تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

زندگي يك انقلابي ِ آزاديخواه

ميرزا كوچك خان جنگلي

                                                                     

                                                                                 

زندگی نامه                     

میرزا یونس معروف به میرزا كوچك فرزند میرزا بزرگ ، اهل رشت ، در سال 1259 شمسی ، دیده به جهان گشود . سال های نخست عمر را در مدرسه "حاجی حسن" واقع در صالح آباد رشت و مدرسه "جامعه"  آن شهر به آموختن مقدمات علوم دینی سپری كرد .

در سال 1286 شمسی ، در گیلان به صفوف آزادی خواهان پیوست و برای سركوبی محمدعلی شاه روانه ی تهران شد .

هم زمان با اوج گیری نهضت مشروطه در تهران ، شماری از آزادی خواهان رشت كانونی به نام «مجلس اتّحاد» تشكیل دادند و افرادی به عنوان فدایی گرد آوردند . میرزا كوچك خان كه در آن دوران یك طلبه بود و افكار آزادی خواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست . در سال 1289 شمسی ، در نبرد با نیروی طرفدار محمد علی شاه در تركمن صحرا شركت داشت و در این نبرد زخمی و چندی در بادكوبه در یك بیمارستان بستری گردید . در سال 1294 شمسی ، به جای «مجلس اتّحاد» ، «هیأت اتّحاد اسلام» از یك گروه هفده نفری در رشت تشكیل گردید . بیشتر افراد این گروه روحانی بودند . میرزا كوچك خان عضو مؤثّر آن بود . این هیأت هدف خود  را خدمت به اسلام و ایران اعلام كرد و به زودی میرزا كوچك خان رهبری هیأت را بر عهده گرفت . پس از اشغال نواحی شمالی ایران از سوی روسیه ی تزاری ، هیأت اتّحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزار پرداخت و یك گروه مسلح به عنوان فدایی تشكیل داد. و روستای كسما را در ناحیه ی فومن مركز كار خود قرار داد و در آن جا سازمان اداری و نظامی به وجود آورد. هیأت اتّحاد اسلام ، پس از چندی به كمیته ی اتّحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به 27 نفر افزایش یافت و رهبری كمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال 1296 شمسی ، بخش وسیعی از گیلان و قسمتی از مازندران ، طارم ، آستارا ، طالش ، كجور و تنكابن زیر نفوذ كمیته درآمد . این كمیته «نهضت جنگل» و «حزب جنگل» نیز نامیده شده است.

 

فعالیت های نظامی نهضت جنگل

در فروردین 1297، فدائیان نهضت جنگل ، پس از چند درگیری با نیروهای انگلیسی ، مواضع مهم راه رشت - منجیل را در اختیار خود گرفتند . در خرداد 1297 ، نیروی «كلنل پیچرا خوف» افسر روسی كه قصد بازگشت از ایران را داشت با «ژنرال دانسترویل» انگلیسی كه او نیز می خواست از طریق انزلی به بادكوبه برود هم پیمان شدند و نیروهای روسی در منجیل با فداییان «كمیته ی اتحاد اسلام» به نبرد پرداختند . در حالی كه زره پوش ها و هواپیماهای انگلیس هم برای كمك به او به حركت درآمده بودند . «پیچراخوف» راه منجیل تا رشت و انزلی را گشود و پس از گشوده شدن این راه ، نیروهای انگلیسی در دو طرف راه مستقر شدند . در این میان نیروی «كمیته ی اتحاد اسلام» رشت را تصرف كرد . امّا پس از ده روز نیروهای انگلیسی به كمك زره پوش ها و هواپیماها رشت را تسخیر نمودند . در 27 مرداد 1297، میان نمایندگان كمیته ی اتحاد اسلام با نمایندگان انگلیس در رشت قراردادی امضا شد . امضای این قرارداد چنان اختلاف نظر پدید آورد كه میرزا كوچك خان به ناچار انحلال كمیته ی اتحاد اسلام را اعلام داشت و كمیته انقلابی گیلان را تشكیل داد . شماری از سران كمیته اتحاد اسلام كناره گیری كردند و شماری از افراد تندرو در كمیته ی انقلابی گیلان عضویت یافتند .

برای از بین بردن نهضت جنگل ، وثوق الدوله در بهمن 1297، به وسیله ی سید محمد تدین پیام صلحی برای كوچك خان رهبر نهضت فرستاد و از او خواست كه نیروی مسلح خود را در اختیار دولت قرار دهد ، میرزا نپذیرفت . وثوق الدوله در 18 اسفند 1297، تیمور تاش را با اختیارات تام به استانداری گیلان فرستاد و در خرداد 1298 ، كلنل «استاروسلسكی» فرمانده ی نیروی قزاق با اختیارات تام ، مأمور سركوب نهضت گیلان شد . در عملیات تسخیر رشت توپخانه و هواپیماهای نظامی انگلیس هم شركت داشتند . پیش از حمله ی «كلنل تكاچینكف» از تهران نامه ی تأمین برای میزرا نوشتند ، ولی میرزا نپذیرفت و پس از درگیری های فراوان عده ای از سران نهضت از جمله دكتر حشمت كه پزشك بود و به واسطه ی خدمات پزشكی محبوبیت زیادی در لاهیجان كسب كرده بود و در آن جا یك گروه چند صد نفری به نام «نظام ملی» گرد آورده بود ، تسلیم نیروی دولتی در رشت شد . نیروهای دولتی تصمیم گرفتند ، او را به واسطه ی نزدیك بودن به میرزا آزاد كرده تا او میرزا را ترغیب به تسلیم كند و اگر موفق شد یا نشد خود را پس از ده  روز معرفی نماید . امّا دكتر حشمت ، پس از بازگشت به لاهیجان دچار تردید شد و چون بازگشت او به تأخیر افتاد ، یك گردان ، مأمور دستگیری او شد . او با گردان دولتی درگیر و شماری از افراد «نظام ملی» كشته شدند و دكتر حشمت دستگیر و در دادگاه نظامی در 4 اردیبهشت 1298، محكوم به اعدام شد .

 

 

 

نهضت جنگل و رهبران انقلاب اكتبر روسیه

جنگلی ها در دوران تزارها قیام خود را آغاز و به مخالفت با آنان پرداختند . امّا در آغاز پیروزی انقلاب اكتبر ، روابط جنگلی ها با روس ها حسنه شد . پس از چندی روس ها سیاست خود را تغییر و از حمایت نهضت جنگل دست كشیده و سرانجام به آن خیانت كردند .

در 28 اردیبهشت 1299 شمسی ، ارتش سرخ تحت عنوان سركوبی به اصطلاح ضدّ انقلابیون وارد بنادر انزلی و غازیان شد . نهضت جنگل كه حضور نیروهای بیگانه در خاك كشور برایش قابل تحمل نبود و حضور آنان را به زیان استقلال ایران می دید ، اسماعیل آقا جنگلی خواهرزاده ی میرزا را به عنوان نماینده به دیدار فرمانده ی ارتش سرخ فرستاد . وی قبل از هر سخنی سراغ میرزا را گرفت و تمایل شدید خود را برای دیدار با او اعلام كرد . بنابراین میرزا در رأس هیأتی به انزلی رفت و در آن جا با فرمانده ی ارتش سرخ دیدار و مذاكره كرد و نسبت به چند موضوع توافق كلی حاصل شد .

 

اعلام حكومت جمهوری

پس از توافق جنگلی ها با روس ها ، سران نهضت به رشت آمدند و در این شهر اعلام حكومت جمهوری كردند . آنان ضمن انتشار اعلامیه ای با عنوان «فریاد ملت مظلوم ایران از حلقوم فدائیان جنگل» به مفاسد دستگاه حاكمه ی ایران و جنایات انگلیسی ها اشاره كردند . و در پایان نظریات خود را به شرح ذیل اعلام داشتند :

1- جمعیت انقلاب سرخ  ایران ، اصول  سلطنت را ملغی  كرده ، جمهوری را رسماً اعلام می نماید .

2- حكومت موقت جمهوری ، حفاظت جان و مال عموم اهالی را به عهده می گیرد .

3- هر نوع معاهده و قراردادی را كه قدیماً و جدیداً با هر دولتی منعقد شده است ، لغو و باطل می شناسد .

4- حكومت موقت جمهوری ، همه ی اقوام بشر را یكی دانسته ، تساوی حقوق درباره ی آنان قائل است و حفظ  شعایر اسلامی را از فرایض می داند .

 

كودتای حزب عدالت

پس از ورود ارتش سرخ به ایران ، چند تن از اعضای حزب كمونیستی عدالت باكو نیز از روسیه وارد گیلان شدند . این افراد در رشت دست به تشكیل حزبی به نام «عدالت» زدند و رفته رفته ، ضمن برگزاری اجتماعات و سخنرانی ها ، عملاً موارد توافق شده میان جنگلی ها و روس ها را زیر پا گذاشتند و تبلیغاتی را علیه میرزا آغاز كردند . میرزا در تیر 1299 ، معترضانه رشت را ترك كرد و اعلام كرد تا زمانی كه حزب عدالت از كارهای خلاف و حمله به اسلام و تبلیغ كمونیسم دست بر ندارد به رشت باز نخواهد گشت . به دنبال این حادثه اعضای حزب عدالت كه بعضی از آنان همچون احسان الله خان و خالو قربان ، قبلاً از دوستان نزدیك میرزا بودند ، درصدد بر آمدند كودتایی را انجام دهند كه  طرح آن را قبلاً ریخته بودند . نقشه ی كودتا این بود كه میرزا یا باید كشته شود و یا دستگیر و از رهبری انقلاب كنار رود . میرزا كه تا حدی از هدف اعضای حزب و نقشه ی خائنانه ی آنان مطلع شده بود ، به جنگل رفت و در این درگیری ها بسیاری از جنگلی ها دستگیر یا كشته شدند .

 

شكست نهضت و شهادت میزرا كوچك خان جنگلی

پس از تسلیم خالو قربان ، نیروهای دولتی وارد رشت شدند و چون مذاكرات صلح با جنگلی ها به نتیجه نرسید ، نیروهای دولتی به تعقیب جنگلی ها پرداختند . برخی از نیروها متفرق ، برخی تسلیم و تعدادی نیز كشته شدند . با چنین وضع سخت و دردناكی میرزا در سرمای شدید زمستان از همسرش خداحافظی كرد و در اعماق جنگل عقب نشست تا بتواند نیروهای پراكنده را در فرصت مناسب جمع آوری و سازماندهی كند . امّا در اثر سرما مرگ به سراغش می آید . روزنامه ی جنگل ارگان نهضت درباره هدف نهضت چنین نوشته است :

«ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملكت ایرانیم . استقلال به تمام معنای كلمه ، یعنی بدون اندك مداخله ی هیچ دولت اجنبی ، "و طرفدار" اصلاحات اساسی مملكت و رفع فساد تشكیلاتی دولتی ، كه هر چه بر سر ایران آمده از فساد تشكیلات است . ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم . این است نظریات ما كه تمام ایرانیان را دعوت به هم صدایی كرده ، خواستار مساعدتیم.»

 

رهبر نهضت جنگل یك مرد ميهن پرست بود . او انقلاب جنگل و همه ی مظاهر آن را از دریچه ی اندیشه های سیاسی كه از اسلام آموخته بود ، می نگریست . او یك باره دست به قیام مسلحانه نزد. همه ی راه ها را آزمود و پس از یأس وارد عمل  و مردانه پا به صحنه ی كارزار نهاد .

او شاهد به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی ، توسط محمد علی شاه و تحصن علما در سفارت عثمانی بود . او به امید نجات مشروطه به مجاهدین پیوست و در فتح قزوین شركت كرد و با مشاهده ی اعمال خلاف بعضی از مجاهدین به موطن خود رشت بازگشت ، اما بار دیگر به مجاهدین پیوست و در فتح تهران شركت نمود و با قوای استبداد جنگید .

علی رغم تلاشی كه در تحریف چهره ی میزرا به عمل آمده ، به شهادت تاریخ ، وی از مجاهدان مشروطیت و از هواداران جناح اعتدالیون مجلس بود . تاخت و تازهای خارجی در صحنه ی سیاست و اقتصاد كشور و سیاست بازی عناصر منافق و خود فروخته ، وضع آشفته گیلان و بی كفایتی دولتمردان، انگیزه هایی بود كه این مبارز جوان ، حساس و دلسوخته را به میدان سیاست و سپس به صحنه ی كارزار كشاند .

نخست در برابر استبداد محمد علی شاه ایستاد و سپس با شخصیت های با نفوذ تماس گرفت و در آخرین مرحله از تلاش خود سلاح به دست گرفت و در برابر نیروهای بیگانه به مقاومتی جانانه پرداخت . او بارها در برابر مردم گیلان هدف از نهضت خود را آزادي وطن و مردم آن اعلام كرد و یادآور شد كه میرزا كوچك هرگز اسلحه را از خود دور نمی كند ، مگر وقتی كه مطمئن باشد ، افراد ایرانی از تجاوز متجاوزان بیگانه و ستمكاران داخلی مصون و از امنیت و رفاه برخوردار هستند .   روحش شاد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 1 |
 

مدرنيسم در آثار صادق هدايت

مدرنيسم در آثار هدايت يک مفهوم زيبايي شناختي است ؛ زيبايي شناسي به معناي کلي کيفيت پديد آمدن جزء به جزء اثر ادبي . اما هسته مدرنيسم يا دست کم يکي از عناصر اصلي آن در آثار هدايت موضوع سبک است ؛ يعني برخورد يا رفتار هنرمندانه نويسنده با زبان به طور کلي ، و زبان زنده جاري در دهن مردم به طور خاص .

در حقيقت مي توان آثار هدايت را از حيث سبک شناسي در سه محور مشخص مورد توجه قرار داد : نخست نثر طبيعي يا زبان نوشتاري نويسنده ؛ دوم زبان گفتاري يا گونه هاي زباني آدم هاي داستان ؛ و بالاخره نثر شاعرانه يا شعر گونه و کناييِ او در آثار سمبليک و قطعه هاي هزل آميز .

هدايت سازنده نثر ادبيات داستاني ما نبود ؛ زيرا پيش از او دهخدا و جمال زاده آثاري با چنين نثري نوشته بودند ، اما او ادبيات داستاني را به واقعيتي مستقل و قائم به ذات برکشيد و آن را از هدف هاي تاريخي ، سياسي ، اخلاقي ، ديني و خودِ امر نوشتن که سنت ادبي ما بود ، متمايز ساخت .

 دهخدا و جمال زاده زبان نوشتاري را از هيأت « ديواني» و بازي هاي لفظي مقرمط نويس ها پيراستند و به زبان زنده جاري در دهان مردم در آوردند . ولي هدايت کوشيد اين زبان را با سيلان احساس و خصوصيات فردي مردم درآميزد .

نثر طبيعي يا زبان نوشتاري هدايت که عنصر اصلي داستان هاي او را تشکيل مي دهد ، ملازم با مايه (تم) داستان هاي اوست و همين عنصر است که ارائه مطلوب نويسنده و برداشت خواننده را از اين مطلوب ميسر مي سازد.

سبک هدايت ثابت و بي طرف نيست ، بلکه متناسب با اقتضاي اجزا و عوامل داستان " موضوع ، نظرگاه ، آدم پردازي (کاراکتريزاسيون ) و فضا ( اتمسفر) " شکل مي گيرد و آن حالت ثابت و «اعتيادي» زبان داستان هاي جمال زاده را ندارد .

از لحاظ هدايت سبک يک کيفيت ديد است که نه فقط بيان کننده موضوع و فضاي داستان ، بلکه نماينده رفتار خصوصي (هنرمندانه) نويسنده با « زبان عمومي » نيز هست. در زبان روزمره بيان کلامي ( آواها ، صورت جمله و زيبايي شناسي کلمات ) ارزش مستقلي ندارند و فقط ابزاري در خدمت ارتباط هستند ، زيرا زبان روزمره زبان احتياج (پراتيک) است ، اما در بيان ادبي (زبان ادبي) جنبه زيبايي شناسي (لحن و لهجه و لفظ و سبک ) داراي ارزش مستقل و مهمي است .

به عبارت ديگر زبان نياز به توجيهي بيرون از خود دارد و در حکم ابزار است ، اما زبان ادبي به مقدار فراوان هدف هنرمند و اديب است .

در داستان هاي هدايت زبان نوشتار از قواعد ساخت گفتاري پيروي مي کند و بافت ساده و بي تکلف و عاميانه جمله ها به بافت زبان زنده جاري در دهان مردم شباهت دارد ؛ گيرم دهخدا و جمال زاده قبل از هدايت در نوشته هاي خود زبان نوشتار را چه از حيث ساخت آوايي و چه از حيث نحوي و گزينش کلمات و اصطلاحات ، به زبان گفتار " يا گفتار عاميانه " نزديک ساختند . اما در داستان هاي هدايت زبان نوشتار از زبان گفتار " زبان محاوره آدم‌ها " متمايز است ، و اين دو از حيث تعابير و اصطلاحات و خصايص زباني با يکديگر متفاوت اند ؛ و اين کيفيتي است که در نوشته هاي طرح مانند و « مايه» دار دهخدا و داستان هاي جمال زاده تقريبا مشهود نيست .

در طرح هاي دهخدا و داستان هاي جمال زاده زبان محاوره آدم ها از لحاظ ترکيب و بافت جمله در امتداد زبان نوشتار و گزارشي نويسنده قرار دارد و لحن و لهجه و سبک بياني آدم ها تفاوت آشکاري با زبان نوشتاري نويسنده ندارد .

امتياز نثر هدايت از حيث کاربرد کنايات و مثل هاي عاميانه در اين است که او هر کلمه و عبارتي را به طور طبيعي و در جاي مناسب خود " بدون هيچ اصرار و ابرامي " به کار مي برد ، به طوري که با مايه داستان و فضاي آن هيچ گونه اصطکاکي پيدا نمي کند . اين امتياز يا کيفيت نه فقط جزييات حرکات و سکنات آدم ها و حال و هواي داستان را به دست مي دهد ، بلکه ضربان و سيلان زبان داستان را نيز قوت مي بخشد ؛ در صورتي که کاربرد کنايات و مثل هاي عاميانه در نثر جمال زاده غالباً به هدف داستان هاي او بدل مي شود ، به طوري که بسياري از داستان هاي او صورت يک فرهنگ لغت و اصطلاحات عاميانه کوچک را دارد .

زبان هدايت نماينده اصيل و درخشان نثر داستاني معاصر ما است . زباني که سرشار از تصوير و تمثيل است و تجربه انساني را به ساده ترين و زلال ترين صورت ممکن بيان مي کند . اين زبان در اکثر داستان هاي او کيفيت روايي دارد که هدفش تصوير و تجسم حوادث به طور محسوس و زنده است ؛ موضوع را با عمل ، با سير حرکت در زمان توصيف مي کند و اطلاعات درباره آدم هاي داستان را به طور غيرمستقيم و تلويحي در اختيار خواننده مي گذارد .

داستان هايي نظير مرده خورها ، ميهن پرست ، سه قطره خون ، تجلي ، و گجسته دژ قابليت هدايت را در کاربرد نثر روايي به خوبي نشان مي دهند .

اما زبان گفتار ، گفت و گوي آدم ها ، در داستان هاي هدايت مسأله پيچيده تري است . در حقيقت با داستان هاي هدايت است که آدم ها و سنخ (تيپ) هاي گوناگون اجتماعي با مشخصات حرفه اي و اخلاقي و رواني و جنسي خود و با زباني که متعلق به خودشان است وارد صحنه ادبيات مي شوند .

گفت و گو در داستان هاي هدايت بازتاب شخصيت آدم ها است . آدم ها همانطور که هستند متناسب با طبيعت و اخلاق خودشان حرف مي زنند ، همانطور که فکر مي کنند يا بايد فکر کنند . در حقيقت ما سرشت و موقعيت اجتماعي آدم هاي داستان هاي هدايت را از نحوه سخن گفتن و لحن ، يعني جنبه رواني کلام آنها مي شناسيم ، بي آنکه لازم باشد نويسنده توضيح مستقلي درباره خصوصيات زباني و انگيزه آدم ها از آنچه بر زبان مي آورند در اختيار خواننده بگذارد . هر آدمي با شيوه خاص کلامي خود حرف مي زند ، با لحن و لهجه اي که دقيقا بيان کننده عقيده و شخصيت او است ؛ به طوري که گفتگوها معمولا کيفيتي نمايشي (دراماتيک) پيدا مي کنند .

در داستان هاي علويه خانم و مرده خورها که بنياد آنها بر گفتگو است ، توانايي هدايت در کاربرد گونه هاي زباني و متغيرهايي چون موقعيت اجتماعي و جنسيت آدم ها " تفاوت در گفتار زن و مرد "  آشکار است .

در هر دو داستان خواننده با مشخصاتي که در گونه گفتاري زنان ديده مي شود رو به روست.

مثل : « خاک بر سرم بکنند که قدرش را ندانستم.» يا « مرا بي کس و باني گذاشت... سر سياه زمستان يک مشت بچه به سرم ريخته ، نه بار نه بنشن ، نه زغال نه زندگي! ».

در واقع با همين ترکيب و بافت زباني است که گفتگوها اصيل و زنده از کار در مي آيند و ساخت اجتماعي زبان داستان شکل مي گيرد .

در علويه خانم که از لحاظ کاربرد زبان عاميانه " شيوه بيان و لهجه ها و تلفظ ها " در ادبيات معاصر ما بي نظير است ، سبک ها و لحن هايي که در ميان طبقات مردم و براي مواقع متفاوت متداول است با امتيازهاي بارزي مشهود است .

زبان آدم هاي داستان پرمايه و سرشار از کنايه و تمثيل است و همه چيز وابسته به زمينه اي است که کلام نويسنده ، در هيات گفتگوي آدم ها ، مي آفريند . اصطلاحات و تعبيرات صريح و مطرود به ويژه متلک ها و ناسزاهايي که آدم ها نسبت به يکديگر روا مي دارند و مايه داستان را از پيش مي برند ، بيش از عنصر روايتگري و داستان سرايي داستان اهميت دارند .

بايد گفت كه براي آن که داستان علويه خانم يا نوشته هايي که تحت عنوان « قضيه» در کتاب وغ وغ ساهاب منتشر شده اند ، بهتر فهميده شوند ، لازم است خواننده آنها را با صداي بلند بخواند ؛ همانگونه که يک غزل يا قصيده را مي خواند .

قابليت صادق هدايت در استعمال تعبيرات عاميانه و گفتگوهاي لهجه دار و شکسته و ضبط زير و بم زباني که فضا (اتمسفر) و حال و هواي داستان را مي سازد خيره کننده است ؛ بويژه اينکه هر عنصري که در گفت و گوها و گويش ها به کار مي رود جزو ساختار داستان است .

نکته مهم يا خصلت اصلي گفت و گوهاي داستان هاي هدايت واقعي بودن و ضمني يا اتفاقي بودن آنها است ؛ زيرا به ندرت توضيحي براي خواننده در آنها ديده مي شود ، و اين احساس اغلب به خواننده دست مي دهد که آدم ها فقط براي خودشان حرف مي زنند و ما به طور اتفاقي در معرض گفتگوهاي آنها قرار گرفته ايم .

نکته اي که شايد توضيح آن لازم به نظر برسد اين است که نقص ها و سهل انگاري هاي مشهود در زبان هدايت ، چيزي که از آن به « ضعف تأليف» تعبير مي کنند ، تقريبا در همه موارد مربوط به نثر طبيعي يا زبان نوشتاري نويسنده است ؛ به طوري که هيچ گاه اين نقص ها و سهل انگاري ها در زبان گفتار ، محاوره آدم ها ديده نمي شود .

اين واقعيت نشان مي دهد که هدايت در استفاده از مقدورات بياني و حالت هاي دراماتيک زبان عاميانه بويژه در گفتگو نويسي و مکالمه لهجه دار ، قابليت و قريحه چشمگيري دارد ؛ کيفيتي که تقريباً در هيچ يک از نويسندگان معاصر ديده نمي شود .

در زبان داستان هاي روانشناختي و سمبليک هدايت مانند سه قطره خون و بوف کور از عناصر ساختاري شعر از جمله تشبيهات ، استعاره ، ايجاز و تکرار استفاده شده است . کاربرد عناصر ساختاري شعر به مقدار فراوان در اين داستان ها موجب شده است که استفاده از زبان هاي گوناگون اجتماعي به عنوان زبان آدم هاي داستان به حداقل برسد .

بنابراين فضاي اين داستان ها از لحاظ زباني فضايي است يگانه و واحد ؛ نظير آنچه در فضاي يک شعر مي بينيم . به عبارت ديگر خواننده در داستان هاي سمبليک هدايت با گونه هاي زباني " لهجه و لحن و سبک " متفاوت رو به رو نيست ؛ زيرا همه آدم ها  کمابيش به يک زبان سخن مي گويند .

آنچه به عنوان فضا ، حال و هوا ، احساس و انديشه وجود دارد صرفاً در مايه و موضوع داستان سرشته و منعکس است و وارد زبان " گفتگوي آدم ها " نمي شود .

زبان بوف کور ، چنانکه پيشتر اشاره شد کمابيش گرايش ها و بينش خود نويسنده را منعکس ميسازد ؛ زيرا زباني است کنايي و استعاري و متفاوت از آنچه در داستان هاي رئاليستي هدايت مي بينيم .

به عبارت ديگر زبان بوف کور مستقل از واقعيت هاي زباني ملموس است ، زباني است خصوصي و معطوف به استعاره و ايهام . همين کيفيت زباني است که تماس و تفاهم پاره اي از خوانندگان را با مضمون اين کتاب دشوار ساخته است .

در حقيقت برخورد هدايت با زبان در بوف کور و تا حدودي در سه قطره خون و پاره هايي از «قضيه» هاي وغ وغ ساهاب که در آنها نثر و نوع ايراد فضلاي سبک قديم را به نثر جديد به تمسخر مي گيرد برخوردي است کمابيش شاعرانه ؛ شعري است که نثر مي شود يا به تعبير ديگر نثري است که از شعر مايه مي گيرد.

اصولا هر داستان ذهني يا روانشناختي به طبيعت شعر نزديک است . نويسنده لفظ را به کار مي گيرد تا در قالب هجاهاي گوناگون تصويري خيالي خلق کند و طبيعي است که اين لفظ بنا به اقتضاي داستان بايد رايحه يا احساسي لغزان و گريزنده را در ذهن خواننده واخواني کند .

اين کيفيت موجب ميشود که نويسنده در لحظاتي به شاعري «سمبليست» بدل شود که وظيفه اش آوردن لفظ مناسب براي انديشه يعني لفظ هماهنگ با زبان ذهن است و در صورت لزوم ابداع زباني است که قابليت نمايش جنبه هاي ذهن را داشته باشد . در هر حال اين موضوع امري است تعارض آميز ؛ زيرا نويسنده ناگزير است که ثبات و تعادل اثر را حفظ کند و اثري مانند بوف کور داراي تعادلي حساس و ناپايدار است .

اصولا اين امر دشواري است که هنرمندي بتواند وظيفه نويسندگي و شاعري را در يک اثر به طور توءامان و هماهنگ از پيش ببرد . طبيعي است که کوچکترين لغزش مي تواند اثري را به نازل ترين صورت شعر يا در حقيقت به نوعي ضد شعر بدل کند و اين عارضه اي است که بوف کور از آن برکنار نمانده است ؛ با وجود آنکه ما تلاش خيره کننده هدايت را براي آنکه تعادل حساس اثر خود را نگه دارد جا به جا در بوف کور مي بينيم .

و در پايان بايد متذكر شد كه هدايت با داستان هايش زندگي كرد و با داستان هايش نيز رفت . و اينكه هدايت اين قابليت را داشت تا هم به زبان عاميانه بنويسد و هم به زبان سمبليك و هم زبان علمي . هدايت كسي بود كه در داستان نويسي ، رمان نويسي ، سفرنامه نويسي ، طنزنويسي و همچنين مقالات علمي ، قابليت بي مثالي داشت .         روحش شاد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 16 |
 

انتشار ، براي اولين بار در اينترنت

يكي از دوستان نزديك صادق هدايت به نام " مصطفي فرزانه " از هدايت درخواست كرد تا از زندگي خود براي او بگويد تا او زندگي نامه هدايت را تهيه كند . مانند همه انسانهاي بزرگ كه زندگي نامه آنها در دست ما است . ابتدا هدايت از اين كار او را منع كرد . و با اصرارهاي فراوان فرزانه ، هدايت به او اينگونه زندگي خود و خصوصيات خود را شرح داد . و حالا بخوانيد شرحي كه هدايت از زندگي خود و شخص خود به او داد .

شرح حال صادق هدايت از زبان خودش

من همان قدر از شرح حال خودم رم مي کنم که در مقابل تبليغات امريکايي مآبانه. آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسي مي خورد؟ اگر براي استخراج زايچه ام  است ، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد . گرچه از شما چه پنهان ، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بيني آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر براي علاقه ي خوانندگان است بايد اول مراجعه به آراء عمومي آن ها کرد. چون اگر خودم پيش دستي بکنم مثل اين است که براي جزييات احمقانه ي زندگيم قدر و قيمتي قائل شده باشم . به علاوه خيلي از جزييات است که هميشه انسان سعي مي کند از دريچه ي چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و  ازين جهت مراجعه به عقيده ي خود آن ها مناسب تر خواهد بود. مثلا اندازه ي اندامم را خياطي که برايم لباس دوخته بهتر مي داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر مي داند که کفش من از کدام طرف سائيده مي شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان مي اندازد که يابوي پيري را در معرض فروش مي گذارند و براي جلب مشتري به صداي بلند جزئياتي از سن و خصايل و عيوبش نقل مي کنند.

از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ي برجسته اي در بر ندارد . نه پيش آمد قابل توجهي در آن رخ داده ، نه عنواني داشته ام ، نه ديپلم مهمي در دست دارم ، و نه در مدرسه شاگرد درخشاني بوده ام. بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتي که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامي بوده ام . و رؤسايم از من دل خوني داشته اند به طوري که هر وقت استعفا داده ام با شادي هذيان آوري پذيرفته شده است .  روي هم رفته موجود وازده ي بي مصرفي ، قضاوت محيط درباره ي من مي باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 14 |
 

Edgar Allen Poe
(1809—1849)

Alone

From childhood's hour I have not been
As others were — I have not seen
As others saw — I could not bring
My passions from a common spring —
From the same source I have not taken
My sorrow — I could not awaken
My heart to joy at the same tone —
And all I lov'd — I lov'd alone —
Then — in my childhood — in the dawn
Of a most stormy life — was drawn
From ev'ry depth of good and ill
The mystery which binds me still —
From the torrent, or the fountain —
From the red cliff of the mountain —
From the sun that 'round me roll'd
In its autumn tint of gold —
From the lightning in the sky
As it pass'd me flying by —
From the thunder, and the storm —
And the cloud that took the form
(When the rest of Heaven was blue)
Of a demon in my view —

 

ادگار آلن پو

(1849-1809)

تنها
من از زمان کودکی چنان نبوده ام که دیگران،
چنان ندیده ام که دیگران؛
از بهاری همگانی نمی توانستم به هیجان درآیم

از سرچشمه يكسان نمي توانستم بنوشم ،
چنانکه آن بهار مرا اندوهگین نیز نمی کرد و
نمی توانستم قلبم را برای لذت بردن از آهنگ آن بیدار کنم.
آنگاه در کودکی ام – در سپیده دم طوفانی ترین زندگی-
که با همه ی خوشی ها و ناخوشی ها آمیخته شده بود،
معمایی مرا به خود گرفتار کرد که هنوز هم نتوانسته ام خود را از چنبره اش رها کنم؛
از رود سیل آسا یا چشمه
از سنگ سرخ کوه
از آفتابی که در پاییز طلایی دور من می گردید
از آذرخش آسمانی که پروازکنان از من عبور می کرد
از طوفان و از کولاک
و ابری که شکل یک شیطان را در نظرگاه من به خود گرفت

(درحالیکه باقی جهنم به رنگ آبی بود)

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 14 |
 

انتشار ، براي اولين بار در اينترنت                                             

شرح حال يك الاغ هنگام مرگ                        

نويسنده :  صادق هدايت 

                            

آه ! درد اندام مرا مرتعش مي كند . اين پاداش خدماتي است كه براي اين جانور دو پاي بي مروت ستمگر كشيده ام . امروز آخرين روز من است . و همين قلبم را تسلي مي دهد ! . بعد از طي يك زندگي پر از مرارت و مشقت و تحمل بارهاي طاقت فرسا ، ضربات پي در پي چوب و زنجير و دشنام عابرين ، همين قدر جاي شكرش باقي است كه اين حيات مهيب را وداع خواهم گفت .

اين جا خيابان شميران است . امروز به واسطه ي بي مبالاتي صاحبم ، اتومبيلي پاهاي مرا شكست و به اين روز افتادم . بعد از ضرب و شتم ، جسد مرا در كنار اين جاده كشيدند و به حال خود گذاشتند . ممكن است فراموش كرده باشند كه هنوز از نعل و پوست من ميتوانند استفاده كنند ! . گويا به كلي مايوس شدند . آيا خوراك مرا به موقع خواهند آورد ؟ نه . بايد در نهايت زجر و گرسنگي جان داد . زيرا ديگر از من كاري ساخته نيست .

آه ! درد زخم ها رو به شدت گذاشته و خون از آنها جاري است . آيا اين چه جانوري است كه بر ما مسلط شده و زندگاني ما را ننگ آلود و چركين و پر از رنج و محنت نموده . احساسات بي آلايش  و طبيعي ما را خسته ساخته . بدن ما را دائم مجروح ، و سر تا سر زندگاني را براي ما تلخ و ناگوار نموده است ؟ ظاهراً شباهت تامي با ما دارد و بالاخره مثل ما ميميرد . از اين جهت هيچ فرقي نداريم ، اما بدنش را از سنگ و چوب ساخته اند . چون كه به ما شلاق مي زند و گمان مي كند ما حس نمي كنيم . اگر خودش هم احساس درد را مي كرد بر ما رحم مي نمود . اين آلاتي را كه براي شكنجه استعمال مي كنند طبيعي نيست و خودشان ساخته اند .

مدتي است در فرنگستان و آمريكا براي حفظ حقوق حيوانات ، مجامعي به نام « انسانيت » تأسيس كرده اند . قوانين مخصوصي براي دفاع  و زجر اجحاف و ظلم نسبت به ما وضع كرده اند .

 آيا آنها هم جزو همين جانورانند ؟ هرگز ! اگر آن گروه از همين حيوانات باشند پس قلب آنها از سنگ نيست ؟!

 علماي علوم طبيعي ، ما را با خودشان چندان فرقي نمي گذارند و خود را سردسته ي حيوانات پستاندار معرفي مي كنند .

اما يكي از فلاسفه معروف به قول خودش ثابت كرد كه حيوان به غير از يك ماشين متحرك چيز ديگري نيست ! . در تعقيب اين خيال پوچ يك عده از فلاسفه ديگر بر ضد او برخاستند .

از جمله شوپنهاور از ما طرفداري كرده و مي گويد : « اساس اخلاق رحم است ، نه فقط به هم نوع خود ، بلكه نسبت به  تمام حيوانات . »  و تا اندازه اي احساسات و هوش ما را در كتاب اخلاق خود شرح مي دهد .

ديگري گفته است : « اين يك تفريح است براي مادران كه بچه ي خود را ببيند گردن يك پرنده را ميكند و سگ يا گربه را در بازي مجروح مي كند . اينها ريشه ي فساد و بنياد سنگدلي و ظلم و خيانت است . »

حقيقتاً اين ظلمي كه بر ما شده و مي شود ، بيشتر در نتيجه ي تربيت ظالمانه مادران اطفال است . افسوس كه ما نمي توانيم حرف بزنيم و همين اسباب بدبختي ما را فراهم آورده .

فقط ارسطو به حقيقت زندگاني ما پي برده و مي گويد : « انسان حيوان ناطق است . »

به واسطه ي همين نطق است كه ما دستخوش هوي و هوس يك عده جانور طماع خودپسند شده ايم . چرا مردم پيروي اين فلاسفه را نكرده اند ؟       پايان   

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 16 |
 

 غراب (۱۸۴۵) - ادگار آلن پو           

 

نیمه ‌شبی دلگیر ، که من خسته و خراب ،

غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یاد رفته ،

در میان سرتکان دادن‌ها ، و گاه به خواب‌رفتن‌ها ، ناگهان انگشتی به در خورد ،

گویی رپ‌رپه‌ای بود ، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد

زیر لب گفتم:« میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زند

همین و نه چیزی دیگر.»

 

آه، خوب به یاد دارم که شبی زمستانی و دیجور بود،

و هر نیم‌سوز پا به مرگ شبح خود را بر کف اتاق می‌تنید.

مشتاقانه آرزومند روز بودم ؛ به عبث تلاش کرده بودم

تا از کتاب‌هایم درمانی وام کنم برای درد و غمم " غم از دست‌ دادن لنور"

دوشیزه‌ای بی‌مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده‌اند.

و این‌جا نامی از او نمانده دیگر.

 

و خش خش محزون و ابریشمین هر پرده‌ی عنابی

دلم را به تپش می‌انداخت ، وجودم را از هراس‌هایی وهم‌آلود می‌آکند ؛

هراس‌هایی که پیش از این هرگز نداشتم ، چنان‌که اکنون ، برای ‌آرام کردن دل ،

ایستادم و بر خود تکرار کردم که: « میهمانی است که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد ،

"میهمانی سرزده که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد"

همین و نه چیزی دیگر.»

 

حال دل قوی داشتم ؛ دیگر تردید نکردم ،

گفتم: « حضرت‌ آقا ، یا سرکار خانم ، من به راستی پوزش می طلبم

حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود ، و شما چنان آهسته بر در زدید ،

و چنان آهسته انگشت به در زدید، انگشت بر در اتاقم زدید ،

که مطمئن نیستم آن را شنیده باشم.»  "در این جا در را چارتاق کردم ؛ "

ظلمت بود آن‌جا و نه چیزی دیگر.

 

ژرف به درون آن ظلمت نگریستم ، مدت‌ها آن‌جا دودل ایستاده بودم ، می‌ترسیدم ،

تردید داشتم ، رویاهایی می‌دیدم که هیچ تنابنده ‌ای جرأت نکرده بود ببیند ؛

اما سکوت بی‌خدشه بود ، و ظلمت هیچ نشانه‌ای به دست نمی‌داد ؛

و تنها واژه ‌ای که شنیده‌ می‌شد واژه‌ ی نجوایی « لنور!» بود ،

این‌ را به نجوا گفتم ، و هیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد: «‌لنور!»

صرفاً همین و نه چیزی دیگر.

 

آن‌گاه به درون اتاق رو کردم ؛ تمامی روحم در درونم می‌سوخت ،

به‌زودی باز دق‌البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.

گفتم: « حتماً ، مسلماً چیزی نشسته است بر شبکه‌ی پنجره ‌ی اتاقم ؛

پس ، بگذار ببینم این وبال چیست ، و این راز بگشایم

" بگذار لحظه‌ای دلم آرام گیرد و این راز بگشایم ؛ "

گمانم باد باشد و نه چیزی دیگر!»

 

در این‌جا کرکره را چارتاق کردم ، آنک، نازان و با پرپرزدن‌ های بسیار ،

غرابی غریب از روزگارانِ متبرکِ گذشته پا به درون گذاشت

نه کوچک ترین حرمتی گذاشت " نه لحظه‌ای درنگ کرد یا فروماند ،

بلکه با کّر و فّرِ امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست "

فراز نیم‌تنه‌ی پالاس درست بالای درِ اتاقم

جا خوش کرد، و نشست ، و نه چیزی دیگر.

 

آن‌گاه این پرنده‌ ی آبنوسی به توهم حزن‌‌آلود من رنگِ خنده زد ،

با هیئت رسمی و جدّی که به خود گرفته بود ،

گفتم: « هرچند کاکُلت بریده و تراشیده‌اند هیچ به دل هراس راه نداده‌ ای ،

همان غرابِ شوم و باستانیِ سرگردان بر ساحل شب‌گرفته‌ای

" مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست؟»

نعیق زد غراب " « نه دیگر»

 

چه شگفت ‌‌زده شدم که این مرغ ناهنگام چنین راحت حرف می‌شنود

هرچند پاسخش نه چندان معنایی داشت " و نه ربطی ؛

زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده‌ای

تاکنون از این نعمت برخوردار نبوده که پرنده ‌ای را بالای در اتاقش ببیند "

پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم‌تنه‌ی بالای در اتاقش

با چنین نامی چون « نه دیگر»

 

اما غراب تنها ، نشسته بر نیم‌تنه‌ ی بی‌رنگ فقط آن یک کلمه را

ادا می‌کرد ، چنان که گویی جانش را در آن تک ‌واژه می‌ریخت.

چیزی از این بیش ادا نکرد " بال از بال تکان نداد "

تا من آهسته زیر لب گفتم:« یاران دیگر پیش از این پرکشیده‌اند "

او نیز فردا ترک‌مان می‌گوید، چنان که آمال من پیش از این پرکشیده‌اند.»

نعیق زد غراب ، « نه دیگر»

 

شگفت‌زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب ،

گفتم:« بی‌شک، آن‌چه او می‌گوید سر تا تهِ ذخیره‌ ی واژگانی اوست ،

فراگرفته از استادی ناشاد که سرنوشت غدّار

او را پی کرده و تندتر هی کرده " چنان‌که چون امید را فراخوانده ،

یأس جان ‌گزا بر او آغوش گشوده ، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده "

با آن پاسخ غم‌بار « نه دیگر»

 

اما غراب به تمامی روح غم ‌زده ام رنگِ لبخند می‌زد ،

کرسی تشک ‌داری را یک‌ راست برابر پرنده کشیدم ، و تندیس و در ؛

آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین ، خود را سرگرمِ

پیوند‌ زدن خیالی به خیالی کردم ، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن "

این مرغِ نحس ، ناقواره ، ناساز ، ناهنگام ، نکبتی و کهن

چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر»

 

این‌را به گمانه ‌زنی نشستم ، اما کلامی برلب نیاوردم

خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند ؛

نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم ، و سرم را به ‌راحتی تکیه دادم

بر بالش رویه‌ ی مخملی که نور چراغ را فرو بلعیده بود ،

اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی

زیر سر اوست ، آه ، نه دیگر!

 

آن‌گاه ، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود ، عطرآگین از بخور دانی ناپیدا

تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد

فریاد زدم: « بیچاره ، خدایت بر تو رحم آورده " به دست این فرشتگان

بر تو راحت فرستاده " رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!

بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»

نعیق زد غراب: « نه دیگر»

 

گفتم: « ای پیام آور ، ای عامل شر! " که اگر پرنده یا شیطان ، باز پیام‌آوری! "

چه شیطان تو را فرستاده باشد ، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد ،

سرگشته ، اما با همه این احوال بی‌باک ، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده "

در این خانه‌ی دهشت‌زده " راستش را به من بگو ، به تو التماس می‌کنم "

آیا " آیا در وادی اردن مرهمی هست؟ " به من بگو ، به تو التماس می‌کنم!»

نعیق زد غراب « نه دیگر»

 

گفتم: « ای پیامبر! ای عامل شر! " که پرنده یا شیطان، باز پیامبری! "

سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند " به خدایی که هر دو می‌پرستیم

به این جان گران ‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن ،

به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد "

به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند.»

نعیق زد غراب « نه دیگر»

 

 از جا جسته ، جیغ زدم: « پرنده یا دیو ، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!

به درون طوفان و به کرانه‌ی دوزخی شب بازگرد!

هیچ پرِ سیاهی را به نشانه‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!

تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار " از تندیسِ بالای درم برخیز!

نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش ، و کالبدت را از بالای درم بردار!»

نعیق زد غراب« نه دیگر»

 

و غراب ، بی‌تکانِ پر ، هنوز نشسته است ، هنوز نشسته است ،

بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم ؛

و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند ،

و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ی او را بر زمین می‌اندازد ؛

و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ی جاری بر زمین

روزی جدا شود " نه دیگر!

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 1 |
 

انتشار ، براي اولين بار در اينترنت

كيفر - اشتفان لاكنر

سنگين ترين كيفري كه خدايان يوناني توانستند براي "سيزي يف " عاصي در نظر بگيرند «بيهودگي» بود . تكرار ابدي كار اجباري در شرايطي كه امكان هر نوع پيشرفتي از او سلب شده بود .

مدام "سيزي يف" بايد تخته سنگ بزرگ و نتراشيده اي را از يك سربالايي ِ تيز بالا مي برد ؛ همين كه به نوك سربالايي مي رسيد ، سنگ قل مي خورد و پائين مي افتاد توي دره . دوباره پائين مي آمد و آن را ، هِن و هِن كنان بالا مي برد .

فقط يادشان رفته بود كه سنگ به مرور زمان سائيده مي شود .

زاويه ها و تيزي هاي سنگ كه دست هاي "سيزي يف " را خونين و مالين كرده بود ، در صد سال اول ِ مجازاتش ، صاف و صوف شد . گوشه و كناره ها و كج و كوجي هايش در پانصد سال بعدي از ميان رفت. طوري كه هل دادن پر زحمتش ، جايش را به قِل دادن ساده داد . در هزاره ي بعد ، تخته سنگ هي كوچك و كوچك تر شد و راه سقوط اش به طرز چشمگيري هموارتر . عاقبت ديگر به ندرت ميشد اسم آن را تخته سنگ گذاشت . چيزي بيش از يك سنگ ريزه از آن باقي نمانده بود .

تازگي ها فكر بكري به ذهن "سيزي يف" رسيد ؛ سنگ ريزه را توي جيبش مي گذارد و با كارت اعتباري، قرص هاي مسكن ، و داروهاي آرام كننده آن را مي برد . حالا هر صبح با آسانسور به طبقه 128 ام ساختمان دخترش ، روي قله ي كيفرگاهش مي رود و شب ها دوباره پائين مي آيد .  پايان .

 

پي نوشت 1 : براي درك بهتر قضيه تصور كنيد كه به شما بگويند كه يك قرص استامينوفن را فقط با قِل دادن به بالاي قله دماوند ببريد .

پي نوشت 2 : بله ؛ اين است دور بيهودگي زندگي ما كه از گذشته تا حال بوده است. و تفاوت گذشته و حال فقط در نوع دور بيهودگي و اسبابي كه اين دور بيهودگي را سبب مي شوند .

پي نوشت 3 : و اين است حقيقت زندگي ما كه هميشه فريادش مي زنم. اما باز هم بيهوده ست . و چاره آن يك چيز است . خفقان گرفتن و دم نزدن .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 20 |
 

به مناسبت بازنشستگي ابوي گرامي

يا هو !

 

آموزگار

 من !

سالهاي سال ،

نان سفيد گندم را ،

بر تخته ي سياه كلاسم ،

تدريس كرده ام .

بيچاره دانش آموز !

در باورش نشسته كه نان هم ،

مثل هواي مسموم ،

در روستا و شهر ،

فراوان است . ! ؟

پدر بزرگوار و مهربانم  خدا قوت .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 21 |
 

آشفته بازار

دلم تنگ است ،

دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد .

نه ديداري ،

نه ، ديداري ،

نه ، دستي از سر ياري ،

مرا آشفته مي دارد ،

چنين آشفته بازاري .

*        *      *      *      *

تمام عمر بستيم و شكستيم ،

به جز بار پشيماني نبستيم .

جواني را سفر كرديم تا مرگ ،

نفهميديم به دنبال چه هستيم .

عجب آشفته بازاري ست دنيا ،

عجب بيهوده تكراري ست دنيا .

چه رنجي از محبت ها كشيديم ،

برهنه پا به تيغستان دويديم .

نگاه آشنا در اينهمه چشم ،

نديديم و نديديم و نديديم .

سبك باران ساحل ها نديدند ،

به دوش خستگان باري ست دنيا .

مرا در موج حصرت ها رها كرد ،

عجب يار وفاداري ست دنيا .

عجب آشفته بازاري ست دنيا ،

عجب بيهوده تكراري ست دنيا .

ميان آنچه بايد باشد و نيست ،

عجب فرسوده ديواري ست دنيا .

عجب خواب پريشاني ست دنيا ،

عجب يار وفاداري ست دنيا ،

عجب درياي طوفاني ست دنيا ،

عجب آشفته بازاري ست دنيا .

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 22 |
 

؟          ؟           ؟

 

 

     ؟           ؟       ؟

 

 

؟          ؟    ؟      ؟

 

 

؟       ؟          ؟           ؟

 

 

    ؟         ؟           ؟

 

 

؟        ؟          ؟         ؟

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 21 |
 

موسیقی و سازهاي اصيل ايراني

آشنایی با ساز سه تار  (ساز مورد علاقه من )          

ساز سه تار ، شكل ظاهری آن مانند تار است، با این تفاوت كه شكم آن یك قسمتی، گلابی شكل و كوچك تر است، سطح رویی كاسه سه تار نیز چوبی است؛ سه تار امروزی چهار سیم دارد.

خرك سه تار كوتاهتر از خرك تار بوده، و دسته آن نیز از دسته تار نازكتر است، سه تار فاقد «جعبه گوشی» است و گوشی های چهارگانه آن، دو عدد در سطح جلویی انتهای دسته (سر ساز) و دو تای دیگر در سطح جانبی چپ (در هنگام نواختن در سطح بالایی) كار گذاشته شده اند.

تعداد دستان های سه تار در زمان حاضر، مانند تار ۲۸است.

وسعت ساز، ایضا مانند تار به قرار زیر است:

سه تار با ناخن انگشت اشاره (و گاه توام با ناخن انگشت وسطای) دست راست نواخته می شود. به عبارت دیگر «مضراب» سه تار در واقع ناخن انگشتان نوازنده است، و به همین دلیل و به علل اكوستیكی دیگر، صدای این ساز ضعیف بوده، برای تكنوازی در جلوی جمعیت، یا همنوازی در اركستر مناسب نیست.

چنین به نظر میرسد كه سه تار در قدیم، سازی محلی بوده و در آن زمان سه سیم داشته است (كه«سه تار» دلالت بر همین نكته میكند)، ولی بعدها شهری شده و سیمی بر آن افزوده اند.

 

گذری بر موسیقی و سازهای ایرانی      

در ایران باستان هنگام برآمدن و فرو رفتن خورشید گروهی به نواختن طبل و كوس و كرنا می پرداختند. در اوستا بخش یسناها آمده كه پزشكان بیماران خود را با موسیقی ایرانی درمان می كردند.

در آن دوران سه نوع موسیقی آئینی (دینی)، بزمی و رزمی مرسوم بوده است، همچنین در جشن های طبیعت و روزهای تاریخی و ملی نواها و موسیقی ایرانی ویژه ای اجرا می شد. در دوران هخامنشیان سرودها و ترانه هایی به نام هوره در جنگ ها و جشن ها اجرا می كردند كه امروزه در ایلام و سرزمین های غرب ایران با همین نام رایج است.

در دوران ساسانیان به ویژه بهرام گور و خسرو پرویز موسیقیدان هایی زیرنظر وزیر دربار «خرم باش» كار می كردند. در جشن های بزرگ، این نوازندگان و خنیاگران نواها و آهنگ های گوناگون اجرا می كردند. در شاهنامه آمده بهرام گور تعداد ده هزار لوری (خنیاگر) از هند برای شادی و پایكوبی مردم به ایران آورد.

نبد هیچ مانند بهرام گور

به داد و بزرگی و فرهنگ و زور

مشهورترین موسیقیدان های این دوران باربد، سركش، رامتین، بامشاد، آفرین و نكیسای چنگ نواز بودند. باربد برای هر روز هفته نوایی ساخت كه به هفت خسروانی معروف است. همچنین برای هر روز ماه سی لحن یا سی دستان و برای ۳۶۰ روز سال غیر از پنجه دزدیده، ۳۶۰ آهنگ یا ۳۶۰ دستان را ساخت. آهنگ جامه دران كه در ردیف موسیقی ایرانی است از ساخته های نكیسا است كه با چنگ نواخته است.

دستان دیگری به نام دستگاه راست است كه باربد آن را ساخت و امروز جز دستگاه های هفتگانه موسیقی ایرانی است، همچنین باید به آهنگ ها و دستان نوروز بزرگ، آرایش خورشید، ماه بركوهان (ماه بالای كوهسار)، كین ایرج، سوگ سیاوش و گنج باد، گنج كاووس، تخت تاقدیس، فرخ روز، سوگ شیدیز و باغ شیرین اشاره كرد.

موسیقی ایرانی دارای هفت دستگاه به نام شور، ماهور، نوا، همایون، سه گاه، چهارگاه و راست پنجگاه است و آوازهای ایرانی دارای سه بخش: دستگاه، نغمه و گوشه است.

در ایران بعد از اسلام با اینكه موسیقی در اسلام نهی شده بود، با این حال دانشمندان اسلامی و موسیقیدانان بزرگ ایرانی درباره هنر موسیقی كتاب ها و نگارش هایی دارند.

 

 

از آن جمله می توان به بزرگان موسیقی در دوره اسلامی اشاره كرد :

ـ نشیط فارسی : از پیشگامان و سازندگان موسیقی عربی در قرن اول هجری بوده است. (۸۰ هجری)

ـ ابراهیم موصلی (ارگانی) و پسرش اسحق موصلی : متولد شهر ارگان فارس عودنواز بودند. ابراهیم شعر عرب را به آهنگ ایرانی آراست، گویند او نهصد نغمه موسیقی ساخته و پسرش نیز نوشته هایی در باب اصول موسیقی نگاشته كه امروزه چیزی در دست نیست. (۲۳۵- ۱۲۵ هجری)

ـ زریاب : یكی از موسیقیدان های ایرانی و شاگرد اسحق موصلی بوده و یكی از برجسته ترین خوانندگان و موسیقیدانان و نوازندگان عود در زمان هارون الرشید بود. یكی از آثار او فی الاغانی است. (۲۴۶ هجری)

ـ ابوالعباس سرخسی : یكی از نویسندگان ایرانی و از مردم سرخس بوده و درباره موسیقی دو كتاب از او باقی است. (كتاب الموسیقی الكبیر و كتاب الموسیقی الصغیر) (۲۸۶ هجری)

ـ ابوبكر زكریای رازی : دانشمند بزرگ ایرانی كه در ری به تحصیل علوم گوناگون زمان خود می پرداخت و درباره موسیقی كتاب فی الجمل الموسیقی را نگاشته است. در جوانی نیز عود می نواخت. (۳۱۳هجری)

ـ ابن خردادیه : جغرافیدان ایرانی بوده و نیایش زرتشتی بوده اند و درباره موسیقی آثاری مانند آداب السماع، طبقات المغنین (درباره خوانندگان) و رساله ای درباره سازهای زمان ساسانی نوشته است. (۳۰۰ هجری)

ـ ابونصر فارابی : بزرگترین دانشمند قرن سوم و چهارم هجری است و در تمام علوم زمان خود استاد بود و او را معلم ثانی بعد از ارسطو می دانند. فارابی موسیقی را در بغداد آموخت و سماع طبیعی ارسطو را چهل بار خوانده است و سازی شبیه قانون نیز ساخته است و درباره موسیقی، آثارش عبارتند از: كتاب الموسیقی الكبیر- و المدخل الی صناعته الموسیقی و كتاب الموسیقی.

ـ ابوعبدالله خوارزمی : در اثرش مفاتیح العلوم از اصول موسیقی و ابزار و سازها سخن گفته است. (۳۷۰ هجری)

ـ رودكی : شاعر نامدار و موسیقیدان بزرگ ایرانی كه چنگ نیكو می نواخت. (۳۲۹ هجری)

ـ ابوعلی سینا : دانشمند برجسته ایرانی معروف به شیخ الرئیس در زمان سامانیان می زیسته. او در حدود ۱۰۰ كتاب در رساله نوشته است و در بخشی از موسیقی سخن گفته است و یكی از نوشته های او درباره موسیقی المدخل الی صناعته الموسیقی است.

ـ صفی الدین ارموی : یكی از دانشمندان بزرگ ایرانی است كه حدود سال ۶۱۳ هجری در ارومیه به دنیا آمد. عودنواز چیره دستی بود و آثارش در مورد موسیقی كتاب های الادوار و شرفیه درباره پرده بندی عود و گام های موسیقی است.

ـ قطب الدین محمودشیرازی : نویسنده كتاب دره التاج كه بخش بزرگی از آن درباره موسیقی است و در سال ۷۱۰ هجری درگذشت. رساله او در تاریخ موسیقی ارزش زیادی دارد.

ـ الجرجانی : شهرت جرجانی بیشتر در علوم ادبی و حكمت است و درباره موسیقی كتاب مقالید العلوم و دانش های دیگر سخن گفته است و در سال ۸۱۶ هجری درگذشت.

ـ عبدالقادر مراغی : نقاش و خوشنویس و عودنواز ماهری بوده است. از آثار او كتاب مقاصد الالحان و جامع الالحان درباره علم موسیقی است. (۸۳۸ هجری)

ـ احمدالمسلم الموصلی : یكی از موسیقیدان های ایرانی است كه كتاب درالنفی فی فن الموسیقی را درباره هنر موسیقی و موسیقی نظری نگاشته است. (۱۱۵۰ هجری)

 

 

برخی از سازهای ایرانی در دوره پیش از اسلام به سه دسته رده بندی شده اند :

 

۱- سازهای بادی : مانند نی و سرنا و ...

۲- سازهای كوبه ای (ضربه ای) : مانند تنبك و ...

۳- سازهای زهی : مانند كمانچه و غچك و ...

 

* ارغنون : بر وزن اندرون ، سازی ایرانی است مشهور و بسیار قدیمی. گویند این ساز ایرانی را افلاطون وضع كرده است. در نوشته ها آمده ارغنون ساز و آواز هفتاد دختر خواننده و نوازنده است كه جملگی یك چیز را به یك بار و به یك آهنگ با هم بخوانند و بنوازند.

* بربط : سازی ایرانی است مرغابی شكل كه كاسه كوچك و دسته بلند دارد و عرب ها آن را گرفته، كاسه چوبی را بزرگ ، دسته را كوچك و كوتاه كرده و آن را العود نام نهاده اند.

* بیشه : سازی ایرانی است بادی كه بیشتر شبانان از آن استفاده می كردند.

* توتك : بر وزن موشك ، سازی ایرانی است مانند نی كه چوپانان می نوازند.

* تنبور : بر وزن زنبور ، سازی ایرانی است مانند بربط. عرب ها به آن الطنبور می گویند.

* جلاجل : سازی ایرانی است دف مانند همراه سنج و دایره.

* چغانه : بر وزن ترانه ، سازی ایرانی است كوبه ای شبیه قانون و برخی آن را همان قانون می دانند.

* چنگ : از سازهای ایرانی پیش از اسلام است كه در ادبیات فارسی و نقش های باستانی به چشم می خورد و در اروپا این ساز به هارپ معروف است.

* دنبره : سازی ایرانی است شبیه تنبور و معرب آن طنبوره است.

* دهل : سازی ایرانی است ضربه ای كه در زیر بغل گرفته می نوازند.

* رباب : سازی ایرانی است شبیه تنبور كه كاسه ای بزرگ و دسته كوتاهی دارد و روی كاسه پوست آهو می كشند.

* رود : نام سازی ایرانی است قدیمی كه در ادبیات فارسی همراه چنگ و رباب آمده است.

* زنگل : سازی است قدیمی كه دارای زنگوله ها و جلاجل هایی است.

* سرنای : سازی است بادی كه به آن نای رومی نیز گفته می شود.

* سنتور : سازی است خوش صدا كه بر صفحه چوبی آن ۹ تا ۱۲ خرك با سیم های زرد و سفید دیده می شود و با مضراب می نوازند.

* سه رود : سازی ایرانی است كه تركیب شده از سه ساز چنگ و رباب و بربط.

* شاخ و شانه : نام یك ساز ایرانی قدیمی است.

* شاشك : بر وزن ناوك ، سازی است معروف كه به آن رباب نیز گویند.

* شاوغر : بر وزن گاوسر ، سازی است بادی و نفیرش از كرنا كمتر است و به آن نای رومین نیز می گویند.

* شاه نای : كه مخفف آن شهنای است كه به سرنای رومی نیز معروف است.

* شش تار : نام سازی است كه به تنبور شش تار معروف است.

* شوشك : سازی است كه به آن رباب چهار رود نیز می گویند.

* شهرود : سازی است مانند موسیقار كه ایرانیان و رومیان در بزم و رزم نوازند.

* عجب رود : از سازهای بادی است و مانند نی می نوازند.

* عربانه : سازی ایرانی است شبیه دف و دایره و بعضی به آن دایره حلقه دار می گویند.

* عود : همان بربط ایرانی است كه عرب ها نام آن را العود نهاده اند.

* غیچك : نام سازی است معروف كه امروزه به آن كمانچه می گویند.

* قانون : نام ساز ایرانی بوده كه با دو حلقه یا زخمه با انگشتان می نوازند. امروزه به كشورهای عربی و تركیه راه پیدا كرده است. نوازندگان این ساز در دوران تیموریان و سلجوقیان و صفویه زیاد بوده اند كه میتوان به حافظ قانونی ، حافظ مضرابی و رحیم قانونی اشاره كرد كه نقش آنها در عالی قاپو اصفهان دیده می شود.

* موسیقار : سازی است كه از نی های بزرگ و كوچك به شكل مثلث به هم وصل است و دارای صدای جالبی است كه درویشان و شبانان می نوازند و نام پرنده ای نیز است.

* مولو : سازی است كه از شاخ آهو ساخته و دارای حلقه هایی نیز است.

* مهری : نوعی از ساز چنگ است و یكی از نام های چنگ است.

* نای مشك : نام سازی است بادی كه به آن نی انبان نیز می گویند.

* نی هفت بند و نی لبك : این دو نیز از سازهای بادی ایرانی هستند.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 16 |
 

انتشار ، براي اولين بار در اينترنت

كپي برداري بدون ذكر منبع ، دزدي در روز روشن است .

درباره بت نوين                                      

در سرزمين هاي ديگر ، هنوز ملت ها و قبيله ها باقي هستند . ولي در بين ما اي برادران ، تنها دولت ها وجود دارند .

دولت ؟ مقصود از اين كلمه چيست ؟ گوش فرا داريد تا برايتان درباره ي مرگ مردم سخن گويم :

« دولت ، خونسردترين ِ تمام غول هاست .دروغ هاي خود را با سردي تمام ادا مي كند و اين است دروغي كه از دهان او بيرون مي تراود : " من همان مردمم . "

و اين دروغ است ؛ كساني كه ملت را آفريدند آفريدگار بودند و يك عقيده را بر ملت دميدند و بدين نحو به زندگي خدمت كردند .

نابود كننده اند كساني كه براي ملت دام گسترند و نام خود را دولت مي گذارند و بر ملت ، شمشير و هزارها شهوت تحميل مي كنند . در جايي كه هنوز ملت باقي است دولت را نمي فهمد و آن را مانند چشم بد و زير پا گذاشتن سنت ها ، دشمن مي دارد . »

من اين علامت را به شما مي دهم ؛ هر ملتي مفهوم خاصي از نيكي و بدي دارد كه همسايگان او آن را درك نميكنند ، هر ملتي براي خود مفهوم خاصي از حقوق و سنن يافته است .

ولي دولت به تمام مفاهيم نيك و بد دروغ مي گويد . هر چه مي گويد دروغ است و هر چه دارد از دزدي به دست آورده است . دروغ محض است و با دندان هاي عاريه ي دزدي گاز مي گيرد . حتي امعا و احشاي او نيز تقلبي است .

نشانه ي دولت ، مغالطه در مفاهيم نيك و بد است . حقا كه اين امر نشانه ي تصميم به مرگ است .حقا كه اين است آن چه واعظان به مرگ * را تشجيع مي كند .

تعداد متولدان ، بيش از حد لزوم است . دولت را براي اين زايد مردمان ، اختراع كردند .

ببينيد اين زايد مردمان ، به سوي آن مي گروند و به سمت آن جذب مي شوند ! ببينيد چگونه دولت ، آنها را پاره كرده و مي جود ! اين غول ، چنين مي گويد : « در زمين ، كسي بزرگ تر از من نيست ؛ من انگشت آمر يزدان در اين جهانم . »

و تنها ، كوتاه بينان و درازگوشان نيستند كه در مقابل او به زانو درمي آيند ، افسوس ! اي ارواح بزرگ ، اين غول حتي ضمير شما ، دروغ هاي لعنتي خود را تلقين مي كند ! افسوس كه او آن هايي را كه داراي قلبي بخشنده و حاضر به فداي نفس باشند نيز محسور مي كند !

آري ، حتي شما را اي فاتحان خداي كهن ، شما را نيز تسخير مي كند . شما از آن جنگ خسته و مانده شده ايد و خستگي و كوفتگي شما ، كمك بزرگي به اين بت نوين مي كند .

بت نوين ، مايل است در اطراف خود ، اشخاصي درست و قهرماناني داشته باشد ؛ اين غول منجمد ، دوست دارد در آفتاب وجدان هاي خوب دراز كشد . اگر حاضر به پرستش او شويد ، به شما همه چيز خواهد داد . بدين نحو او تلألو زهد شما و حالت چشمان مغرور شما را براي خود مي خرد . با كمك شماست كه او توده ي زايد را به دام مي كشد ؛ آري ؛ در دل حيوان پر سر و صداي افتخارات مقدس ، يك ماشين جهنمي جاي داده شده است و او به اسب تروي مي ماند .

آري ، آن وقت بود كه نقشه ي مرگ عده ي بي شماري كشيده شد . منتها مرگي كه خود را به صورت زندگي به مردم مي نمود . حقا كه خدمت مفيدي براي واعظان مرگ انجام مي داد . من جايي را دولت مي خوانم كه در آن ، همه ، خواه خوب و خواه بد ، مسموم مي شوند . من آن جايي را دولت مي خوانم كه در آن ، همه ، خواه خوب و خواه بد ، خود را گم مي كنند و جايي كه در آن خودكشي تدريجي ِ مردمان را زندگي نام مي دهند .

تقاضا دارم اين زايد مردمان را در نظر گيريد ! اينان نتيجه ي زحمت هاي مخترعان و گنجينه ي فاضلان را براي خود مي دزدند و دزدي خود را فرهنگ نام مي دهند و هر چه به سمت آنها مي رسد اسباب ناخوشي و مصيبت ميگردد.

تقاضا دارم اين زايد مردمان را نظاره كنيد ! اينان ، همه بيمارند و صفراي خود بيرون مي دهند و نام آن را روزنامه مي نهند ، آنها يكديگر را مي درند ، ليكن نمي توانند تحليل كنند .

تقاضا دارم اين زايد مردمان را نظاره كنيد ! اينان ثروت مي اندوزند و با آن فقيرتر مي شوند . اين بيماران ، قدرت را مي جويند ، ولي قبل از هر چيز به دنبال اهرم قدرت ؛ يعني ، پول مي روند .

بنگريد كه چگونه اين ميمون هاي چست و چالاك بالا مي روند ؟ آنها از روي يكديگر بالا مي روند و يكديگر را در وسط پرتگاه ِ پر گل و لاي فرو مي برند . همه ، بدون استثنا طالب تاج و تختند ، و اين از افراط ديوانگي آنهاست ؛ زيرا تصور مي كنند ، سعادت بر روي تاج و تخت قرار دارد ، ولي بر روي تاج سلطنت اغلب كثافت قرار دارد و تخت هم بر روي كثافات مستقر شده است .

به نظر من ، اينان ديوانگان و ميمون هاي بالا رونده و پر التهاب هستند . بت آنان ؛ يعني ، اين غول سرد پيكر ، مشام مرا با بوي گند خود مي آزارد . اين بت پرستان نيز همگي مشام مرا متعفن مي سازند .

اي برادران ، آيا شما هم خود را در شهوات اينان خفه خواهيد كرد ؟ بهتر است پنجره ها را شكسته و خود را به بيرون از اين قفس پرتاب كنيد !

از شما تقاضا مي كنم از اين بوي گند و از بت پرستي ِ اين مردمان زايد بپرهيزيد ! از اين بوي تعفن و از دود قرباني هاي بشري ، پرهيز كنيد !

هنوز زمين ، براي روح هاي بزرگ ، آزاد است . هنوز براي معتكفان و زاهدان - يك يك و دو دو -  محل امن و خوشي در آن جاهايي كه رايحه ي خوش درياهاي آرام به مشام مي رسد ، قحط نيست .

هنوز زندگي براي روح هاي بزرگ ، آزاد است . حقا ، آن كس كه كمتر مالك است ، كمتر هم مملوك ِ ديگران است. درود بي پايان بر فقر معتدل باد ! آن جاهايي كه دولت وجود ندارد مردم غير زايد يافت مي شوند . در آن جاست كه آواز لازم مرد ، يعني آواي مرد تنها شنيده مي شود .

اي برادران ، از شما تقاضا دارم در جست و جوي جايي باشيد كه در آن جا دولت وجود نداشته باشد . آيا رنگين كمان و پل زبرمرد * را نمي بينيد ؟

*****************************************

برگرفته از : كتاب " چنين گفت زرتشت"  اثر  "فردريك نيچه"

* نيچه در مورد "واعظان به مرگ" و همچنين "زبرمرد و پل زبرمرد" ، در همين كتاب ، جداگانه توضيح داده است .

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیستم مهر 1387 و ساعت 13 |
 

خاتون مهربانم ، اين يك ترانه عاشقانه نيست ؛ بلكه فقط  جهت عرض ارادت و دوست داشتن ، و جبران گوشه اي از محبت هاي توست . و البته جبران تالمي كه بر وجود بلند تو وارد كردم . باشد كه اين تالم، التيام يافته باشد و هرگز ذره اي تالم و ناراحتي در قلب رئوف تو رخنه نكند. و باشد كه هميشه پيام آور شادي برايت باشم ، نه پيك تالم. این شعر با پاک ترین احساسات پیشکش تو باد .

من و تو

من از پشت شب هاي بي خاطره                    من  از  پشت  زندان  غم   آمدم

من از آرزوهاي   دور  و   دراز                    من  از خواب چشمان  نم    آمدم

تو    تعبير   روياي    ناديده اي                    تو  نوري  كه بر سايه  تابيده اي

تو  يك  آسمان  بخشش  بي طلب                    تو   بر  خاك  ترديد    باريده اي

تو يك خانه در كوچه زندگي

تو يك كوچه در شهر آزادگي

تو يك شهر در سرزمين حضور

توئي راز بودن ، به اين سادگي

مرا   با  نگاهت  به  رويا   ببر                   مرا تا تماشاي فردا ببر

دلم قطره اي بي تپش در سراب                   مرا تا تكاپوي دريا  ببر

تو يك خانه در كوچه زندگي

تو يك كوچه در شهر آزادگي

تو يك شهر در سرزمين حضور

توئي راز بودن ، به اين سادگي

مرا   با  نگاهت  به  رويا   ببر                   مرا تا تماشاي فردا ببر

دلم قطره اي بي تپش در سراب                   مرا تا تكاپوي دريا  ببر

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هجدهم مهر 1387 و ساعت 12 |
 

زندگي آلبر كامو :                                 

                  Albert Camus

«آلبر كامو» نويسنده توانا و فيلسوف شهير فرانسوى است كه در كنار «ژان پل سارتر» از روشنگران مكتب «اگزيستانسياليسم» به شمار مى روند. او كه در سال ۱۹۵۷ در سن ۴۴ سالگى موفق به دريافت جايزه نوبل ادبى شد پس از «روديارد كيپلينگ» جوان ترين نويسنده اى است كه به اين مهم نائل آمده است و همچنين در ميان بزرگان ادبيات پيشين و معاصر خود عمر او كوتاه ترين بود.«آلبر كامو» در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در «موندووى» الجزاير در خانواده اى فرانسوى - الجزايرى به دنيا آمد مادرش صاحب اصل و نسبى اسپانيايى بود و پدرش «لوسين» در جنگ «مارن» كه در سال ۱۹۱۴ و طى جنگ جهانى اول اتفاق افتاد در حين مبارزه داوطلبانه كشته شد و به همين سبب دوران كودكى «كامو» در فقر و تنگدستى گذشت. در سال ۱۹۲۳ كامو براى تحصيل در آموزشكده اى پذيرفته شد كه در نهايت به ورود او به دانشگاه الجزاير منتهى شد. در اين دوران او در كنار تحصيل، فعاليت ورزشى فراوانى داشت و دروازه بان تيم فوتبال دانشكده بود اما ابتلا به بيمارى سل در سال ۱۹۳۰ به نقطه پايان فعاليت ورزشى و فوتبال «كامو» بدل شد. او كه توانايى مالى چندانى نداشت به ناچار كلاس هاى خود را به صورت نيمه وقت در دانشگاه انتخاب كرد و سه روز از هفته را به كار و كسب درآمد مى گذراند. از معلمى سرخانه تا كار در موسسه شهاب شناسى مشاغلى بود كه «كامو» به آنها اشتغال داشت. او در سال ۱۹۳۵موفق به اخذ مدرك ليسانس در رشته فلسفه شد و در ماه مه ۱۹۳۶ از تز فوق ليسانس خود با موضوع «پلوتينوس» - كه پيرو مكتب «افلاطونيون جديد» بوده است- دفاع كرد.«كامو» در همان دوران دانشجويى اش بود كه به عضويت حزب كمونيست درآمد و خود دليل اصلى آن را درك اوضاع سياسى اسپانيا مى داند كه در نهايت به جنگ داخلى اسپانيا منجر شد. در سال ۱۹۲۶ حزب كمونيست مستقل الجزاير (PCA) تاسيس شد و در اين اوضاع بود كه «كامو» به همكارى سياسى با حزب مردمى الجزاير ( Le Parti du Peuple Algerien ) پرداخت كه مشكلات عديده اى بين او و سران حزب كمونيست به وجود آورد.

به همين دليل «كامو» را به طور رسمى «تروتسكى» - صاحب عقايد كمونيستى و طرفدار انقلاب سراسرى جهانى-  ناميدند كه به معناى طرد او از كمونيسم استالينى به حساب مى آمد. در سال ۱۹۳۴ او با «سيمون هاى» كه شديداً معتاد به مرفين بود ازدواج كرد و زندگى مشتركشان به دليل عدم تعهد «سيمون» به «آلبر» به جدايى انجاميد. در سال ۱۹۳۵ «كامو» موسسه «تئاتر كارگردان» را بنيان نهاد كه تا سال ۱۹۳۹ برپا ماند. در خلال سال هاى ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۹ «كامو» به نوشتن در روزنامه سوسياليستى «آلجر ريپابليك» مشغول شد و با نوشتن مقالاتى در باب مردمان عربى كه در الجزاير در شرايط سخت زندگى مى كردند عاقبت شغل خود را از دست داد و او به دليل ابتلايش به بيمارى سل از پيوستن به ارتش فرانسه هم بازماند. در سال ۱۹۴۰ با «فرانسيس فار» ازدواج كرد و كار در مجله فرانسوى «پاريس _ سور» را آغاز كرد. با شروع مرحله اول جنگ جهانى دوم كه آن را جنگ تلفنى مى نامند «كامو» مواضعى كاملاً صلح طلبانه داشت اما او كه در آن زمان در پاريس بود با مشاهده مراسم اعدام «گابريل پرى» در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ اظهار داشت كه اين واقعه موجب تبلور نفرت او از آلمان ها شده است.

پس از اين واقعه او به «بوردو» نقل مكان كرد و در همان سال نوشتن اولين آثار ادبى خود «بيگانه» و «افسانه سيسى فوس» را به پايان رسانيد. او در سال ۱۹۴۲ به الجزاير بازگشت. «كامو» در خلال جنگ جهانى اول به هسته مقاومت فرانسه با نام «كومبات» پيوست و نشريه اى زيرزمينى هم به همين نام منتشر كرد. هدف اصلى اين گروه فعاليت عليه حزب نازى بود و كامو در سال ۱۹۴۳ به سردبيرى نشريه سازمان مقاومت درآمد. با آزادسازى پاريس به دست متفقين «كامو» به ادامه مبارزه مطبوعاتى اش تاكيد كرد و هنگامى كه روزنامه «كومبات» به نشريه اى با اهداف اقتصادى تبديل شد «كامو» از سمت سردبيرى استعفا داد. پس از جنگ، «كامو» سفرى به سراسر آمريكا انجام داد و در باب اگزيستانسياليسم فرانسوى سخنرانى هاى متعدد انجام داد. او كه داراى تمايلات سياسى چپ بود با انتقاد شديد از سياست هاى كمونيسم هيچ گاه در احزاب كمونيست دوستى نيافت. در سال ۱۹۴۹ بيمارى سل او تشديد شد و براى دو سال در تنهايى زندگى كرد. در سال ۱۹۵۱ «شورشى» را منتشر كرد كه تحليلى فلسفى از مقوله شورش و انقلاب است. او كه در دهه ۵۰ زندگى خود را وقف فعاليت هاى بشردوستانه كرده بود در سال ۱۹۵۲ از فعاليت در يونسكو استعفا داد. در سال ۱۹۵۳ او از معدود سياستمداران چپى بود كه به انتقاد از سياست هاى برخورد شوروى با اعتصابات كارگرى پرداخت. «كامو» در ۴ ژانويه ۱۹۶۰ در يك سانحه رانندگى جان سپرد. او پيشتر در جايى گفته بود كه مضحك ترين و بى معنا ترين نوع مردن ، مرگ در اثر تصادف و رانندگى است.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هفدهم مهر 1387 و ساعت 20 |
 

آخرين ترانه عاشقانه

از تو گفتن جربزه مي خواهد ،

به قد تمام نگفتن هايي كه در كنج سينه حبس مي شوند .

به جرم غرور ،         

به جرم تنهايي ،

من حتي گاهي از سكوت بيزار مي شوم .

سكوتي كه دوستش دارم و سراسر زندگي ام را فراگرفته است .

اين سكوت لعنتي نمي گذارد كه درونم را آشكار كنم .

- تو مدام ، 

نگاهم  -  اعمالم  -  جنبشم   را مي پايي .

- من نيز ،

گنگ در چرخشي نامعلوم مي گردم .

و

راهم را گم مي كنم .

نفس هايم كه به شماره مي افتند ،

هيچ شمارنده اي را ياراي شمارش آن نيست ،

و ريه هايم  قائم باشك بازي  راه مي اندازند .

نفسم كو ؟

از ذوق ، گم مي شود ؛

و هيچ يابنده اي را ياراي پيدا كردنش نيست .

گونه هايم آتش مي شود ،

از  نگاه  شهزاده وار  تو    . . . .  شهزاده شيرين قصه  بي انتهاي من .

لب مي گزم  و  هيچ ... هيچ ... هيچ .

كلمات قفل مي شوند ،

و هيچ گشاينده اي را ياراي گشايش آنها نيست .

و كم كم باور مي كنم ،

كه هيچ راه رهايي نيست .

انگشتان مشتاقم هنوز سردند ،

و هيچ  گرما دهنده اي را ياراي گرم كردنشان نيست .

لب پنجره مي نشينم ،

و نامنظم در آسمان مي گردد ، نگاه بي تابم .

ببين هوا هم مثل حال من ابريست .

جرأت باران را وام مي گيرم ؛

البته وامي كوتاه مدت

با بهره فراوان .

همين .

و طلسم سكوتم كه مي شكند ،

خدا خدا سر مي دهم ...

و اشك هايم

اين خدا خدا گفتن ها را همراهي مي كنند ،

همراهاني خوب و پاك ؛

همراهاني كه كمتر ازشان كمك گرفته ام ؛

مگر در مواقع اضطراري و معدود .

- ... و تو

و تو تنهاترين من بودي ،

و تو رساترين من بودي ،

و تو نزديك ترين من بودي ،

و تو خوب ترين من بودي ،

- و من به سان كسي هستم كه ،

بر دست قضا ،

در جزيره اي نامعلوم ، تنها ، گير كرده ام ؛

و در انتظار قايقي ،

 تا مرا از اين جزيره دورافتاده تنهايي ، نجات دهد .

بعد از ساليان سال ،

 قايقي به اين جزيره نزديك شده بود ؛

- و تو سكاندارش بودي ؛

اما هر چه صدايت كردم نشنيدي ؛

هر چه علامت دادم نديدي ؛

هر چه آتش به پا كردم ، متوجه نبودي ؛

كه البته اين گناه تو نبود ،

امواج متلاطم ، دريده و نامرد ،

با تلاطم وحشتناك و سهمگين ،

مانع رسيدن صدايم به تو مي شدند ؛

مانع ديدنم مي شدند .

پس گله اي نيست.

نه نيست .

- و تو رفتي

دور     دور     دور  . . . .

و حالا ،

باز ،

من هستم و

خداي من و

سايه ام .

همين .

اي من

سحرگاهي ، پنجره اي بر خيرگي دنياها برانگيز

تا بتوان سكوتي را شكست

كه سنگين تر از هزاران فرياد است ...

كه اگر بماند ،

مي پوساند روح را ،

مي خراشاند روح را ،

و در انزوا ،

مي خورد روح را .

. . .  و اين بود آخرين ترانه عاشقي من .

عشقي كه براي اولين بار ،

شكستش را تجربه كرده ام

و حالا . . . .

تاريكي    تاريكي     تاريكي

سكوت  سكوت   سكوت

اشك    اشك    اشك  

و خدايي كه در اين نزديكي است ،

سايه اي كه در كنارم است ؛

 و مرا به نظاره نشسته اند .

و ديگر هيچ . . .

و من احساسات خود را به سخره مي گيرم .

و آنها را مي فرستم به ،

درك .

اصلاً ،

احساساتم ،

ساخته شده اند ،

براي ،

به سخره گرفتن ،

و به درك فرستادن .

من گله مندم ،

گله مند از اين دل لعنتي .

دلي كه ديگر دل نيست .

. . . و باز هم ،

تاريكي   تاريكي   تاريكي

سكوت  سكوت   سكوت

اشك   اشك   اشك  

و ديگر هيچ .

و اين بود آخرين ترانه عاشقانه من .

ه - ي - 16/7/1387

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در شانزدهم مهر 1387 و ساعت 22 |
 

تو مثل هيچكسي نيستي

 

آمدم بگويم مثل باران بهاري      پاك و ذلالي

                                     ديدم تو مثل آن نيستي

آمدم بگويم مثل خورشيدي       گرم و روشني

                                     ديدم مثل آن هم نيستي

آمدم بگويم مثل دريا وسيعي

                                     ديدم دريا خيلي كوچك است

                                      مثل آن هم نبودي

آمدم بگويم مثل كوهي        

                                   ديدم كوه استقامت را در مقابل تو كم مي آورد

                                    ديدم كوه هم نيستي      بالاتر از آني

آمدم بگويم مثل آسمان        آبي آبي آبي هستي

                                     ديدم آسمان آبي در مقابل تو بي رنگ است

و  خواستم تو را با پرندگان قياس كنم

                                    ديدم تو سبك بال تريني

آمدم بگويم مثل ماهي

                                  باز ديدم آن هم نيستي      ماه را ياري برابري با تو نيست

      تو مثل هيچكس و هيچ چيز نيستي

    آري     تو فقط و فقط  خودت هستي       خود خود خودت

و من با پاك ترين احساسات ،

قلبي آكنده از مهر ،

و وجودي سرشار از عشق پاك ،

اين خود را دوست دارم.

خودي كه مثل هيچكس  و هيچ چيز نيست.

                                     دوستت دارم خاتون مهربانم

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در چهاردهم مهر 1387 و ساعت 8 |
 

كارل ماركس و موسيقي فولكلوريك مازندران

ظلم به طبقه فرودست (كارگر) :

داشتم موسيقي فولكلوريك مازندران را گوش ميكردم . (فولكلوريك : هر چيزي كه مربوط به فرهنگ يك منطقه هست را ميگويند . اعم از : موسيقي ، آئين ها ، آداب و رسوم ، نوع لباس و ... )

به يك موسيقي رسيدم كه در يك جشنواره در سال 1358 به مناسبت روز كارگر برگزار شده بود . در اين قطعه موسيقي ، چند خواننده فولكلور مازندران در وصف اوضاع كارگران ، ترانه هايي محلي را خواندند ؛ كه اشعار این ترانه ها ارتباط و سنخیت محکمی با نظریه طبقات اجتماعی " کارل مارکس" دارد .

بعد از توضيحي كه از زندگي و نظريه كارل ماركس در مورد طبقات اجتماعی ميدهم ، متن كامل اين اشعار محلي مازندراني ، به همراه معني فارسي آنها را مي آورم . اميدوارم كه بتوانم بخشي از فولكلور مازندران كه همان ترانه ها و شعرهاي محلي آن است را بشناسانم . و در مورد این نظریه از مارکس نیز توضیحی داده باشم . اميدوارم مفيد فايده باشد .

كارل ماركس در سال 1818 در شهر ترابر از شهرهاي پروس ، كنار رودخانه راين ، در خانواده ‌هاي مرفه، تحصيلكرده ، ولي نه انقلابي‌ به دنيا آمد . پدرش يك قاضي يهودي بود كه در 1824 به مذهب پروتستان گرويد . ماركس تا پايان دوره دبيرستان در ترابر به سر برد . سپس به ترتيب به دانشگاه‌ هاي بن و برلين رفت و به مطالعه در علوم حقوقي و عمدتاً تاريخ و فلسفه پرداخت . در 23 سالگي دكتراي فلسفه گرفت . در آن زمان در برلين يك ايده آليست هگلي بود . جزء انجمن "هگلي ‌هاي چپ" به پرچمداري برونو بوئر كه فعاليت آنها متمركز بود . در سال 1844 با فردريك انگلس كه براي چند روز به پاريس آمده بود آشنا شد و از آن پس، دوستي ديرينه‌اي بين آن دو به وجود آمد كه تا پايان زندگي ماركس ادامه داشت . كار مداوم و طاقت فرسا در انترناسيونال و نيز كار پيگيرانه ‌تر تئوريك در بازسازي اقتصاد سياسي و تكميل "سرمايه" از سويي و از دست دادن همسر (در 1881) و دخترش (در 1883) از سوي ديگر، زندگي ماركس را  كه دائماً با انواع بيماري‌ها دست و پنجه نرم مي‌كرد  بسيار  سخت و دشوار كرده بود . و در نهايت بعدازظهر آفتابي ‌مارس 1883 پس از صرف ناهار مختصري همراه با سس خردل محبوب‌اش ، به عادت هر روزه ، روي صندلي راحتي لم داد ، كمي ‌كتاب خواند ، به خواب رفت و از اين خواب ديگر بيدار نشد . آرام و بي‌صدا از دنيا رفت .

ماركس در يكي از مهمترين نظريات خود توضيح ميدهد : در جامعه دو طبقه وجود دارد طبقه كارفرما و طبقه كارگر . اين طبقه كارفرما كه صاحب قدرت اقتصادي است و صاحب ابزار توليد ، طبقه كارگر را استثمار مي كند و بر آن ظلم روا ميدارد . و در ادامه توضيح ميدهد كه طبقه كارگر در پي اين استثمار ، دچار ازخودبيگانگي ميشود . ماركس اين ازخودبيگانگي را به سه صورت توضيح ميدهد :

 1- ازخوبيگانگي فرد نسبت به خود 2- ازخودبيگانگي فرد نسبت به توليدات خود 3- ازخودبيگانگي فرد نسبت به جامعه . كه در اينجا فرد همان كارگر است .

در حالت ازخودبيگانگي اول ، فرد خود را هيچ ميداند و هويت خود را از دست ميدهد . و نسبت به خود بيگانه ميشود .  در نوع دوم ازخودبيگانگي ، فرد چون نسبت به چيزهايي كه توليد ميكند هيچگونه دخل و تصرف و مالكيتي احساس نميكند در نتيجه نسبت به آن بيگانه ميشود . و بالاخره در نوع سوم فرد تا بدانجا پيش مي رود كه خود را نسبت به جامعه بيگانه ميداند و خود را عضوي از جامعه نمي داند و احساس ميكند كه بود و نبودش در جامعه تفاوتي ندارد . همچنين ماركس تاكيد ميكند كه زمان و مرحله اي فرا مي رسد كه فرد ديگر از اين اوضاع خسته ميشود و به آگاهي ميرسد و تنها راه رهايي را قيام عليه طبقه بالا كه همان طبقه صاحب ابزار توليد است ، ميداند . البته اين نظر ماركس بسيار مفصل است كه من آن را به صورت خلاصه توضيح دادم . و هدفم از اين توضيح كوتاه اين بود كه روشن كنم كه در اين جشنواره موسيقي چگونه بسيار ماهرانه به كمك شعر و موسيقي ، اين نظريه ماركس را بيان كرده اند . براي من كه بسيار جالب بود . من نيز وظيفه دارم تا مظلوميت اين قشر را نشان دهم. همچنين هدف ديگرم نشان دادن تعصبم نسبت به وطنم ، ديارم و فرهنگ فولكلور مازندران . و اين كه اين فرهنگ را به ديگران نيز بشناسانم . فولكلور مقوله اي است كه صادق هدايت زحمات بسياري در اين راه كشيده است . به طوري كه صادق هدايت را پدر فولكلور ايران مي نامند . و اينكه تاسف ميخورم براي آن دسته افرادي كه فرهنگ سرزمين خود را فراموش كرده اند و نسبت به آن بيگانه هستند . كه البته اميدوارم اين عده بسيار معدود باشد .

حال ميخواهم اين جشنواره ، دكلمه ها و شعر ترانه هايي را كه در آن خوانده شد را به همراه معني فارسي آن ، به رشته تحرير درآورم . تا ببينيد كه چطور ماهرانه اين نظريه ماركس در آن نهفته است .

اين را بايد متذكر شوم كه نكات مهمي در اين دو شعر نهفته كه بايد عميق به آن نگريست و موشكافانه هر بخش از اشعار را با مراحل نظريه ماركس تطبيق داد .

به اميد روزي كه ديگر هيچ انساني تحت انقياد فرد ديگر نباشد .

 

جشنواره موسيقي خلق هاي ايران – ارديبهشت سال 1358

 

دكلمه آغازين :

جريان زنده زيبايي هاي بكر طبيعت شمال ، جنگل ها ، مراتع ، دريا و طلوع و غروب آفتاب ، و آواي نيلبك چوپانان ؛ آميخته با قلب پر تپش كارِ چاي كاران و شالي كاران ، زمينه اي است كه ترانه سرودهاي پيام آورانِ دميدن ستاره صبح "روجا * " بر آن استوار است .    *  (روجا : نام گروه موسيقي)

اين ترانه سرودها ، به افتخار كار جانفرساي ، دستان پينه بسته ، و پوست آفتاب سوخته زحمت كشان ساخته شده اند .

توضيح : باز هم متذكر مي شوم كه حتما لحظه لحظه اين اشعار را با مراحل نظريه ماركس تطبيق دهيد . و همچنين براي راحت خواندن شعرهاي محلي مازندراني زير ، به  فتحه - كسره - ضمه ، توجه كنيد . در ضمن معني فارسي هر مصراع در زير آن ( داخل پرانتز ) آمده است .

 

شعر اول :

 

سوتِ كارخِنِه جا ، مِن بومبِ ويشار،

 ( با سوت كارخانه ، من بيدار مي شوم )

چرخِِه سِوار بومبِ ، شومبِ سره كار،

( دوچرخه خود را سوار مي شوم ، و به سر كار مي روم )

صوبانه خِِرِمِه مِن سره ماشين،

( صبحانه را بر سر ماشين كارخانه مي خورم )

چونكه غدِغنه كه با هم هِنيشيم،

( چون كارفرما دورهم نشستن را غدغن كرده است )

چندِه مِن پِرسِم تِلاونگِ سر،

( تا كي بايد وقت خروس خوان بيدار شوم )

تا كِي مِن تا شودَعي دَوِم كارِه سر،

( تا چه زمان من بايد تا موقع شب سر كار باشم )

تا كِي وِنِه دارِم آقابالاسر،

( تا كي بايد مانند برده ، كارفرما بر گُرده ام سوار باشد )

مِه عُمر و جِووني سر بَيِه سر،

( ديگر عمر و جواني من به سر آمده است )

دِ تا راهه كه سي سال دارمِه در پيش،

( دو راهه اي است كه سي سال در پيش دارم )

بينِ پيتِ خِنِه تا كارخِنِه پيش،

( بين كلبه كهنه ام تا پيش كارخانه )

نِماشون گيرمِه راهِ پيتِ خِنِه،

( غروب راه كلبه كهنه ام را در پيش مي گيرم )

صِوي دارمِه هِواي كارخِنِه پيش،

( صبح دمان هواي رفتن به پيش كارخانه )

پي در پي وافِمبِ قَشِنگِه پارچه،

( پي در پي پارچه هاي زيبا مي بافم )

بازم مِه تَنِه قِوا هَسه پاره،

( ولي باز هم قباي تن من پاره است )

كي وَرنه ، كي خِرنه ، يا كي پوشِنه،

( چه كسي ميبرد ، چه كسي ميخورد ، يا چه كسي ميپوشد )

نَدومبِه اين كِمين نامردِ كارِ ، نِدومبِه،

( من نمي دانم اين كار كدام بي شرم است )

 

شعر دوم :

 

تِه سِتوني ، تِه سَر كاخه اَعيوني،

( تو مانند ستوني هستي ، كه كاخ هاي اعياني بر رويت فشار مي آورند )

اگه تِكون بَخِري ، كاخا شونِه ويروني،

( ولي با كوچكترين حركت ات ، اين كاخ ها فرو مي ريزد )

تِه پِرس فرياد بَزِن،آزاد بَويم-آزاد بَويم،

( پس بلند شو فرياد بزن ، تا ، آزاد شويم - آزاد شويم )

هاي مَشدي مَش ممدَلي ، هاي مَشدي مَش ممدَلي،

( آهاي مشهدي محمدعلي ، آهاي مشهدي محمدعلي )

مشهدي مش ممدلي ، تِه چِه آزادي ناني،

( مشهدي محمدعلي ، تو چرا نبايد آزادي داشته باشي )

تِه در اين دِهِ قَشِنگ ، آخِر چه خِشي ناني،

( تو در اين دهكده زيبا ، چرا خوش نيستي و خوشي نداري )

تِه پِرس فرياد بَزِن،آزاد بَويم-آزاد بَويم،

( پس بلند شو فرياد بزن ، تا ، آزاد شويم - آزاد شويم )

هاي مَشدي مَش ممدَلي ، هاي مَشدي مَش ممدَلي،

( آهاي مشهدي محمدعلي ، آهاي مشهدي محمدعلي )

اونه ماه گالش هَسي ، نوروزِماه اوو ياري كَر،

( در اونه ماه گالش هستي و در نوروز ماه در آب هستي و ياري كننده شاليزار )

توضيح :  اونه ماه و نوروز ماه : دو ماه در تقويم مازندراني

يا دَري تيلِه دِلِه ، يا نيشتي كَتِلِ سَر،

( يا در گِل و لاي هستي ، يا روي گردنه ( كوه ها و دشت ها ) مي نشيني )

وِشون شِه قصرِه دِلِه ، دَرِنِه با سيم و زر،

( كارفرماها و سرمايه داران در قصر خود هستند ، با سيم و زر و طلا زندگي مي كنند )

با خيال آسوده ، نيشتِنِه مَخمِلِه سَر،

( با خيال راحت بر زيرانداز مخملين نشسته اند )

تِه پِرس فرياد بَزِن،آزاد بَويم-آزاد بَويم،

( پس بلند شو فرياد بزن ، تا ، آزاد شويم - آزاد شويم )

هاي مَشدي مَش ممدَلي ، هاي مَشدي مَش ممدَلي،

( آهاي مشهدي محمدعلي ، آهاي مشهدي محمدعلي )

مشهدي مش ممدلي ، ديگه زَمونِ جنگِ،

( مشهدي محمدعلي ، ديگر زمان جنگ فرا رسيده است )

دِلِ دِهقون- كارِگِر ، تِه دوندي چه تنگه،

( تو خوب مي داني كه دل دهقان و كارگر چقدر گرفته است )

تِه پِرس فرياد بَزِن،آزاد بَويم-آزاد بَويم،

( پس بلند شو فرياد بزن ، تا ، آزاد شويم - آزاد شويم )

هاي مَشدي مَش ممدَلي ، هاي مَشدي مَش ممدَلي،

( آهاي مشهدي محمدعلي ، آهاي مشهدي محمدعلي )

ديگه وَسه بيگاري ، ديگه وَسه اسيري،

( ديگر بيگاري بس است ، ديگر بردگي بس است )

شِه تِلدالِه بِل بِنِه ، وِنِه تِفِنگ دوش بَيري،

( افسار گاوت را رها كن ، بايد تفنگ به دست بگيري )

تِه پِرِس فرياد بَويم ، فرياد بَويم ، فرياد بَويم،

( تو برخيز فرياد شویم ، فرياد شویم ، فرياد شویم )

بِر بوريم آزاد بَويم ، آزاد بَويم ، آزاد بَويم.

( بيا برويم آزاد شويم ، آزاد شويم ، آزاد شويم )

 

( البته اين اشعار با موسيقي و سازهاي مازندراني و با صداي خواننده آنها بسيار زيبا مي نمايد . )

 

به اميد آزادي همه انسان هاي مظلوم از يوق ظالمان دوران

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سیزدهم مهر 1387 و ساعت 0 |
 

 عشقبازي با پروردگار متعال

 *         *         *           *           *            *

اي خداي تنهايان :

اي خداي تنهايان و بي كسان و بي مونسان ،

اي مخاطب آشناي دردهاي نگفتني ،

اگر بنا است بسوزيم ، طاقتمان ده ،

و اگر بنا است بسازيم ، قدرتمان ده .

اي محبوب جاودان ...

اگر نبود عطر حضور تو ،

در تعفّن اين لاشه هاي مردار چگونه تاب مي آورديم ؟

و اگر نبود گرماي دست هاي تو ،

در اين سرماي بي كسي چگونه سر مي كرديم ؟

اي معشوق ازلي ...

عموم آدميان ، علي الخصوص مدعيان عاشقي ،

در مقوله عشق عوامند .

الفباي سخت دوست داشتن را به ما بياموز.

اي عزيز ...

آنچنان غريق درياي غربتمان مكن ،

كه به سمت هر خاشاكِ عاطفه اي دست نياز دراز كنيم.

پناه بر تو از تنهايي

از غربت

از بي كسي

و از اين رجاله هاي عوام.

 

**************************

 

رحمت پروردگار :

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد :

1- او مي گويد آري ، و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.

2- او مي گويد نه ، و چيزي بهتر به تو مي دهد .

3- او مي گويد صبر كن ، و بهترين را به تو مي دهد .

 

**************************

 ديدار دوست :

خداي من

اگر بدانم كه در خواب تو را بيشتر خواهم ديد ، براي هميشه ديدن تو ، هرگز بيدار نمي شوم ؛

اگر بدانم كه مردگان تو را بيشتر خواهند ديد ، براي هميشه ديدن تو ، قيد زنده بودن را خواهم زد .

 

**************************

 

تنها هستیم ، من و او :

تنهايي را دوست دارم ،

زيرا بي وفا نيست ،

زيرا عشق دروغي در آن نيست.

تنهايي را دوست دارم ،

چون خدا نيز مثل من تنهاست .

تنهايي را دوست دارم ،

چون تجربه اش كرده ام .

اما يك مزيتي كه من نسبت به خدا دارم اين است كه ،

من همچون او را در كلبه تنهايي خودم دارم ،

اما او همچون خودش را ندارد.

در كلبه تنهايي خويش ،

در انتظار خواهم گريست ،

و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد.

 

**************************

 

رنج تنهايي :

دكتر شريعتي :

رنج تلخ است .

ولي وقتي آن را به تنهايي مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم ، براي او كاري مي كنيم ، و اين خود

دل را شكيبا مي كند.

طعم توفيق را مي چشاند. و چه تلخ است لذت را «تنها» بردن. و چه زشت است زيبايي را تنها ديدن.

و چه بدبختي آزاردهنده اي است ، «تنها» خوشبخت بودن در بهشت.

تنها بودن سخت تر از كوير است.

در بهار ، هر نسيمي كه خود را بر چهره ات مي زند ياد «تنهايي» را در سرت زنده مي كند.

«تنها» خوشبخت بودن ، خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است.

«تنها» بودن ، بودني به نيمه است ؛ و من براي نخستين بار در هستي ام رنج «تنهايي» را احساس

كردم.

 

**************************

 

افسوس :

ولادمير ماياكوفسكي:

بايد

باز بكشم بار قلبم را

با درد و اندوه

آن سان كه سگي

باز مي كشد تا لانه

اشك ريزان

پايش را

كه از جا كنده است قطار.

 

**************************

 

خوش به حال پرنده :

خوش به حال پرنده ...

پرنده ، در صداي خوشش ، رنج و درد و ماتم نيست .

پرنده ، اهل شِكوه و اهل گلايه و غم نيست .

و خوش به حال هوايش ،

و خوش به حال دلش ،

و خوش به حال پريدنش ،

و خوش به حال پرنده ،

كه مثل آدم نيست .

 

**************************

و در پايان :

مرد را دردي اگر باشد خوش است  ***  درد بي دردي علاجش آتش است .

 

**************************

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در دهم مهر 1387 و ساعت 20 |
 

بي عرضه - آنتون چخوف                               

 

چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:

ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي 30 روبل …

ــ نخير 40 روبل … !

ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه 30 روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …

ــ دو ماه و پنج روز …

ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل … كسر ميشود 9 روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …

چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …

ــ بله ، 3 روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود 12 روز … 4 روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … 3 روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … 12 و 7 ميشود 19 روز … 60 منهاي 19 ، باقي ميماند 41 روبل … هوم … درست است؟

چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …

ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم 10 روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود 5 روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم …

يوليا واسيلي يونا به نجوا گفت:

ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !

ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!

ــ بسيار خوب … باشد.

ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14 …

اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:

ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …

ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس 14 منهاي 3 ميشود 11 … بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل ، اينهم دو اسكناس 3 روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس 1 روبلي … جمعاً 11 روبل … بفرماييد!

و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:

ــ مرسي.

از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:

ــ « مرسي » بابت چه ؟!!

ــ بابت پول …

ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!

ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.

ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!

به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »

بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم : « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هشتم مهر 1387 و ساعت 15 |
 

زندگي من

تنم سست شده ،

همينطور دستانم

و

پاهايم.

علت اين سستي را نمي دانم ،

نمي خواهم هم بدانم.

پير شده ام

در جواني ، پير شده ام.

پيرم كرده اند ،

در اوج جواني ، پيرم كرده اند.

از خودم گريزانم

از ديگران هم.

وجودم كرخت شده اند.

انگار اعضاي بدنم

به اكراه

روي هم سوارند.

انگار اصلاً هيچ سنخيتي با هم ندارند ،

از هم فراري اند.

چشمانم انگار بر بدنم منت ميگذارد ،

و گوشهايم.

پاهايم براي رفتن

از من رشوه ميخواهد،

و دستانم

انگار از من ارث پدر طلب دارد.

و زبانم

براي گفتن ، زيرلفظي ميخواهد.

و ديگر اعضا نيز هر كدام

به نحوي ناز ميكنند.

نمي دانم چگونه خود را

از اين منجلاب

خلاص كنم.

به خود ميگويم بايد به جلو رفت

اما ميبينم با كدام پا ؟

به خود ميگويم بايد حرف از اميد گفت

اما ميبينم با كدام زبان ؟

به خود ميگويم بايد دستي به مهر گرفت

اما ميبينم با كدام دست ؟

به خودم ميگويم بايد حرفهاي قشنگ شنيد

اما ميبينم با كدام گوش ؟

و بالاخره با خود نجوا مي كنم

كه بايد زيبا زندگي كرد

اما با كدام احساس ؟

با كدام رمق ؟

هميشه

با خود زمزمه مي كنم

كه آيا زمان زندگي من فرا مي رسد؟

آيا روزي مي رسد كه من هم بتوانم زندگي كنم ؟

و في الفور اين جمله از اخوان به ذهنم مي آيد :

« هي فلاني ،  زندگي شايد همين باشد . »

بله زندگي من همين كه هست

همينطوري كه هست ، رقم خورده است

كاري نميشود كرد

بايد كنار آمد

بايد با ياد رب زيست

و

دم نزد.

هادي ي - 6/ 7 /87

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در ششم مهر 1387 و ساعت 15 |
 

زندگي ادگار آلن پو :                                

Edgar Allan Poe

ادگار آلن پو در 19 ژانويه در سال 1809 در شهر بوستون آمريكا چشم به جهان گشود. در كودكي پدر و مادر خود را از دست داد. آمريكا در عصر پو جامعه‌اي بود كه در آن فقر و بحران از نظر اجتماعي و مكتب رمانتيسم از لحاظ فرهنگي بيداد مي‌كرد.

او در جواني استعداد كم نظيري را در همه ورزش‌هاي بدني از خود بروز داد. به‌طوري كه موفق به دريافت جايزه نفر اول در مسابقات شنا شد. دانش وسيع، زبان‌شناسي قوي، مطالعات گسترده و تجربه‌هاي گردآمده در كشورهاي گوناگون، گفتارش را به چيزي در حد آموزش تبديل كرد. علاقه بسياري به مطالعه كتاب‌هاي رياضي، فيزيك و ستاره‌شناسي داشت. با زبان‌هاي فرانسوي، لاتين، يوناني، ايتاليايي، اسپانيايي، آلماني و عبري اندكي آشنايي پيدا كرد. در دوران دبيرستان نبوغ و استعدادش كه فراتر از سنش بود، آشكار شد. با آنكه موفق شد به دانشگاه برود، دانش‌آموختن خود را به‌خاطر ناسازگاري با ناپدري رها كرد و از خانه گريخت. سپس به فرهنگستان ارتشي وست پوينت رفت و آنجا را نيز موافق روحيه خويش نيافت و سرانجام ترك كرد. در يك مسابقه ادبي شعر و داستان شركت كرد و موفق شد با نام مستعار هر دو جايزه را از آن خود كند. البته برگزاركنندگان اين مسابقه ادبي هنگامي كه موضوع را فهميدند، فقط يك جايزه به او اهدا كردند ولي اين موضوع سبب شد نبوغ ادبي پو شكفته شود. نخستين نوشته‌هايش 3 مجموعه شعر بود كه در سال‌هاي 1827 تا 1831 پخش شدند و در اين بين داستان نيز مي‌نوشت. پس از موفقيت در مسابقه ادبي به همكاري با روزنامه‌ها و نشريات ادبي پرداخت و براي انتشار داستان‌هايش دستمزد دريافت كرد. سپس سال‌ها سردبير روزنامه وينچستر چاپ شهر بالتيمور آمريكا شد. حرفه روزنامه‌نگاري باعث شده بود كه داستان‌هاي كوتاه او روح واقعي داشته باشند زيرا انعكاس واقعيت‌هاي روز بودند و استحكام نوشته در واقعي جلوه‌دادن جاي ترديد باقي نمي‌گذاشت.

ادگار آلن پو در جواني نمونه‌اي از خوش‌پوشي، تشخص و گذشت بود. وي دختر عمويش را به همسري برگزيد. به‌نظر مي‌رسد همسرش تنها زني بوده كه او واقعاً دوست داشته است. در داستان‌هايش اثري از عشق نيست ولي اشعارش سرشار از چنين احساسي است. پو در مقاله خود با نام «آرنهايم» تاكيد مي‌كند كه 4 شرط اساسي خوشبختي عبارتند از زندگي در هواي آزاد، عشق به يك زن، پرهيز از هرگونه جاه‌طلبي ، و آفرينش اثر زيباي تازه. با اين وجود در همه آثارش حتي يك جمله هم يافت نمي‌شود كه نشانه تمايل و لذت در آن ديده شود.

آلن پو كه رويداد شوم مرگ ناگهاني خود را پيش‌بيني كرده بود، «گريز ولد» و «ويليس» را برگزيد تا آثارش را نظم، شرح زندگي‌اش را نوشته و خاطراتش را بازسازي كنند. اما پو بر عبثي بيش نپاييده و مار در آستين خود پرورانده بود. «گريز ولد» حتي پس از مرگ هم با لحني حاكي از انزجار نسبت به مردي سياه مست و ولگرد از پو ياد مي‌كرد. «ويليس» نيز با سكوت تنها ياد پو را گرامي مي‌داشت و اندكي محترمانه‌تر از «ولد» با اين مرده نابغه تاريخ ادبيات برخورد مي‌كرد.

پو در كنار روزنامه‌نگاري بيش از 120 داستان كوتاه و يك ديوان شعر كه عمدتاً طنزآلود است، نوشت. او را بي‌شك بايد پدر داستان كوتاه امروزي دانست. بسياري از نويسندگان شهير دنيا همچون : ايوان تورگنيف، گوستاو فلوبر، لئو تولستوي، گي دو موپاسان، آنتوان چخوف، هنري جيمز، جوزف كنراد، اُ.هنري، ماكسيم گوركي، جك لندن، شروود آندرسن، استفن كرين، دي.اچ.لارنس،‌ فرانتس كافكا، ‌جيمز جويس، كاترين منسفيلد، رينگ لاردنر، ويليام سامرست موآم، ويليام سارويان، ارنست همينگوي، ويليام فاكنر، فرانك اوكانر، آلبر كامو،‌جيمز تربر، جي.دي.سلينجر، خورخه لوئيس بورخس و گابريل گارسيا ماركز ادامه دهنده راهي هستند كه آغازگر آن ادگار آلن پو است. در ميان نويسندگان ايراني نيز، صادق هدايت تاثيرات زيادي از آلن پو پذيرفته است. پو در آمريكا و گوگول در روسيه كه هر دو در يك سال متولد شدند، داستان كوتاه را با نوشته‌ها، مقاله‌ها و نظريات خود پايه‌گذاري كردند و پس از آنها بود كه انواع داستان كوتاه، داستان بلند، رمان كوتاه و ناولت امروزي شكل گرفت.

پو داستان‌هاي پليسي، جنايي و علمي خلق مي‌كرد. داستان‌هاي كوتاهش نوعي از قصه‌هاي كهن بود كه با پس‌زمينه‌هاي وحشت و انتقام و حوادث مهيب و هولناك بازآفريني شده بود. به همين دليل داستان‌هاي او از زندگي روزمره و واقعي بسيار دور است و در آنها بيشتر به توهمات و التهابات رواني و افكار ماليخوليايي و ماوراء‌الطبيعي توجه شده است. بسياري از منتقدان به تاثير نويسندگان رمانتيك آلماني به خصوص هوفمان بر پو اذعان كرده‌اند و اين تاثير را انگيزه خلق داستان‌هاي خيال و وهم از سوي پو عنوان كرده‌اند.

ادگار آلن پو درباره داستان كوتاه معتقد بود كه بايد بتوان آن را در يك نشست خواند. به زعم او كوتاهي، كيفيت و صرفه‌جويي در واژه‌ها از صفات مهم داستان خوب هستند. آلن پو در داستان‌هاي خيالي‌اش به طرح موضوع‌هاي علمي و فلسفي هم مي‌پردازد و در داستان‌هاي وحشتناك تخيلي‌اش، فردگرايي منطقي را نيز گاهي عمده مي‌كند. در داستان‌هاي جنايي به هراس‌هاي باستاني بشر مثل زنده به گوري و بازگشت مردگان و امثال آن مي‌پردازد. با وجود اين داستان‌هايش خالي از طنز نيستند.

هنر سرشار گشودن ديدگاه‌هاي معماگونه، هنر جذب‌كردن، به فكر واداشتن و به رؤيا كشاندن، هنر بر كندن جان گل‌آلود از ريشه، نشاني از استعدادهاي اوست. او داستاني پديد مي‌آورد كه فايده ‌اش يكسره در انحراف نامحسوس ذهن در فرضيه‌اي جسارت‌آميز، در ميزان نامحتاطانه آميزش نيروها در طبيعت است. خواننده كه به سرگيجه افتاده است ناگزير نويسنده را در نتيجه‌گيري‌هاي فريبنده دنبال مي‌كند. پو  گريزپا‌ترين چيزها را بررسي مي‌كند. ناسنجيده را مي‌سنجد و به شيوه‌اي موشكاف و علمي كه پيامدهاي وحشتناكي دارد، به توصيف تمامي تخيل مي‌نشيند كه انسان عصبي را دوره كرده است و او را به سوي ناهنجاري مي‌كشاند. در اغلب داستان‌هايش شخصيت اصلي، مرد ديوانه‌اي است يا مبتلا به حالت بيماري مغزي كه او را به ديوانگي نزديك كرده است ولي در مجموع بودلر معتقد است قهرمانان آلن پو بي‌اراده‌اند. از مهم‌ترين متل‌هاي او «روبند سرخ مرگ» و «فروريزي خاندان آشر» و از بهترين شعرهاي او «كلاغ» و «غراب» و از شاخص‌ترين داستان‌هاي وي «كشتن‌هاي خيابان مرگ»، «گربه سياه»، «راز ماري روژه»، «قلب خبرچين»، «چاه و آونگ» و «دست نوشته‌اي در يك بطري» را مي‌توان نام برد.

آلن پو زماني كه 38 سال داشت همسرش جام مرگ را سركشيد. با اين فاجعه بود كه پو به ميگساري افراطي پرداخت، دچار سرخوردگي و نااميدي بسيار شد و آثار رواني خلل ناپذيري بر روح وي به‌جا گذاشت. واقعيت اين است كه پو در عصر خود آمريكايي بسيار فرهيخته‌اي بود، چنان كه زبان بسياري از آثار او فراتر از فهم و استعداد هم عصرانش بود اما دانش او كمتر از آن است كه خودش ادعا مي‌كرد. وي در تنگدستي و دشواري مي‌زيست و چون از تندرستي كامل برخوردار نبود و روحيه‌اي نامنظم و تا اندازه‌اي بي‌بند و بار داشت، نتوانست به ساماني درخور دست يابد.

دست تقدير چنان است كه هر انساني بر شيوه مرگ خويش آگاهي دارد. مرگي وحشت‌انگيز، سراسر وهم با ديوارهاي بلند مبهم، انگار كه قصد زنده به گور كردن داشته باشند، ادگار آلن پو را كه 40 ساله بود، انتظار مي‌كشيد. 2 سال پس از مرگ همسرش بيشتر طاقت نياورد. در اوج سرگشتگي، يأس، غم و اندوه، در سوم اكتبر 1849 او را بيهوش در جوي خياباني پيدا كردند و به بيمارستان بردند. 4 روز در برزخ ميان مرگ و زندگي و در فضاي داستان‌هايش كه سرشار از اضطراب و وحشت و وهم بود، به سر برد و هذيان گفت. از چيزهاي وهمي و شبحي و ديوار حرف زد اما نتوانست بگويد چه بر سرش آمده است. تا سرانجام در هفتم اكتبر 1849 روح از كالبدش پر كشيد و پدر داستان‌نويسي جهان را به اوهام برد.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پنجم مهر 1387 و ساعت 15 |
 

 

زندگي بانو سيمين غانم                    

سیمین غانم ؛ از گذشته تا هنوز

هنرمندي از اهالي دل ، با خاطراتي از «قلك چشات» و «آسمان آبي» ، پايبند اصول اخلاقي و گريزان از هياهو و دنياي پر زرق و برق . سيمين غانم ، نمونه يك زن اصيل ايراني .

«من به خانواده‌ام قول داده بودم كه خیلی از مسایل را رعایت كنم و كردم. خانواده من خیلی متعهد بود و سختگیر...»

لابد این مساله مهمی بود برای دختر جوانی كه به دنیای موسیقی حرفه ‌ای وارد می‌شود آن هم در آن شرایط قبل از انقلاب. باید بیشتراز هر چیزی برایش شخصیت اجتماعی و فردی ‌اش مهم باشد و آنچه باعث می‌شود همیشه به عنوان یك گزینه جدی موسیقی جدی باقی بماند. «من همیشه در كادر بسته كار كرده‌ ام. یعنی موسیقی و موزیك و هنر خوانندگی برای من آنقدر عزیز و محترم بود كه به خودم اجازه نمی‌دادم در هرجا و موقعیتی آن را ارائه كنم. مگر جاهایی كه می‌دیدم واقعا سطح بالایی دارند یا خیریه است و اینطور چیزها. راستش من به صورت شغل و حرفه به مقوله خواندن نگاه نمی‌كردم، دوست نداشتم.»

این روال را هنوز هم ادامه می‌دهد. می‌گویند پیشنهادهای زیادی از كمپانی‌های رنگارنگ و پرزرق و برق آن طرف آب‌ها دارد. اما همه آنها را رد كرده است با وجود آنكه اینطرف به هر حال با محدودیت‌های فراوانی دست به گریبان است. می‌رود كانادا به دختر و نوه‌هایش سر می‌زند و آنجا و اینجا در برابر وسوسه‌های پول و شهرت بیشتر مقاومت می‌كند و بعد بر می‌گردد به همین خانه؛ خانه اول. آنجا كنسرت می‌دهد و شاهد آن است كه آهنگ‌هایش همیشه و همه جا زمزمه می‌شود. نمی‌شود كه بماند. می‌رود كه برگردد. می‌گوید: «من ترجیح می‌دهم برای دل‌هایی كه اینجا هستند بخوانم. من می‌خواهم برای دل‌های اینجا مایه آرامش باشم. مردم را دوست دارم اما شما می‌دانید كه من در همه عمرم تحت تاثیر این نبودم كه بروم دنبال برنامه‌های آن‌چنانی. من ترجیح می‌دهم یك زندگی آرام و بی‌دغدغه داشته باشم و برای مردم خودم بخوانم. به علاوه همه اینها من با خیریه فیروزنیا همكاری می‌كنم. اینها تعدادی از خانم‌های خدمت‌گزار هستند كه زندگی‌شان را وقف این كار كرده‌اند. خیلی قدم‌های مثبت بر می‌دارند و بنابراین همكاری‌ام را با این خیریه ادامه دادم. این را به همه چیزهای پرزرق و برق دیگر ترجیح می‌دهم.»

***

فریدون شهبازیان یك آهنگ ساخته بود كه شعرش را فرهاد شیبانی گفته بود. دعوت كرده بود از این ستاره تازه دنیای موسیقی آن روزها كه بیاید در استودیو بل كه آهنگ تازه‌اش را بخواند و این مربوط است به سال حدود 54. قبل از آن البته این ستاره جوان دو آهنگ دیگر هم خوانده بود كه مثل توپ صدا كرده بودند. اولین آهنگی از او كه شهره خاص و عام شد، آهنگ «قلك چشات» بود كه فریبرز لاچینی ساخته بود روی شعری از سعید دبیری. آن موقع مثل این روزها میزان فروش به صورت عددی مشخص نبود اما به مدت دو سال هیچ آهنگی روی دست این آهنگ نیامد. بعد «هم‌نفس» را خواند كه آن هم از ساخته‌های فریبرز لاچینی بود روی شعری از شهیار قنبری و حالا رفته بود در استودیو بل كه «گل گلدون من» را اجرا كند.

***

پدر رئیس دارایی شمال بود. البته بعدها به كار تجارت مشغول شد ولی آن موقع رئیس دارایی بود و از تهران منتقل شده بود به تنكابن و اینطور بود كه فرزندش سیمین همانجا متولد شد. درمیان طبیعت سبز متولد شد و عاشق طبیعت باقی ماند. حدود هشت سالش بود كه برگشتند تهران. از همان كودكی صدایش خوب بود و در جشن‌های كوچك مدرسه و خانواده می‌خواند. تا اینكه در آموزشگاه‌ های كشور در دوره دبیرستان مسابقه‌ای گذاشتند و او در سراسر كشور اول شد. بین دختران جوان در مدرسه مسابقه می‌گذاشتند و كسی كه خوب سنتور می‌زد، پیانوی خوبی می‌زد و یا صدای خوبی داشت انتخاب می‌شد و برنده ‌ها را می‌بردند اردو و اینطور بود كه او هم خواند و اول شد. البته خودش می‌گوید این اول شدن از نظر تكنیك خواندن نبود بلكه از نظر وسعت صدا و انتخاب اشعار و این جور چیزها بود كه اول شد. مثنوی «بشنو از نی چون حكایت می‌كند» را خوانده بود در دستگاه افشاری. آن موقع هفده سالش بود. بعد رفت به هنرستان آزاد موسیقی نزد استاد مرحوم محمود كریمی. دیپلمش را گرفته بود. مدتی كار كرد و بعد از آن دعوت شد به رادیو و تلویزیون با این قید كه قولی را كه به خانواده داده بود یادش بماند. خودش بیشتر از همه تشویق اطرافیان و علاقه شدید خودش را دلایل عمده پیشرفتش می‌داند و اینكه « یكی از اشخاصی كه خیلی تأثیر داشت در زندگی من استاد حنانه بود. ایشان خیلی به من می‌گفتند كه هر سبكی كه خواستی می‌توانی بخوانی. من هم از این فرصت استفاده كردم و آن زمان ترانه «قلك چشات» را خواندم. موسیقی ایرانی را خیلی دوست داشتم ولی برای اینكه كارم محدود نباشد سعی كردم تعادل را حفظ كنم و موسیقی پاپ را هم كار كردم. البته فكر می‌كنم موسیقی‌ای كه من می‌خواندم شبیه پاپ‌های امروزی نبود و حداقل هم شعر و هم آهنگ سطح بالایی داشت.» استاد حنانه البته این را هم به او گفته بودند كه «تو می‌توانی هم اپرا كار كنی، هم موسیقی ایرانی. صدایت چیزی است بین شرق و غرب. هر سبكی كه بخواهی می‌توانی كار كنی.» اینطور بود كه موسیقی هر لحظه برایش جدی ‌تر شد و علاوه بر استاد محمود كریمی پیش استاد حنانه ، سلفژ و تكنیك ‌های موسیقی را كار كرد و خودش هم به كمك نوارهای مختلف تكنیك ‌های مختلف را تمرین می‌كرد. شده بود خواننده و در رادیو و تلویزیون می‌خواند و بعد قلك چشات را خواند كه گفتیم كلی سر و صدا كرد. البته این اولین آهنگی نبود كه می‌خواند. در تلویزیون كلی ترانه و آواز خوانده بود كه الان آنها را چندان به یاد ندارد. یك مدت موسیقی ایرانی كار می‌كرد و چند آهنگ خواند. اما آنها آن طوری نبود كه دلش می‌خواست. راضی‌اش نكرده بود و بعد كه رفت سمت موسیقی پاپ سعی كرد كه با بهترین‌ها كار كند. از مرحوم استاد تجویدی چند آهنگ خوانده است؛ از مهندس همایون خرم ودیگران. اما آن «گل گلدون من» چیز دیگری بود. هنوز هم چیز دیگری است. آن موقع كلی سر و صدا به پا كرده بود. اما خودش معتقد است كه این ترانه در دهه‌ های بعد جایش را بیشتر بین مردم باز كرد. «بسیاری مادران هستند كه به من می‌گویند ما این ترانه را به عنوان لالایی برای فرزندانمان می‌خوانیم كه بخوابند. بسیاری از دختران و پسران جوان می‌گویند كه با آن ترانه عشق ‌شان را ابراز كرده‌اند. به هر حال این ترانه‌ای بود كه باب طبع پیر و جوان بود و البته به مرور جا باز كرد و در اذهان مردم باقی ماند.»

***

نمی‌توانست كنسرت بدهد و رسیده بود تا سال هفتاد و هفت. بیست سال در جمع نخوانده بود. اجازه گرفته بود كه برای خانم‌ها كنسرت بدهد در سینما صحرا. وقتی وارد صحنه شد گریه‌اش گرفته بود. سالن پر بود و حتی روی زمین هم نشسته بودند. پشت درها هم غلغله بود. وقتی لب باز كرده بود كه «گل گلدون من» را بخواند همه با او همراهی می‌كردند. بیشتر از همه وقتی متاثر شد كه جوان‌ها خط به خط ترانه را با او می‌خواندند و این پایان بیست سال سكوت بود.

***

وقتی نمی‌توانست بخواند، این قضیه زیاد اذیتش نمی‌كرد. اینها را خودش می‌گوید. می‌گوید: «زیاد پایبند شهرت نبوده و نیستم. با نخواندنم هم خیلی عادی برخورد كردم. بیشتر وقتم را گذاشتم در كارهای دكوراسیون و باغ. یك تكه زمین در لواسان بود كه گرفتیم و درختكاری و كارهای دیگرش را انجام می‌دادیم. احساس كمبودی نمی‌كردیم تا اینكه دوباره مجوز دادند. موسیقی برایم حیاتی نبود. برای اینكه من از درون احساس كمبود نمی‌كردم. درونم پر بود از عشق به خدا، طبیعت و همه چیز. احساس كمبود اینجوری نكردم تا اینكه زمان گذشت و فضا باز شد و دوباره مجوز دادند. البته نه برای تك‌خوانی.»

در همان دوران شهرتش ازدواج كرد. «هر بار كه برایم موقعیتی پیش می‌آمد كه ازدواج كنم همه مخالف خواندنم بودند. آن موقع مثل الان نبود و شرایط مساعد نبود. ولی من معتقد بودم كه باید با كسی ازدواج كنم كه با كار موسیقی من مخالف نباشد. بعد به شوهرم تعهد دادم كه حریم همه چیز را حفظ كنم و كردم. من خودم شخصا از درون ، آدم متعهدی هستم و خیلی قانون‌گرا و لذا مسائل را رعایت می‌كردم. از خیلی مسائل گذشتم. چك سفید می‌آوردند به این عنوان كه هر چقدر می‌خواهی بگیر ولی بیا در فلان جا بخوان ولی من هرگز این كار را نكردم. من به خانواده قول داده بودم. البته قبل از اینكه ازدواج كنم كه اصلا اجازه نداشتم بروم. بعد از ازدواج رفتم و به همسرم قول دادم همه چیز را رعایت می‌كنم. موسیقی در كنار زندگی‌ام قرار دارد. همیشه هم همینطور بودم. موسیقی برایم خیلی گرامی و عزیز است و من دوست ندارم كه به عنوان حرفه از آن استفاده كنم. زندگی اول و موسیقی هم در كنارش.»

***

اینجا كنسرت می‌دهد و می‌رود ونكوور به دختر و نوه‌هایش سر می‌زند. سال گذشته در رشت، شیراز و تهران كنسرت برگزار كرد. همه جا با استقبال بی‌نظیر روبرو شد. در تهران كنسرتش قرار بود تمدید شود كه نشد. برای كاستش هنوز مجوز نگرفته است. در ماه گذشته هم در تهران كنسرت برگزار كرده است و در كنسرتش فریبا جواهری پیانو زده  و خانم آزاده  ویولن و سارا احمدی  دف را نواخته و خانم دكتر پرستو شرقی گویندگی كرده است. كنسرت می‌دهد. از مادرش پرستاری می‌كند. به ونكوور می‌رود كه تنها دخترش «فرسین» و نوه‌های دوقلویش تنها نمانند. همین چند وقت پیش بود كه از دیدار عزیزانش بر می‌گشت.

به نوه‌های هشت ‌ساله‌اش «راز» و «شاهد» گفته بود كه وقتی از ایران می‌آید برایشان چه چیزی سوغاتی بیاورد؟ راز گفته بود: «مامان سیمین، از ایران برایم از این كفش‌های دوقلویی كه زیرش چرخ دارد بیاور. اینجا این كفش‌ها خیلی گران است شاهد گفته بود: «چیزی نمی‌خوام فقط از ایران یك CD سیمین غانم بیار.»

***

 

سیمین غانم درباره عدم مهاجرتش می گوید :

این سوال برایم چندان تعجب‌آور نیست؛ چراکه سال‌هاست در برخوردهای مختلف، اشخاص زیادی این سوال را از من پرسیده‌اند که: چرا به خارج نرفته‌ام؟ و خیلی اوقات هم مرا مورد انتقاد قرار داده یا برایم برنامه‌ریزی کردند که باید چنین و چنان می‌کردم! اما اشخاص زیادی هم بودند که از اینکه بار سفر نبسته و در کنارشان مانده‌ام، بسیار مرا مورد لطف و محبت قرار دادند که از حسن نیت همگی سپاسگزارم.

به هر تقدیر، من معتقدم هرکس در شرایط خاص خود، بنابر نیازهای شخصی، در زندگی‌اش برنامه‌ریزی می‌کند و در تصمیم‌ گیری مختار است. نمی‌توان کسی را مورد انتقاد قرار داد که چرا رفته‌ای و چرا مانده‌ای؛ زیرا همه جا سرزمین و ملک خداوند است، ولی ترجیحاً ایران وطن و زادگاه ماست. همه دوستش داریم و به آن عشق می‌ورزیم. من هم شرایط و موقعیت خود را سنجیدم و ترجیح دادم در کنار مردم خوبم به زندگی ادامه بدهم.

به علاوه، هنری که هدیه خداوند بوده و برایم بسیار عزیز و ارزشمند است، همیشه در کنار زندگی ‌ام قرار داشته. در واقع، زندگی آرام و بی ‌دغدغه با روحیه‌ ام سازگارتر است و فعلاً فعالیت هنری‌ام - همچون گذشته- منحصر به کنسرت‌هایی است که از طریق جمعیت خیریه «فیروزنیا» گهگاه به اجرا گذاشته می‌شود. و این باعث خوشحالی من است که بتوانم قدمی در راه خیر بردارم.

از پروردگارم هم سپاسگزارم و امیدوارم همیشه سهم کوچکی در شادی دل‌های پرملال داشته باشم.

ترانه ها :

« ترانه هاي زيبا و به ياد ماندني كه بانو غانم خوانده اند عبارتند از : گل گلدون من ، سيب (آسمون آبي ) ، آتش ، بسوزان ، مرد من ، لانه ي مور ، پرنده ، همنفس ، قلك چشات ، ساقي ، ابر پاييز ، گلعذار ، رقص بارون ، غم هستي ، طره ي زلفان ، رها شده ، غم تنهايي ، عشق زودگذر ، چه صبوره دل من ، مرا كه با تو شادم پريشان مكن ، من بي تو بهار بي تو ، بدرود ، تموم دنيا مال تو ، آفتابگردان ، تو را من دوست دارم ، رنگ مسي و قلب زار .  

در پايان من هم به نوبه خودم براي اين بانوي خواننده مردمي كه داراي روح بزرگي است ، آرزوي تندرستي و شادكامي خود و خانواده اش را آرزومندم .  (ه-ي) »

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یکم مهر 1387 و ساعت 13 |