ببريم .

تقديم به :

نويسنده ، پژوهشگر ، جامعه شناس ، مردم شناس ، مترجم ، نقاش ، موسيقي دان ، شاعر ، داستان نويس ، و پدر فولكلور ايران ، صادق هدايت . روحش شاد ، يادش گرامي و راهش پر رهرو باد .

 

داستان :

چند روز پس از رفتن (خوابگاه ابدي) – از زبان يك مرده

در يك روز سرد خدا كه برگ هاي درختان دانه دانه زندگي را بدرود مي گويند و از درختان دل مي كنند و از آنها جدا مي شوند ، جز صداي كلاغ ها كه صداي آنها به گوش مي رسد و با پرواز آنها كم كم صداي غار غار آن ضعيف مي شود ، تا اينكه ديگر از صداي آنها خبري نيست . در اين روز شهر انگار مرده است ، عده اي جعبة چوبي مستطيلي شكلي را كه من در آن جا گرفته ام بر دوش خود حمل مي كنند . من در آن خوابيده ام . بلي خوابيده ام . در انتظار خوابي ابدي . دارم به جايي مي روم كه نياكانم رفته اند و در آنجا آرام گرفته اند . ديگر مهم نيست كه من چه در سر دارم . چه افكاري دارم . چه علايقي دارم . به چه كساني عشق مي ورزم . آيا به معشوقه ام خواهم رسيد . ديگر هيچ كدام از اينها مهم نيست . چون من ديگر نيستم . روحم مدت زماني است كه مرا ترك كرده است . بله ! او رفته است . و مشخص نيست كه به كجا رفته . شايد با دوستان روحيِ خود رفته پيك نيك !! .

شايد دارد خستگي اين دوراني را كه با من بوده است را در مي كند . و دوراني را كه با من خيلي رنجيده و خيلي چيزها بوده كه او را آزار داده به فراموشي بسپارد . البته از اينكه او براي هميشه آزاد شده خيلي خوشحالم . و از اينكه ديگر مجبور نيست مرا تحمل كند . او از دست من ديگر راحت شده . ديگر رها شده . ديگر مجبور نيست اين تنِ لش را تحمل كند . البته اين را هم بگويم كه او در دوران زندگاني در زمان هايي كه من در خواب بودم فرصت پيدا ميكرد تا به استراحت بپردازد . اما تا مي خواست كمي خوش بگذراند بايد برمي گشت تا در بدنم جاي گيرد و من بيدار شوم . و همين نيز باعث مي شد تا زهرمارش شود . حالا ديگر او آزاد و رهاست تا هر كجا كه مي خواهد برود . و اين برايش خيلي خوشايند است . او رفته به جايي كه بهتر از من را براي هميشه دارد . او معبود خود را دارد . بگذريم .

مرا تا مسافتي بر دوش خود مي كشند و در بين راه نيز به تعداد آدم هايي كه به زير تابوت من مي آيند اضافه مي شوند . آنها به خيال خود مي خواهند ثوابي كنند و گناهشان را پاك . چه خنده دار !!

نداي لاالاه اله الله به همراه نجواي آدم ها ، آهنگي مبهم را برايم رقم مي زند . و اين آهنگ برايم دلنشين است . به من تسكين مي دهد .

كم كم به جايي مي رسيم كه آدم هاي ديگر نيز براي خواب ابدي بدانجا رفته اند و در آنجا سكني گزيده اند . آنجا براي من نيز يك جايي را رزرو كرده اند . راستي اين را هم بگويم كه طبق رسم و عادت بين راه مرا چند باري به زمين گذاشتند و دوباره به راه خود ادامه دادند !! كه اين كار چندان برايم خوشايند نبود . به هر احوال به خوابگاه ابدي رسيديم . جاي با صفايي است . درختان زيبا و لختند . پرندگان مي خوانند . و در اين جا نيز چند كلاغ شوم براي خود آوازه خواني مي كنند . آنها هر روز شاهد امثال من هستند كه به اين خوابگاه آورده مي شوند . و اين كلاغ ها نيز خبرش را به ديگران مي رسانند . اما انگار آدم هاي ديگر از شنيدنش دوري مي جويند . و انگار اصلاً اين وقايع برايشان باور نكردني است . انگار گذر پوستشان به دباغ خانه مرگ نمي خورد . چنان به اين دنيا چسبيده اند كه انگار مرگ فقط براي ديگران است .

به هر ترتيب مرا كه در پارچه اي سفيدرنگ كه به آن كفن مي گويند پيچيده شده ام ، بيرون مي آورند . در ضمن اين را هم متذكر شوم كه قبل از حركت مرا شسته اند و با كافور تطهير كرده اند . البته از بوي تند كافور چندان خوشم نيامد . كمي مرا آزارم داد . همچنين در گوش و ديگر سوراخ سمبه هايم پنبه گذاشته اند .

برگرديم به جايي كه مرا از تابوت بيرون آورده اند . البته قبل از آن نيز برايم نماز خوانده اند . آخوندي آورده اند و چند نفري هم پشت سر او برايم نماز خوانده اند . آدم ها با پيكرم وداع و خداحافظي مي كردند و به گريه و زاري مي پرداختند . صيحه مي كنند و ضجه مي زنند .

غافل از اينكه من داشتم از ته دل مي خنديدم . چون داشتم مي رفتم پيش معبودم . داشتم از اين دنيا و آدم هايش رها مي شدم . از اين دنياي نكبت .

چند نفري به داخل قبرم مي روند و چند نفري نيز از بيرون مرا به داخل هدايت مي كنند . پيكر مرا كه مثل يخ هاي قطب جنوب سرد و كرخت شده دست به دست به داخل مي فرستند .  مرا در اتاق ابديم به صورت ماهرانه جاي مي دهند . بعد از اينكه اطمينان حاصل كردند كه چيزي كم و كسر ندارم و نقصي در خواباندن من وجود ندارد ؛ از قبر بيرون مي آيند . فرد قبركن تكه هاي چوبي قطوري را كه براي اين است كه من كمتر فشار گل هايي كه بر رويم ميريزند را تحمل كنم را به صورت اُريب بر روي من قرار مي دهد . و حالا ...

حالا ديگر از نور خبري نيست. از صداي هياهو هم كاسته شده است . همه جا تاريك است . اما به صد تا روشنايي پر تزوير مي ارزد . تاريكي مطلقي حكم فرماست . اينجا ديگر به چشمانم نيازي ندارم . و بودن و نبودن آنها ديگر فرقي نمي كند . آه !! چه صحبت ابلهانه اي . در اينجا نه تنها من به چشمانم ديگر نيازي ندارم ، بلكه ديگر هيچ كدام از اعضاي بدنم به كارم نمي آيد . مي دانم كه همه اينها غذاي لذيذي خواهند شد . من تعجبم از اين است كه چيزهايي را كه پروردگار به همه به صورت رايگان داده و با هيچ قيمتي هم نمي شود آنها را سنجيد ، پس از مرگ ديگر به كار ما نمي آيد ، چه رسد به ماديات و مال دنيا كه بعضي ها طوري به آن چنگ زده اند كه انگار مي خواهند آن را با خود به گور ببرند . و انگار نه انگار كه روزي بايد بميرند و از آنها جدا شوند . آه كه چقدر جانكاه است كه اين موضوع را بعضي ها درك نمي كنند . انگار آنهايي كه خون همنوع خود را به شيشه مي كنند قرار نيست بميرند و از اين ماديات جدا شوند .

بله دست و پا و دهن و چشمي كه خداوند به ما هديه داده پس از مرگ ديگر كارايي ندارند ، چه رسد به مال و پول و زن و فرزند .

احساس نم ملايمي در بدنم مستولي مي شود . مثل اينكه دارند كم كم خاك بر روي من ميريزند . آنقدر ادامه مي دهند تا قبرم كاملاً پر مي شود . اين به نيستي و فقدان من بيشتر كمك مي كند . كمي هم بالا مي آورند تا همه بدانند كه در اينجا كسي آرميده است .

چندي مي گذرد كه من احساس مي كنم قطرات آب بر طول بدن من مي چكد . بله دارند بر روي گِلِ قبرم آب مي ريزند . مي گويند آب روشنايي است . ديگر مسؤليتي ندارم . از همه چيز مبرّا هستم . كم كم دور و بر قبرم خلوت مي شود . همه مي روند ، جز چند نفر از نزديكان . چند تن از افرادي كه برايشان اهميت بيشتري داشته ام . آنها نيز پس از چند ساعت كه هوا رو به تاريكي مي رود من را ترك مي كنند . من مانده ام و چند شمع پيزوري كه چند ساعتي بيشتر دوام نمي آورند و آنها نيز پس مدتي خواهند مرد . حالا ...

حالا ديگر من مانده ام و خودم . و ديگر هيچ . هوا ديگر تاريك تاريك است . البته براي من كه شب و روز فرقي ندارد . براي من هميشه اينجا تاريك است . صداي زوزة گرگ ها را از دوردست مي شنوم . صداي بوف (جغد) پير و خسته اي كه آرزو مي كرد جاي من خوابيده باشد نيز از روي سرو بلندي به گوش مي رسد . صداي نالة او را مي شنوم . انگار او هم از زندگي خسته و درمانده شده است . ديگر خبري از پرندگان آوازه خوان نيست . ديگر خبري از هَزاران نيست . آنها نيز خوابيده اند .

لحظاتي را به زندگي ام و خاطراتم فكر مي كنم . و برگشت مي كنم به عقب . البته زندگي من نكته قابل ذكري ندارد كه بخواهم آنها را بازگو كنم . البته نه كه ندارد . به درد كسي نمي خورد تا بازگو كنم . كم كم سر و كلّة چند كرم سفيد و البته چندش آور كه در هم مي لولند و مي آيند پيدا مي شود . به من سلام مي كنند و خوش آمد مي گويند . بعد از سلام و احوال پرسي ، از من مي خواهند كه اجازه دهم كه از بدنم تغذيه كنند . من نيز با كمال ميل پذيرفتم . و به آنها گفتم كه از هر كجا كه مي خواهند مي توانند تغذيه كنند . آنها نيز به تنوع تكه اي از اعضاي بدنم را مي خوردند . كرم هاي لزجي و چندش آور مشغول خوردن بودند كه سر و كلّة دو مار كه به نظرم زوج جواني بودند پيدا شد . آنها نيز روال كرم ها را پيش گرفتند و پس از احوالپرسي مشغول شدند . يكي چشمهايم را مي خورد . يكي بيني ام را . ديگري لبهايم را و همينطور ... .

سرتان را درد نياورم . همينطور آمدند . يك خانواده از سوسك هاي زيرزميني . دو تا عقرب مسن كه زن و شوهر بودند . و همچنين يك موش كور بيوه . يك دسته كرم خاكي نيز به آنها ملحق شدند . مورچه ها و موريانه ها كه چه عرض كنم ؛ خوراكشان است . سريع خود را به معركه مي رسانند . همچنين چندين و چند موجود ريز و درشت كه من اسمشان را نمي دانستم .  به هر حال همة آنها دلي از عزا درآوردند . در وعدة غذايي اول آنها يك سوم از من را خورده بودند . همچنين آنها شيفتي جاي خود را براي تغذيه عوض مي كردند . پس از آن ، كار همة آنها اين بود كه هنگام وعده هاي غذايي (صبحانه ، نهار ، شام ) بيايند و وعده غذايي خود را با اندام من پر كنند . پس از چند روز تقريباً تمام من تمام شد . تنها چيزي كه از من باقي ماند چند تكه استخوان بود به نام اسكلت . اسكلتم پيش كسي خريداري نداشت . پس از مدت مديدي استخوان هايم نيز بر اثر سرما و گرما و نم و رطوبت پوك شد و پوسيد . و به مقداري پودر تبديل شد . تنها روح من است كه براي خود مي گردد ، تفريح مي كند و البته دارد به ريش من مي خندد . حالا ...

حالا ساليان سال است كه ديگر من نيستم . و همه نيز مرا فراموش كرده اند .گهگاهي برخي از دوستان و آشنايان و كساني كه برايشان اهميت دارم مي آيند . فاتحه اي مي خوانند و بعد  ميروند دنبال زندگي شان . اين حقيقتي است انكار ناپذير . به مدت اندكي عزيزترين كسان فراموشت مي كنند . پس در اين دنيا به كسي و به چيزي نبايد دل بست . به عنوان آخرين جمله بايد بگويم كه اين دنيا پر شده از دروغ . دروغ هاي ريز و درشت . و تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد .        پايان

توضيحات ماتأخر :

اگر روزي اتفاقاً با مرگ روبرو شوم ، كه مي شوم ، مهم نيست . مهم اين است كه مرگ يا زندگي من چه تاثيري بر زندگي ديگران دارد .

و در پايان بايد بگويم كه من با نوشتن اين داستان و گذاشتن در اينجا ، فقط هدفم اين بوده كه كمي شما و صد البته خودم را به فكر مرگ بياندازم . زيرا نياز است كه انسان هر شبي كه مي خوابد به مرگ فكر كند . و اين فكر كردن را در زندگي خود به كار بندد . با فكر كردن به مرگ ، دوري از دلبستگي به اين دنيا و متعلقات درون آن سهل و آسان تر مي شود .  به جز اين ، هدف و منظوري نداشتم . مويد باشيد .

 

امضاء – هادي ي – 26 / تير / يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 11 |