تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

از او بايد آموخت

براي پروفسور محمود حسابي

 

 

تصويري از آخرين لحظات حيات دكتر

شام در كنار تخت استاد سرد شده است . ظاهراً ديگر نيازي به خوردن غذا نيست . پزشكان و مسؤلان بيمارستان به اين نتيجه رسيده اند كه معالجه روي قلب استاد ديگر اثري ندارد . لذا آنژيوكت تزريق چند دارو براي ادامه تپش قلب از رگ دست راست و آنژيوكت تزريق مسكن درد از رگ دست چپ ايشان خارج و حتي ماسك تأمين اكسيژن كه ديگر ريه ها قادر به تأمين آن نبود را برداشته و تنها سنسورهاي تپش قلب روشن است . شگفت اينكه در چنين حالتي در كمال حيرت پزشكان و متخصصين بيمارستان كانتونال دانشگاه ژنو ، پروفسور حسابي در آخرين لحظات حيات ، به چيزي جز مطالعه و افزايش دانش خويش نمي انديشد .

اين تصوير منحصر به فرد را يكي از كاركنان خود بيمارستان به عنوان يك تصوير تكان دهنده و تأثيرگذار ثبت كرده است .

پي نوشت ۱ : براي درك قضيه بايد به عمق قضيه انديشيد . و به اينكه شما ميدانيد تا مدتي ديگر خواهيد مرد اما دست از مطالعه بر نداريد . واقعاً حيرت انگيز است . 

پی نوشت ۲ :

سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش) ، از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران ، به همراه خانواده (پدر ، مادر ، برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت ، با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان ، توسط مادر فداكار ، متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) ، تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد ، قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي ، شاهنامه فردوسي ، مثنوي مولوي ، منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند.

 شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول ، و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو ، پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات ، در سن نوزده سالگي ، ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي ، به امرار معاش خانواده كمك مي كردند. استاد همچنين در رشته هاي پزشكي، رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند.

شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند ، به پاس قدرداني از زحماتشان ، ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند.

همزمان با تحصيل در رشته معدن ، در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي ، به تحصيل و تحقيق ، در دانشگاه سوربن ، در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را ، با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك" ،  با درجه عالي دريافت كردند.

استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند و ايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود.

پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد ، به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي ، دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران ، نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين ، ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد. حدود هفتاد سال خدمت علمي ايشان در گسترش علوم روز و واژه گزيني علمي در برابر هجوم لغات خارجي و نيز پايه گذاري مراكز آموزشي ، پژوهشي ، تخصصي ، علمي و ... ، از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار مي رود .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15 |
 

شهروند خوب !!!

شما شهروند خوبي هستيد ؟

همه ما فكر مي كنيم كه بهترين شهروند هستيم و بهتر از ما وجود ندارد . اما ...

 

1

شما فروشگاه موبايل داريد . دوست تان مي گويد كه مي تواند برايتان باتري چيني مشابه اصل بياورد كه قيمت آن خيلي ارزان تر از باتري هاي اصلي است . قبول مي كنيد . از روز بعد باتري قلابي را به مردم مي فروشيد ، اما نمي دانيد هر بار كه زود  باتري موبايل شان تمام مي شود و شارژر را به پريز مي زنند ، چند جمله هم براي شما حواله مي كنند . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

2

شما راننده تاكسي هستيد . هر روز مسافرها اسكناس هاي پاره و كهنه را به شما مي دهند و وقتي اعتراض مي كنيد ، با جديت تمام مي گويند : « از همكار خودتان گرفتمش » ! و مي روند . از اين كار آنها خيلي ناراحت هستيد . خودتان هم اسكناس هاي خراب را قاطي اسكناس هاي ديگر مي كنيد و به مسافرها مي دهيد و مي رويد .شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

3

شما موتور سيكلت داريد . هميشه از چراغ قرمز تقاطع عبور مي كنيد . داخل خيابان هاي ورود ممنوع مي پيچيد و لاي اتومبيل ها ويراژ مي دهيد . مي دانيد كه تا به حال باعث تصادف چند اتومبيل با يكديگر شده ايد ، اما آن را به حساب آماتور بودن آنها گذاشته ايد . بارها هم با موتور سيكلت تان روي بدنه اتومبيل ها خط انداخته ايد و اهميتي نداده ايد . اين را نمي دانيد  كه در هر دقيقه چندين جمله برايتان حواله مي شود . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

4

 شما تهيه كننده تلويزيون هستيد . با يك نويسنده ارزان قيمت قرارداد مي بنديد و زمان برنامه تان را با آيتم هاي چرت و پرت و بي ربط پر مي كنيد و اين فرصت كه بيننده ها بتوانند براي لحظاتي از تماشاي تلويزيون لذت ببرند را از آنها مي گيريد . مردم هم حوصله شان سر مي رود و براي گردش با اتومبيل شان به خيابان ها مي آيند و ترافيك مي شود و تصادف رخ مي دهد و سوخت هدر مي رود . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

5

شما ساندويچي داريد و هنوز ياد نگرفته ايد كه نبايد با همان دستي كه پول را مي گيريد ، ساندويچ ها را لمس كنيد . چون كسي تا به حال به شما مراجعه نكرده تا به خاطر بيمار شدن اعتراض كند ، تصور مي كنيد كه كارتان خيلي درست است . اما نمي دانيد كه چون مغازه تان  بين راهي و وسط جاده است ، كسي برنگشته و مسافرهايي كه ساندويچ شما را خورده اند ، تا رسيدن به مقصد در اتوبوس به خودشان پيچيده اند و به صاحب ساندويچي چند جمله حواله كرده اند . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

6

در يك كوچه يك طرفه رانندگي مي كنيد . متوجه مي شويد  كه اتومبيلي از مقابل تان مي آيد خلاف كرده است . عصباني مي شويد و دست تان را روي بوق مي گذاريد تا راننده خلافكار را از كاري كه انجام داده پشيمان كنيد . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد ، اما نمي دانيد كه ساكنان كوچه به شما معترض مي شوند كه ساعت 3 صبح دست تان را روي بوق گذاشته ايد .

 

7

شما كارمند اداره اي دولتي هستيد . اتومبيل اداره در اختيار شماست . شما هر روز نوشته ي " خودرو خدمت " را بر روي در  ِ  آن مي خوانيد . اما باز هم بي توجه به آن با اين خودرو  به كارهاي شخصي مي پردازيد . خانواده را سوار مي كنيد و به پيك نيك مي رويد . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

8

شما نويسنده وبلاگ " بوف كور ، تنها و زخمي "  هستيد و فكر مي كنيد كه چون 4 تا مطلب مي گذاريد و وقت با ارزش خوانندگان وبلاگ را مي گيريد ، شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 2 |
 

               

 

وقتی همه سر به زانو می‌گریند ، تو نیش‌ات باز است ، رقصان.

وقتی همه با هم‌اند ، در خفقان از تنهائی ، امّا تو تنهائی ، شادان.

وقتی همه می‌جویند ، پول ، کتاب ، فیلم ، فلسفه ، عشق ، دوست ، نام ، ... تو تنها در خمره‌‌ی ِ موبی‌دیک‌ نشسته ‌ای ، بی‌آرزو ، بی ‌نام ، بی ‌یقینی و بی غمی .

تو دیوژنی.

من همان «هيچ» هستم !

ديوژن و ديوژنيسم :

« دیوژن »  فیلسوف شهیر یونانی پيرو فلسفه کلبي بود . و چون کلبي ها معتقد بودند که : « غايت وجود در فضيلت و فضيلت در ترک تمتعات جسماني و روحاني است.»  به همين جهت ديوژن از دنيا و علايق دنيوي اعراض داشت و ثروت و رسوم و آداب اجتماعي را از آن جهت که تماماً اعتباري است به يک سو نهاده بود .

ديوژن با سر و پاي برهنه و موي ژوليده در انظار ظاهر ميشد و در رواق معبد مي خوابيد . غالب ساعات روز را دور از قيل و قال شهر و در زير آسمان کبود آفتاب ميگرفت و در آن سکوت و سکون به تفکر و تعمق مي پرداخت. لباسش يک ردا و مأوايش يک خمره (خم) بود . فقط يک کاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت ، که چون يک روز طفلي را ديد که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشاميد ، در همان زمان کاسه چوبين را به دور انداخت و گفت: « اين هم زيادي است ، ميتوان مانند اين بچه آب خورد . »

بي اعتنايي او به مردم دنيا تا به حدي بود که در روز روشن فانوس به دست ميگرفت و به جستجوي انسان مي پرداخت . چنان که گويند : روزي بر بلندي ايستاده بود و به آواز مي گفت: اي مردمان!

خلقي انبوه بنابر اعتقاد درباره او جمع آمدند . گفت :  «  من مردمان را خواندم ، نه شما را! »

 

مولانا نیز در این چند بیت به او اشاره دارد :

 

دی شیخ  با چراغ همی گشت گرد شهر              کز دیو  و  دد  ملولم و  انسانم  آرزوست 

گفتند   یافت  می ‏نشود    گشته‏ایم    ما             گفت آنكه یافت می ‏نشود  آنم  آرزوست

 

و  ژان ژاک روسو  نیز در این زمینه می گوید :

هشت سال است که در میان مردمان در جستجوی یک انسان بوده ام . اکنون خسته ام و به دنبال هیچ چیز نمی گردم . و فانوسم خاموش شده است . 

 

بي اعتنايي به مردم و  بي ملاحظه سخن گفتن ، موجب شد که ديوژن را از شهر تبعيد کردند . از آن به بعد آغوش طبيعت را بر مصاحبت مردم ترجيح داد و خم نشين شد. در همين دوران تبعيدي بود که کسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن ؛ ديدي همشهريان ترا از شهر بيرون کردند ؟ »  جواب داد : « نه ، چنين است. من آنها را در شهر گذاشتم . »

ديوژن هميشه با زبان طعن و شماتت با مردم برخورد مي کرد ، «  به قدري به مردم طعنه زده و گوشه و کنايه گفته که امروزه  در اصطلاح فرنگيان ديوژنيسم به جاي نيشغولي زدن مصطلح است . »

ميرخواند از ديوژن چنين نقل مي کند: «چون اسکندر را فتح شهري که مولد ديوژن بود ميسر شد به زيارت او رفت. حکيم  را  حقير يافت ، پاي بر وي زد و گفت: « برخيز که شهر تو در دست من مفتوح شد . » جواب داد که : « فتح امصار عادت شهرياران است و لگد زدن کار خران . »

به روايت ديگر:  زماني كه اسکندر ، کورینت (Corinte) زادگاه دیوژن را فتح کرد ، چون شهرت وارستگي ديوژن را شنيد ، با شکوه و دبدبه سلطنتي به ملاقاتش رفت.

ديوژن که در آن موقع دراز کشيده بود و در مقابل تابش اشعه خورشيد خود را گرم مي کرد ، اعتنايي به اسکندر ننموده از جايش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت: « مگر مرا نشناختي که احترام لازم به جاي نياوري ؟ » ديوژن با خونسردي جواب داد : « شناختم ، ولي از آنجا که بنده اي از بندگان من هستي اداي احترام را ضرور ندانستم . »

اسکندر توضيح بيشتر خواست. ديوژن گفت : « تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستي ؛ در حالي که من اين خواهش هاي نفس را بنده و مطيع خود ساختم . »

به قولي ديگر در جواب اسکندر گفت: « تو هر که باشي مقام و منزلت مرا نداري ، مگر جز اين است که تو پادشاه و حاکم مطلق  يونان و مقدونيه هستي؟ »

اسکندر تصديق کرد! ديوژن گفت : « بالاتر از مقام تو چيست؟ »

اسکندر جواب داد : "هيچ" . ديوژن بلافاصله گفت : « من همان هيچ هستم و بنابراين از تو بالاتر و والاترم! »

اسکندر سر به زير افکند و پس از لختي تفکر گفت : «ديوژن ، از من چيزي بخواه و بدان که هر چه بخواهي ميدهم . »

آن فيلسوف وارسته از جهان و جهانيان ، به اسکندر که در آن موقع بين او و آفتاب حايل شده بود ، گوشه چشمي انداخت و گفت: « سايه ات را از سرم کم کن . »  به روايت ديگر گفت : « مي خواهم سايه خود را از سرم کم کني . »

اين جمله به قدري در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بي اختيار فرياد زد: « اگر اسکندر نبودم ، مي خواستم ديوژن باشم . »

باري ، عبارت بالا از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد ، با اين تفاوت که ديوژن ميخواست سايه مردم ، حتي اسکندر مقدوني  از سرش کم شود ، ولي مردم روزگار ، علي الاکثر  به اينگونه سايه ها محتاج اند و کمال مطلوبشان اين است که در زير سايه  ارباب قدرت و ثروت به سر برند .

ديوژن مردي بود که در طول زندگاني دراز خود ، هرگز گوهر آزادي و سبکباري را به جهاني نفروخت و پيش هيچ قدرتي سر فرود نياورد . زر و زن و جاه در چشم او پست مي نمود .

ديوژن پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنيا آمده بود ، آزاد و رها از قيد و بند و عاري از هرگونه تعلق با خوشرويي دنيا را بدرود گفت.

آنها كه بنده حرص و طمع نيستند ، آزاده‌ اند و نان از بازوي خود مي‌خورند . خشم و خواب را بر آنها حكومت نيست و در زندگي ساده‌ شان جز مهر و عشق به خانواده نمي‌يابيد . شايد «ديوژنيست» را بهتر باشد ، اينگونه ترجمه كنيم . و اينگونه روش را ديوژنيسم تعريف كنیم .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 7 |
 

براي  سالروز  تولد  دوست  خوبم

روز ميلاد تن او ...

اي  غايب  از  نظر   به   خدا  مي سپارمت         جانم   بسوختي و به جان  دوست دارمت

تا    دامن ِ    كفن   نكشم  زير   پاي   خاك        باور   مكن  كه  دست   ز دامن  بدارمت

محراب ِ   ابروان    بنما     تا     سحرگهي         دست ِ   دعا  برآرم  و در  گردن  آرمت

گر   بايدم   شدن    سوي ِ  هاروت ِ   بابِلي         صد    گونه   جادويي  بكنم   تا  بيارمت

خواهم  كه  پيش ميرمت  اي  بي وفا طبيب          بيمار     باز   پرس  كه   در  انتظارمت

صد   جوي ِ  آب   بسته ام  از ديده  بر كنار         بر   بوي ِ تخم ِ  مهر  كه  در دل بكارمت

خونم  بريخت  وَاز غم ِ  عشقم   خلاص  داد         منّت پذير ِ    غمزه ي    خنجر   گذارمت

بارم  ده از كَرَم سوي ِ خود تا به   سوز ِ  دل        در   پاي   دم به دم  گهر از  ديده بارمت

حافظ  شراب و شاهد و رندي نه وضع ِ توست      في الجمله   مي كني  و  فرو  مي گذارمت   

                                                                              خواجه ي شيراز

 

دوست خوبم .. تولدت مبارك .

 با تمام وجود برايت  شادي ، تندرستي ، موفقيت ،  و عشق  آرزومندم .

اميد كه روز تولد صد و بيست سالگي ات را جشن بگيري . دوستت دارم ، از صميم قلب .

دوستدار هميشگي  تو هادي .

 

                                 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2 |

Happy   Champion

ESTEGHLAL  FC

قهرماني استقلال در ليگ هشتم برتر ايران  بر همه آبي دلان مبارك

۶ / ۲ / ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 |