آرتور شوپنهاور و فلسفة او : 
آرتور شوپنهاور(1860- 1788) يكي از نويسندگان بزرگ پروس در ميان فيلسوفان آلماني است، كه بيرون از روند كلي فلسفه آكادميك كار مي كرد. وي ابتدا به مطالعه پزشكي و سپس به فلسفه گرايش پيدا كرد و در سال ۱۸۱۳ از دانشگاه ينا دكتراي فلسفه اش را گرفت. در برلين در همان دانشگاهي كه درس مي خواند به تدريس پرداخت ولي ضديت و مخالفت او با فلسفه مطرح زمانش يعني فلسفه هگل باعث عدم موفقيت او شد، آنگاه دانشگاه را ترك كرد و به ايتاليا مسافرت كرد و در سال ۱۸۳۳ به فرانكفورت رفت و تا آخر عمر همان جا اقامت كرد.
شوپنهاور در سي و يكم سپتامبر سال ۱۸۶۰ به علت خونريزي ريوي در اتاق كارش درگذشت. روي سنگ مزار اين فيلسوف بزرگ تنها نوشته شده است: آرتور شوپنهاور
او بيشتر در نيمه اول قرن نوزدهم مي نوشت. در حاليكه جلد اول كتاب او يعني جهان همچون اراده و تصور خواست و باز نمود، در سال 1818 و جلد دوم آن در سال 1844 چاپ شد. اما انديشه هاي او به طور گسترده فقط در نيمه قرن، يعني از 1850 به بعد شناخته شد. شايد نفوذ فلسفه شوپنهاور در كار برخي از هنرمندان اين دوره ، به طور چشمگيرتر واگنر، و در بعضي از زمينه اي روانكاوي ديده شده باشد. فيلسوفي كه بيشتر از او تاثير پذيرفته بود، نيچه بود. او ابتدا انديشه هاي شوپنهاور را پذيرفت ولي بعداً با برخي از آن ها مخالفت نمود. شوپنهاور خود را پيرو كانت مي پنداشت. اين تاثير در دفاع شوپنهاور از ايده آليسم و بسياري از مفاهيم اساسي او ديده مي شود. به هر حال گذشته از اين او از ريشه از كانت جدا مي شود. عقيده مهم او درباره اراده(خواست) است. او ادعا مي كند كه تمام جهان اراده است.يعني يك نيروي مبارز و بيشتر ناآگاه با نمودهاي گوناگون. شوپنهاور اراده را به عنوان تبيين متافيزيكي جهان كه به خودي خود است بيان مي كند. اما همچنين معتقد است كه آن با دلايل تجربي اثبات شده است. در اصل انسانها به عنوان بخشي از موجودات جهان مي خواهند كه باشند.رفتار آنها به وسيله يك اراه انتخاب نشده(غير اختياري) براي زندگي شكل مي گيرد. اين اراده خود را در همه موجودات زنده آشكار مي كند. توضيح او درباره تأثير متقابل اراده و عقل به عنوان نمونه اصلي نظريه هاي بعدي در خصوص ضمير ناآگاه ديده شده است. شوپنهاور بدبين است. او معتقد است طبيعت ما به عنوان موجودات با اراده ناگزير ما را به رنج بردن مي كشاند و زندگي با رنج بدتر از نيستي است. اين نظريه ها كه به سبك ادبي بيان شده و بيشتر ژرف و برانگيزنده است ، از جمله با نفوذ ترين نظريه هاي اوست. عقايد او درباره رستگاري از گرفتاري بشر كه او در انكار اراده مي يابد و يا در اين كه اراده بر ضد خود بر مي انگيزد به يك اندازه مهم است.اگرچه فلسفه او خداناباورانه است، او به چند مذهب دنيا، براي نمونه، پارسايي و مذهب خود انكاري توجه مي كند. در مرحله اول انديشه هاي او به طور ناقص به وسيله آيين هندو متاثر شده بود. سپس او آيين بودا را همفكر و همدل مي يابد. تجربه زيباشناختي در كار شوپنهاور اهميت زيادي به دست مي آورد. او مي گويد هنر نوعي ادراك حسي بدون اراده است كه در آن انسان دلبستگي هايش به موجودات جهان را متوقف مي كند . در حالي كه رهايي از رنج اراده را به دست مي آورد و طبيعت اشيا را واقع بينانه تر درك مي كند. نابغه هنري فردي است كه به او بيش از حد توانايي واقع نگري بخشيده شده است. منظور از اين توانايي، درك اراده آزاد است كه تجربه هاي مشابهي را براي ديگران فراهم مي كند.شوپنهاور در اينجا مفهوم ايده افلاطوني را مي پذيرد و آن را به عنوان جنبه هاي هميشه حاضر واقعيت تصور مي كند. نابغه اين مفاهيم(ايده ها) را تشخيص مي دهد و تجربه هنري در كل ممكن است سبب شود تا ما آنها را درك كنيم. موسيقي نحوه برخورد خاصي بخشيده است. آن به طور بي واسطه ماهيت اراده را كه كل جهان در زير آن قرار مي گيرد را آشكار مي كند. شوپنهاور در فلسفه اخلاق نظريه نقادانه كانت را كسب مي كند. او نگرش هاي اخلاقي خود را بر مفهوم دلسوزي يا همدلي، بنيان مي نهد. و آن را همچون يك ويژگي به نسبت نادر در نظر مي گيرد. زيرا موجودات بشري به عنوان موجودات با اراده و با روند طبيعي به وسيله طبيعت خود پسند و از خود راضي مي شوند. با اين همه براي شوپنهاور دلسوزي تنها اصل محرك اخلاق است كه جهان بيني روشني آن را از آنچه افراد جدا بررسي شده اند، دست كم مي گيرد.
شوپنهاور از منتقدان مكتب ايده آليسم و بويژه هگليانيسم است . ولي به همان اندازه كه مخالف اين جريان ها است، با فلسفه نظري كانت همسويي و همراهي نشان مي دهد. كانت فلسفه خود را از تحليل تجربه آغاز كرده است و جهان را به دو پاره پديدار و اشياي في نفسه تقسيم مي كند و اعلام مي دارد كه شناخت اشيا في نفسه امكان ناپذير و محال است. شوپنهاور نيز دقيقاً از همين جا آغاز مي كند اما با اين تفاوت كه او معتقد است كه مي توان به شناخت شيء في نفسه كه وراي تجربه و پديدار است، رسيد. به نظر او براي شناخت شيء في نفسه كافي است از طريق درون نگري و توجه به خويشتن چيزي را غير از پديدارها به صورت في نفسه دريابيم. به نظر شوپنهاور اين شيء في نفسه غير از «اراده» چيزي نيست؛ بدن تجسم فيزيكى اراده است و اين امر را تا آنجا پيش مي برد كه همه جهان را براساس اراده تبيين مي كند و صراحتاً اعلام مي كند كه ذاتاً اراده يك انگيزه كور و غيرعقلي است كه نگه دارنده خود است (صيانت ذات). به عبارت ديگر واقعيت، اراده زندگى است.
اين اراده به زندگى سبب مي شود تا اراده همچنان در موجودات ديگر به تكرار خود بپردازد. بنابراين اراده به زندگي، در اجسام طبيعي به صورت نيروي مكانيكي و در گياهان و حيوانات نيز به شكل غريزه ظهور مي كند و سرانجام با بنا شدن مغز اراده به آگاهي بدل مى شود.
در واقع ، شوپنهاور تمام صور شناختي كانت را به زمان، مكان و يك مقوله عليت تقليل ميدهد. به حكم اين قاعده فلسفه شوپنهاور دچار نوعي بدبيني است، چرا كه در نظر او اگر واقعيت، اراده زندگي است و جهان تعين يافتگي چنين اراده كوري است، زندگي چيزي غير از تيره روزي و دردمندي نيست.
شوپنهاور موجودات را با تحليلي دقيق و گسترده مورد بررسي قرار مي دهد و نتيجه مي گيرد كه زندگى رنج آور و دردناك است. اگر تمنيات و خواهش هاي اين اراده ارضا نشود، پريشاني باقي مي ماند و باعث افزايش رنج مي شود و اگر ارضا شود كسالت به دنبال دارد و اين چرخه سبب بروز ميل و پريشاني هاي ديگري خواهد شد.
اراده براي باقي نگه داشتن خود هزاران عذر و بهانه دارد. اراده زيستن، سيري ناپذير است.
يكي از اين بهانه ها عشق است. اراده به وسيله اين نقاب خود را در زير الطاف عشق پنهان مي كند، يكي ديگر از اين بهانه ها خودپرستي است كه باعث افزايش درد مي شود. علاوه بر اين شوپنهاور معتقد است بالا رفتن سطح علم و دانش باعث افزايش سطح پريشاني و رنج است.
فلسفه شوپنهاور در تعين و مخالفت تام با نظام فلسفي هگل قوام مي يابد. در نظام فلسفي هگل واقعيت و عقلانيت منطبق هستند و تاريخ و پيشرفت، وجود شر را توجيه مي كند، اما به نظر شوپنهاور واقعيت غيرعقلاني و كور است و عشق و پيشرفت و تاريخ هيچ كدام واقعيت رنج را در زندگي توجيه نمي كند و اينها فقط نقاب هايي است كه اراده، خود را در زير آنها مخفي مي كند. به اين اعتبار، نظام فلسفي هگل و شوپنهاور نمودار دو ادراك متفاوت از وجود است.
در نظر شوپنهاور اگرچه جهان تعين يافتگي اراده غيرعقلاني است اما اصول اخلاقي اي براي زهد و نفي اين اراده وجود دارد. در واقع او ريشه همه شرور عالم را در اراده مي بيند. مگر اين كه اين اراده به كلي نفي و انكار شود. گام هايي كه براي نفي و انكار اراده وجود دارد، عبارت است از زيبايي شناسي و اخلاق و نهايت اخلاق ، زهد است.
زيبايي شناسي : در تبيين و توصيف اين امر مي توان گفت كه شوپنهاور ميان اراده و پديدارها، صور كلي افلاطوني را قرار مي دهد و معتقد است: ما اگر بتوانيم در مشاهده پديدارهاي جزيي مكتب افلاطون را درك كنيم به گوهر و اساس اين عالم پي خواهيم برد. لازمه و اصل ديد زيبايي شناسي تعليق موقتي اراده است. لذت ما از مشاهده طبيعت يا نقاشي بسته به اين است كه آن را بي شائبه غرض و هواهاي شخصي تماشا كنيم. در نظر هنرمند رودخانه راين يك رشته مناظر سحرانگيز است كه خيال و حواس او را با الهام زيبايي شيفته و مجذوب مي كند، ولي مسافري كه سرگرم امور شخصي است راين و دو ساحل آن را همچون خطوط ممتدي مي بيند كه پل ها مانند خطوط ديگري آن را از پهنا قطع مي كنند. بدين ترتيب هنرمند چنان از خود بي خبر است كه تماشاي غروب آفتاب از قصر و زندان براي او يكسان است.
اخلاق : اگر انسان به درك اين واقعيت برسد كه غير از خود، انسان هاي ديگري نيز همانند او هستند مجبور مى شود خودپرستي اش را موقوف نگه دارد و از آنجا كه اراده زندگي ريشه همه شرور است، نقش بنيادي اخلاق در تفكر شوپنهاور شفقت و ترحم است.
به عقيده او، انسان غيراخلاقي كسي است كه سعي در افزايش رنج ديگران مي كند و يا نسبت به آن بي تفاوت است. در مقابل، انساني اخلاقي است كه پريشاني و رنج ديگران را رنج خود بداند و سعي بر تسكين آن كند. هنر، اراده را ناديده مي گيرد و اخلاق آن را مي رنجاند و رياضت كشي و زهد آن را نفي و انكار مي كند كه زاهدان و قديسان به اين مرحله از انكار اراده مي رسند.

شوپنهاور با سوءتفاهمي بزرگ درباره زندگي معنوي و روحاني، معتقد است زاهدان و قديسان كليساي مسيح كاملاً موفق به نفي و انكار اراده شده اند. اصول اخلاقي شوپنهاور در رياضت كشي و زهد كه نفي و انكار كامل اراده است به اوج خود مي رسد. او كاملاً با نظام فلسفي هگل كه زندگي را تجليل و تكريم مي كند، مخالف است.
