پوپوليسم چيست ؟ و پوپوليست كيست ؟
پوپوليسم از کلمه « Peuple » فرانسه آمده است . در فرانسه ترجمه کلمه مردم پُوپُل است و در انگليسی
«people » پيپِل، و پيپليسم ، اصالت مردم است.
پوپوليسم شيوه های گوناگونی دارد . گاه عوام فريبی در کسوت سلطنت و شکوه پادشاهی ظاهر
می گردد . پادشاه با ايجاد دستگاه عريض و طويل و خدم و حشم و تاج و تخت مرصع چنان می کند که عوام از داشتن چنين پادشاه پرهيبت و ثروتی احساس غرور و خشنودی کنند و بگويند چه پادشاه پرثروتی که مايه مباهات ماست در مقابل ديگر بلاد! و همزمان فقر و فلاکت خويش از ياد می برد و از آن در می گذرد ، برای حفظ آبرو در مقابل ديگر ملل . گاه عوام فريبی در لباس نخبه گرايي سر برمی آورد. رئيس دولت خود را نخبه و اهل مجالست با اساتيد و دانشگاهيان جلوه می دهد. چند زبان خارجی می داند. لباس های فاخر می پوشد و ريش های خود را رنگ می زند و پيپ می کشد و کلمات آلمانی و انگليسی می گويد تا مردم بگويند «عجب رئيس جمهور باکلاسی» است . به عبارتی غالباً نخبه گرايی روی ديگر پوپوليسم و يکی از طرق جلوه آن است . نشست و برخاست با روشنفکران ، برای کسب اعتبار نزد عوام است و در خود چيزی ديگر ندارد. و گاه البته پوپوليسم در قالب تشابه با فقرا و بر خاک نشستن و نان و پنير خوردن و دست کارگران را بوسيدن است که مردم بگويند که فلانی از خود ماست و چون ما زندگی می کند . غرض آنکه از صورت بايد گذشت و اگر کسی نخبه گرا بود دلالتی بر پوپوليسم نبودن او نيست و اگر کسی بر خاک نشست، ممکن است عوام فريب نباشد. بايد از ظاهر و شکل خارج شد و حقيقت و ماهيت را بررسی کرد. در بحث از پوپوليسم، نبايد پوپوليستی رفتار کرد و با خود واژه عوامفريبی، عوام را فريفت . اين حربه در کوتاه مدت کارآمد و در بلند مدت موجب رسوايی در دنيا و آخرت است .
اگر از «پوپوليسم دهقانی» (که در برگيرنده ريشه تاريخی اين اصطلاح هم به حساب میآيد ) صرفنظر کنيم، «پوپوليسم سياسی» معمولا به آن گرايشها و اقداماتی اطلاق میشود که حاملانش مدعیاند بيانگر خواست و اراده مردم يا تودهها هستند يا میخواهند به اين خواست و اراده جامهتحقق بپوشانند. حاملان اين گرايشها و اقدامات، هم جنبشهای سياسیاند هم دولتها ؛ بهويژه دولتهايی که سوار بر موج همين گرايشها و اقدامات، قدرت سياسی را «در هر سطحی» تصاحب کردهاند. پوپوليستها فقط مدعی بيان يا اعمال خواست و اراده تودهها نيستند ، بلکه برآنند که گويی مردم يا توده در هيأت جمعی خود دارای فضيلتی اخلاقی هم هستند که گردن گذاشتن به خواست و اراده ايشان را موجه میکند. اما نسبت دادن اين فضيلت به مردم، هميشه از «حب مردم» نيست که گاهی از «بغض ديگران» است. اين ديگران «بسته به نياز پوپوليستها» گاهی نخبگان و روشنفکراناند، گاهی احزاب و سازمان های سياسی و گاهی هم بوروکراسی و تکنوکراسی و در شکل ملموسترش بوروکراتها و تکنوکراتها تا بهتر و مشخصتر بتوان به ايشان حمله کرد.
در هر حال فضيلت قائل شدن برای مردم نزد پوپوليست ها ناشی از بغض آنها به چيزهايی است که میتواند مردم را از حالت يک توده بیشکل و مواج و قابل کنترل خارج کند و به آنها سامان فکری يا سازمان عملی بدهد. به همين دليل است که میبينيم پوپوليسم حتی در شکل دولت پوپوليستی چندان بهايی به نهادها، سازوکارها و رويههای مستقر نمیدهد. بلکه میکوشد با ناکارآمد قلمداد کردن آنها «که البته دست بر قضا اغلب هم درست است!» با دور زدن اين نهادها و سازوکارها و با ژستی حاکی از اقتدار و قاطعيت، سياست را پيش ببرد. به اين ترتيب است که سياست به خيابان میرود.در اين حال، اين مردم حاضر در صحنه ميدانها و خيابانها هستند که با حسی «کاذب» از مشارکت در تصميمات، منشا سياست قلمداد میشوند؛ حال اين تصميمها میخواهد در حد واگذار کردن يک روستا به بخشی ديگر باشد يا رسيدن حساب فاسدان اقتصادی يا حتی تعيين نرخ بهره.
خيابانی شدن سياست، روی ديگری از خصلت ضدنخبهگرايانه سکه پوپوليسم را آشکار میکند. چراکه رفتن سياست به خيابان مترادف است با بیاعتنايی به نخبگان و کارشناسان و قهر با آنان . اين نخبگان 57 نفر باشند يا 57 هزار نفر فرقی در اصل ماجرا نمیکند. چرا که پوپوليستها وقتی هم که عرصه را تنگ ببينند اين نخبگان را دشمن مردم و بدخواه ايشان جلوه میدهند.
مخالفت پوپوليسم با نخبگان و روشنفکران، در نهايت میتواند به مخالفت با تنوع و فرديت بينجامد و اغلب هم میانجامد. چرا که فرديت و محصول آن يعنی تنوع، مزاحم تصويری يکدست و متحد از تودههاست. پوپوليستها به چنين تصويری از مردم نياز دارند تا با بازتوليدش حمايت همين مردم اکنون يکدست انگاشته شده را برای هماوردی با نخبگان و احزاب و سازمانها به دست آورند. چراکه از نظر پوپوليسم آن يکدستی و وحدت معهود تنها با نفی تفاوتها و تنوعها يا با سرپوش گذاشتن بر آن حاصل میشود. روشنفکران يکی از مهمترين نغمههای مزاحم برای اين ارکستر کاذب يکدست و هماهنگاند و به همين دليل پوپوليستها آنها را مهمترين دشمنان خود میانگارند.
در ادبيات پوپوليستها به كرات از بيگانه و غيرخودي نام برده ميشود و نخبگان و منتقدان با اين عنوان از ميدان رانده ميشوند. بله! از آنجا که واقعيت زندگی اجتماعی معاصر پر است از تفاوت و تنوع، سرپوش گذاشتن مستمر بر اين تفاوتها و تنوعها هم ممکن نيست. پوپوليستها ناچار میشوند ريشه آن را به بيرون از مرزهای مردم يا جامعه «خودی» منتقل کنند؛ و آن همان جايی است که «دشمن» ايستاده است. اين دشمن گاهی در لباس «بيگانگان» به صحنه فرستاده میشود، گاهی در جامه «نفوذی ها» يا «باندهای فاسد» يا «بدخواهان» و قسعلیهذا. در هر حال اين دشمنان آنقدر مبهم هستند که هر کس از ظن خود مصداقی برای آن بتراشد.
اما کار اين دشمنان چيست؟ اين دشمنان پيوسته در حال توطئه عليه مردم و ملتاند. پس پوپوليسم ناچار همواره به اسلحه «نظريه توطئه» محتاج است. بايد دشمنان مفروض و مقدری را نشانه برود که از بام تا شام در کار توطئهچينی عليه مردماند. زيرا با توسل به همين دشمنان و توطئههايشان است که امکان سرکوب مشروع و نامشروع مخالفان هم ممکن میشود.
پوپوليسم برای عملی کردن گرايشها و اقدامات خود «که از نظر نخبگان مورد ايراد است» از يک تکنولوژی آشنا استفاده میکنند: «خطابه». خطابه بر دوش هيجان و عاطفه و اقناع پيش میرود و برهان «يعنی تکنولوژی نخبگان» بر شانه استدلال. اما خيابان و سياست خيابانی با شور و هيجان و گرمای افناع بيشتر تناسب دارد تا با قيافه سرد و عبوس برهان و استدلال. و چون توده با زبان آشنای خطابه که «مار میکشد» بيشتر همراه میشود تا با نوشتن «کلمه مار»، برد نهايی در سياست خيابانی با پوپوليسم است. در واقع زبان اغلب فنی نخبگان بيشتر باعث تشويش و سردرگمی توده میشود و جهان را پيشرویشان مغشوش جلوه میدهد، درحالیکه زبان پر از احساس پوپوليسم جهان را ساده و قابل تدبير نمايش میدهد و توهم پيش بردن هر چيزی را چنان در سر مخاطب میاندازد که حتی باور میکند نوجوانی بتواند با وسايل ساده انرژی اتمی توليد کند.
به طور کلی در هر جامعهای ويژگیهای ساخت سياسی و فرهنگ سياسی است که به پوپوليسم اجازه ظهور میدهد. ضعف ساختارهای دموکراتيک خواه در شکل نبود اين ساختارها در جامعههای کمتر دموکراتيک، يا بوروکراتيزه شدن و ناکارآمدی آنها در جامعههای بيشتر دموکراتيک از يکسو و فقدان يا کممايگی فرهنگ دموکراتيک از سوی ديگر متهمان اصلی در پرونده برآمدن پوپوليسماند.جامعه ما در نزديک به يک قرنی که به تجربه کردن سياست مدرن پرداخته، از هر دو جنبه آمادگی وافری برای در آغوش کشيدن پوپوليسم داشته و دارد. بنابراين اگر عرصه سياسی فعال باشد و مردم با آن سروکار داشته باشند عدم ظهور پوپوليسم بيشتر مايه پرسش است تا عکس آن. مثلا مروری کنيد بر فرهنگ عمومی جامعه ما و ببينيد که ما چگونه از وعظ و خطابه در شور و غليان میافتيم تا حدی که مثلا يکی از معيارهای رای دادنمان هم اين است که فلانی خوب حرف میزند يا حرفهای خوبی میزند. فرهنگی داريم که به تحليل عقلی چندان بها نمیدهد که به تشريح نقلی و برانگيختگی عاطفی. با شعرحماسی و تغزلی بيشتر حال میکند تا با رمانی پر پيچوخم. اين فرهنگ با روشنفکران بر سر مهر نيست. شمارگان کتاب و مجله و روزنامه و ميزان علاقه و به سراغ آثار هنری رفتن را به ياد بياوريم تا يادمان نرود در چه سپهر فرهنگی زندگی میکنیم. ذهن ما توطئهنگر است. در سياست و ميان ما مردم، هنوز وِرژنهای امروزیتر «کار، کار انگليسیهاست»، باوری پذيرفته است. از نظر ما اولين و آخرين مسبب بدبختیهايمان «بيگانگان» بودهاند و هستند. سازوکارهای دقيق و پرملاحظه پيشبرد امور حوصله ما را سر میبرند، خواه در شکل چراغ قرمز راهنمايی باشد يا بحث فلسفی، خواه رسيدگی دقيق قضايی باشد يا تعيين نرخ بهره. دلمان میخواهد يک نفر بيايد قال قضايا را بکند و حرف آخر را بزند، حتی در حوزه نظر. حالا انصافاً اگر در جامعهای با اين مايه از فرهنگ عمومی و سياسی و در غياب ساختها و سنن دموکراتيک که صحنه را برای روی کار آمدن انواع و اقسام پوپوليسم آماده کرده، پوپوليسم ظهور نکند بيشتر اعجاببرانگيز است يا بر عکس؟
از نظر تاريخی اغلب دولتهای پوپوليستی در هنگامه يأس و سرخوردگی عمومی سربرآوردهاند. دو نمونه کلاسيک آن در تاريخی نه چندان دور، خوان پرون در آرژانتين و جمال عبدالناصر در مصر است.
پوپوليسم بر امواج نوخواهی و در فرار از تجربهها و چهرهها و حرفهای کهنه و تکراری پيش میرود و نيرو میگيرد. در شرايطی که روال معمول امور در سياست از نفس افتاده، بسياری در جستوجوی منجی برمیآيند. گيرم که قد و قواره هر منجی پوپوليستی در هر وضعيت با مجموعه شرايط همان اوضاع و احوال تناسب داشته باشد و گاه شکلی کاريکاتوری.در هر حال، در آن انتخابات هم مردم مثل ساير تجربههای پوپوليستی به دنبال چيزی نو بودند؛ دنبال اين بودند کسی بيايد که مثل هيچ کس نباشد، چيزی که پيشتر چندان نيازموده باشند (و توجه کنيد به خيل رای دهندگانی که دهه شصت و حرفها و آدمهايش را تجربه نکرده بودند.) اين نو بودن فینفسه مهم بود نه محتوايش که مبهم بود و وابسته به آينده. و اگر به جنبه سلبی رای دادن در فرهنگ انتخابات جامعه خودمان هم توجه کنيم، بايد گفت که بيشتر از اين، آنها به دنبال فرار از کهنهها و آزمودهها و تکرارها بودند. برای بسياری از مردم، احمدینژاد در انتخابات سوم تير همان قدر نو به نظر میآمد که خاتمی در دوم خرداد. و از جنبهای مهمتر، رقيب احمدینژاد (در دور دوم) انتخابات نهم همان قدر تکراری و تجربه شده و رماننده بود که رقيبان خاتمی در انتخابات هفتم. در انتخابات 1376 هم هر چه بيشتر به دوم خرداد نزديک میشديم شور امواج پوپوليسم بيشتر بالا میگرفت و در دوم خرداد از روی همه عبور کرد و رسوباتش به شکل انتظاراتی از يک منجی بر جای ماند. با اين اوصاف آن 12 ميليون نفری که در دور دوم به احمدینژاد روی آوردند بر همان موج روانشناسی سياسی- اجتماعی سوار بودند که مقتضای وضعيت پوپوليسم است.
اصلاحطلبی مدعی بازگرداندن خرد به عرصه سياسی است. اين خرد در تضاد با بیخردی نيست. در تعارض با هيجان و عاطفه و عادت است و پوپوليسم «چنان که گفته شد» ارتباطی تنگاتنگ دارد با ريختن شور و هيجان و عاطفه به جان سياست. پيداست که هيچ اصلاحطلب اصولی و پيگيری نمیتواند از کنار پوپوليسم بیتفاوت عبور کند.پوپوليسم بسياری اساسها و رويههای عقلانی را میروبد و میفرسايد. همين تجربه دوساله نمونهای زنده است از اين روبيدنها و فرسودنها و بردن امور به سال صفر. اما شايد مهمتر از هر چيز اين است که اصلاحطلبان رسالتی برای پيروز شدن ندارند. رسالت آنها پيش بردن و تثبيت قواعد بهتری برای بازی سياست است نه پيروزی دربازی سياست به هر قيمت و با قبول قواعد عيبناک آن.
به هرحال اصلاحطلبان به عنوان يك نيروي مهم در ايران امروز نبايد و نميتوانند فقط بنشينند و نظارهگر امور باشند.
رسالت اصلاحطلبان لزوما بر مبنايی اخلاقی استوار نيست که اتفاقا جنبه کارکردی دارد. پس از اين زاويه، مهمترين مساله اين است که مبادا اصلاحطلبان بخواهند مثلا به طمع بردن انتخابات و بازگشت به قدرت، يعنی در سودای بردن نتيجه بازی، قاعده بازی را واگذار کنند و تن به گرايشها و اقدامات پوپوليستی بدهند. اين همان وسوسهای بود که به ويژه در دور دوم رياستجمهوری خاتمی به جان اصلاحطلبان افتاده بود و با توجه به تجربه پيروزی پوپوليسم در سوم تير 83 ممکن است بيش از گذشته اصلاحطلبان را اغوا کند. به علاوه اصلاحطلبان نبايد از اتکا به نخبگان و روشنفکران دست بردارند. آنچه از اينسو باعث شکست اصلاح طلبان شد اتفاقا بهای کافی ندادن به روشنفکران و نخبگان بود، بهويژه در شکل نهادمند آن و البته ترجمه نامناسب ايدهها و انديشههای آنان به زبان زندگی روزمره مردم. اينها کمترين چيزهايی است که اصلاحطلبان بايد در نظر داشته باشند.
طرفه اينکه پوپوليسم خود قربانی خويش میشود. چرا که پوپوليسم همزاد با جستوجوی مردم برای چيزهای نو است، اما خودش هم به سرعت کهنه و فرسوده میشود. شور و هيجان اوليه به مرور میخوابد. اميدهای برانگيخته شده به سد سکندر واقعيات و مقدورات میخورد و معلوم میشود که از يک من ماست سياست در عمل چقدر میشود کره موفقيت گرفت. اما مشکل اينجاست که هزينههای عمل شورمندانه دولت پوپوليستی نقد است و درآمدهايش نسيه. اين ورشکستگی پنهان نه تنها دولت پوپوليستی را زمين میزند که پيامدهايش گريبان بعدیها را هم میگيرد.به علاوه پوپوليسم، تودهها را به دشمنی با نخبگان میانگيزد و کينه توده را به دل روشنفکران میاندازد. روشنفکران و نخبگان را از عرصه عمومی به کنج محافل خصوصی میراند. صحنه سياست را به زير موج هيجان میبرد، تصميمات را از عقلانيت خالی میکند. امور را غيرقابل پيشبينی میکند. ارزيابی عقلانی را ناممکن يا دشوار میکند. هر آن ممکن است شما با تصميمی ناگهانی روبهرو شويد که زندگیتان را زير و زبر میکند. پوپوليسم اعتماد و اطمينان را زائل میکند. هزينه تصميمات را افزايش میدهد. و پشت سر خود زمين سوخته امکانات و اميدها و اعتمادها را باقی میگذارد. پوپوليسم سياست را مبتذل میکند و به خيابان میبرد . اما ممکن است در فرجام کار از بيابان و برهوت اميدها و اعتمادهای مدفون سر درآورد .
حالا شما «با انصاف» قضاوت كنيد كه پوپوليست كيست ؟

