آغاز نوشت :
همانطور كه در ابتداي داستانهاي قبلي كه نوشته ام ، گفته بودم ، داستان نويسي كار آساني نيست. من اين چند خط را كه زاده ي ذهنيات من هست را داستان نمي نامم . شايد همان ذهنيات مناسب باشد . و البته شايد با كمي ارفاق بتوان آن را داستان ناميد . و شايد ارزش خواندن داشته باشد .
تقديم به صادق هدايت بزرگ
روز واقعه
نويسنده : هادي ي
در صبح يكي از روزهاي سرد خدا از بستر خواب بلند شدم . حس عجيبي داشتم . انگار سبك تر از هميشه از خواب بيدار شدم . به هر ترتيب از جا برخاستم و بعد از اينكه نگاهي در آينه به خود انداختم ، از اتاق خوابم خارج شدم . نميدانم كه چرا حال خوبي داشتم . مثل هميشه كه كسل و بي حوصله بودم ، نبودم . علتش را خودم هم نميدانم . به طرف حال رفتم و از آنجا به طرف دستشويي تا سر و صورتم را بشويم . در حال رفتن به دستشويي ، و گذشتن از حال ، مادر را در آشپزخانه ديدم كه مشغول و سرگرم ، در آشپزخانه بود . به او سلام كردم . جواب سلامم را نداد . انگار اصلاً صدايم را نشنيده بود . گفتم سرش گرم است و متوجه من نشد ، پس مزاحمش نشوم . به طرف بيرون رفتم و پس از شستن دست و صورت ، به اتاق خوابم برگشتم . نميدانم چرا اصلاً اشتهاي صبحانه را نداشتم . به همين خاطر تصميم گرفتم تا صبحانه نخورده به بيرون بروم . نمي دانم چرا دوست داشتم بيرون بروم و فقط قدم بزنم . بدون اينكه كسي با من كار داشته باشد . به هر ترتيب حاضر شدم و بدون اينكه صبحانه بخورم از خانه خارج شدم . جالب اينكه مادرم كه مثل هميشه با اصرار از من ميخواست كه صبحانه نخورده بيرون نروم ، اصلاً چيزي نگفت . در حال خروج از منزل بودم كه پدر را در حال وارد شدن به منزل ديدم . سلام كردم و به او خسته نباشيد گفتم . پدر نيز انگار من را نديد ، و همينطور كه مشغول صحبت با تلفن همراه و بحث با مخاطب آن طرف خط بود از كنارم گذشت . با خود گفتم ، خوب مشغله كاري پدر زياد است و اعصابش به خاطر مسائل كاري ناراحت است و حواصش به من نيست . به خاطر همين چيزي نگفتم و گذشتم . به خيابان رفتم و از محله مان گذشتم . از آنجا كه زياد در محل حضور نداشتم و زياد با اهالي محل به گفتگو نمي پرداختم ، بدون اينكه با كسي حرفي بزنم از محله مان گذشتم و به ميدان اصلي شهر رفتم . البته قبل از اينكه به ميدان شهر بروم به سوپرماركت سر محل كه از دوستانم بود رفتم و طبق عادت هميشه خواستم شيركاكائو و كيك بخورم . سوپرماركت شلوغ بود . از دوستم خواستم كه طبق معمول به من شيركاكائو و كيك بدهد . صدايم را نشنيد . دوباره او را صدا زدم و به او خواسته ام را گفتم . باز هم نشنيد . پيش خود گفتم كه خوب سرش شلوغ است و صداي مرا نميشنود . خودم هم چندان اشتهاي خوردن نداشتم . پس بدون خداحافظي به طرف ميدان شهر رفتم . به ميدان شهر كه رسيدم ، دم باجه روزنامه فروشي كمي ايستادم و خبرهاي روز را مرور كردم . باز هم روزنامه ها از جنگ نوشته بودند و از فقر و جرم و جنايت و رانت خواري و حقه بازي . بعد از مرور مطالب روزنامه ها بي هدف در پياده روها قدم زدم . و به ويترين هاي رنگ و وارنگ مغازه ها نگاه ميكردم . به آدمهاي دوروبرم كه اينطرف و آنطرف ميرفتند و با هم حرف ميزدند و گاهي هم تو سر و كله هم ميزدند . به هر ترتيب قدم زدنم حدود نيم ساعت طول كشيد . در اين نيم ساعت خيلي حس خوبي داشتم . قدم نميزدم . انگار داشتم پرواز مي كردم . نميدانم كه چرا در اين روز اين حالت به من دست داده بود . خودم حس ميكردم كه كسي مرا نمي بيند . تصميم گرفتم كه به پيش يكي از صميمي ترين دوستانم بروم . و به خاطر همين براي برگشتن سوار تاكسي شدم . در محلي كه بايد پياده مي شدم ، پير زني نيز خواست پياده شود ، من هم در اين لحظه خواستم كرايه خود را حساب كنم و پياده شوم . اما انگار راننده مرا نميديد . و با چند بار كلنجار رفتن ، ديدم فايده ندارد ؛ پس بدون پرداخت كرايه پياده شدم . ديگر داشتم مشكوك مي شدم كه چرا راننده مرا نديد . آن از پدر و مادرم و دوستم در سوپرماركت . و حالا اين از راننده تاكسي . به هر حال پيش دوست صميمي خودم (م . ن) رفتم . در محل كار خود بود . رفتم تو . كمي آشفته به نظر مي رسيد . سلام كردم و او هم مثل هميشه به گرمي جواب سلامم را داد و نشستم . حالا كمي از شك من كم شده بود و با خود گفتم خبري نيست . چون " م . ن " از من به خوبي استقبال كرد و اينكه مرا ديده بود . اما دوستم مثل هميشه نبود . كمي آشفته به نظر ميرسيد . ديدم ميگويد بايد جايي برود و از من عذرخواهي كرد. من هم از او خواستم تا به كارش برسد . من كمي تنها در محل كار او نشستم و بعد تصميم گرفتم تا به خانه برگردم . موقعي كه از خانه خارج شده بودم ، ساعت 9 بود . و حالا ساعت 9:50 دقيقه بود . اين را ساعت مغازه دوستم نشان ميداد . به طرف خانه حركت كردم . ديدم محله مثل هميشه نيست . خيلي خلوت شده بود . با خود گفتم يعني چه خبر شده كه كسي در محله نيست . بي توجه به اين قضيه به سمت خانه در حال رفتن بودم . به پيچ قبل از خانه مان رسيدم . خانه ما در اولين كوچه بعد از پيچ محل بود . از خارج شدنم از خانه تا الان يك ساعتي شده بود . از پيچ خيابان كه گذشتم ، ديدم دم خانه ما شلوغ است . دوباره مشكوك شدم. با عجله اي توأم با كنجكاوي ، با قدم هاي تندتر ، به سمت خانه رفتم . به در خانه مان كه بسيار شلوغ بود رسيدم . از افراد و اهالي محل كه دم در ِ خانه ما جمع شده بودند پرسيدم كه قضيه چيست ؟ باز جوابي نشنيدم . باز هم كسي مرا نميديد . از صبح تا به حال جز دوستم " م . ن " هيچ كس مرا نميديد . از ميان جمعيت گذشتم و به داخل حياط خانه مان شدم . در حياط خانمان نيز آشنايان زيادي جمع شده بودند . و خيلي ناراحت بودند، البته اينطور به نظر مي آمدند. برخي نيز گريه مي كردند . از داخل اتاق صداي گريه و زاري مادرم را مي شنويدم . ديگر داشت يك چيزهايي دستگيرم مي شد . به داخل خانه كه رفتم ديدم پدر و مادرم و تعدادي از آشنايان چيزي را دوره كرده اند . نزديك شدم . ديدم كه كسي در وسط حال خوابيده است و پتويي تمام بدن او را پوشانده است . جلوتر رفتم . دقت كه كردم ديدم چقدر شبيه من است . هنوز گيج و منگ بودم . يكدفعه دوستم " م . ن " را ديدم . پيشش رفتم . او خيلي ناراحت بود و به آرامي گريه مي كرد . بر شانه اش زدم و او به من نگاه كرد. انگار با ديدن من غم سنگيني در چهره اش مستولي و نمايان شد . از او پرسيدم كه قضيه چيست ؟ من كه گيج شدم . و او با همان حال دگرگون بدون اينكه به من نگاه كند با صداي لرزان گفت كه تو مرده اي . و اين هم كه اينجا خوابانده اند جسم توست . تو روح اين جسم هستي . براي لحظه اي مات ماندم . تازه داشتم ميفهميدم كه چرا از صبح كسي جز " م . ن " مرا نميديد . من از صبح مرده بودم و اين روح من بود كه بيرون از خانه رفته بود . و جسمم در روي تخت خوابم سر جايش بود . در اين يك ساعت نيز پدر و مادرم از طولاني شدن خوابم متعجب شدند و از مرگم با خبر شدند . حال چيزي كه برايم جاي تعجب داشت اين بود كه پس چرا دوستم " م . ن " ميتوانست روح مرا ببيند . شايد به خاطر روح بلندي بود كه خود او داشت . و شايد هم به خاطر اينكه در زمان حياتم او بهتر من را ميديد و بهتر مرا ميفهميد . نمي دانم . شايد . به هر ترتيب با اينكه شوكه شده بودم ، اما حس خوبي داشتم كه قابل وصف نبود . انگار ديگر در هيچ قيدي گرفتار نيستم . ديگر به هيچ چيزي تعلق نداشتم جز به خودم و خدايم . ديگر هيچ مسئوليتي در قبال هيچ كس نداشتم . در همين افكار بودم كه ديدم دارند براي بردن من خود را آماده مي كنند . مثل اينكه قبل از آمدنم جسد مرا شسته بودند . مرا در پارچه سفيد پيچيدند و در جعبه مستطيلي قرار دادند . و خانواده ام و دوستان و آشنايانم آماده شدند تا مرا به قبرستان ، يعني خوابگاه ابدي ببرند . از آنجايي كه دوستم " م . ن " تنها كسي بود كه روح مرا ميديد ، قبل از اينكه آماده شود تا زير تابوتم را بگيرد ، پيش او رفتم و به آرامي در گوشش نجوا كردم : عمر ، همين يك ساعت بود .
پايان نوشت :
داستان " روز واقعه " كه در فوق از نظر گذشت ، قسمت اول داستاني است به نام "چند روز پس از رفتن" كه چند وقت قبل آن را نوشته ام و در نوشته هاي پيشين وبلاگ موجود است . اين هم يكي از تناقض ها و پارادوكس هاي زندگي من ، كه قسمت اول داستان را بعد از قسمت دوم آن نوشتم . قسمت دوم اين داستان را با عنوان " چند روز پس از رفتن " مي توانيد « اينجا » بخوانيد .
هادي ي - 4 / ۹/ 87

