تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

پدر ، مادر ؛ شما مقصريد !

بحثي كه در اينجا ميخواهم مطرح كنم ، چيزي است كه عقيده شخصي بنده است . و بعضي ها شايد آن را تحسين كنند ، برخي نيز با خواندن آن به فكر فرو روند ، عده اي نيز شايد آن را يك سري پرت و پلا بدانند و يا اينكه عده اي نيز به من برچسب و انگ گوناگوني بزنند و خيلي چيزها را به من نسبت دهند. اما هيچ كدام از اينها برايم مهم نيست . نه نيازي به تحسين و تكريم دارم و نه اينكه به برچسب و انگ آنها توجه مي كنم . من عقايدي دارم و ميخواهم عقايدم را به ديگران بفهمانم . همين . و نيازي هم به بازخورد پيام و عقايدم ندارم . دليل اين تندي هم اين است كه خيلي ها و شايد اكثر افراد مي خواهند از حقيقت فرار كنند و افكار و روتين هايي كه در اختيارشان قرار مي گيرد را همانطور بسته بندي شده و بدون دستكاري استفاده كنند . بدون اينكه به اين فكر كنند كه اين افكار و عقايد شايد نادرست باشد.

بحثي كه ميخواهم مطرح كنم در مورد پدر و مادر است . بله پدر و مادر . پدر و مادري كه در نظر ما به عنوان تابو و شايد هم يك توتم جلوه ميكنند . شايد سوال اينجا باشد كه تقدس تابو و يا توتم با تقدس پدر و مادر متفاوت باشد . من هم به اين فكر يقين دارم كه اين تقدس با آن تقدس متفاوت است . اما اين تقدس را به انحراف كشانده اند . بيشترين تقصير در اين انحراف نيز متوجه خود پدر و مادر است . اصلاً من به اين تقدس عاميانه كه در عوام رايج است اعتقاد ندارم . مگر مي شود به چيزي يك خصوصيت مطلق را نسبت داد . واضح تر سخن اينكه همه مي گويند بهشت زير پاي مادران است . و يا كوه رنج پدر و ... و از اين دست جمله هاي به اصطلاح عاطفي كه افراد براي ابراز احساسات نسبت به پدر و مادر استفاده مي كنند . اين ها همه درست . اما مگر مي شود اينها را به همه پدران و مادران نسبت داد؟ . به عقيده من اين جملات را به 80 درصد پدران و مادران نمي توان نسبت داد . حال چرا ؟!

مگر نه اينكه اين پدران و مادران امروز ، جوانان جاهل ديروز بوده اند ؟ مگر نه اينكه هيچ كس همين جوانان را به چيزي نمي خريد ؟ مگر نه اينكه جوانان جاهل امروز كه اكثر آنها به طرف اعتياد ، اكستاسي ، مشروبات الكلي ، فحشا و روسپي گري ، دزدي و خيلي از انحرافات اجتماعي رفته اند ، پدران و مادران آينده هستند .

مگر نه اينكه پسران اين دوره ، فقط به فكر زير ابرو برداشتن و مدل موهاي به قول خودشان فشن كه اسم هاي گوناگوني نيز بر آن نهاده اند و انواع لباسهاي مد روز هستند ؟ آيا اين جوانان مي توانند كوه رنج يك خانواده باشند ؟ مگر نه اينكه دختران امروزي فقط به فكر اين هستند كه طوري آرايش كنند و يا طوري لباس بپوشند كه جلب توجه ديگران باشند . و يا بسيار دختران فراري كه كار آنها به خانه هاي فساد كشيده مي شود . و يا دختراني كه اصلاً بزرگترهاي خود را به چيزي نمي خرند . و يا اينكه اين دختران امروزي به دنبال اين هستند كه فلان خواننده مرد اين طور است و بهمان بازيگر مرد آنطور است؟ حال ميخواهم بدانم مگر نه اينكه همين دختران امروز ، مادران فردا هستند . آيا مي توان بهشت را زير پاي اين مادران فردا متصور شد ؟ آيا باز هم به صورت مطلق مي توان گفت مثلاً بهشت زير پاي مادران است . و يا جملات عاطفي ديگر .

به عقيده اگزيستانسياليست ها ، تنها موجودي كه خدا آن را بدون ماهيت ِ از پيش تعيين شده خلق كرده است ، انسان است . به عقيده ژان پل سارتر ، تمامي مخلوقات با ماهيت اوليه و از پيش تعيين شده خلق شده اند . اما انسان ها بايد خود ماهيت خود را بسازند . پس پدر و مادر با توجه به ماهيتي كه از خود مي سازند بايد مورد تحسين قرار گيرند . آنها نيز انسان هستند . پس بايد خود ، ماهيت خود را بسازند . نبايد يك ماهيت از پيش تعيين شده را به آنها نسبت داد . مثلاً اين ماهيت را كه همه پدران و مادران فرشته اند را بايد ، خود آنها بسازند .

بحث ديگر اين است كه ، مگر نه اينكه اين همه جرم و جنايت و بدبختي در جامعه حاصل افراد اين جامعه است . اين افراد از كجا سر در آورده اند ؟ از آسمان كه به پائين نيفتاده اند . از زير بته كه عمل نيامده اند . بله اين همه مجرم ، دزد ، معتاد ، فاحشه ، از دامن همين پدران و مادران بيرون آمده اند كه ما به صورت مطلق بهشت را نثار آنها مي كنيم و آنها را فرشتگاني مي دانيم . اين را بايد تائيد كرد كه در اين دنيا جز خدا به هيچ چيزي نمي توان نسبتي مطلق را اهدا كرد . در بحث انحرافات اجتماعي جوانان ، عالم و آدم را مقصر ميدانيم جز پدران و مادران را . به خدا همان فرزندان منحرف در آن دنيا هيچ وقت پدران و مادران خود را نمي بخشند . اين را قبول دارم كه در انحراف فرد ، عوامل گوناگوني نقش دارد . اما مهمترين عامل همين عامل خانواده است . مگر نه اينكه جامعه شناسان اصلي ترين ، كوچكترين و كامل ترين جامعه را همان خانواده مي دانند ؟

تازه جدا از اين گروه پدر و مادرها كه فرزنداني منحرف و مجرم به جامعه تحويل داده اند و نمي توان آن القاب عاطفي را به آنها نسبت داد . پدران و مادراني هستند كه به دلايل گوناگون از جمله تجربيات گذشته و اعتقادات خرافي ، از رفتار تبعيض آميز استفاده مي كنند . به همان اندازه كه گروه پدران و مادران بالا مقصرند ، اين گروه نيز بي تقصير نيستند . چند درصد از جوانان طعم تلخ تبعيض را چشيده اند ؟ سرخوردگي فرزندان بر اثر تبعيض ، آثار روحي و رواني اي را به جا مي گذارد كه نابود كننده است. و اين مشكلات روحي و رواني در آينده نيز نمود پيدا مي كند . همين فرزندان سرخورده جامعه فردا را مي سازند . و جامعه به نابودي كشيده مي شود . پس ببينيد تا چه اندازه عمق فاجعه بالاست .

چند درصد از پدران و مادران به عواطف و روحيات فرزند خود توجه مي كنند . اكثر پدران و مادران مشكلات فرزندان را تنها در موضوعات مالي مي دانند . و فكر مي كنند كه با پول مي توانند تمام مشكلات فرزند را برطرف كنند .

مگر نه اينكه پدران و مادران با اعمال اشتباهشان زمينه نامناسبي را براي فرزندان فراهم مي كنند . براي نمونه اينكه پدر به فرزند مي گويد : بگو من نيستم .

مگر نه اينكه پدران زيادي هستند كه با سيگار كشيدن خود و يا با استعمال مواد مخدر ديگر ، اين اعمال را از كودكي به فرزند خود مياموزند ؟ مگر نه اينكه پدران و مادران زيادي با دورغ گفتن ، غيبت كردن و ... اين اعمال را از كودكي به فرزند مياموزند ؟  باز هم مي توان اين پدران و مادران را خوب دانست ؟

مگر نه اينكه افرادي كه ديگران را به خاطر اميال خود به بند مي كشند از دامان همين پدر و مادر نيستند؟

مگر نه اينكه كساني كه به راحتي جان همديگر را مي گيرند از همين دامن هستند ؟ 

با اين اوصاف باز هم بايد بهشت را زير پاي اين پدران و مادران قرار داد ؟

بحث ديگري كه در اين باب مطرح مي كنم اين است كه من در مورد 80 درصد پدران و مادران كه واقعاً پدران و مادران خوبي براي فرزندانشان نيستند صحبت كردم . حال مي خواهم در مورد 20 درصد مابقي كه تا اندازه اي وظايف خود را خوب ايفا كرده اند صحبت كنم .

وظيفه پدران و مادران چيست ؟

بله تربيت فرزندان به نحو احسن و به ثمر رساندن آنها . پس براي ايفاي نقش و وظيفه ، نياز به اين همه تعريف و تمجيد نيست . براي نمونه مي گويند مادر تا صبح بر بالين كودكش مي نشيند و شب هاي زيادي براي فرزند ، خواب را به چشم خود حرام مي كند . مگر اين عمل ارادي است ؟! مگر غير از اين كار ، چاره ديگري دارد ؟ مگر نوزاد يك يا دو ساله مي تواند از خود دفاع كند ؟ تنها حامي او مادرش است . خوب اگر مادر بر بالينش ننشيند ، و يا به او شير ندهد كه اين نوزاد بدبخت از بين ميرود. پس اين عمل او ارادي نيست و يك عمل غريزي است . مانند پرنده اي كه با محبت فراوان براي نوزادانش غذا تهيه و در دهان آنها قرار مي دهد . عملي قابل تشويق است كه همراه با ارداه باشد . مگر مي توان به خاطر غذا خوردن شما ، شما را تحسين كرد ؟ 

امانوئل كانت مي گويد : عمل انسانها زماني اخلاقي است كه با اراده همراه باشد . و اعمال ارادي هستند كه قابل تشويق هستند .

يا اينكه پدر . مگر يك فرزند هفت يا هشت ساله قدرت اين را دارد كه براي خود غذا ، پوشاك و مايحتاج تحصيل را فراهم كند . اين نيز وظيفه پدر است . چون پدران و مادران هستند كه اين فرزندان را به اين دنيا آورده اند پس بدون اراده و از روي غريزه مجبور هستند كه آنها را تا زماني كه خودشان بتوانند گليم خود را از آب بيرون بكشند آنها را حمايت و ساپورت كنند . همان كاري را كه همه پرندگان و چرندگان و خزندگان انجام مي دهند . پرنده تا زماني كه فرزندش پرواز و شكار را كاملاً نياموخته باشد ، لحظه اي او را رها نمي كند و بي منت از او نگهداري مي كند . پستانداران و ديگر حيوانات نيز همينطور تا فرزندانشان نتوانند روي پاي خود بايستند از آنها نگهداري مي كنند . مگر مي شود بهشت را زير پاي پدران و مادراني كه فرزند بي دفاع و بي گناه خود را سر راه قرار مي دهند ، قرار داد ؟ نه به هيچ عنوان.

پس نبايد به طور مطلق همه پدران و مادران را ارج نهاد . همانطور كه خوب و بد در همه جا و در بين همه انسانها وجود دارد ، پدران و مادران خوب و بد نيز وجود دارند . پس اين يك قضيه نسبي است . نه يك مقوله مطلق . پس نبايد از پدران و مادران تابو ساخت . خدا در كتاب آسماني آورده است كه پدران و مادران وظايفي را در حق فرزندان دارند . و تا بدانجا براي آن اهميت قائل است كه انتخاب نام نيكو را از وظايف مهم والدين مي داند .

در پايان بايد گفت كه از گذشته هاي دور تا به حال در كله ما فرو كرده اند كه احترام به پدر و مادر بايد يك طرفه باشد . و پدران و مادران هر چه مي گويند درست است . چون آنها چندين سال بزرگتر و باتجربه تر هستند . و همه چيز را مي دانند . مگر كسي قبول مي كند كه همه چيز تجربه است ؟؟!

مگر نبايد والدين نيز به فرزندان احترام بگذارند ، به شعور آنها ، به معلومات آنها ؛ تا اين هنجار به نسل هاي بعد نيز انتقال پيدا كند ؟!

ما هر چه ميكشيم از عقايد سنتي و كهنه گذشتگانمان است كه تمام زندگي ما را احاطه كرده است .

و جمله پاياني اينكه حداقل مي توان گفت پدران و مادران خوب كساني هستند كه دوستان و رفيقان خوبي براي فرزندان خود باشند .

هادي - ي : 2۸ / 8 / 1387

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 0 |
 

حافظ - شمس

    1

 گلعذاري  ز  گلستان  جهان   ما  را   بس       *     زين   چمن   سايه ي  آن  سرو  روان  ما  را بس

 من  و  همصحبتي ِ  اهل ِ  ريا   دورم  باد        *     از    گرانان ِ   جهان   رطل ِ   گران    ما   را  بس

قصر فردوس  به  پاداش ِ عمل  مي بخشند       *     ما   كه   رنديم   و   گدا  دير   مغان   ما   را  بس

بنشين  بر  لب ِ  جوي  و   گذر  عمر  ببين       *     كاين    اشارت   ز   جهان ِ   گذران   ما   را   بس

نقدِ   بازار   جهان   بنگر   و   آزار  جهان       *      گر  شما  را  نه  بس اين سود و زيان  ما  را بس

يار  با  ماست چه حاجت  كه  زيادت  طلبيم       *     دولتِ   صحبتِ   آن   مونس ِ   جان   ما   را   بس

از  در ِ خويش  خدا  را به  بهشتم  مفرست       *     كه  سر ِ  كوي ِ  تو  از  كَون  و  مكان   ما  را بس

حافظ از مشرب ِ قسمت گله بي انصافي ست       *     طبع ِ  چون  آب  و غزلهاي  ِ روان   ما    را   بس

                                                                                             " خواجه شيراز "

    2

               ما  در دو جهان  غير خدا  يار  نداريم

                                              ما  جز غم او   هيچ  دگر  كار  نداريم

              مسكين و فقيريم ، به  كاشانه ي  دنيا

                                             با نيك و بد ِ هيچكسي  ،   كار     نداريم

             ما  بر  سر و تن   جبّه و دستار نسازيم

                                            كز عشق ، سر ِ  جبّه  و   دستار   نداريم

            ني  مست شرابيم  و  كبابيم  و  ربابيم

                                           پرواي   مي  و   خانه ي   خَمار    نداريم

            ما  مست  الستيم   به يك جرعه چو منصور

                                           انديشه ي   فتوي   و    سر ِ  دار   نداريم

            ما طوطي ِ  فقريم و شكر خواره ي  مصريم

                                            چون زاغ  سيه ،  ميل  به  مردار  نداريم

           در باب ِ دل ِ خسته ي شمس الحق ِ تبريز

                                            ما  خود  به جز اين شيوه و گفتار نداريم

                                                                  " شمس تبريز "

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 1 |
 

     بوف کور

                          پرتره

     

                                                       نقاشی آبرنگ

                  

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 9 |
 

من قفسم را با خود حمل مي كنم

بيتي در ذهنم وول ميخورد ...

" مرغ باغ ملكوتم ، ني ام از عالم خاك

چند روزي است قفسي ساخته ام ... البته ... از بدنم "

بله ،

من قفسي ساخته ام ،

 از بدنم .

بدن نحيف من برايم قفسي شده است ،

قفسي تنگ ،

تمام هستي من در اين قفس حبس شده ،

تمام زندگي من در اين قفس خلاصه شده ،

در آن محصور شده ام ،

غير از اين قفس ، دنياي ديگري را نمي شناسم ،

نمي خواهم هم بشناسم ،

دنياي خارج از اين قفس ،

بايد ،

برود به درك .

نمي خواهم بدانم آن بيرون چه ميگذرد ،

نمي خواهم از اين قفس خارج شوم ،

مگر نه اينكه خارج از اين قفس ،

محل جولان رجاله هاست ؟

مگر نه ؟! ...

مگر نه اينكه دنيا خود قفسي است ؟!

مگر نه اين جهان ِ دون ،

خود ،

زنداني است مهيب ،

پس چرا بايد از چاله به چاه افتاد ؟!

پس چرا از يك قفس انفرادي ،

به زنداني بروم كه بايد در آن ،

رجاله ها را تحمل كنم ؟!

من مانند لاك پشت ،

در خود فرو رفته ام .

قفسم تنگ است ،

مرا به زور در خود جاي داده است ،

اما من مانده ام ،

 با اين وجود ،

خداي متعال با آن بزرگي ،

چگونه خود را در كنار من ،

در آن جاي داده است ؟!

بله ...

 در قفس ِ تنگ ِ تن ِ من ،

فقط خداي جاي دارد .

و ديگر هيچ ... .

من براي آزادي ...

براي رسيدن به خدا ...

براي رسيدن به كمال ...

و رسيدن به آرزوهايم ،

نيازي به رهايي از اين قفس ندارم .

من در كنار رب متعال ،

در اين قفس ،

آزادم ...

 تكامل يافته ام ،

به آرزوهايم رسيده ام ،

رهايم ...

رهاي ِ رها ،

 همچون تخته پاره اي بر موج ،

همچون غباري در خلاء .

روزي در كنج اين قفس ،

به دور از رجاله ها ،

به دور از هياهو ،

و البته ،

در كنار خدايم ،

خواهم مرد ... .

و با هم به دورها مي رويم ،

دور ِ دور ...

جايي كه ،

نه رجاله اي هست ،

و نه زنداني .

تنها ،

من هستم و خدايم .

 

هادي ي – 21 / 8 / 1387

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 12 |
انتشار براي اولين بار در اينترنت

گزيده اي از

گجسته دژ / زنده به گور -  صادق هدايت

ما همه مان تنهائيم ، نبايد گول خورد . زندگي يك زندان است ، زندان هاي گوناگون . ولي بعضي ها به ديوار زندان صورت مي كشند و با آن خودشان را سرگرم مي كنند . بعضي ها مي خواهند فرار كنند ؛ دستشان را بيهوده زخم مي كنند . و بعضي ها هم ماتم مي گيرند . ولي اصل كار اين است كه بايد خودمان را گول بزنيم . هميشه بايد خودمان را گول بزنيم ، ولي وقتي مي آيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته مي شود ...

                                                                                                                                                        (گجسته دژ / 1311 )

نفسم پس مي رود ، از چشم هايم اشك مي ريزد ، دهانم بدمزه است ، سرم گيج ميخورد ، قلبم گرفته ؛ تنم خسته - كوفته - شل و بدون اراده در رختخواب افتاده ام .

هزار جور فكرهاي شگفت انگيز در مغزم مي چرخد ، مي گردد . هيچكس نمي تواند پي ببرد . هيچكس باور نخواهد كرد . به كسيكه دستش از همه جا كوتاه بشود مي گويند : برو سرت را بگذار بمير .

اما وقتي كه مرگ هم آدم را نمي خواهد ، وقتي كه مرگ هم پشتش را به آدم مي كند ، مرگي كه نمي آيد و نمي خواهد بيايد ... !

همه از مرگ ميترسند ، من از زندگي سمج خودم .

چقدر هولناك است وقتي كه مرگ آدم را نمي خواهد و پس مي زند !

كسي تصميم به خودكشي نمي گيرد ، خودكشي با بعضي ها هست . در خميره و در سرشت آنهاست ، نمي توانند از دستش بگريزند .

اين سرنوشت است كه فرمانروائي دارد . ولي در همين حال اين من هستم كه سرنوشت خودم را درست كرده ام . حالا ديگر نمي توانم از دستش بگريزم ، نمي توانم از خودم فرار بكنم . باري ، چه ميشود كرد ؟ سرنوشت پر زورتر از من است .

چه هوس هايي به سرم ميزند ! همينطور كه خوابيده بودم دلم مي خواست بچه كوچك بودم .

نمي دانم چه مي نويسم . تيك تاك ساعت همينطور بغل گوشم صدا مي دهد . مي خواهم آنرا بردارم از پنجره پرت كنم بيرون . اين صداي هولناك كه گذشتن زمان را در كله ام با چكش ميكوبد !

آري ، سرنوشت هر كسي روي پيشاني اش نوشته شده ، خودكشي هم با بعضي ها زائيده شده .

من هميشه زندگاني را به مسخره گرفتم . دنيا ، مردم ، همه اش به چشمم ، يك بازيچه ، يك ننگ ، يك چيز پوچ و بي معني است .

هر چه فكر مي كنم ادامه دادن به اين زندگي بيهوده است . من يك ميكروب جامعه شده ام . يك وجود زيان آور ؛ سربار ديگران . گاهي ديوانگي ام گل مي كند ، مي خواهم بروم دور ، خيلي دور ؛ جايي كه خودم را فراموش بكنم . فراموش بشوم ، گم بشوم ، نابود بشوم ، ميخواهم از خودم بگريزم ، بروم خيلي دور .

خوب بود كه آدم با همين آزمايش هايي كه در زندگي دارد ، مي توانست دوباره به دنيا بيايد و زندگاني خودش را از سر نو اداره بكند !  اما كدام زندگي ؟ آيا در دست من است ؟ چه فايده اي دارد ؟

يك قواي كور و ترسناكي بر سر ِ ما سوارند ، كساني هستند كه يك ستاره شومي ، سرنوشت آنها را اداره مي كند ، زير بار آن خرد مي شوند و مي خواهند كه خرد بشوند ...

ديگر نه آرزويي دارم و نه كينه اي . آنچه كه در من انساني بود از دست دادم ، گذاشتم گم بشود . در زندگاني آدم بايد ، يا فرشته بشود يا انسان و يا حيوان . من هيچكدام از آنها نشدم . زندگاني ام براي هميشه گم شد . من ، خودپسند ، ناشي و بيچاره به دنيا آمده ام . حال ديگر غيرممكن است كه برگردم و راه ديگري در پيش بگيرم . ديگر نمي توانم دنبال اين سايه هاي بيهوده بروم ، با زندگاني گلاويز بشوم ، كشتي بگيرم . شماهايي كه گمان مي كنيد در حقيقت زندگي مي كنيد ، كدام دليل و منطق محكمي در دست داريد ؟

من ديگر نمي خواهم نه ببخشم و نه بخشيده بشوم . نه به چپ بروم نه به راست . مي خواهم چشمهايم را به آينده ببندم ؛ و گذشته را فراموش بكنم .

نه ، نمي توانم از سرنوشت خودم بگريزم . اين فكرهاي ديوانه ، اين احساسات ، اين خيال هاي گذرنده كه برايم مي آيد ، آيا حقيقي نيست ؟ در هر صورت خيلي طبيعي تر و كمتر ساختگي به نظر مي آيد تا افكار منطقي من .

گمان مي كنم آزادم ؛ ولي جلو سرنوشت خودم نمي توانم كمترين ايستادگي بكنم . افسار من به دست اوست ؛ اوست كه مرا به اينسو و آنسو مي كشاند . پستي ؛ پستي زندگي كه نمي توانند از دستش بگريزند ، نمي توانند فرياد بكشند ، نمي توانند نبرد بكنند ، زندگي احمق .

حالا ديگر نه زندگاني ميكنم و نه خواب هستم . نه از چيزي خوشم مي آيد و نه بدم مي آيد . من با مرگ آشنا و مأنوس شده ام ، تنها چيزي است كه از من دلجوئي مي كند . ديگر به مردگان حسادت نمي ورزم ، من هم از دنياي آنها به شمار مي آيم . من هم با آنها هستم ، يك زنده به گور هستم ...

خسته شدم ، چه مزخرفاتي نوشتم ؟ به خودم مي گويم : برو ديوانه . كاغذ و مداد را دور بينداز ، بينداز دور . پرت گويي بس است . خفه شو ، پاره بكن . مبادا اين مزخرفات به دست كسي بيفتد . چگونه مرا قضاوت خواهند كرد ؟  اما من از كسي رو دربايستي ندارم . به چيزي اهميت نمي گذارم ، به دنيا و مافيهايش مي خندم . هر چه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد ، نمي دانند كه من بيشتر خودم را سخت تر قضاوت كرده ام . آنها به من مي خندند ، نمي دانند كه من بيشتر به آنها مي خندم .

                                                                                                                                        ( زنده به گور / 1308 )

آه ... مثل اينكه ديگر نفس كشيدن از يادم رفته باشد .

بله ، ما همه مان تنهائيم ، نبايد گول خورد . زندگي يك زندان است ، زندان هاي گوناگون .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نوزدهم آبان 1387 و ساعت 14 |
 

به او ...

دوست

      صبا اگر گذري افتدت به   كشور  دوست                   بيار   نفحه اي   از  گيسوي   مُعَنبر   دوست

      به جان ِ او كه به شكرانه جان برافشانم                  اگر  به  سوي  من  آري پيامي از بر ِ دوست

     و گر چنانكه  در آن حضرتت  نباشد  بار                   براي   ديده   بيار   غباري   از   در ِ دوست

     من ِ گدا  و  تمنّاي وصل   او     هيهات                    مگر  به  خواب  ببينم   خيال ِ منظر ِ دوست

     دل ِ صنوبري اَم همچو بيد  لرزان  است                    ز  حسرت ِ قد و بالاي ِ چون صنوبر ِ دوست

     اگر چه دوست به چيزي نمي خرد ما را                    به   عالمي  نفروشيم    مويي از سر ِ دوست

     چه باشد ار شود از بند ِ غم   دلش آزاد                    چو هست حافظ ِ مسكين غلام و چاكر ِ دوست

                                                                                              خواجه  شيراز

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در شانزدهم آبان 1387 و ساعت 22 |
 

نتايج فوق العاده هفته هاي اخير بانوي پير ايتاليا

يوونتوس كبير

و درخشش خيره كننده عمو الكس دل پيرو

 ليگ قهرمانان اروپا

يوونتوس 2    -     رئال مادريد 1

گل ها : دل پيرو  -  آمائوري

ليگ سري A ايتاليا

يوونتوس 2   -   آ اس رم  صفر

گل ها :  دل پيرو  -  مارچيوني

ليگ قهرمانان اروپا

رئال مادريد  صفر   -   يوونتوس 2

گل ها :  دل پيرو  ( 2 گل )

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در شانزدهم آبان 1387 و ساعت 1 |
 

مصاحبه با اسلاوي ژيژک                  

 

پرسيدن سوالات کوتاه و شنيدن پاسخ‌های کوتاه از فيلسوف‌هايي که درباره‌ي هر مساله‌ي کوچک، کلي فلسفه‌ مي‌بافند، مي‌تواند در نوع خودش جالب باشد.

چنين گفت و گويي با اسلاوي ژيژک در گاردين منتشر شد که ترجمه‌ي آن در زير مي‌آيد.

اسلاوي ژيژک  فيلسوف ، جامعه‌شناس و منتقد فرهنگي، متولد شهر ليوبليانا اسلووني است. او تاکنون بيش از سي کتاب در زمينه‌هاي مختلف، از هيچکاک و لنين گرفته تا يازده سپتامبر نوشته است.

مصاحبه با او را در زير ميخوانيد :

کِي بيش از هر وقت خوشحال بوده‌ايد؟

چند باري که برگشته‌ام و به يک لحظه‌ي شاد نگريسته‌ام و به خاطرش آورده‌ام. نه زماني که آن وقايع خوشحال‌کننده اتفاق افتاده است.

بزرگترين ترس شما چيست؟

اين‌که بعد از مرگ دوباره برخيزم، و به همين دليل است که مي‌خواهم پس از مرگم، سريع جسدم را بسوزانند.

اولين چيزي که به ياد مي‌آوريد چيست؟

مادرم لخت بود ، منزجر کننده بود.

بيش از همه، کدام آدم در قيد حيات را تحسين مي‌کنيد؟

ژان برتراند آريستايد، رئيس جمهور هاييتي که دو بار معزول شد. او الگويي است براي اتفاقاتي که مي‌تواند حتا در وضعيت نااميدکننده، براي آدم‌ها ‌رخ دهد‌.

کدام خصلت‌تان، خودتان را آزار مي‌دهد؟

بي‌تفاوتي نسبت به مشکلات ديگران.

و چه خصلتي در ديگران مي‌بينيد که براي‌تان رقت‌بار است؟

تمايل حال‌ به‌هم‌زن‌شان براي کمک به من، وقتي که نه به کمک نياز دارم و نه مي‌خواهم کسي کمکم کند.

چه وقتي بيش از هميشه خجالت کشيده‌ايد؟

وقتي لخت پيش از معاشقه، جلوي زني مي‌ايستم.

جداي از دارايي‌هاي مالي، گران‌بهاترين چيزي که تا به حال خريده‌ايد، چيست؟

چاپ جديد مجموعه آثار هگل به زبان آلماني.

بزرگ‌ترين گنج‌تان چطور؟

هماني که در پاسخ به سوال قبلي گفتم.

چه چيزي در قيافه‌تان هست که بيش از همه از آن بدتان مي‌آيد؟

اين‌که چهره ‌ام مرا همان ‌جوري نشان مي‌دهد که هستم.

بدترين عادت‌تان چيست؟

تيک‌هاي مدام و مضحک دستم وقتي که دارم حرف مي‌زنم.

انتخاب شما در بالماسکه چه خواهد بود؟

يک نقاب که بر چهره‌ام بزنم و مردم فکر کنند که من خودم نيستم، بلکه کسي دارد وانمود مي‌کند که من است.

به خاطر چه چيزي به پدر و مادرتان مديون هستيد؟

هيچ چيز. اميدوارم اين‌طور باشد. حتي يک لحظه هم براي مرگ‌شان سوگواري نکرده‌ام.

و بيش از همه دوست داريد، به چه کسي بگوييد متاسفم و چرا؟

به بچه‌هايم، به خاطر اين‌که به اندازه‌ي کافي پدر خوبي برايشان‌ نبوده‌ام.

نسبت به عشق چه احساسي داريد؟

مثل يک بدبختي عظيم، انگلي غول پيکر، يک وضعيت اضطراري و ابدي که همه‌ي لذت‌هاي کوچک را خراب مي‌کند.

عطر محبوب‌تان؟

بوي تلاشي و تباهي طبيعت، مثل بوي درختان پوسيده.

آيا شده به کسي بگوييد «دوستت دارم» و چنين حسي نداشته باشيد؟

هميشه. وقتي واقعاً کسي را دوست دارم، فقط مي‌توانم با بياني سلطه‌جويانه و ناپسند، عشقم را نشان دهم.

از کدام انسان در قيد حيات متنفريد و چرا؟

پزشکاني که دستيار شکنجه‌ گران هستند.

بدترين شغلي که تا به حال داشته‌ايد؟

تدريس. از دانشجويان متنفرم. آن‌ها (مثل همه‌ي آدم‌ها) بسيار احمق و خسته ‌کننده هستند.

بزرگترين چيزي که مايه‌ي ‌دلسردي شما شد؟

چيزي که آلن بوديو آن را «فاجعه‌ي مبهم» قرن بيستم مي‌نامد: «شکست فاجعه‌بار کمونيسم».

اگر مي‌توانستيد گذشته‌تان را اصلاح کنيد، چه چيزي را تغيير مي‌داديد؟

تولدم را. من با سوفوکل موافقم که بزرگ‌ترين خوشبختي اين است که آدم به دنيا نيايد، اما طنز آميز است، آدم‌هاي معدودي در اين مورد موفق شده‌اند.

اگر مي‌توانستيد به زماني که دلتان مي‌خواست برمي‌گشتيد، چه زماني را انتخاب مي‌کرديد؟

به آلمان قرن نوزدهم برمي‌گشتم تا يک دوره دانشگاهي را با هگل بگذرانم.

چه چيزي براي‌تان آرام بخش است؟

گوش کردن مکرر به موسيقي واگنر.

اغلب چطور از سکس لذت مي‌بريد؟

بستگي دارد که منظورتان از سکس چه باشد. اگر منظورتان از سکس، خودارضايي معمولي با يک شريک است، سعي مي‌کنم هرگز تجربه‌اش نکنم.

چه زماني احساس کرديد بيش از هميشه به مرگ نزديک شده‌ايد؟

وقتي که يک حمله قلبي خفيف داشتم. از تنم بدم مي‌آمد چون به شکل کورکورانه‌اي داشت از انجام وظيفه‌اش در محافظت از من امتناع مي‌کرد.

چه چيزي مي‌توانست کيفيت زندگي‌تان را افزايش دهد؟

پير نشدن.

فکر مي‌کنيد بزرگترين دستاورد زندگي‌تان چه بوده است؟

فصل‌هايي از کتاب‌هايم که در آن‌ها تاويل خوبي از نظرات هگل را بسط داده‌ام.

مهم‌ترين درسي که از زندگي آموخته‌ايد چه بود؟

زندگي، چيز احمقانه‌ و بي‌معنايي است که هيچ چيزي نداشته که به من ياد بدهد.

يک رازتان را به ما بگوييد؟

کمونيسم پيروز خواهد شد.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یازدهم آبان 1387 و ساعت 2 |
 

ساقيا ، رهايم كن

من از جهاني دگرم ،

من از جهاني دگرم ،

ساقيا زين عالم واهي رهايم كن ... رهايم كن ،

ساقيا زين عالم واهي رهايم كن ... رهايم كن ،

نمي خواهم در اين عالم بمانم ،

نمي خواهم در اين عالم بمانم ،

بيا زين تن ِ آلوده و غمگين جدايم كن ... جدايم كن .

تو را اينجا به صدها رنگ مي جويند ،

تو را با حيله و نيرنگ مي جويند ،

تو را با نيزه ها در جنگ مي جويند ،

تو را اينجا به گرد ِ سنگ مي جويند ،

تو جان مي بخشي و اينجا ،

به فتواي تو  ، مي گيرند جان از ما ،

نمي دانم  كي ام  من ، نمي دانم  كي ام من ،

آدمم ، روحم ، خدايم  يا  كه شيطانم ،

... تو با خود آشنايم كن ،

... تو با خود آشنايم كن ،

اگر روح خداوندي ،

دميده در روان آدم و حوّاست ،

پس اي مردم ، پس اي مردم ،

خدا اينجاست ،

خدا در قلب انسان هاست ،

به خود آ ، به خود آ ،

تا كه دريابي ،

خدا در خويشتن پيداست ،

خدا در خويشتن پيداست ،

هماي (هادي)  از دست اين عالم ، پر پرواز خود بگشود و در خورشيد و آتش سوخت ،

هماي (هادي)  از دست اين عالم ، پر پرواز خود بگشود و در خورشيد و آتش سوخت ،

خداوندا بسوزانم ، خداوندا بسوزانم ،

همايم (هادي ام ) كن ، همايم (هادي ام ) كن ،

نمي خواهم در اين عالم بمانم ، نمي خواهم در اين عالم بمانم ،

بيا زين تن ِ آلوده و غمگين جدايم كن ... جدايم كن ،

من از جهاني دگرم .

 

                                                                                    هماي

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هشتم آبان 1387 و ساعت 10 |
 

گفتگو با استاد مازندراني (بابلي) دوبله ايران

استاد پرويز بهرام   

                                                   

 

* يادآوري :

شاید توصیف صدایش کار بیهوده‌ای باشد ؛ چون اصلاً صدا خواندنی نیست ، شنیدنی است. کمتر کسی است که صدای او را نشناسد؛ صدایی که به جهت حضور پرفروغ در برجسته ترین فیلمهای سینمایی و مستند‌های تاریخی ، اینک دیگر به یک نشانی تبدیل شده. یک نشانی برای سفر به اعماق تاریخ. از او با عنوان هاي مختلفی یاد می‌کنند : آقای صدا ، سلطان دوبله و این اواخر هم (در سال84) با اینکه چهره‌اش برای خیلی‌ها شناخته شده نبود‍ ، جاودانگی‌ صدایش عنوان چهره‌ي ماندگار را نيز به القاب دیگرش افزود .

استاد پرویز بهرام ، از بنیانگذاران دوبله‌ی ایران ، در طول بیش از نیم قرن فعّالیت حرفه‌ای، در دوبله و گویندگی فیلمهای زیادی حضور داشته است که تعدادشان از مرز هزار فیلم نیز می‌گذرد. با این حال، جهت یادآوری نسل فعلی مخاطبان رسانه‌های تصویری ، به تعدای از این آثار ارزشمند اشاره میکنیم : دوبله‌ی نقشهایی چون "دِرِك" در مجموعه پليسي دِرِك ، "کِرِس" در سریال بازرس ، "نیکول" پدر مارکو در سریال مارکوپولو ، "ابوموسی اشعری" در سریال امام‌علی (ع) و گویندگی در مستندهای ارزشمندی چون جادهّ‌‌ی ابریشم و مسلمانان .

**************

و حالا مصاحبه اي كوتاه با استاد پرويز بهرام :

 

* با عرض سلام ، استاد! قدری از گذشته‌ تان بگوييد .

بعد از تولّدم در سال 1312 در شهر بابل ، تا هفت سال در محلّه‌ي بي ‌سرتكيه‌ي شهر بابل ساکن بودیم . در بابل شغل پدرم ، گچ بري و آينه كاري بود که برای مدّتی در شهرهای مازندران به کار مشغول بودند. پدرم، علی‌اکبر بهرام، از هنرمندان برجسته در رشته‌ی گج‌بری و آینه کاری بودند که نمونه‌های موجود در کاخ گلستان از آثار ایشان است. در آن سالها این هنر‌های تزئینی بسیار رونق داشت و پدر نیز در این حرفه بسیار فعّال بود. از آثار فعّالیت پدرم طی سالهای حضورمان در بابل میتوانم از گچ‌بری ‌های کاخ رامسر ، میدان ساعت ساری و مجسمه ‌‌ی دو شیر درِ ورودی هتل قدیم رامسر یاد کنم. خانواده‌ی ما در بابل دوستان زیادی داشتند ، تا حدّی که پس از اینکه همزمان با آغاز مدرسه رفتنم بابل را ترک کردیم ،  مادرم هر صبح پنجشنبه به تنهایی با اتوبوس به بابل می‌آمد و پس از بازدید دوستان بابلی‌‌اش جمعه به تهران بر‌می‌گشت. گاهی من هم در این سفرهای آخر هفته همراه ایشان بودم. برای مادر و پدرم بابل یک بهشت بود و مظهر خاطرات. من هم با اینکه فقط تا هفت سالگی در بابل بودم و بقیه‌‌ي عمرم را در تهران گذراندم، معتقدم همه جای ایران سرای من است و افتخار می‌کنم به اینکه بابلی هستم.

 

* از خانواده‌‌تان بگوييد.

به عقيده‌ي من بهترين چيزي كه مي‌تواند روي زندگي آدم اثر بگذارد همسر خوب و فرزندان خوب است كه خوشبختانه بايد بگويم چنين نعمتهايي را دارم. بنده سه فرزند دارم بنامهاي كامبيز، آرش و نوشين. كامبيز مقيم آمريكاست. نوشين ازدواج كرده و همينجا كنار ماست. اگر نوه‌ام الان اينجا بود، همه چيز را بهم مي‌ريخت! پسر كوچكم آرش هم كار آهنگسازي مي‌كند و اخيراً در يك سريال به‌عنوان بازيگر نيز حضور داشته است. 

 

* آقای بهرام! شما را بيشتر به عنوان دوبلور و گوینده می‌شناسند، در حالی ‌که شما پیش از ورود به دوبله به‌ صورت حرفه‌ای در زمینه‌ی تئاتر فعّالیت داشتید . از آن دوره بگویید.

پس از اتمام دبیرستان وارد داشکده‌ی حقوق شدم. از زمان فارغ‌التحصيلي تا به امروز كه حدود چهل سال مي‌شود، هيچ وقت كار وكالت را رها نكردم. ولی علاقه‌ي من به نمایش تا حدّی بود که از همان آغاز دوره‌ی دبیرستان، ضمن تحصیل، با گروهی که تشکیل داده بودم جمعه ها نمایشنامه‌های زیادی را به صحنه مي‌برديم. خودمان دکور می‌ساختیم، خودمان سالن تئاتر کرایه می‌کردیم و خودمان بلیط فروشی هم می‌کردیم. البته پول زیادی نصیبمان نمی‌شد، ولی به هر حال رقمی بود که با آن زندگی می‌کردیم. بعد ها وارد هنرستان هنرپيشگي و هنرهاي دارماتيك دانشكده ادبيات شده و  پس از تعليم زير نظر مدرّسان برجسته‌اي چون پرفسور كوئين بي و ديويد سين در رشته‌ي كارگردانی، بازیگری و نویسندگی تئاتر فارغ التحصیل شدم. سپس با هم دوره‌ای‌های هنرستان هنرپيشگي مانند علی نصیریان، عباس جوانمرد، جعفر والی، جمیله شیخی، فهیمه راستکار، بیژن مفید و جمشید لایق، با تشکیل گروهی به نام "هنر ملی" در زمینه‌ي تئاتر به فعّالیت  پرداختیم. در سال 1337 و همزمان با تأسیس تئاتر "آناهید" در کنار هنرمندان دیگری چون محمدعلی کشاورز ، سیروس ابراهیم‌زاده و مسعود فقیه کارهای نمایشی خود را ادامه دادم.

 

* خانواده‌تان تا چه حد در زمینه‌ي ورود شما به عرصه‌ی هنر مؤثّر بود ؟

همان‌طوری که گفتم مرحوم پدرم در زمینه‌ي هنر تزئینی مجسمه‌سازي فعّالیت می‌کرد . ولی سواد چنداني نداشت. با این‌ حال علاقه‌ی عجیبی به ادبیات فرانسه داشت. یادم می‌آید در سالهای کودکی، شبهای چلّه همگی دور کرسی می‌نشستیم و پدرم از داستانهای مشهور فرانسه مانند بینوایانِ هوگو که تمام دیالوگهای آن‌ را از بر بود، برایمان قصه‌گویی می کرد. دلبستگی عجیب پدرم به داستانهای فرانسوی به قدری بود که آدمهای اطرافش را با شخصیت‌های این داستانها تطابق می‌داد. مثلاً اگر پاسبان بدجنسی را می دید می گفت: « این شبیه بازرس ژاوِر است! » این علاقه‌ي‌ زیاد پدر به مقوله‌ی داستان، در گرایش من به ادبیات نمایشی بی تأثیر نبود. خدا بیامرز پدرم واقعاً آرتیستی بود که متأسفانه مثل خیلی از افراد دیگر، در این کشور گمنام رفت. سالها بعد، هنگامی که نقش ژان ‌والژان را در سریال بینوایان دوبله می‌کردم، در حین کار، همواره تصویر پدرم جلوی چشمم بود.

 

* حال که صحبت از دوبله شد، بفرماييد کِی و چطور وارد اين عرصه شدید؟

سال 1329 بود و من مشغول تحصیل در هنرستان هنرپيشگي بودم. در همین سال بود که دوبله در ایران پا گرفت. یک روز با دوستان تئاتری‌ام در لاله زار در حال قدم زدن بودیم که با آقای رضایی، کارگردان فیلم خانه‌ی‌خدا و مدير دوبلاژ استودیوی ایران‌فیلم که در محلّ فعلی خانه‌ی سینما قرار داشت، برخورد کردیم. دوستانم، والی و لطیف پور، كه از قبل با آقای رضایی در زمینه دوبله همکاری داشتند با ایشان شروع به گفت‌وگو کردند . برحسب تصادف وقتی که صحبتم را آغاز کردم، آقای رضایی از صدای من خوششان آمد و همان‌جا مرا به کار دوبله دعوت کردند. از آن زمان به بعد، در همان استودیوی ایران‌فيلم به کار دوبله مشغول شدم و به مرور بزرگترین رُل‌های سینمای جهان را گفتم و در سال 1331 اوّلین کارم را به عنوان مدیر دوبلاژ ارائه دادم. سپس در سال 1333 به دعوت آقای معینیان وارد رادیو شدم و بیست سالی در آنجا در برنامه‌‌های داستان شب و جمعه بعد‌ازظهر نمايشنامه‌ اجرا می‌کردم.

 

* آیا بعد از شروع فعّالیت در زمینه‌ي صدا و بویژه دوبله ، کار تئاتر را کنار گذاشتید؟

اوايل با اینکه بعضی وقتها از صبح تا یازده شب مشغول کار بودیم، ولی به دلیل اینکه شخصاً نمی توانستم کار نمایش را رها کنم و عدّه‌ای از دوستان هم راضی نبودند، لا‌به‌لای کار دوبله، در نمایشهای متعدّدی مانند بیلی باد، اُتِللو، نادر پسر شمشیر، تله، امپراطور جونز، نگاهی از پل و ... به روی صحنه می رفتم که در زمان خود، با استقبال زیادی هم مواجه می‌شد. اما بتدریج و مخصوصاً زمانی که تلویزیون تأسیس شد، حجم کار آن‌قدر بالا رفت که وقتي رفتیم آنجا، گاهی 24 ساعته مشغول دوبله بودیم و دیگر فرصتی برای کار تئاتر باقی نمی‌ماند.

 

* این روزها شاهد حضور دوبلورهای معروف به عنوان بازیگر در کارهای تلویزیونی هستیم. با توجّه به پیشینه‌ی قوی شما در تئاتر، آیا قصد ندارید به عنوان بازیگر هم فعّالیت کنید؟

برای کار بازیگری پیشنهاد‌های زیادی به من شده ، ولی به‌خاطر کار وکالت نمی‌توانم این پیشنهادها را قبول کنم.

 

* کار وکالت‌‌تان را چگونه انجام می دهید؟

کار وکالت تقریباً یک کار ذهنی است. البته بستگی به وکیل هم دارد. من لا‌به لای کارهايم وکالت هم می‌کنم. بیشتر پروندهای خلّاق را قبول می‌‌کنم ؛ پرونده‌ هایی که بیشتر به واقعيت نزدیک باشد.

 

* درست است كه زنده ياد فروغ فرخزاد هم در يك كار دوبله همراه با شما شركت كرده بود؟

بله. در سال 1341 در استوديو گلستان فيلمي بود به نام "مُهر هفتم" اثر برگمان كه خانم فرخزاد همراه با من در آن فيلم به عنوان دوبلور حضور داشتند كه كار قوي ايشان تحسين همه‌ي همكاران را برانگيخته بود.

 

* استاد! با همشهري‌هايتان سخني نداريد؟ 

مردم بابل را خيلي دوست دارم . گاهي با خودم فكر مي‌كنم اگر بروم بابل، مي روم به راديوي آنجا و بهترين برنامه را تحويل مي دهم كه با كارهاي تهران رقابت كند .

 

پي نوشت :

استاد پرويز بهرام با اين مقام والا ، با اين شهرت ، همينطور با اين سن و با اينكه مدت مديدي در تهران سكونت دارند ، هنوز به بابلي بودن و به مازندراني بودن خود افتخار ميكنند و از بابل به عنوان بهشت و يادآور خاطرات شيرين ياد ميكنند  و اينقدر به موطن خود تعصب دارند . متأسفانه برخي تا چند وقتي به تهران مهاجرت مي كنند ، از آنها بپرسي اهل كجايي ميگويند تهراني ام .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در ششم آبان 1387 و ساعت 0 |
 

دلي از جنس شيشه

 

صداي ناله ي من ، تو صحن كوچه پيچيد

يكي نشنيده بگذشت ، كسي رندانه خنديد

دلم در تاب و تب بود ، انيسم سوز شب بود

كلام يأس و نفرين ، مدامم ورد لب بود

نبودم لحضه اي شاد  ، تو شب هاي غم آباد

ز هجران تو فرياد ، نكردي از دلم ياد

من ِ تنها و دلسرد ، كشيدم نعره ي درد

از اين حس دروغين ، از اين رخساره ي زرد

از اين بي همدلي ها ، دلي دارم پريشان

تو كه هرگز نبودي ، نديم ما غريبان

دلم از جنس شيشه ، نزن بر ريشه تيشه

نداره تاب ِ تيشه ، درخت ِ پير بيشه 

 

پي نوشت :

كسي رندانه به زندگي من خنديد و گفت : برو عمو ، داري خودت رو معطل مي كني تو اين دنيا ! تلاش بيهوده مكن .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در دوم آبان 1387 و ساعت 16 |