شهسواران را چه شد :
گردي از راهي نمي خيزد ، سواران را چه شد ؟
مرده اند از بيم ياران ، نامداران را چه شد ؟
جز صداي جغد چيزي نمي آيد به گوش
قمريان آخر كجا رفتند ؟ ساران را چه شد ؟
در هجوم كركسان شوم قلب من گرفت
بلبلان ، كبكان ، هَزاران را چه شد ؟
دورتا دور من از دشمن سياهي مي زند
دوستان ما كجا رفتند ؟ ياران را چه شد ؟
هر كجا سوز زمستان است و تاراج خزان
روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد ؟
زير سمِ لشكر ضحاك پشت من شكست
كاوة لشكرشكن ، كو شهسواران را چه شد ؟
لشكر توران به قلب سرزمين ما رسيد
رستم و گودرز كو ، اسفندياران را چه شد ؟
خشكسالي در زمين بيداد و غوغا مي كند
رخشش هفت آسمان ، كو باد و باران را چه شد ؟
خرچنگ هاي مردابي :
در اين زمانة بي هاي و هوي لال پرست * خوشا به حال كلاغ هاي قيل و قال پرست !
چگونه شرح دهم لحظه لحظة خود را * براي اين همه ناباور خيال پرست !
به شب نشيني خرچنگ هاي مردابي * چگونه رحم كند ماهي ذلال پرست !
رسيده ها چه غريب و نچيده مي افتند * به پاي هرزه علفهاي باغ كال پرست !
رسيده ام به كمالي كه چو زند هم نيست * كمال دار و براي منِ كمال پرست !
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خواري است * به تنگ چشمي نامردم زوال پرست !
****************************************
بادبادك ها :
تا افق پله به پله ، شب به نرمي گام برداشت ؛
در كنار پله ها ، فانوس روشن بود ؛
بادبادك هاي بازيگوش ، دم تكان دادند ؛
بادبادك رفت بالا ، قرقره از غصه لاغر شد ؛
بادبادك جان ، چه مي بيني از آن بالا ؟ در ميان جاده ها ، آيا غباري هست ؟
بر فراز تخته سنگ ، آيا نشان نعل اسب تك سواري هست ؟
بادبادك جان ، آيا بهاري هست ؟
بادبادك جان ، ببين آيا جاي پايي سبز خواهد شد ؟
بر سر سفره ، بغض سنگيني برايم لقمه مي گيرد .
بادبادك جان ، ببين پيك اميد آيا ، روي دوشش كوله باري هست ؟
من دلم با خويش مي گويد ، كه آري هست .
****************************************
سيب :
تو به من خنديدي و نمي دانستي ،
من به چه دل آن را از باغچة همسايه ، سيب را دزديدم !
باغبان از سر مروزار دويد ،
سيب را دست تو ديد ، غضب آلود به من كرد نگاه !
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك ،
تا تو رفتي و هنوز ، سالهاست كه در گوش من آرام آرام !
خش خش گام هاي تو تكرار كنان ،
مي دهد آزارم و من انديشه كنان !
غرق اين پندارم كه چرا ، خانه كوچك ما سيب نداشت !
****************************************
صفر :
ما چه هستيم ، عجب بي پا و دستيم ، چه شد مأمور و مستيم !
همه عاجزكش و دشمن پرستيم ، ز ناداني و غفلت زير دستيم !
به رغم دوست با دشمن نشستيم ،
ما خرابيم چو صفر اندر حسابيم ، چو سيل اندر تن آبيم !
جهان را برده آب و ما به خوابيم ،
چه شد عالم غرق خون ، مست شرابيم ، مست شرابيم !
****************************************
بزن باران :
بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران كه صحرا لاله گون است
بزن باران كه به چشمان ياران جهان تاريك و دريا واژگون است
بزن باران كه ديو آزاد كردند شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد كه با آن كسب ننگ و نام كردند
بزن باران به نام هر چه خوبيست به زير آب ها پاي پايكوبيست
هزار تشنه ، جويباران پر از سنگ بزن باران كه وقت لايروبيست
بزن باران و شادي بخش جان را بباران شوق و شيرين كن زمان را
به بام غرق در خون ديارم به پا كن پرچم رنگين كمان را
بزن باران كه بي صبر عياران نماند خاموش گريان شد به باران
بزن باران بشور آلودگي را ز دامان بلند روزگاران
****************************************
خداوندا :
خداوندا ! اگر داشتم ، ذليل داشتنم مي كند ، ندارم كن !
خداوندا ! اگر كاشتم ، اسير چيدنم مي كند ، بي كارم كن !
اگر انديشة خيانت به ياران ، بر سرم افتاد ، بر سر دارم كن !
اگر به لحظة غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط ، هشيارم كن !
اگر رنج بيماران لحظه اي از دلم بيرون رفت !
سخت و بي ترحّم ، بيمارم كن !
خداوندا ! خوارم كن ، اما مردم آزارم مكن !
« يا حق »

