* چند خطي از مرگ و آزادي *
از خود 
از خود به خود
و از خود به ديگري
و از خانه به خانه
و از شهر به شهر
و از كشور به كشور
رجوع مي كنم
در پي آزادي
در آزادگاه انديشه ام
و افسوس كه اين
مفهوم بلند فقط در غالب لغتي پيچيده شده است
قفس من تن من
و زندانم خانه ام
و زندانم شهرم
و زندانم كشورم
و زندانم جهانم
و آزاديم مرگم
***********************
25 دقيقه به رفتن 
چوبه دار برپا مي كنند ، بيرون سلولم
25 دقيقه وقت دارم
25 دقيقه ديگر در جهنم خواهم بود
24 دقيقه وقت دارم
آخرين غذاي من كمي لوبياست
23 دقيقه مانده است
به فرماندار نامه نوشتم ، لعنت خدا به همة آنها
آه ... 21 دقيقه ديگر بايد بروم
به شهردار تلفن مي كنم ، رفته ناهار بخورد
بيست دقيقة ديگر باقي است
كلانتر مي گويد : « پسر ، مي خواهم مردنتت را ببينم »
19 دقيقه مانده است
به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم
هجده دقيقه وقت دارم
رئيس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد
17 دقيقه وقت باقي است
مي گويد : « يك هفته ، نه ، سه هفتة ديگر خبرم كن
حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري »
وكيلم مي گويد : « متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام دهم »
م م م م ... 15 دقيقه مانده است
اشكالي ندارد ، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن
چهارده دقيقه وقت دارم
پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد ،
در اين سيزده دقيقة باقي مانده
از آتش و سوختن مي گويد ، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است
12 دقيقة ديگر وقت دارم
چوبة دار را آزمايش مي كنند ؛ پشتم مي لرزد
11 دقيقه وقت دارم
چوبة دار عالي است و كارش حرف ندارد
ده دقيقة ديگر وقت دارم
منتظرم كه عفوم كنند ... آزادم كنند ،
در اين 9 دقيقه اي كه باقي مانده
اما اين كه فيلم سينمايي نيست ، بلكه ... خب ، به جهنم
هشت دقيقة ديگر وقت دارم
حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرار گيرم
7 دقيقه ديگر وقت دارم
بهتر است حواسم جمعِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند
6 دقيقة ديگر وقت دارم
حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقة دار ...
پنج دقيقه ديگر باقي است
يالّا ، عجله كنيد ، چيزي بياوريد و طناب را ببريد
4 دقيقه ديگر وقت دارم
حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم ، آسمان را ببينم
سه دقيقة ديگر باقي مانده
مردن ، مردنِ انسان ، به راستي نكبت بار است
2 دقيقه ديگر وقت دارم
صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم
يك دقيقه ديگر باقي مانده است
و حالا تاب مي خورم و ... مي ي ي ي ي روم م م م م
« اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است كه
همچنان كه تو را مي بوسند ،
طناب دارِ تو را مي بافند »
***********************
گاهي مرده ام
گاهي كه مرده ام
دلم هواي تمشك مي كند
بر بوته اي كجا؟ جايي كه هيچ جا نيست
من مرده ام و نمي دانم
با نرمه هاي خاك روي كرك هاي نازك زرد
و سرخ- صورتي اي شفاف
كه نرمي انگشت را برنتابد
و شهوت دندان نه زبان
گردش آرام و خيس زبان
و آهي از سر لذت
و غلتي و سايشي به سق دهان
و آب شدن تا آب شدن
و رنگ آن كه مي پرد در تاريكي با نفس و نفس با هوا
كه غلت مي خورد روي رطوبت سرخ
و مي چرخد
و كرك ها و پوست رگ رگ
و ديواره ها و دندان ها
و طعم گس و شور و ترش كه مي تركد شيرين شيرين شيرين
و بعد فرو رفتن رفتن رفتن خيس
خسته و مدهوش و خيس تا انحناي گلو
و تاريكي تاريكي تاريكي
و بعد سكون مرگ
گاهي هنوز مي ميرم ...
« اگر روزي اتفاقاً با مرگ روبرو شوم ، كه مي شوم ، مهم نيست ...
مهم اين است كه ، مرگ يا زندگي من ،
چه تأثيري در زندگي ديگران دارد »
***********************
بگوئيد بر گورم بنويسند :
زندگي را دوست داشت
ولي آنرا نشناخت ،
مهربان بود
ولي مهر نورزيد ،
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذت نبرد ،
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي كسي بدان راه نيافت ،
در زندگي احساس تنهايي مي نمود
ولي دل به كسي نداد ،
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن .

