تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 مصاحبه ای منتشر نشده با صادق هدايت :

«روز يازدهم آذر سال ١٣٢٩، درست يک روز پيش از آخرين سفر هدايت به اروپا، خبرنگار گمنام يکی از نشريات تهران، با سماجت ذاتی اش سرانجام موفق شد با صادق هدايت که به دليل لجاجت ذاتی اش تا آن روز حاضر به انجام  هيچ گونه مصاحبه ای با هيچ نشريه ای نشده بود، برای اولين و آخرين بار مصاحبه ای انجام دهد. فردای آن روز، صادق هدايت به اروپا رفت و چند ماه بعد، در فروردين سال ١٣٣٠، در پاريس خودش را کشت. يک هفته پس از سفر هدايت به اروپا، نشريه ای که خبرنگار برای آن کار می کرد و مصاحبه را هم برای انتشار در آن انجام داده بود، توقيف شد و خبرنگار بخت برگشته نتوانست مصاحبه اش را که آن همه برای انجامش زحمت کشيده  و به هر ساز صادق هدايت رقصيده بود، در آن به چاپ برساند. بيکاری، بی پولی، نااميدی نسبت به آينده و سرخوردگی از زندگی ناراحت سبب شد که آن خبرنگار  بی نوا، چند هفته زودتر از صادق هدايت، بر او پيشدستی و خودش را راحت کند. او در شهر اصفهان،خودش را از روی سی و سه پل، به زاينده رود انداخت و در امواج خروشان آن غرق و از شر نحوست زندگی برای هميشه خلاص شد. به اين ترتيب مصاحبه ی آن خبرنگار ناکام تا به امروز منتشر نشده ماند و کسی از آن با خبر نشد. چندی پيش، به طرزی باور نکردنی، و بهتر است بگويم معجزه آسا، دست نوشته های اين خبرنگار جوانمرگ- شامل يادداشت ها و روزنوشته هايش و چند مصاحبه از جمله مصاحبه منتشر نشده اش با صادق هدايت ؛ به دستم افتاد؛ و چون مصاحبه را جالب و خواندنی يافتم، حيفم آمد که دوستداران صادق هدايت را از آن محروم بگذارم. به همين دليل تصميم گرفتم، درسايت شخصی ام متن اين مصاحبه را به طور کامل و در نهايت امانت داری، بدون هيچ دخل و تصرفی، در اختيار ايشان قرار دهم تا هوادارانش بتوانند از زبان صادق هدايت با خلاصه ای از انديشه ها و ايده هايش آشنا شوند. اينک اين شما و اين مصاحبه ی تاريخی و تاکنون منتشر نشده ی خبرنگار گمنام با صادق هدايت ناکام.»

*****************

 خبرنگار : آقای هدايت عزيز، خيلی ممنون از اين که به من فرصت داديد تا در اين عصر سرد پاييزی، ساعتی از وقت شريفتان را بگيرم و پرسش هايم را با شما در ميان بگذارم.

هدايت : خواهش می کنم. بفرماييد.

خبرنگار : اجازه بدهيد از زندگی شروع کنيم. به عنوان نخستين پرسش، می خواستم بدانم زندگی را چگونه می بينيد؟

هدايت : زندگی يک زندان است، زندان های گوناگون. ولی بعضی ها به ديوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند. بعضی ها می خواهند فرار کنند، دست شان را بيهوده زخم می کنند. و بعضی ها هم ماتم می گيرند. ولی اصل کار اين است که بايد خودمان را گول بزنيم. هميشه بايد خودمان را گول بزنيم. ولی وقتی می آيد که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود...آدمی زاد يکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمين ناسازگار گمنامی زيست می کند که زاد و بوم او نيست... همين که به دنيا آمديم در معرض داوری قرار می گيريم و سرتاسر زندگی ما مانند يک رشته کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری می گذرد.  

خبرنگار : زندگی خود را چطور حس می کنيد؟

هدايت : سرتاسر زندگی ام ميان چهار ديوار گذشته است. ميان چارديواری که اتاق مرا تشکيل می دهد و حصاری که در زندگی و افکار من کشيده، زندگی من مثل يک کُنده ی هيزم تر است که گوشه ی ديگدان افتاده و به آتش هيزم های ديگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم ديگران خفه شده.

خبرنگار :  که اينطور! حال بگوييد مرگ را چگونه می بينيد؟

هدايت : تنها مرگ است که دروغ نمی گويد. حضور مرگ همه ی موهومات را نيست و نابود می کند. ما بچه ی مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب های زندگی نجات می دهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند. در سن هايی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهميم، اگر گاهی در ميان بازی مکث می کنيم، برای اين است که صدای مرگ را بشنويم... و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می کند.

خبرنگار : با اين حساب، شما از کداميک بيشتر می ترسيد؟ از زندگی يا از مرگ؟

هدايت : همه از مرگ می ترسند، من از زندگیِ سمج خودم.

خبرنگار : حال که زندگی را چيز چنين وحشتناکی می بينيد، به نظر شما چگونه بايد زندگی کرد؟

هدايت : بايد دم را غنيمت دانست. گيرم که بشر هم بود، بعد از آن که مُرديم، چه اهميتی دارد که يادگار موهوم ما در کله ی يک دسته ميکروب که روی زمين می غلتد، بماند يا نه و از کارهای مان ديگران کطف بکنند يا نکنند؟

خبرنگار : يعنی فلسفه ی زندگی شما همان فلسفه ای ست که خيام می گويد: حالی خوش باش؟

هدايت : بله . به ما چه که وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانيم؟ پس به اميد و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نکنيم، آنچه گفته اند و به هم بافته اند افسانه ی محض می باشد، معمای کائنات نه به وسيله ی علم و نه به دستياری دين هرگز حل نخواهد شد و به هيچ حقيقتی نرسيده ايم. در ورای اين زمينی که رويش زندگی می کنيم نه سعادتی هست و نه عقوبتی. گذشته و آينده دو عدم است و ما بين دو نيستی که سر حد دو دنيا ست، دمی را که زنده ايم در يابيم. استفاده بکنيم و در استفاده شتاب بکنيم. به عقيده ی خيام، کنار کشتزارهای سبز و خرم، پرتو مهتاب که در جام شراب ارغوانی هزاران سايه منعکس می کند، آهنگ دل نواز چنگ، ساقيان ماهرو، گل های نوشکفته، يگانه حقيقت زندگی ست که مانند کابوس هولناکی می گذرد. امروز را خوش باشيم. فردا را کسی نديده. اين تنها آرزوی زندگی ست: حالی خوش باش زان که مقصود اين است.

 

خبرنگار : پس به نظر شما تلاش برای کسب معرفت و فضيلت هيچ فايده ای ندارد؟

هدايت : نه علوم و نه عقايد گوناگون و نه فرض های فلسفی نتوانسته از دردهای روحی بشر بکاهد.

خبرنگار : به نظر شما اگر مرگ نبود زندگانی چطوری می شد؟

هدايت : اگر مرگ نبود همه آرزويش را می کردند، فريادهای نااميدی به آسمان بلند می شد، به طبيعت نفرين می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چه قدر تلخ و ترسناک بود!

خبرنگار : چرا شما اين قدر مرگ را دوست داريد؟

هدايت : چون مرگ همه ی هستی ها را به يک چشم نگريسته و سرنوشت آن ها را يکسان می کند. نه توانگر می شناسد، نه گدا ؛ نه پستی، نه بلندی؛ و در مغاک تيره  آدميزاد، گياه و جانور را در پهلوی يکديگر می خواباند. تنها در گورستان است که خونخواران و دژخيمان از بيدادگری خود دست می کشند، بی گناه شکنجه نمی شود، نه ستمگر هست، نه ستم ديده، بزرگ و کوچک در خواب شيرين غنوده اند. چه خواب آرام و گوارايی ست که روی بامداد را نمی بينند، داد و فرياد و آشوب و غوغای زندگی را نمی شنوند!

خبرنگار : انسان را چگونه تعريف می کنيد؟ آيا او را اشرف مخلوقات می دانيد؟

هدايت : انسان روی گرگ و جانوران خونخوار روی زمين را سفيد کرده است.

خبرنگار:  انسان برتر است يا حيوان؟

هدايت : حيوانات بر ما برتری دارند، زيرا که انسان محتاج به وجود آن ها ست، در صورتی که آنان احتياجی به ما ندارند.

خبرنگار : ريشه ی اصلی بدبختی های بشر را در چه می دانيد؟

هدايت : در گوشت خواری. خوب است پيش از اين که وارد مطلب بشويم بيدادگری و درندگی را که از عادت گوشت خواری ناشی می شود در نظر بياوريم. آيا می دانيد که احتياج يا لذت گوشت خواری هر روز سبب کشتار کرورها از حيوانات اهلی می گردد؟... حساب کرده اند از روی سيل خونی که از اين کشتار مشئوم راه می افتد، می توانند به آسانی کشتی رانی بنمايند... ستمگری و کشتار نسبت به حيوانات، دشنام و ناسزا به شرافت و مقام انسانيت است. پيدايش آنان، به دنيا آمدن و بازی و شادی و درد کشيدن و مهربانی مادری و ترس از مرگ و هوا و هوس، اعضای بدن و همچنين مرگ و سرنوشت حيوانات، همه شبيه و مانند انسان می باشد.

خبرنگار : مگر روح آن ها پست تر از روح ما نيست؟

هدايت : اما بالاخره مثل ما احساس درد و شادی می کنند. پستی آن ها برای ما تکليف برادر بزرگ تر را معين می کند، نه حق دژخيمی و ستمگری را. اين گوشتی که مردم می خورند درد و شکنجه ی جانوران بی گناه و بی آزار است که نمی توانند از خودشان دفاع بنمايند. خون ريخته شده ی آنان، فرياد انتقام می کشد و نفرين می فرستد به انسان و ستاره ای که روی آن زندگی می کنيم... چرا زندگی ظالمانه آدمی زاد بايد سبب آن قدر درد و زجر ديگران را بيهوده فراهم بياورد و از درهم شکستن خوش بختی و سرور جنبندگان استفاده ی موهوم بنمايد؟ آيا تمدن او ناگزير است که به خون بی گناهان آلوده بشود؟ هر چه بکارند همان را درو خواهند کرد. انسان خون می ريزد، تخم بيدادگری و ستم گری می کارد، پس در نتيجه، ثمره ی جنگ و درد و ويرانی و کشتار می درود. انسانيت پيشرفت نخواهد کرد و آرام نخواهد گرفت و روی خوش بختی و آشتی نخواهد ديد تا هنگامی که گوشت خوار است.

خبرنگار : پس احساسات عاليه ی انسانی چی؟ مگر انسان دارای احساسات عاليه نيست؟ مگر دارای فکر و انديشه نيست؟

هدايت : زر پرستی و شکم پروری، همه ی احساسات عاليه ی انسان را خفه می کند... مردم شکم خودشان را پر از اين گوشت مردار کرده و در همه ی خانه ها هنگام خوراک، بوی دل به هم زن عضلات سرخ کرده و پخته شده که با هزار گونه آب و تاب رنگ رزی پيرايش کرده اند، بلند می شود. بچه، زن، مرد از اين تکه ها می خورند و اين ها همان مردمانی هستند که لاف تربيت و ظرافت اخلاق و پاک دامنی و پرهيزکاری و مهربانی می زنند: قاضی، ملا، آموزگار، شاعر، اديب، نقاش، نويسنده و همه ی کسانی که گمان می کنند در زندگی کمال مطلوب عالی تری از زرپرستی و شکم چرانی دارند، هنگامی که می خواهند فکر بنمايند، معده ی آنان از لاشه و خون لخته شده ی جانوران سنگين است.

 

خبرنگار : آقای هدايت، به نظر شما آيا بشر در طول تاريخ پيشرفتی هم داشته؟

هدايت : به طور کلی بشر در باطن هميشه يک جور بوده، يک جور احساسات داشته و يک جور فکر کرده. از اين حيث آدم امروزه با «آدم- ميمون» بيست هزار سال پيش فرقی نکرده، ولی تمدن تغييرات ظاهری به آن داده است. همه ی اين احساسات امروزه ساختگی ست. حق به جانب لُختی ها ست که پشت پا به تمدن بشر زده اند. چون با ارث ميليون ها سال که پشت سر ما ست، انسان هميشه از ديدن جنگل، سبزه، گل و بلبل بيشتر کيف می برد تا از قصرهايی که از افکار متمدن ناخوش درست کرده. چون که بشر ميليون ها سال زير شاخه ی درخت ها خوابيده، آرامش جنگل را حس کرده، صبح زود از آواز پرندگان بيدار شده، شب های مهتاب به آسمان نگاه کرده و حالا به واسطه ی محروم ماندن از اين کيف ها ست، به واسطه ی دور افتادن از محيط طبيعی خودش است، که به صورت امروز در آمده. مثلاً من از مهتاب بيشتر کيف می برم. هر وقت به ماه نگاه می کنم فکر می کنم که نياکان انسان، همه به آن نگاه کرده اند، جلو آن فکر کرده اند، گريه کرده اند، و ماه سرد و بی اعتنا درآمده و غروب کرده. مثل اين است که يادگار آن ها در آن مانده است. من از مهتاب بيشتر کيف می کنم تا از بهترين چراغ هايی که بشر اختراع کرده.

خبرنگار : پس با اين حساب شما به طبيعت علاقه ای خاص داريد. حالا از ميان عناصر طبيعی، به کدام يک دلبستگی بيشتری داريد؟

هدايت : من برای آب می ميرم. وقتی که شنا می کنم، مثل اين است که همه ی پرندگان، همه ی طبيعت با من گفت و گو می کنند. دلم می خواست همه ی روزهايم را جلو دريا باشم. زمزمه ی آب با من حرف می زند. مرا می خواند و به سوی خودش می کشاند. شايد من بايستی ماهی شده باشم. برای اين که ماهی را بکُشم بايد خودم را بکُشم. چون از دريا و آب که دور می شوم، مثل اين است که يک تکه از هستی من، آن جا در خيزاب دريا موج می زند و اندوه بی پايان مرا می گيرد.

خبرنگار : آقای هدايت، آدم طبيعی به نظر شما چطوری بايد زندگی کند؟

هدايت : آدم طبيعی، آدم سالم، بايد خوب بخورد، خوب بنوشد، و خوب عشق ورزی بکند. خواندن، نوشتن و فکر کردن، همه ی اين ها بدبختی است، نکبت می آورد. لختی ها عاقل اند که می گويند بايد به طبيعت برگشت. انسان هر چه از طبيعت دور بشود، بدبخت تر می شود.

خبرنگار :  مردم روزگار خود را چطور مردمی می بينيد؟

هدايت : از جانوران هم کمتر اند. آنچه که آن ها را اداره می کند اول شکم و بعد شهوت است، با يک مشت غضب و يک مشت بايد و نبايد که کورکورانه به گوش آن ها خوانده اند.

خبرنگار : نسبت به ميهن تان چه احساسی داريد؟

هدايت : سرزمين ما دشنام زده شد... لگد مال شد... ميهن اين گوشه ی خاکی ست که ما به گيتی آمده ايم... که نياکان ما در آن خفته اند... و بچه های ما يک روزی در آن لبخند می زنند... اطن مرغزاری ست که رودخانه ها از مطان آن می گذرد... جنگل های انبوهی ست که پر شده از آوای پرندگان... بوستانی ست که زير پرتو زرين خورشيد، شاخه ی درخت ها از گل خميده... دشت های سبز است، تپه های شگرفی ست... آسمان لاجوردی ست که مرغان هوا روی آن پرواز می کنند... ميهن همه ی اين گل و گياه و جانورانی هستند که با روان ما آشنا شده اند، که نياکان آن ها با نياکان ما زندگانی کرده و آن ها را مانند ما به اين آب و خاک دلبستگی می دهد.

خبرنگار : وضعيت زندگی مردم مملکت تان را چگونه می بينيد؟

هدايت : روزها را يکی از پس ديگری با سلام و صلوات به خاک می سپاريم و از گذشتن آن هم افسوس نداريم. همه چيز اين مملکت مال آدم های به خصوصی است: کيف، لذت، گردش و همه چيز...

خبرنگار : آيا علاقه ای به زندگی در مملکت تان داريد؟

هدايت : در مملکتی که آدم مثل يهودی سرگردان زندگی می کند به چه چيزش ممکن است علاقه مند باشد؟

خبرنگار : آيا اميدی به تغيير و تحول در اوضاع مملکت و بهبود زندگی مردم داريد؟

هدايت : به هر حال، هر اتفاقی که بيفتد در زندگی احمقانه ی ما تغييری پيدا نمی شود. ما هم به طور احمقانه آن را می گذرانيم چون کار ديگری از دست مان برنمی آيد.

 

خبرنگار : آيا راهی برای گريز از اين اوضاع می شناسيد؟

هدايت : خفقان يگانه راز گريز برای انسان امروز می باشد که در سرتاسر زندگانی اش دچار خفقان و تنگی نفس بوده است.

خبرنگار : برای کی می نويسيد؟

هدايت : من فقط برای سايه ی خودم می نويسم . بايد آن را بشناسم .

خبرنگار : اصلی ترين آرزوی شما چيست؟

هدايت : می خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه ی انگور در دستم بفشارم و عصاره آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره، در گلوی خشک سايه ام، مثل آب تربت، بچکانم.

خبرنگار : و آخرين حرف تان.

هدايت : بايد رفت !

                                                   «هدايت عزيز , روحت شاد»   

                                                                                      «مُريد تو هادی»

 

توضیح : این مصاحبه مجموعه‌ای از اندیشه‌های صادق هدایت است که در آثارش مطرح شده و مهدی عاطف‌راد آنها را به صورت مصاحبه‌ای خیالی گردآوری کرده است.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 18 |