تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

تثليث خيام ، هدايت و كافكا :

 

خيام ، هدايت و كافكا ؛ اين سه تن كساني هستند كه «هيچكدام از آنها نگاه خوشبينانه اي به جهان ندارند و مسائل مورد قبول و پذيرش همگان را با فلسفه هاي از عدم قطعيت به زير سؤال برده‌‌اند»

كافكا يك رأس مثلث :

«كافكا در محاكمه در تصويري كه از «يرزف.ك» و محاكمه او به ما نشان مي‌دهد، ما را متوجه نوعي از ادبيات مي‌كند كه به آن مي‌‌گويم، «ادبيات چند معنايي»، چرا كه اگر فكر كنيم مثلاً اين رمان نمادي است از محاكمه يك جامعه، جامعه‌اي كه قوانيني نانوشته آن را پيش مي‌برد، يك نوع تأويل است. تأويلي كه ما را دچار شك مي‌كند. اينكه آيا كافكا خواسته است بگويد واقعاً به اين دليل «يوزف.ك» محاكمه مي‌شود كه جامعه، او را همشكل ديگران نمي‌بيند؟ يعني مانند سوسيس‌‌‌‌هاي يكساني نيست كه اين كارخانه توليد مي‌كند؟ و يا از جنبه روانشناختي، ناخود آگاه جمعي هست كه ما داريم با آن خود را محاكمه مي‌كنيم و احاطه‌اي هم به آن نداريم؟ شايد هم يك فرايند متافيزيكي است؟ و يا در رمان«قصر» كافكا، قصر(DasSchloos) به دو معنا مي‌آيد، يكي قصر و ديگري كليد. شما براي آنكه به قصر برسيد بايد قفل‌هايي را باز كنيد و از كانال‌هايي بگذريد. و در هر دو رمان، هر جز داستان جز ديگر را نقض مي‌كند و باعث مي‌شود آن كلي را كه بر اثر تحميل كرده‌ايم، از هم فرو بپاشد. مثلاً گاهي گمان مي‌‌كنيم، دادگاه در رمان«محاكمه»، مظهر يك نيروي ماوراء‌الطبيعي است كه فرد بر آن تسلطي ندارد و گاهي هم مي‌انديشيم دادگاه، مظهر غرايزي است كه شخص اسير آنهاست. بنابر اين، توازن ميان ماهيت چند معنايي بودن اين متون و فرايند توهمي كه در ذهن خواننده ايجاد مي‌كند، ضمن اينكه با هم متناقضند، امكان دارد به يك معناي واحد و در برگيرنده(Gestolt) راه يابد و اين وظيفه خواننده است كه ميان توهمي كه متن برانگيخته و توهم خود، توازن ايجاد كند. اين فرايند پر ابهام و پيچيده باعث مي‌شود جاي خالي در روايت وجود داشته باشد كه خواننده با تفكر و انديشه آن را پر كند.»

كافكا بدون آنكه به آمريكا سفري كرده باشد تصويري از آن كشور مي‌دهد كه انتقادي به جامعه سرمايه‌داري، ماشيني شدن زندگي و مستحيل شدن فرد در جامعه بورژوازي است. در آنجا «كارل راسمان» كه كودكي است بي‌‌‌‌گناه و معصوم، مورد آزار و استثمار دو اوباش به نام‌‌‌‌هاي «رابينسون» و «دلامارش» قرار مي‌گيرد و تنها در فصل نهايي رمان، با عنوان «تئاتر هواي آزاد اوكلاهما» قهرمان رمان آمريكا به سرزمين موعود بهشتي مي‌رسد كه جنبه خيالي دارد و همان آرمانشهري است كه از افلاطون تا زمان حاضر، نويدش را به همه داده‌اند. مدينه فاضله‌اي كه تاكنون در هيچ جاي جهان يافت نمي‌شود و رمان از حالتي رئاليستي به وضعيت سوررئاليستي كشيده مي‌شود. البته اين همان سبكي است كه هدايت بكار مي‌برد و اين گروتسك اوست.»

گروتسك ريشه در آثار «رابله» به ويژه تعريف رابله از واژه كارنوال (Carnival) دارد و «در اين فضا، افرادي كه در صدر جامعه هستند به پايين كشيده مي‌شوند. شاه‌ها دلقك مي‌شوند و دلقك‌ها شاه. ترجمه فارسي گروتسك هنجار گريزي در هنر و ادبيات است. هر چيزي كه از نرم خارج باشد. در آثار شكسپير هم اين وضعيت را مي‌بينيم در «شاه لير» دلقك از شاه انتقاد مي‌كند و حتي به شاه، دلقك مي‌‌‌گويد. اين وارونگي و جا به جايي موقعيت شخصيت‌ها يك نوع گروتسك است و سوپاپ اطميناني است براي جامعه‌أي كه در آن مردم نمي‌‌توانستند حرف‌هاي خود را بازگو كنند و در يك كارنوال و نمايش خنده‌‌دار جمعي كه موقعيت اجتماعي افراد وارونه مي‌شود، بغض و كينه خود را بروز مي‌دهند.»

سوال : «كدام يك از آثار هدايت داراي گروتسك است؟» سه قطره خون و بوف كور. ارتباط با زن به اندازه‌اي در «سه قطره خون» حرام است كه راوي حتي به گربه‌‌ ماده‌اي به نام «نازي» حسادت مي‌ورزد كه چرا با گربه ولگردي آميزش مي‌كند. ظاهراً سياوش، قاتل آن گربه نر ولگرد است. ولي چون سياوش همزاد راوي است، پس اين خود راوي بايد باشد كه با «ششلول» گربه نر را مي‌كشد و در نتيجه سه قطره خون پاي درخت كاج مي‌ريزد. اين سه قطره خون از سويي خون راوي داستان است كه پاي آن درخت مي‌‌چكد، به عبارت ديگر، در شخصيت راوي عنصر مرد (Persona) با عنصر زن (Amima) در آشتي نيست و همين كشمكش ميان اين دو جنبه شخصيت او كار را به جايي مي‌كشاند كه او در پايان داستان مانند مرغ حق كه سه گندم از مال صغير خورده بود، آن قدر ناله مي‌كند تا سه قطره خون از گلويش به روي زمين بريزد و در اينجا ما به خوبي مي‌‌توانيم گروتسك را دريابيم. و يا در بوف كور، ما شاهد «دختر اثيري» هستيم كه راوي به او عشق مي‌ورزد. اينكه چرا راوي دختر اثيري را مي‌كشد، تكه تكه‌‌‌اش مي‌‌كند و داخل چمدان مي‌گذارد تا ببرد دفنش كند و خيلي‌‌‌‌‌‌ها مانند گوركن، نعش‌كش و… به اين عمل راوي واقف‌‌اند، گروتسك است. به نوعي اگر«دختر اثيري» را نمادي بدانيم از ايران كه راوي به او عشق مي‌ورزد، زندگي‌اش به دست «پيرمرد خنزرپنزري» تباه مي‌شود. چرا كه او نمادي از عرب‌زدگي است. اين ذهنيت را در نمايشنامه «پروين دختر ساسان» هم مي‌توانيم ببينيم. به طور خلاصه اگر بخواهيم بوف كور را در يك دگرديسي تاريخي بررسي كنيم، راوي را در انتها مي‌بينيم كه خود به پيرمرد خنزر پنزري تبديل مي‌شود. يعني جامعه‌اي كه ديگر ارزش‌هاي خود را از دست داده و شاهد مثال ديگر همان «گلدان لعابي» و «شهر راغا» يا شهر ري است كه نشانگر فرهنگ عظيمي است كه آنجا بوده و آخرين جنگ ايران و اعراب هم آنجا اتفاق افتاد و سپاه ايران شكست خورد. براي خواننده اين سؤال پيش مي‌آيد كه پس چرا راوي كه روي جلد قلمدان نقاشي مي‌كند، هميشه نقشي را مي‌كشد؟ اين سؤال‌ها و نشانه‌ها ما را تا به آنجا پيش مي‌برد كه مي‌بينيم پيرمرد خنزرپنزري گلدان لعابي را در شال خود مي‌پيچد و فرار مي‌كند و آن دختر اثيري تبديل به زني چاق و فربه مي‌شود كه تباه شده است. همان طور كه مي‌بينيم اين نمادها با چنين رمز و رازي در يك گروتسك تأثيرگذار معنا مي‌يابند.»

هدايت، رأس ديگر مثلث :

منتقدان هميشه هدايت را با كافكا مقايسه كرده‌اند و اين تصور وجود دارد كه هدايت از كافكا تأثير پذيرفته است، ولي هدايت به نوعي كافكا را دير كشف كرده است؛ يعني زماني كه او بوف كور را نوشته بود. ولي چون هدايت معرف كافكا در ايران بود، اين تصور باطل شكل گرفت. مي‌دانيم صادق هدايت اگر چه به زبان انگليسي آشنايي مختصري داشت، ولي در هيچ يك از مدارك و شواهدي كه در دست است اشاره‌أي به اين نكته كه هدايت آثار كافكا را مي‌خوانده نشده است.

«مثلاً ما چنين شباهتي را با نمادي كه از «گل سرخ بيمار» در شعر «ويليام بليك» و داستان «پزشك دهكده» كافكا وجود دارد مي‌بينيم. در صورتي كه يوليام بليك سال‌ها پيش از كافكا بوده، ولي مضامين ادبيات بازتاب مسائل دروني ماست و به يك شكل بيان مي‌شود. به قول «تي.اس.اليوت» شاعر و منتقد نامدار آمريكايي «شاعران بد تقليد مي‌كنند و شاعران خوب مي‌‌‌دزدند، يعني اين دزدي به صورت ناخودآگاه است.»

رباعيات خيام، گوي غلتان برفي

رأس بالايي مثلث يعني خيام :

«از زندگي نامه و انديشه‌هاي خيام هيچ اطلاعي در دست نيست، چرا كه بعد از خيام حمله مغول‌ها به ايران اتفاق افتاد و نسخه اصيلي وجود ندارد كه اشعار او را بتوان تشخيص داد. اولين شعري كه به خيام نسبت مي‌دهند مربوط به صد سال بعد از مرگش بوده است كه در «مرصاد العباد» آمده است و دويست سال بعد يكي دو رباعي در «مونس الاحرار» و از آن به بعد به ويژه در دوره قاجاريه و صفويه هركسي مي مي‌خورده و شعري مي‌گفته، از ترس مؤاخذه شدن آن شعر را به خيام نسبت داده است. به نظر من رباعيات خيام مانند توده برفي است كه از بالا به پايين مي‌غلتد و بزرگ و بزرگتر مي‌شود. اين وضعيت باعث شده هر كسي تعبيري از او ارائه بدهد. يكي مي‌گويد او عارف و صوفي است و ديگري اصلاً خيام شاعر را نمي‌شناسد. اما  اگر بخواهيم به ســياق همان شـعرهايي كه در مرصــاد العباد  و مونــس الاحرار  آمده  خيام  را قضاوت كنيم و شعرهايي را كه در اين فضا نيستند جدا كنيم، آنگاه در مي‌يابيم كه خيام شخصيتي بوده كه مي‌خواسته از جهان لذت ببرد و هميشه مأيوس بوده كه چرا نمي‌تواند.

هدايت در «ترانه‌هاي خيام» همچون خيام مي‌انديشد:

مهتاب به نور دامن شب بشكافت                  مي نوش، دمي خوشتر از اين نتوان يافت

خوش باش و مينديش كه مهتاب بسي             اندر سرگور من و تو خواهد تافت!

اينجا هم اگر نگاه كنيد يك گروتسك هست. يعني همين مهتابي كه امشب بر سر ماست فردا ممكن است بر سر گور ما بتابد.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نهم تیر 1387 و ساعت 15 |