تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

در همين نزديكي

امروز يك فيلم بسيار زيبا ، پر معنا و تامل برانگيز ديدم . فيلمي تحت عنوان در همين نزديكي . فيلمي با موضوع مرگ . اين فيلم نزديكي مرگ به انسانها را به زيبايي و مهارت هر چه تمامتر به تصوير ميكشد . علاوه بر ظرافت فيلم در نشان دادن نزديكي هر چه تمامتر مرگ به ما ، مي توان لقب فيلم ماركسيستي را نيز به آن داد . يعني تقابل صاحبان قدرت و فاقدان قدرت . چيزي كه مد نظر ماركس بود. اين فيلم با به نمايش گذاشتن قدرت يك رئيس شركت تجاري نسبت به كاركنان و زير دستانش آغاز مي شود . يك رئيس مستبد . در قسمتي از فيلم ،اين رئيس كه نقش آن را پرويز پورحسيني بازي مي كند ، خطاب به معاون خود ميگويد كه وقتي پاي منافع شركت به ميان مي آيد من و تو ارزشي نداريم و هيچ هستيم . اين يعني نديد گرفتن جزء به خاطر منافع كل . چيزي كه زمينه ساز از خود بيگانگي انسانها مي شود . از همان ابتداي فيلم اين رئيس ، فردي را مي بيند با موي تراشيده ، كه البته فقط خود او ، اين فرد را مي بيند . بعد از مدتي بيننده مي فهمد كه اين فرد ، همان پيك مرگ است كه همه جا همراه اين رئيس است . اين پيك مرگ كه پيام دهكردي نقش آن را بازي مي كند ، را بسيار جذاب گريم كرده اند . فردي با چهره نوراني . اين نيز مي خواهد بفهماند كه مرگ چقدر دلنشين است . پيك مرگ مدتي را با اين رئيس در خانه ، اداره و هر جاي ديگر ، سر مي كند . انگار كه با او زندگي مي كند . و سرانجام پس از تاثيرگذاري بر اين رئيس و البته تاثير گذاري شگرف بر بيننده ، جان اين رئيس را مي گيرد . و بالاخره سكانس آخر فيلم ، پيك مرگ را در كنار روح اين رئيس نشان ميدهد كه در كنار هم ايستاده اند . و ديالوگ پاياني فيلم اين است :

پيك مرگ خطاب به روح رئيس :

                  چرا هميشه آدم ها فكر مي كنند فرصت هست ؟

اين فيلم از آن فيلمهايي بود كه بسيار تاثيرگذار مي نمايد .

معرفي فيلم :  در همين نزديكي

تهيه كننده : بهروز مفيد

كارگردان : راما قويدل

بازيگران : پرويز پورحسيني ، پيام دهكردي ، پرستو گلستاني ، رسول نجفيان و ...

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 22 |
 

دانايي و ناداني :

روزی ، آدم نادانی كه صورت زیبایی داشت به « افلاطون » كه مردی دانشمند بود ، گفت : ای افلاطون ، تو مرد زشتی هستی !

افلاطون گفت : عیبی كه بود گفتی و آ ن را به همه نشان دادی اما آنچه كه دارم ، همه هنر است ، ولی تو نمی توانی آن را ببینی . هنر تو ، تنها همین حرفی بود كه گفتی بقیه وجود تو سراسر عیب است و زشتی !

بدان كه قبل از گفتن تو ، خود را در آینه دیده بودم و به زشتی صورت خودم پی برده بودم ، بعد از آن سعی كردم وجودم را پر از خوبی و دانش كنم تا دو زشتی در یك جا جمع نشود . تو مردی زیبا رو هستی ، اما سعی كن با رفتار و كارهای زشت خود ، این زیبایی را به زشتی تبدیل نكنی .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سی ام شهریور 1387 و ساعت 10 |

 

 

کافکا و ادبیات کابوسی جهان

امروزه تفاسیر و معانی گوناگونی از آثار فرانس کافکا، نویسنده چک ، آلمانی زبان میشود. منتقدین لیبرال او را با جرج ارول مقایسه میکنند که خودسری قوانین نظام های توتالیتر مانند فاشیسم و استالینیسم را افشا میکند، و منتقدین ادبی چپ، در آثار کافکا، بحرانهای سرمایه داری غرب را در لباس بیگانگی انسان و ترس او از هستی و جامعه می بینند، که تاثیر مهمی روی ادبیات بورژوایی بجا گذاشت. آنها مدعی هستند که آثار کافکا به دلیل تقویت مکاتب نیهیلیسم و اگزیستنسیالیسم فرهنگی، با تمام نیرو و سرمایه، مورد سوء استفاده ایدئولوژی امپریالیسم قرارگرفته است. سوسیالیست های دمکرات” بهار پراگ “در کنفرانس کافکا درسال ۱۹۶۳ کوشیدند که با کمک نقد آثار کافکا، به افشای نظام بوروگراتیک استالینیستی حاکم خود بپردازند. بعضی دیگر در آثار کافکا، مانند هرمان هسه، اختلاف نسل ها از جمله درگیری پدر سنتی مردسالار، با پسر و دختر مدرن را می بینند.در نظر آنها ، انسان بعد از بدرفتاری های پدر و بزرگسالان، بعدها در جامعه، قربانی دادگاهها، سازمانهای دولتی و نیروهای امنیتی حاکم،در جامعه میشود.

در تمام آثار کافکا، ترس، وحشت، ناامنی و سرگردانی، از جلو چشم خواننده، رژه میروند. در رمان قصر او ، یک بنده خدایی سحرگاهان از خانه اش به راه می افتد، ولی هیچگاه به مقصد نمیرسد، چون مامورین خودسر امنیتی دولت ، او را در بین راه ربوده اند. در اثر دیگری از کافکا، مامورین مخفی، سحرگاهان در خانه ای را میزنند و ساکن بی خبر آن خانه را بدون دلیل و حکم بازداشت،همراه خود میبرند. در رمان مسخ ، قهرمان فلک زده داستان ، بیشتر به مسیر خطرناک محل کار فکر میکند تا به مسخ و حشره شدن ناخوشایندش در حالت خواب و کابوس شب گذشته!.

کافکا نه تنها شاهد تناقض های عصر و جامعه خود شد ، بلکه او اشاره به مشکلات شخصی و اجتماعی انسانهای اطرافش میکند. موضوع: تنهایی، بیگانگی، نیروهای سری و مرموز، درد و رنج انسان در جهان و جامعه، در همه آثار او مطرح هستند. در وضعیت و بن بست هزارتوی « کافکایی» ، درفضایی کابوسی ، فرد قربانی نیروهایی میشود که خارج از حوزه قدرت او هستند. در این هزارتوی اکسپرسیونیستی، سرگردانی، ترس و احساس گمشدگی، قهرمان داستان را آزار میدهند. احساس و تجربه های بیگانگی در شرایط «کافکایی » ، نتیجه از خودبیگانگی انسان در جهان مدرن سرمایه داری زمان کافکا است. واقعیات تهدیدکننده ناشناسی مانند: جامعه ، سازمانهای اداری دولتی ، خدای قهار، همنوع ، تمام افکار انسان قربانی و ضعیف را ، به خود مشغول می نمایند.

 کافکا امروزه یکی از مهمترین نویسندگان ادبیات بورژوایی جهان بشمار میرود. او را یکی از رئالیست های واقعی و دقیق ادبیات قرن بیست نیز به حساب می آورند. گر چه او در آغاز، اکسپرسیونیست به شمار میرفت، ولی امروزه یکی از مهمترین نویسندگان ادبیات آلمانی زبان قرن گذشته به شمار میرود. تاثیر او روی ادبیات مدرن غالب کشورها ، غیرقابل انکار است. گرچه ادبیات کافکایی را ادبیات کابوسی می نامند ولی کافکا، بی صبری را گناه بزرگ نویسندگی نامید. او با توصیف جزئیات رئالیستی، معمولاً در شرح داستان و قهرمان، از خیال به سوی واقعیت و یا از رئال به سمت خیال میرود. ادیبان پان آمریکایی و جانبدار محافل یهود ، گرچه کافکا را به اهمیت: جویس، بکت، پروست، فلوبر، هاینه، و گوته میدانند، ولی قرن بیست را قرن کافکا و فروید نامیدند و نه قرن پروست و جویس. کافکا تاثیر مهمی روی: سارتر، کامو ، و برتون به جا گذاشت. او ولی خود از ریلکه و ژان پاول، تاثیر پذیرفت. صاحب نظری به نام آون، کافکا را، دانته قرن بیست نامید و گفت اگر انسان بخواهد از نویسندگانی نام ببرد که مانند: شکسپیر، گوته و دانته، برای عصر خود مهم بودند، باید از کافکا نام برد. و کانتی مدعی شد که کافکا از جمله نویسندگانی است که قرن بیست را به واضح ترین شکل ممکن، به قلم آورد.

 آثار کافکا شامل: سه رمان، چند دفتر خاطرات روزانه، سفرنامه، داستان کوتاه، نوول، نامه، و جملات قصار، هستند؛ از آن جمله: مسخ، قصر، محاکمه، بازداشتگاه محکومین، حکم دادگاه، نامه ای به پدر، درپیشگاه قانون، هنرمند گرسنه، ساختمان دیوار چین، تهیه مقدمات عروسی، اعراب و شغال، آمریکا، وکیل جدید، در گالری، پیامی شاهانه، در غم پدرخوانده، یک کاغذ کهنه، یازده پسر، قتل برادر، برج، گزارشی برای دانشکده، کلاغ شکارچی، سی داستان کوتاه، و نامه هایی به میله نا، هستند. مجموعه آثار ۷ جلدی کافکا در سال ۱۹۷۶ منتشر شد، و دستنویس کتاب محاکمه او در سال ۱۹۸۸ در لندن از طریق آلمان غربی به قیمت بیش از سه میلیون مارک برای موزه ای خریداری شد. گرچه کافکا با فروتنی وصیت کرده بود که غالب آثارش را بعد از مرگ بسوزانند!.

 فرانس کافکا درسال ۱۸۸۳ بدنیا آمد و درسال ۱۹۲۴ به علت بیماری سل درگذشت. او از یهودیان آلمانی زبان آنزمان مقیم چکسلواکی، ولی با ملیت اتریشی بود. خانواده وی از اقشار متوسط بازاری شهر پراگ بودند. طرح تضادهای طبقه متوسط در جهانی بیگانه و اجباری، بخشی از زمینه کار آثار او هستند. کافکا درنوجوانی نه تنها با محافل سوسیال-دمکراسی بلکه با انجمن های آنارشیستی نیز رفت و آمد داشت. چندین سال کار در شرکت بیمه حوادث دولت پادشاهی اتریش، باعث شد که کافکا آشنایی زیادی با شرایط کارگران در نظام سرمایه داری داشته باشد. به نقل از دوستان، در جلسات متن خوانی، کافکا حین خواندن داستانهای خود، اغلب با صدایی بلند می خندید.

دهها سال است که: روانشناسان. اسطوره شناسان، مارکسیست ها، مذهبیون یهود و مسیحی، و ساختار شناسان ادبی، میکوشند که آثار کافکا را از جنبه: هنری، دینی، اجتماعی، روانشناسی، و فلسفی، معنی و تفسیر نمایند. کافکا، آزادی فرد را مخالف احساس خود تقصیری او میداند و با اشاره به کانت میگفت که انسان باید به سن بلوغ آگاهی و روشنگری برسد، و نه اینکه همیشه مطیع و گوش به فرمان، که در برابر زورگویی اعتراض نمی نماید.

بخش مهمی از منقدین ادبی نیز، آثار او را شرح و وصف سرگردانی و ناامنی قوم یهود اروپای آن زمان به شمار می آورند . و احتمال میدهند که اگر کافکا زنده میماند، یا از طریق فاشیسم به قتل میرسید و یا به فلسطین مهاجرت میکرد.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 21 |
 

امروز و فردای من :

امروز ...

امروز من زنده ام

امروز من حرف های بسیاری گفتم ,

کسی چیزی نگفت .

من از این دنیای دون مایه و پست گفتم ,

کسی هیچ نگفت .

من از دردهای دل گفتم ,

از کسی صدایی در نیامد .

از ناملایمات و نامهربانی ها گفتم ,

کسی دم نزد .

از تنهایی خودم گفتم ,

کسی توجه نکرد . 

و بالاخره از زخمهایی که روح را مثل خوره میخورد , گفتم ,

کسی چیزی نفهمید .

و باز هم فریاد ها کشیدم ,

کسی چیزی نشنید .

و فردا ...

فردا من هیچ نگفتم ,

همه از من گفتند .

من ساکت شدم ,

دیگران حرافی کردند .

از من صدایی در نیامد ,

دیگران فریاد کشیدند .

از من دیگر نفس در نیامد ,

دیگران ضجه و صیحه زدند .

و...

فردا من دم نزدم ,

فردا من نبودم ,

گویا من مرده بودم .

                            هادی ی – 27/6/1387

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 10 |
 

نمادهایی از نشان فروهر :

 

  

 

نشان فروهر (Farvahar) از چند قسمت تشكيل شده كه هر قسمت فلسفه خاص خود را دارد.

 

۱-  صورت فروهر به انسان شبيه است و اين خود نشان دهنده رابطه بين فروهر و انسان مي باشد.

۲- دو بال در دو طرف فروهر وجود دارد كه هر كدام از اين بال ها سه رديف پر دارند. اين سه رديف پر نشان دهنده , انديشه نيك, گفتار نيك و كردار نيك هستند. يعني با تجهيز شدن به اين سه مي توان به مانند بال هاي يك پرنده به سوي خوبي, پيشرفت و آينده يي بهتر پرواز كرد.

۳- در قسمت پايين فروهر , دم پرگونه ای  وجود دارد كه خود سه رديف پر دارد. اين سه رديف پر نشان دهنده انديشه بد , گفتار بد و كردار بد هستند كه سبب سقوط انسانند و به همين علت هم در قسمت پايين فروهر قرار گرفته اند.

۴- دو طناب كه در انتها, فر خورده اند و در دو طرف فروهر قرار دارند سپنته مينو (جلو), و انگره مينو( پشت(  را نشان مي دهد. كه اين دو خود نشان مي دهند كه انسان بايدخوبي را در پيش بگيرد و به جلو برود و به بدي ها پشت كند.

۵- دايره ای  كه در وسط تنه فروهر هست نشان از اين دارد كه روان انسان جاويد است, نه آغازي داشته و نه پاياني دارد.

۶- يك دست فروهر, بالا را نشان مي دهد و اين نشان از اين دارد كه در اين جهان تنها يك راه است و آن راستي است كه بايد آن را در پيش گرفت.

7- دست ديگر, حلقه ای را نگه داشته است كه اين حلقه " پيمان " است كه نشاني است از صداقت و وفاداري, كه اساس فلسفه زرتشت می باشد.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 10 |
 

دلِ من

دلِ من ديگه خطا نكن                       با غريبه ها وفا نكن

زندگي رو باختي دلِ من                مردم رو شناختي دلِ من

تا به كِي سراپا حقيقتي                  تا به كِي خراب محبتي

همنشين اين و اون ميشي              خسته و پريش و خون ميشي

دشت بختِ تو كوير ميشه            مرغِ آرزوت اسير ميشه

روبروت سراب  ،  پشت سر خراب

ساكت و صبوري دلِ من              مثل بوفِ كوري دل ِ من

زندگي رو باختي دلِ من                مردم رو شناختي دلِ من

دلِ من ديگه خطا نكن                     با غريبه ها وفا نكن

زندگي رو باختي دلِ من                مردم رو شناختي دلِ من

توي خون نشستي دلِ من               بي صدا شكستي دلِ من

زندگي رو باختي دلِ من                مردم رو شناختي دلِ من

ساكت و صبوري دلِ من              مثل بوفِ كوري دل ِ من

زندگي رو باختي دلِ من                مردم رو شناختي دلِ من

                                                       داريوش اقبالي

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 16 |
 

فكر كن

فكر كن

فكر كن من تا چند سال ديگر زنده مي مانم ؟

5 سال ؟     10 سال ؟     20 ؟     50 ؟    يا  70 سال ؟

مهم نيست كه من چند سال ديگر مي توانم زندگي كنم .

و در اين مدت چه اتفاقات تلخ و شيرين زيادي برايم رخ خواهد داد .

مهم اين است كه من 100 سال ديگر حتماً مرده ام .

اين را شك ندارم .

براي آدمهايي كه صد سال بعد هستند ،

اصلاً مهم نيست كه من چه كسي بودم .

به همان دليل ، امروز هم مهم نيست .

اگر كسي براي امروز مهم باشد ،

براي صد سال بعد هم مهم خواهد بود .

من نمي خواهم خودم را به كسي تحميل كنم تا مهم شوم .

يا نمي خواهم براي مهم شدن ،

از اهميت كسي بكاهم .

نمي دانم ،

البته برايم مهم اين است كه ،

براي كساني مهم هستم كه ،

آنها برايم مهم هستند ،

نه كسان ديگر .

ديگران خود براي خود مهم باشند ،

مهم بودن من پيشكش آنها .

من از جمله آدمهايي هستم كه مانند ذره اي كوچك ،

روي كره زمين هستند .

تازه اگر ذره اي باشد ،

كه نيست .

تصور كن كه اگر ،

يك ذره از جسمي را برداري ،

چيزي رخ نخواهد داد .

من همان ذره ام .

فقط يك آرزو دارم .

دوست داشتم تا خورشيد كه يكي از بزرگترين ذرات است را ،

از هستي بردارم .

مي پرسي چرا ؟

خوب روشنايي از اوست .

نمي خواهم با نور آن رجاله ها را ببينم .

تاريكي بهتر از آن است كه ،

رجاله ها را تحمل كني .

دوست دارم همة چراغها را ،

بر زمين بكوبم و بشكنم ،

به همان دليل فوق .

تاريكي تاريكي و تاريكي .

تاريكي را دوست دارم .

در تاريكي آرامشي هست كه ،

در روشنايي نيست .

دوست داشتم چشمانم ،

قدرتي داشتند كه ،

آنهايي را كه دوستشان ندارم را ،

خود سانسور مي كرد .

و فقط آنهايي را كه دوستشان دارم را ضبط مي كرد .

واي كه چقدر خوب مي شد .

و در آن موقع ،

جمعيت براي من به اندازه انگشتان دست و پا ،

كاهش مي يافت .

واي كه چقدر خوب مي شد .

به هر حال چه آرزوهاي محالي .

تا يادم نرفته ،

اين را هم بگويم :

« اگر قرار بود كه انسانها ،

به اندازه معلوماتشان حرف مي زدند ،

چه سكوتي همه جا حكمفرما مي شد . » (ن.ب)

« اگر روزي اتفاقاً با مرگ روبرو شوم ،

كه مي شوم ،

مهم نيست ،

مهم اين است كه ،

مرگ يا زندگي من چه تاثيري در زندگي ديگران دارد .» (ص.ب)

                                                                    هادي ي -  25/6/1387

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 16 |
 

دلم گرفت

              دلم گرفت ، اي همنفس                       پَرَم شكست ، تو اين قفس

              تو اين غبار ، تو اين سكوت                 چه بي صدا ، نفس نفس

از اين نامهربوني ها ، دارم از غصه مي ميرم

                                                     رفيق روز تنهايي ، يه روز دستهاتو مي گيرم

تو اين شب گريه ميتوني ، پناه  هِق هِقَم باشي

                                                  تو اي همزادِ همخونه ، چي ميشه عاشقم باشي

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره عشق ، دوباره ما

                                          دو همنفس ، دو همزبون ، دو همسفر ، دو همصدا

تو اي پايان تنهايي ، پناه آخر من باش

                                                  تو اين شب مرگيِ پائيز ، بهارِ باور من باش

بذار با مشرق چشمات ، شَبَم روشن ترين باشه

                                                  مي خوام آئينه خونه ، با چشمات همنشين باشه

              دلم گرفت ، اي همنفس                       پَرَم شكست ، تو اين قفس

              تو اين غبار ، تو اين سكوت                 چه بي صدا ، نفس نفس

                                                                   

                                                                         حامي شريف

                                                         

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 14 |
 

من يك چارديواري دارم                     id1rlehsseb9awnvjf0w.jpg

 

من يك چارديواري دارم

و همسايه هايي ...

پسر همسايه مدام با صداي بلند با تلفن صحبت مي كند ،

و دختر همسايه با صداي بلند تلويزيون نگاه مي كند ،

و نوه هاي همسايه ، با صداي بلند بازي مي كنند .

در چند قدمي چارديواري ام برجي مي سازند ،

و چند قدم آن طرف تر ، ازدهام و جنجالي ديگر ...

و من در اين شلوغي و هياهو ،

تنها در چارديواري ام ،

به دنبال خود مي گردم ،

كه مدتي است ناپيداست .

انگار ساليان است كه نيست !

مدت ها گذشت تا دوباره در كنج خلوتم (عزلتم) يافتمش ،

و وقتي خود را پيدا كردم ،

خدا را حس كردم ، در درون خود !

و وقتي خدا را حس كردم ،

ديگر خود را فراموش كردم !

و حالا خدا  در چارديواري من حضور دارد ،

با من ،

مني كه ديگر «من» نيست !

من يك چارديواري دارم

و اين چارديواري عزلتگاه من است ،

و در آن خدا هست و من ،

و ديگر هيچ .

من در اين چارديواري خود را محبوس كرده ام .

رجاله ها را به اينجا راه نمي دهم .

من يك چارديواري دارم .

من در اينجا با سايه ام صحبت ميكنم .

و با خدايم .

جز اين دو كسي را نمي يابم ،

تا حرف دلم را با او بزنم .

من به دوردست ها نمي نگرم ،

دوردست ها همه پوچ و بيهوده اند .

آينده مرده است .

حال نيز احوالي بهتر از آينده ندارد .

گذشته هم كه تكليفش معلوم است .

من يك چارديواري دارم .

و در اين چارديواري

كه من آن را عزلتگاه خود ناميده ام ،

من هستم و خداي من و سايه ام ،

كه با هم روزگار مي گذرانيم .

با هم سازش خوبي داريم ،

خوبي جمع ما اين است :

هيچكدام نمي توانيم به هم دروغ بگوييم ،

فريب ، ريا ، دورويي و چاپلوسي در اينجا نيست ،

من يك چارديواري دارم ،

و هيچ كس بدان راه نمي يابد ،

رجاله ها را از عزلتگاه خودم دور مي كنم ،

به هر نحوي كه بتوانم .

من يك چارديواري دارم ،

البته جملة بالا را نقض و يا اصلاح مي كنم ،

چون

هر كس كه با من صادق باشد

مي تواند به جمع سه نفرة ما بپيوندد .

اما

تا به حال كسي با من صادق نبود ،

پس تا اطلاع ثانوي

در چارديواري ام ،

من هستم و

خداي من و

سايه ام .

پس

سعي كن با من صادق باشي ،

من يك چارديواري دارم  .

                                        هادي ي -  23/6/87

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 19 |
 

داستان زندگي

 

هراس هاي بيهوده        تا بوده همين بوده

      فرزندهاي مشروع            شهر ، قانون        و تباهي ، پوچي ... بيهودگي

         و عمر مي رسد ... به 30     50    70          

                                 و حاصل چند فرزند        و چندين نواده   

                                                          و اين است ضمانت زندگي

        گوسفندان آبادي بالا    ،  چه فرق دارد ، آبادي پايين

             چوپان ها سرمست ، مغرور  ...  سرشير هست   ،   پنير هست  و ...

                و ماست هاي ترشيده           و گهگاهي گرگ هاي دريده

                              و در هر جشني  ،  و در هر عزائي   سري بريده

     من رفتم ...  ،  مي روم جايز نيست ... ،  من رفتم ،

             من رفتم ، و حديث گفتم ،

              چوپان بِه از گوسفند  ...  آزادي بِه از بند

                                          چه با لبخند ، چه بي لبخند  ... آزادي بِه از بند .

 

                                                                                                          مسعود فردمنش

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 13 |
 

يك فنجان طنز تلخ :

به بهانه يك موضوع : پسراني كه رفتار دخترانه دارند و دختراني كه رفتار پسرانه .

1

مرد چادري ، گوشة چادرش را به دندان مي‌گيرد و در حالي كه بغض كرده سبيلش مي‌لرزد :

- چي بگم حاج خانوم ؟ خرجي نمي‌ده. يوخده به فكر زندگي نيس. با گوشتكوب زده همه جامو كبود و زخم و زيلي كرده. همين چند شب پيش در و همساده‌ها... همه شاهدن به حضرت عباس... سيبيلمو پيچونده وسط حياط منو كوبيده به ديفال بعد تا ميخوره زدتم . ميگه اون زنه كي بود بهت زنگ زد . زن پايش را روي پا انداخته و تسبيحش را با خشم مي‌گرداند :

 دروغ ميگه حاج خانوم . تمكين نمي‌كنه . زير سرش بلن شده . پدرم شاهده . اصلاً يه كلام ختم كلام : طلاق .

2

نماينده مجلس پشت تريبون جيغ مي‌زند :

- خانم ! فساد همه جا رو برداشته. اين همه مرد خيابوني ، اين همه رجال فاحش ، اينا ماية ننگ جامعه‌ن. اينا باعث آبروريزي مملكتن ...

چند نماينده مرد مجلس چادرشان را مرتب كرده و لب ور مي‌چينند . بعد از سخنراني نماينده زن ، آقاي لايق ، يكي از مردان چادري پشت تريبون مي‌رود :

- به نظر من اگه سه چار تا از اين مرداي خيابوني رو همين جا جلوي مجلس به دار بكشن يا از همين لوستر مجلس آويزونشون كنن يا سيبيلاشونو بزنن تو شهر بگردونن . وضع درست ميشه .

همهمه در مجلس در مي‌گيرد. مدتي پيش نيز طرح جنجالي «خانه شفاف» در مجلس سر و صداي زيادي به پا كرده بود. ارائه ‌دهندگان طرح اميدوار بودند با تصويب آن ، خانه‌هاي شفافي از شيشه ساخته شود تا تمام حركات مردان خياباني گردآوري شده در آن زير نظر باشد.

3

- به به دوماد گلم .... ماشالا ماشالا ...

مادر خواستگاره نيش تا بناگوش باز كرده اين را به بابك مي‌گويد. بابك چادرش را روي سرش مرتب مي‌كند و با شرم سيني استكان را جلوي خواستگاره مي گيرد. خواستگارش يك پيردختر نيمه تاس است. او هم در حالي كه سرش را پايين انداخته يواشكي يك نگاه خريدارانه به پاهاي پشمالوي او كه موهايش سيخونكي از زير جوراب شيشه ‌اي بيرون زده مي‌كند و بعد دزدكي او را ديد مي‌زند. بابك هول مي شود و دستش مي‌لرزد.

4

دو زن در خيابان مشغول دعوا و كتك ‌كاري و همزمان مشغول دادن فحش ‌هاي ركيك به پدر و برادر يكديگر هستند. مردم سعي دارند آنها را جدا كنند. يكيشان ناگهان يك چاقوي ضامن ‌دار مي‌كشد. ديگري پا به فرار مي‌گذارد . مردم كنار مي‌كشند. زن چاقوكش دنبالش مي‌دود و داد مي‌زند :

- دِ اگه زني وايسا... مث مردا در نرو !

5

مليكا جيكلسون تغيير جنسيت داد. به گزارش نشريه كوريرا دلاسرا ، مليكا جيكلسون خواننده‌ي نام‌دار آمريكايي تصميم به تغيير جنسيت به مرد گرفت. وي در مورد اين اقدام خود به خبرنگاران گفت : به شما چه؟ مال خودمه .

6

اخبار حوادث : يك خواستگاري به مجادله كشيد. به گزارش خبرنگاره‌ي واحده‌ي مركزي خبر ، پس از ريختن يك سيني چاي توسط پسر دم بخت يك خانواده روي خواستگاره‌ي نگون ‌بخت ، كار به دعواي خانوادگي كشيد. خانواده عروس مي‌گويند اين كار بابك عمدي بوده است. پزشكان مي‌گويند احتمالاً خواستگاره براي هميشه مقطوع ‌النسل شود. پدر بابك در پاسخ به اين ادعا گفت : وا ؟

7

آقا من از مجله‌ي مردِ روز گله داشتم كه چرا بيشتر صفحاتشو كرده آگهي ؟ به جاي اون همه مطلب خوب ورداشتين كلي آگهي‌ هاي جلف زدين كه چي ؟ بفرماين : آرايشگاه جنتلومن . انواع شينيون سبيل ، كوپ ريش ، مش ، فر . ضمناً لباس داماد موجود است ... يا اين يكي : منشي مرد يا داراي روابط عمومي قوي و مسلط به زبان‌هاي انگليسي و ايتاليايي و سواحيلي و داراي گواهي معتبر مايكروسافت يا ترجيحاً زيبا و داراي روابط خصوصي قوي نيازمنديم ... خانوم شركت زده پنج شيش منشي مكش مرگ ‌ماي مرد با اون اطوارهاي لوس و ريش‌هاي با آرايش اجق وجق استخدام كرده ... اصلاً كيفيت مردِ روز خيلي پايين اومده.

8

از يك تريلي در حال عبور از يك جاده‌، صداي نوار به گوش مي‌رسد :

پسر چادري چادرتو وردار .... لالاي لاي لالالاي ديررام ديدام دام ...

عشرت ديزل ، راننده تريلي مزبور جلو مكانيكي عهديه مي‌ايستد :

- سامليك آبجي عهديه ! چطوري دست طلا ؟

عشرت ديزل سرش را از توي موتور يك ماشين بيرون مي‌آورد :

 - مليييكم آبج عشرت ! جمالتو عشقه . بفرما چاي حاضره .  

- مخلصيم. ما باهاس سري به خونه بزنيم . مي‌دوني كه ، ويلون جاده و بيابون بوديم . يه ماهي ميشه مرد و بچه‌هامونو نديدم . اومدم حالي بپرسم . فعلاً زت زياد. ( البته اين مكالمات رو با لهن داشي بخونيد )

9

مردان در حال ترشيدن هستند . به نوشته روزنامه «مردسالاري» ارگان جمعيت دفاع از حقوق مردان ، سن ازدواج بالا رفته و بسياري از مردان نمي‌توانند ازدواج كنند . مشكلات اجتماعي ، فقر اقتصادي و فرهنگي و سياست ‌هاي غلط دولته‌ي فخيمه از مهم‌ترين عوامل اين بحران است . به گزارش همين نشريه ، در يك نظرسنجي از ميان مردان هجده ساله تا سي به بالا بيشترين معيارها براي ازدواج : داشتن خانة مستقل ، ماشين ، شغل مناسب و پر درآمد و مدرك تحصيلي بالاي زنان اعلام شده است .

10

مردان هم به سربازي مي‌روند . بنا به طرح پيشنهادي برخي نمايندگان مجلسه ، قرار است مردان هم به سربازي بروند . اين تصميم در راستاي تهديدات اخير آمريكا اتخاذ شده است . رئيس كميسيون امور مردان مجلسه گفت: البته ما به اين طرح اعتراض داريم. شرايط مردان طوري نيست كه بتوانند به سربازي بروند و سرشان مثل خانم ‌ها تراشيده شود. چون آن موقع بايد ريش و سبيل ‌شان را هم بتراشند ؛ كه اين مغاير ارزش‌هاي ماست و علاوه بر آن شبيه كله‌پاچه مي‌شوند. اميدواريم مجمعه‌ي تشخيصه ، ‌اين مورد را به نمايندگان محترمه‌ي پيشنهاد ‌دهنده‌ي طرح متذكر شود .

11

در راستاي مبارزه با فساد ، مردان شلوار كوتاه شلاق مي‌خورند. «جابره مهيب‌النساء» مدير كل ستاد مبارزه با مفاسد مردان با اعلام اين خبر افزود : همينه كه هست . وي در پاسخ به انتقاد خبرنگاران مبني بر حمله به مانتوفروشي ‌هاي سپهسالار گفت : ما به اتحاديه صنف مانتوي مردانه اعلام كرده بوديم مانتويي از نظر ما داراي استاندارد ارزشي است كه پارچه‌ي بيشتري برده باشد و هر كه مانتويش بيش ، اخلاق و عفتش بيشتر .

 

از نوشته ‌هاي ناصر خالديان

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 13 |
 

به بهانه حوادث 11 سپتامبر 2001     11 september 2001

امروز 11 سپتامبر 2008 سالروز عمليات كثيف انتحاري هواپيماهاي آمريكايي به برج هاي دوقلوي تجاري آمريكا است . حادثه اي كه در آن انسانهاي بيگناه زيادي بازيچه دست يك سري انسان جاه طلب شدند و عده زيادي نيز بيگناه كشته شدند . من فقط به خاطر شادي روح انسانهايي كه در اين حادثه ، بيگناه كشته شدند اين مطلب را گذاشتم و اصلاً نميخواهم تحليل سياسي از آن بكنم . خدايا ، چه دنيايي است كه در آن خيلي راحت يك عده جان انسانها را فداي خواسته ها و تمايلات پليد خود ميكنند . خدايا بيا پايين ، اينا همه را دارند ميكشند . و به بهانه مبارزه با تروريسم ، زنان و كودكان بيگناه افغاني ، عراقي و فلسطيني و لبناني را دارند قتل عام ميكنند .

 

11 september 2001

 

روز واقعه :

در تاريخ 11 سپتامبر سال 2001 ميلادی در يک حمله از پيش برنامه ريزی شده 4 همواپيمای مسافربری خطوط هواپيمايی امريکا (American Airlines) توسط تروريست هايی که به گروه القاعده منسوب ميشوند ، با تمام خدمه و سرنشينانشان ربوده شدند و پس از در اختيار گرفتن کنترل هواپيما ها، آنها را به سمت مقاصد مربوطه هدايت کردند و فاجعه ای دلخراش را رقم زدند .

هواپيمای پرواز شماره 11 (AA 011 #) که يک فروند Boeing 767-200 ، با شماره ثبت N334AA بود ، در ساعت 8:45 صبح با 92 سرنشين خود به برج شمالی مرکز تجارت جهانی واقع در شهر نيويورک امريکا اصابت کرد .

کمتر از 20 دقيقه پس از اصابت پرواز شماره 11 به برج شمالی ، هواپيمای پرواز شماره 175 (UA 175 #) که يک فروند  Boeing 767-200، با شماره ثبت N612UA  بود در ساعت 9:03 صبح با 65 سرنشين خود به برج جنوبی مرکز تجارت جهانی اصابت کرد .

همراه با اين حوادث در ساعت 9:45 صبح هواپيمای پرواز 77 (AA 077 #) که يک فروند Boeing 757-200، با شماره ثبت N644AA بود با 64 سرنشين خود به ديوار شرقی مرکز دفاع امريکا (پنتاگون) واقع در پايتخت ايالات متحده (واشنگتن) اصابت کرد .

از سوی ديگر پرواز شماره 93 (UA 093 #) که يک فروند Boeing 757-200 ، با شماره ثبت N591UA  بود و در ساعت 8:43 صبح از ايالت نيوجرسی امريکا برخواسته بود و آن هم توسط تروريست‌های هواپيما ربا برای اصابت به مقصد ديگری تحت کنترل درآمده بود . طی درگيری که سرنشينان هواپيما برای جلوگيری از ايجاد يک فاجعه تلخ با هواپيما رباها پيدا کردند در ساعت 10:10 صبح با تمام 45 سرنشين خود در ايالت پنسيلوانيا ، خارج از محدوده مسکونی (جنوبی ترين قسمت پيتسبورگ) سقوط کرد .

در اين حوادث که همگی در صبح روز يازدهم سپتامبر 2001 ميلادی در ايالت های امريکا به وقوع پيوست ، به جز 19 هواپيما ربا 2974 نفر از مردم بی گناه نيز کشته شدند که از اين ميان 246 نفر در چهار هواپيمای مذکور ، 2603 نفر در نيويورک سيتی و 125 نفر در پنتاگون جان خود را از دست دادند .

1366 نفر از کشته شدگان در طبقات بالايی محل اصابت هواپيما به برج شمالی بودند و 600 نفر از کشته شدگان در طبقات بالای محل اصابت هواپيما به برج جنوبی بودند .

 

11 september 2001

 

تنها 18 نفر از افرادی که در طبقات بالايی محل اصابت در برج جنوبی بودند توانستند جان سالم به در ببرند . اين در حالی بود که حداقل 200 نفر خود را از طبقات برج های دوقلوی تجارت جهانی (WTC) به پايين انداختند و کشته شدند . گفتنی است اين دو برج به مدت يک سال رکورد بلند ترين ساختمان های ساخت دست بشر را دارا بودند .

در مجموع 411 نفر که در فوريت های کمک رسانی در اين حوادث شرکت داشتند نيزجان سپردند که 341 نفر آتشنشان ، 2 امدادگر ، 23 مامور پليس نيويورک و 37 پليس Port Authority Police Department) PDPA) و 8 نفر از بخش فوريت های امدادی EMS بودند که حين ماموريت و تلاش برای نجات جان سايرين جان خود را از دست دادند .

 

11 september 2001

 

طبقات بالايی دو برج تجارت جهانی بيش از يک ساعت در دمای چند هزار درجه ای حاصل از سوختن حدود 24 هزار گالون (91 هزار ليتر) سوخت جت هر يک از هواپيماهای پرواز شماره 11 و 175، سوختند و ستون های فولادی طبقات فوقانی آنها پس از تحمل بيش از يک ساعت اين دمای زياد و آسيب جدی که در اثر اصابت هواپيماها بر آن ها وارد شده بود در هم فرو ريختند و فشار طبقات فوقانی بر طبقات پايينی باعت فرو ريختن هر دو برج شد .

کشتار انسان های بی گناه در هر کجای دنيا و از هر نژاد ، دين و مليتی امری است غير انسانی و محکوم .

باشد که با انديشه ای بيشتر در حوادث کره خاکی خود ، در تحقق معيارهای انسانی و گسترش انسانيت ، صلح و دوستی در تمام جهان تلاش کنيم .

روح همه انسان های بی گناهی که جان خود را در اين حوادث از دست دادند ، شاد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 15 |
 

درکم کن - ياس                   

- سلام ، سلام عرض شد .

- بفرما .

- ببخشيد واسة اين آگهيتون مزاحم شده بودم ، ميخواستم اگه بشه اينجا استخدام بشم .

- مدارکتونو آوُرديد ؟

- بله بفرمائيد .

- کاملن ؟

- کامله ، مدارک همش کامله .

- سابقه کار ؟

- والّا سابقه کار که ، سابقه کاری ندارم من .

- نميشه که آقا جون ، سابقه کار بايد داشته باشی .

- خُب آخه چيکار بکنم ؟ من الان هرجايی که رفتم به من ميگن بايد سابقه کار داشته باشی . من نميدونم ، از يه جايی بايد شروع کرد بالاخره .

- من شرمندم سابقه کار بايد داشته باشی .

- خب آخه بالاخره شما هم ببين من الان ، الان بيکارم . دارم هر ، يعنی نميدونم چيکار بايد بکنم .

- مشکل من نيست . بفرمائيد ، سر ِ راه واستاديد .

- تو رو خدا يه توجهی بکنيد .

- شرمندم ، حرکت کن .

- يه لطفی در حق من بکنيد .

- بفرمائيد .

- هـــــــــــه ِ ، باشه .

******************************

آخه بابا باغت آباد منو درکم کن  **  نگو جلو راه واستادی آقا حرکت کن

تو اينجا نشستی واسه اينکه جوابمو بدی  *  پايينو نگاه نکن چشم  پر عذابمو ببين

 اگه نيازمند بودی تو هم ميشدی يه کنه  *  ببين اسم بد شانس روی پيشونيه منه

 عصبانيم يه زلزلة 10 ريشتريه ِ توم  *  چرا اون با يقة بسته و ته ريش بره تو

 همينا ميتونه جوونای ما رو پير کنه  *  حدس زدی يه روزی پيشش کارت گير کنه

 تا که ميرسه به منه بدبختِ آواره  *  ميگی الان نه باشه بعد وقت ناهاره

 بيا يه کار ِخيری بُکُن توی روزت  *  امضاتو نميخوام بزارم توی موزه

 نگو مدارکت ناقص ِتو فردا بيا  *  همه چيزو کامل کُنُ بعد ور دار بيا

 واسه استخدام دقت کن به ضابطه ها  *  بايد داشته باشی 5 سال سابقه کار

 نميخوام داد بزنم الکی شلوغ بکنم  *  بگو 5 سالُ من از کجا شروع بکنم

«« منو داری ميبينی که از اين زمونه سيرم

از همه جا بريدم ُ يه جوونه پيرم

کوله بارم ُ ميبندمو شبونه ميرم  

به خاطر تو ديگه کارم تمومه بيرحم   »»

بيدار شدی ميخوره به سرت هوای صبح  *  توی روزنامه بخون صفحة حوادث ُ

 ببين مادری که دخترشو کشته بود  *  بعد خودشو پرت کرد از پشت بوم

 ميگی چه مادر ِ بيرحمی ، چه روزگاری ؟  *  چيه ؟ خراب شد اول ِ روز ِ کاری ؟

 اگه دقت کنی با کمی ريشه يابی  *  ميفهمی که حتی يه مادرم ميشه ياغی

 اون مادر ای کاش باز زنده ميشد *  واست تعريف ميکرد داستان زندگيشو

 روزی که خداوند دخترشو هديه ميکرد  *  مادر داشت از خوشحالی گريه ميکرد

 با وجود پدری که هنوز بيکار بود  *  دم بيمارستان نشسته ُ سيگار دود

 ميکنه ُ بدهيا هر روز قد ميکشه / مرگ دور ِ آگهيا همش خط ميکشه

 بند ِ اميدش به آينده ها پاره شد باخت  *  آخرِ سَرَم که خيابونا کارشو ساخت

 قاتل تويی ، خدا ببخش ِگناهاتو *  حالا برو بخون مجلة گل آقاتو

«« منو داری ميبينی که از اين زمونه سيرم

از همه جا بريدم ُ يه جوونه پيرم

کوله بارم ُ ميبندمو شبونه ميرم

  به خاطر تو ديگه کارم تمومه بيرحم »»

چيه ؟ فکر ميکنی حالا که تو پشت ميزی  *  از ما بالاتری ؟ يعنی تو گشنه نيستی ؟

 طوری صحبت ميکني انگار که داری  *  الان ، تراولاتو ميکنی پشت نويسی

 خيلی شده يه جوون جلوی تو ظاهر بشه  *  يه جَوونه تحصيل کرده که مسافر کش ِ

 اين همه سال زحمت کشيده واسه کاری  *  که فردا با روی سفيد بره خواستگاری

 ديگه خودتم ميدونی اين ِ گفتة عقل  *  بايد با پول بشينی سر سفرة عقد

 و توی پول چيزی به اسم وفا گم ِ *  گذشت وقتی که ميگفتن مهم تفاهم ِ

 فقر از در بياد تو همه چيز ُ خراب ميکنه *  بعد عشق از پنجره فرار ميکنه

 باغت آباد منو درکم کن  **  نگو جلو راه واستادی آقا حرکت کن

«« منو داری ميبينی که از اين زمونه سيرم

 از همه جا بريدم ُ يه جوونه پيرم

 کوله بارم ُ ميبندمو شبونه ميرم

 به خاطر تو ديگه کارم تمومه بيرحم »»

آنچه را كه خوانديد متنِ شعرِ ترانه «دركم كن» از بزرگترين خواننده رپ ايران ياس (ياسر) بود .

به شما توصيه ميكنم حتماً اين ترانه كاملاً اجتماعي و بسيار زيبا را گوش كنيد . حتماً لذت ميبريد .

براي دانلود اين آهنگ بسيار زيبا كليك كنيد .

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیستم شهریور 1387 و ساعت 16 |
      

يك خاطره - دكتر شريعتي   

در دوران جواني در كلاس ما جواني بود تنومند و هيكلمند . اين جوان هميشه انتهاي كلاس مي نشست . من از اين جوان خوشم نمي آمد . من از اين جوان متنفر بودم . چرا ؟ .

من به 3 دليل از اين جوان متنفر بودم .

اول اينكه اين جوان كچل بود . دوم اينكه اين جوان سيگار مي كشيد . و از همه بدتر اينكه در اين سن زن داشت .

بعد از سالها من در شرايطي اين جوان را ديدم كه خودم ، زن داشتم ؛ سيگار مي كشيدم و كچل هم شده بودم .

                                    از خاطرات دكتر علي شريعتي

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 15 |
 

نامردمي ها

من از نامردمي ها مي گريزم 

              از اين نامهرباني مي گريزم

                             هنوزم در هواي خواهش عشق

                                       از اين شهر به آن شهر مي گريزم

 

خسته و بيزار از اين نامردمي           مي كشم با خود غم سردرگمي

 

آشنايان ، چهرة خود را ز من پوشيده اند       

                                    وقت غم ، اين چهره ها بر اشك من خنديده اند

دانه هاي سحر و افسون بر رهم پاشيده اند

                                    دام رنگين ريا در زير پايم چيده اند

 

خسته و بيزار از اين نامردمي           مي كشم با خود غم سردرگمي

 

روبرو راهي پر از رنج و خطر

                                          راضي ام ، آري به آغاز سفر

مي روم ، آخر تحمل چاره نيست

                                        مي زنم دل را به درياي دگر

 

خسته و بيزار از اين نامردمي           مي كشم با خود غم سردرگمي 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هفدهم شهریور 1387 و ساعت 14 |
 

کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد) نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان می‌‌باشد .

وی به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است .

واژه کوروش یعنی «خورشیدوار». کور یعنی «خورشید» و وش یعنی «مانند».

 

 

منشور حقوق بشر کوروش کبیر :

 اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام ، اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملت هائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملت هائی که من پادشاه آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید . و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد .

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند . مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند .

من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس ، به کل ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران .

من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند . و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد .

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملت های ایران و بابل و ملت های ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هفدهم شهریور 1387 و ساعت 10 |
 

صادق هدايت از نگاه مصطفي فرزانه :             

و                                                                       

معرفي 3 كتاب بسيار مفيد در راه آشنايي با صادق هدايت از  م . فرزانه :

م. فرزانه در ياد نوشته های خود به خوبی به خواننده نشان می دهد که چگونه صادق هدايت از همة سرچشمه های الهام برای سيراب کردن عطش مضمون آثار خود سود می جست .

اين چنين ، خوانندة بوف کور يا به گفتة م. فرزانه خواننده مانيفست هدايت ، در می يابد که صادق هدايت توجه و تعلق خاطر ويژه ای به رسوم و آداب ِ اديان کهن هند و ايرانی داشت . يادگيری زبان پهلوی ، باکره بوگام داسی ، رقاص معبد لينگم ، خاطرة عشق بازی با دختر هندی ، رود گنگ و زنان هند ، مدرس ... .

اگر با دقت در ادبيات « ودا» و « اوستا» به مطالعه بپردازيم :

زبان ودا و اوستا دارای تفاوت های مختصری با يکديگرند . چنانکه می توان آن دو را لهجه های دوگانه ای از زبانی اساسی دانست که ما آن را « زبان هند و ايرانی » می ناميم .

چنانکه از مقايسة « ودا» و « اوستا» با يکديگر بر می آيد ايرانيان و هندوان هنگام توطن در سرزمين مشترک « هند و ايرانی» و پيش از جدايی ، يعنی در آن ايّام که قومی واحد بودند ، پهلوانان مشترکی مانند جم ( در اوستا ) و آبتين ( در ودا ) و امثال اينان داشته اند . در يکی از يسنا ها به نام هَئومَ يشت « Haoma Yasht » برخی از اساطير و پهلوانان مشترک هند و ايرانی در اين يسنا يافته می شود و از روی همين می توان اتحاد و يگانگی دو قوم هندی و ايرانی را در يک روزگار دريافت و به ارتباطی که از حيث بعضی اساطير و عقايد ميان اين دو قوم وجود داشته است پی برد.

هدايت وقتی از حرفة پدر و اجناس ری کُهن می گويد و بندر بنارس ، گرويدن پدر راوی به مذهب لينگم به دليل عشقی که به رقاصه معبد پيدا می کند ، رقابت عموی روای با پدر او بر سر اين عشق و آزمايش سياهچال و مار ناگ و اينکه راوی از خود می پرسد « آيا اين افسانه مربوط به زندگی من نيست؟»  همه نشان دهندة اين توجّه است .

هگل در مورد مذاهب شرقی و به ويژه اديان ودايی و تفاوت آن با اديان غربی می گويد : « متفکران باختری عموماً ميل داشته اند که بر اختلاف و نايکسانی چيزها تأکيد کنند و يکسانی آنها را انکار کنند . از اين رو انديشه های آن ها روشن و دقيق بوده است .

ولی متفکران هندی ، از جمله بنياد گذاران مذاهب ودايی ، ميل به تأکيد ِ يکسانی ها داشته اند .

 از اين رو انديشه هايشان تيره و مبهم و راز آميز است . شرق آمادة پذيرش اين عقيده است که فقط يکسانی حقيقی است و نا يکسانی ها موهومند و اين معنی در آيين هندوان آشکارا بيان شده است که می گويد فقط يگانه وجود دارد و جهان ِ اختلاف و تعدد ، مايا «Maya » به مثابه وهم است.

اما اسطوره شناس و تاريخ نويس فرانسوی ژرژ دومزيل«Georges Dumézil  » در اين باره نظر ديگری ارائه می دهد که با مانيفست هدايت ( به گفتهء م. فرزانه ) خوانايی و همانندی شگفت انگيزی دارد: از قرن ها پيش معنای قربانی ای رومی که جنبه های اسرار آميز دارد و به نام « اسب اکتبر» ناميده می شود ، محل سؤال بوده است . دومزيل برای حل اين معما و اثبات اين که کليد فهم رسم مزبور را بايد در آئين های ودايی اسوامدها « Asvamedha » سراغ کرد ، مهارت دوندگان در مسابقات المپيک را تحليل می کند . دومزيل ادب حماسی هند و مردم قفقاز را با هم قياس و مقابله می کند . و تصوير جادوگر در ادب حماسی هند و ايران و ايرلند را منطبق بر هم می داند.

او کهن ترين ديانت هندو ايرانی را دين ودايی می داند و ايدئولوژی سه کُنش را بر مبنای اين دين و انطباقش با ساير اديان هندو و اروپايی تجزيه و تحليل کرده ، فصل هايی از مهابهارات و قصه های کُهن ايرانی را اندکی ساد وار می داند .

هدايت به گواهی ياد نوشته های م. ف. فرزانه و بنا بر آثارش برای انديشه های پر ابهام کافکا ارج بسيار قايل بود . اعتقاد او به پندار گرايی ، انزواطلبی و ناسازگاری درونی کافکا ، در واقع ريشه در درون پُر آشوب و بيگانه با خود ِ او دارد که هدايت را از شرايط تاريخی- اجتماعی به دُور می افکند و به درون نا خود آگاه ِ خود پرتاب می کند .

برای پرتو افکنی بر تاريکی های نبوغ ِ اغواگر هدايت ، ياد گفته های م. فرزانه ( با وجود خطری که ممکن است اين نوع خاطره گويی ها را از قواعد عينی دور کرده ، داوری ِ تفسير پذير را جانشين واقعيت کند) مشعلی است هرچند لرزان ، که دل اين تاريکی را می شکافد .

يکی از جالب ترين موضوع های مطرح شده در کتاب آشنايی با صادق هدايت بحت در چگونگی نوشتن « پيام کافکا» است که هدايت به عنوان مقدمه بر ترجمة گروه محکومين حسن قائميان نوشته است . صادق هدايت به م. فرزانه که از او انتقاد می کند که چرا در اين مقدمه نظر شخصی خود را واضح تر شرح نداده و بيشتر عقايد فرنگی ها را ترجمه کرده است ، عصبانی می گويد :

« ... من از همان جملة اول نوشته ام که در اين مقدمه بيشتر عقايد نويسندگان و منتقدين اروپايی را معرفی ميکنم . تو اين مطلب را نديده گرفته ای و خوشحالی که رفته ای جملاتی را از روشفور «Rochfort » و مارت روبر «M. Robert » و ماکس برود «M. Brod » گير آورده ای و به رخ من می کشی ... کارت به جايی رسيده که با مداد حاشيه می نويسی تا مرا دست بيندازی ... من لابد حرف های اين موجودات را قبول داشته ام که نقل می کنم و بر خلاف عقيدة ناقص جنابعالی سر اين مقدمه کار کرده ام و پتة ماکس برود را روی آب انداخته ام که خواسته از کافکا فقط يک نويسندة يهودی با ايمان بسازد ... . »

می بينيم همانطور که فرزانه می گويد و خود هدايت هم به آن اذعان دارد « پيام کافکا» يک ترجمة تحقيقی است تا نظر شخصی ِ هدايت . پس اگر در « پيام کافکا » ، به گفتة منتقدی « رنگ تند اگزيستانسياليستی آن سخت به توی چشم می زند » ، نبايد شگفت زده شد که چرا «هدايت هيچ نامی از کامو و اسطوره سيزيف او به ميان نياورده است » و يا اگر « به کيش مانوی و انديشه های کُهن هند و ايرانی» اشاره شده است ، « از نگرش نويسندة ايرانی مايه گرفته ».

«نويسندة ايرانی» با چه زبانی بگويد که « پيام کافکا » ترجمه و اقتباسی از آراء ديگران است که لابد حرف های اين موجودات را «نويسندة ايرانی» هم قبول داشته است .

چنين است که داده های شفاهی ، جای بزرگی را در فرهنگ ما اشغال می کند ، چنانکه در پاره ای موارد جايگزين اصل ِ فرهنگ کتبی و مستند می شود .

بخش بزرگی از دانش ما نسبت به امور از طريق ِ « گفته ها و شنيده ها » تأمين می شود : « گفته شد ، می گويند ، شنيده شد ، شنيدم و درشکل امروزی تر: فلان جا خواندم ، فلانی چنين نوشته است و... » اين همه (که در واقع شکل محترمانة شايعه است) ، تا جايی که از گفتگوهای روزانه تجاوز نکند و جايگزين رکنی از ارکان قضاوت های ما دربارة موضوع مورد بحث نشود ، آسيب چندانی به بار نمی آورد . اما وقتی ما به نقد و نظر در مورد امور (از هر نوع آن) می پردازيم اين « شکل محترمانه » ، نبايد چون سروش غيبی به ياری ما بيايد و واقعيت موجود را از چشم ما بزدايد .

م. فرزانه در دو کتاب مورد بررسی ما ، مکرر از توجه هدايت به کافکا سخن می گويد .

اين نوشته ناگزير به يکی دو مورد از ضد و نقيض گويی های يکی از منتقدين غربی اشاره ای کوتاه دارد و اينکه چگونه نقد و نظر برخی منقدين غربی گوش و چشم همکاران شرقی خود را فريفتة تحقيقات بعضاً نه چندان دقيق خود می کند و مارت روبرکافکا شناس يکی ازآن ها است .

مارت روبر در گفتگويی چاپ شده در فصلنامهء اوبليک «Obliques» می گويد : « ... بله ، اين درست است که کافکا خود را با «کی يرکه گادر»  مقايسه کرده است و او را دوست خود «دوست معنوی خود» می دانست . اما در واقع اين زمانی است که او کتاب ِ «دادرس» کی يرکه گادر را می خواند و اعتراف کافکا به اين مسئله در زمان و موقعيت مشخص صورت گرفته و آن ، زمانی است که در سال ۱۹۱۴ کافکا کتاب ِ دادرس او را می خوانده و دچار بحران عاطفی با نامزد خود «فليسه باور» بود ... اگر به يادداشت های روزانه يا نامه های کافکا مراجعه کنيم متوجه خواهيم شد که از سال ۱۹۱۷ کافکا شروع به مطالعه آثار فيلسوف دانمارکی «کی يرکه گادر» می کند .

حتي می توان سال ۱۹۲۰ را محتمل تر دانست . سالی که پيش از آن بخش بزرگی از آثار کافکا طرح ريزی يا نوشته شده اند . به هر حال غير ممکن است ردی از تأثير کی يرکه گادر در آثارکافکا پيش از سال ۱۹۱۹ مشاهده کرد . البته ممکن است تأثير احتمالی او را در « قصر» و داستان های بعدی اين نويسنده ديد ، اما اين تأثير هيچگونه تغييری در سبک کار او به وجود نياورد .

اما در يادداشت های روزانة کافکا ما با تاريخ های ديگری در مورد دريافت و خواندن کتاب ِ دادرس کی يرکه گارد و تحت تأثير قرارگفتن نويسنده روبرو می شويم .

کافکا اين نکته را به گونه ای نه چندان روشن ، در نامه ای که به پدر نامزدش فليسه باور در تاريخ ۳۰ اوت ۱۹۱۳ نوشته شده ، ياد آور می شود.

و در نامه مورخ ۲۱ اوت ۱۹۱۳ ( و نه در سال ۱۹۱۴ بنا بر گفتة مارت روبر کافکا شناس) و در سن ۳۱ سالگی ، اين بار به روشنی به آن اعتراف می کند :

« امروز کتاب ِ دادرس کی ير کگور (کی يرکه گارد) به دستم رسيد . همان طور که می پنداشتم ، مسئلة او با وجود تفاوت های اساسی ، بسيار شبيه من است . دست کم او در همان سوی جهان است که من هستم . او برای من به منزلة دوست است ... » . يا در تاريخ ۲۷ اوت ۱۹۱۶ در دفتر خاطراتش خطاب به خود می نويس :

« ...آن مقايسه های بی معنی و احمقانه ای را که دوست داری ميان خودت و فلوبرها ، کی يرکه گورها (کی يرکه گادرها ) و گريپارتسرها بکنی از سر بيرون کن... ».

در پافشاری برخی منتقدين اروپايی بر اين نکته که ساحت دينی همان مرزی است که کافکا را از «کی يرکه گارد» جدا می کند و مکرر توسط خود کافکا نقل شده است :

« من چون کی يرکگور (کی يرکه گارد) با دست مسيحيتی که به سنگينی مجاب و منقاد می کند ، با زندگی آشنا نشدم . من همچون صهيونيست ها به گوشة شال دعای رنگ باختة يهود دست نيازيده ام. من آغاز و پايانم. » ، هيچ شکی نيست ، اما اين که کافکا تعلق خاطری به اين فيلسوف خدا باور نداشته و از او تأثير نگرفته است نوعی غيب گويی است . برای رفع اين سوء تفاهم کوتاه ترين راه و مطمئن ترين منبع ما يادداشت های روزانه کافکا و نامه های اوست . خواننده می تواند به طور مستقيم به اين منابع مراجعه کند .

ياد نوشته های م. فرزانه به دور از قضاوت های فردی ، که از مايه های تند عاطفی ِ او نسبت به معلّم خود سر چشمه می گيرد ، مانع از اين نمی شود که به بسياری از هزارتوهای تاريک صادق هدايت پرتو افکنی نشود .

م. فرزانه در سه کتاب خود که به خاطراتش با صادق هدايت اختصاص داده است پرده های بيشمار ابهام را از رفتار و کردار اين نويسنده پس می زند و ذهن شرقی ِ بت ساز و بت پَرست ما را گاه با حقايق حيرت انگيز در مورد اين نويسنده روبرو می سازد .

صراحت او در بيان اين حقايق از شهامت ِ بی نظير او سرچشمه می گيرد . اگر چه اين پرده افکنی ها با ذائقه ما همخوانی نداشته باشد ؛ اما به هيچ وجه نافی خصلت هايی که بخشی از وجود صادق هدايت به حساب می آمد ، نيست .

سه كتابي كه مصطفي فرزانه در مورد معلمش صادق هدايت نوشته است اينها هستند : عنكبوت گويا ، آشنايي با صادق هدايت ، و صادق هدايت در تار عنكبوت . علاقه مندان به صادق هدايت با خواندن اين سه كتاب با وجه تازه اي از زندگي نويسنده بزرگ ايران صادق هدايت  آشنا مي شوند . اين سه كتاب به خصوص كتاب آشنايي با صادق هدايت شما را مي برد به دوران هدايت و انگار با او زندگي كرده ايد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 12 |
 

زندگي يك انقلابيِ آزاديخواه

 

  

فيدل كاسترو

فيدل كاسترو از زماني كه نيرو‌هاي انقلابي كوبا حكومت استبدادي فلوخنسيو باتيستا را در سال 1959 سرنگون كردند ، قدرت را در اين كشور در دست گرفته است .

كاسترو در دانشگاه هاوانا در رشته حقوق به تحصيل پرداخت . در سال 1953 او در اولين قيام نافرجام عليه باتيستا شركت كرد . پس از اين قيام او زنداني و سپس به مكزيك تبعيد شد . در سال 1956 كاسترو به كوبا بازگشت و مجدداً رهبري انقلاب عليه باتيستا را در دست گرفت . او سپس براي تقويت موقعيت خويش به نيرو‌هاي چريكي تحت فرماندهي "ارنستو ال چه گوارا" پيوست . او سرانجام با پشتيباني اين نيرو‌هاي چريكي توانست حكومت استبدادي فلوخنسيو باتيستا را در سال 1959 سرنگون كند .

او پس از به دست گرفتن حكومت در كوبا مخالفت با سياست ‌هاي آمريكا در كوبا و آمريكاي جنوبي را سرلوحه سياست‌ هاي خود قرار داد .

آمريكا كه منافع خود را در كوبا در خطر مي‌ديد ، تلاش كرد وي را با انجام توطئه‌ هايي حمايت شده از سوي سازمان سيا (سازمان اطلاعات مركزي آمريكا) ، به قتل برساند . دولتمردان واشنگتن حتي با حمايت از چريك ‌هاي ضد انقلاب كوبا ، در سال 1961 به فرمان جان اف كِنِدي رئيس جمهوري وقت آمريكا حمله ‌اي به خليج خوك ‌ها در كوبا انجام دادند كه در اين حمله نيرو‌هاي وفادار به فيدل كاسترو ، چريك ‌هاي ضد انقلاب كوبايي را شكست دادند .

در زمان زمامداري كِنِدي بر كاخ سفيد همچنين بحران استقرار موشك ‌هاي شوروي در كوبا پيش آمد . كه آن بحران از طريق ديپلماتيك و با خروج موشك‌ هاي شوروي از كوبا به طور مسالمت آميز به پايان رسيد .  در حالي كه احتمال آن نيز مي‌رفت كه بر سر استقرار موشك ‌هاي شوروي در كوبا جنگي عالمگير ميان دو قدرت بزرگ آن زمان در گيرد .

در 31 ژوئيه سال 2006 فيدل كاسترو به دليل انجام يك عمل جراحي در روده بزرگ قدرت را به طور موقت به برادرش رائول كاسترو واگذار كرد . اين اولين باري بود كه كاسترو قدرت را موقتاً به فرد ديگري انتقال مي‌داد .

برخي ار كارشناسان بر اين باور هستند كه كاسترو در سال 1927 متولد شده است ، پيتر جي بورن در كتاب فيدل كه در سال 1986 انتشار يافته است به اين نكته اشاره مي‌كند كه سال تولد فيدل كاسترو را 1926 در شناسنامه‌ اش ثبت كردند تا او بتواند يك سال زودتر به مدرسه برود .

فيدل كاسترو خود در زندگينامه ‌اش تحت عنوان « سال‌هاي اول زندگي من » به اين نكته اشاره مي‌كند كه در سال 1926 متولد شده و مي‌نويسد : « من 26 ساله بودم كه مبارزه مسلحانه را آغاز كردم ، من در روز سيزدهم متولد شدم كه نصف عدد 26 محسوب مي‌شود ... . الان كه به اين مسأله فكر مي‌كنم به اين باور مي‌رسم كه به احتمال زياد امري فلسفي درباره عدد 26 وجود دارد . [كتاب 2000 صفحه‌اي درباره زندگي كاسترو]

فيدل کاسترو که به مدت 49 سال قدرت را در کوبا در دست داشت ، در تاريخ 17 فوريه 2008 از تلاش براي تصدي يک دوره رياست جمهوري جديد در کشورش منصرف شد و برادر 76 ساله ‌اش رائول کاسترو در تاريخ 24 فوريه 2008 جانشين وي شد .

فيدل ركورد دار فرار از ۶۳۸ سوء قصد مختلف است . به طوري كه در ۲۰ مكان مختلف جابه جا می‌شد. كمتر كسی می‌دانست كه وی كجا می‌خوابد ، علاقه زيادی به غواصی در آب های كارائيب داشت . و طی ۴۷ سال در مسند قدرت بودن ، سخنرانی ‌هايی كمتر از چهار پنج ساعت تا ده يازده ساعت نداشت ، شوخ طبع و پرطنز بود ‌.

از او به عنوان مبارز و مرد انقلاب و قدرت ياد می‌كنند كه مرگش آنها را متأثر می‌كند .

فيدل كاسترو در استان "اورينته" در شرق كوبا به دنيا آمد. خانواده او اسپانيايی‌هايی بودند كه به اميد آينده ‌ای بهتر به كوبا مهاجرت كرده بودند و پدرش با سرمايه ‌گذاری در خط آهن كوبا به كار نقل و انتقال شكر در كوبا مشغول شد و از وضعيت مالی خوبی برخوردار بود .

وی در مدارس كاتوليك درس خواند و در شهر سانتياگوی كوبا تحصيلات خود را به پايان رساند . در سال ۱۹۴۷ و در زمان دانشجويی به يك فعال سياسی تبديل شد . و در اقدام سياسی تبعيدشدگان دومنيكن برای سرنگونی ديكتاتور دومنيكن به نام « رافائل تروجيلو » شركت فعال داشت . و سال بعد در شورش ‌های مناطق و حومه شهر بوگوتا در كلمبيا شركت كرد . مهمترين خصلت سياسی فيدل در آن زمان عقايد و نظرات ضد آمريكايی او بود . هرچند هنوز با نام يك ماركسيست از او ياد نمی‌شد .

در سال ۱۹۵۱ فيدل به عضويت حزب اصلاح طلب ارتدوكس درآمد . و از طرف حزب خود وارد انتخابات برای حضور در مجلس عوام شد . درست پيش از انتخابات ژنرال « فولجنيكو باتيستا » طی يك كودتای خونين قدرت را در دست گرفت . بسياری از گروه ‌های سياسی كوبا برای مخالفت و براندازی ديكتاتوری باتيستا بسيج شدند كه در اين ميان فيدل رهبری ۱۶۰ شورشی را بر عهده داشت . محاسبات كاسترو در اين شورش درست از كار درنيامد .

فيدل و يارانش دستگير و به جرم اقدام براندازانه عليه حكومت كوبا محاكمه شدند . در مدت دادگاه خود مدام اصرار داشت ثابت كند كه برای كمك به برقراری دموكراسی چنين اقدامی انجام داده ولی با اين حال مجرم شناخته و به ۱۵ سال زندان محكوم شد .

دو سال بعد ، باتيستا كه قدرت خود را امن و مطمئن می ديد دستور عفو عمومی داد . و زندانيان سياسی از جمله فيدل كاسترو از زندان آزاد شدند . كاسترو به همراه برادرش رائول به مكزيك رفتند و جنبش ۲۶ جولای را به راه انداختند . و به همراه « ارنستو چه گوارا » انقلابی آرژانتينی، ارتش انقلاب را سازماندهی و شروع به عضوگيری كردند .

در دوم دسامبر سال ۱۹۵۶ فيدل و ۸۱ مرد مسلح در ساحل كوبا پياده شدند . به غير از كاسترو ، چه‌ گوارا و رائول به همراه ۹ نفر ديگر ، بقيه كشته يا دستگير شدند و فيدل و ديگران به كوه‌ های « سيراماسترا » رفته و عمليات جنگ نامنظم را از آنجا ادامه دادند . داوطلبان زيادی از سرتاسر كوبا به آنها پيوستند . و پيروزی ‌هايی نيز نصيب كاسترو در برابر ارتش فاقد اخلاق باتيستا شد .

دهقانان و طبقه فقرا از كاسترو حمايت می كردند . و فيدل به آنها قول اصلاحات ارضی داده بود . در حالی كه آمريكا از باتيستا حمايت می‌كرد . و نيروهای دولتی با كمك های آمريكا مواضع انقلابی ها را بمباران سنگين می كردند . اواسط سال ۱۹۵۸ مخالفان زيادی به جنبش مبارزه با باتيستا پيوستند و آمريكا كمك ‌های نظامی خود به باتيستا را لغو كرد .

در ماه دسامبر نيروهای جنبش ۲۶ جولای به رهبری چه گوارا به شهر « سانتاكلارا » حمله كرده و شكست سنگينی به نيروهای باتيستا دادند .

در اول ژانويه ۱۹۵۹ نيروهای ۳۰ هزار نفری چه گوارا دولت كوبا را در اختيار گرفتند . ديگر فعالان سياسی از حمايت مردمی برخوردار نبودند . و در عوض كاسترو محبوب مردم بود . در ۱۶ فوريه همان سال فيدل به عنوان نخست وزير دولت جديد سوگند ياد كرد .

بلافاصله ايالات متحده آمريكا اعلام كرد ديكتاتوری در كوبا برقرار شده و خصومت خود را آغاز كرد . كاسترو اصلاحات خود را اجرا كرد . و با ملی كردن منافع و دارايی های آمريكا در كوبا ، حكومت سوسياليست خود را آغاز كرد .

بسياری از ثروتمندان كوبا به آمريكا گريختند تا به كمك سيا دولت كاسترو را سرنگون كنند . در آوريل ۱۹۶۱ فراريان كوبا با كمك سيا عمليات « خليج خوك ‌ها » را اجرا كردند كه شكست سختی به همراه داشت .

اتحاد جماهير شوروی اعلام كرد عليه آمريكا وارد جنگ خواهد شد . و در سال ۱۹۶۲ موشك ‌های هسته ‌ای خود را در كوبا مستقر كرد . بعد از اطلاع آمريكا از اين اقدام شوروی ، مناقشه دو ابرقدرت ادامه پيدا كرد . تا اينكه آمريكا تعهد كرد به كوبا حمله نكند . و در مقابل ، شوروی ، كلاهك‌ های هسته‌ای خود را از كوبا خارج كرد .

مخالفان كاسترو از همان ابتدا در يك نكته اتفاق نظر داشتند ، اينكه اين انقلاب وابسته به شخص كاسترو است و اگر او نباشد انقلاب خيلی زود شكست خواهد خورد . با همين تحليل از اولين روزهای به قدرت رسيدن كاسترو ، نقشه‌ های مختلفی برای ترور او طراحی و اجرا شد .

شايد معروف ترين تلاش برای ترور كاسترو همان سيگار برگ معروف باشد . سيگار برگی كه دانشمندان سازمان سيا ساخته بودند و به جای تنباكو از مواد منفجره پر شده و قرار بود در صورت كاسترو منفجر شود . تيم محافظان كاسترو اين طرح را هم مثل خيلی طرح‌ های ديگر كشف و خنثی كردند . اما سيگار برگ انفجاری تنها يكی از نقشه های ترور بود .

نقشه‌هايی كه « فابيان اسكالانته » رئيس سابق سرويس ‌های امنيتی كوبا تعداد آنها را ۶۳۸ مورد ذكر كرده است. برای همين است كه خيلی‌ها عقيده دارند نام فيدل كاسترو بايد از نظر تعداد دفعاتی كه به جانش سوء قصد شده ، در كتاب ركوردها ثبت شود .

فيدل كاسترو ، در وصيت‌ نامة سياسی خود چنين بيان می‌كند : انقلاب كوبا دسترنج يك نفر نيست و نمی‌تواند هم باشد . اين انقلاب حاصل قهرماني های يك خلق تسليم‌ ناپذير است . ميليون ‌ها كوبايی آماده‌اند از اين انقلاب تا آخرين قطره‌ خون به دفاع برخيزند . هيچ نيرويی در جهان قادر نخواهد بود مقاومت ما را در هم بشكند و استقلال ما را نابود سازد . در كوبا سوسياليسم ماندگار خواهد بود .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یازدهم شهریور 1387 و ساعت 0 |
 

شام آخر

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد . مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا ، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند ، تصوير مي‌كرد . كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ‌هاي آرماني اش را پيدا كند .

روزي در يك مراسم همسرايي ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌ اش اتودها و طرح‌ هايي برداشت .

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند .

نقاش پس از روزها جستجو ، جوان شكسته و ژنده ‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند ، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است ، به كليسا آوردند . دستياران سرپا نگه ‌اش داشتند و در همان وضع ، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي ، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداري كرد .

وقتي كارش تمام شد ، گدا ، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود ، چشم‌ هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌ اي از شگفتي و اندوه گفت : «من اين تابلو را قبلاً ديده‌ام !»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل ، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم ، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي شوم !!»

 

برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم» ، پائولو كوئيلو

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نهم شهریور 1387 و ساعت 9 |
 

UEFA Champions League  2008

Start Games : 16 – 17 September 

 

به اميد قهرماني يوونتوس بزرگ

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هشتم شهریور 1387 و ساعت 11 |
 

در اين بن بست ...

دهانت را مي بويند

مبادا كه گفته باشي « دوستت می دارم »

دلت را مي بويند

روزگار غريبي ست نازنين !

و عشق را

كنار تيرك راهبند

تازيانه مي زنند !

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد .

در اين بُن بست كج و پيچ و سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر

فروزان مي دارند .

به انديشيدن

خطر مكن .

روزگار غريبي ست نازنين !

آن كه بر در مي كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است .

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد .

آنك قصّابانند

بر گذرگاه ها

مستقر ،

با كنده و ساطوري خونالود

روزگار غريبي ست نازنين !

و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند

و ترانه را

بر دهان .

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد .

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي ست ، نازنين !

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است .

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد .

احمد شاملو -  31/4/58

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پنجم شهریور 1387 و ساعت 19 |
 

زندگي و آثار زيگموند فرويد :            

زيگموند فرويد به عنوان بنيان‌گذار روانکاوی بيش از هر کس ديگری در تاريخچه روانشناسی هم مورد تحسين قرار گرفته است و هم به خاطر نظريه‌ هايش به طرز بی ‌رحمانه ‌ای از او انتقاد شده است . به عنوان يک شخص ، هم تکريم و هم محکوم شده است . و به عنوان يک دانشمند بزرگ بدعت‌گذار و کلاه ‌بردار معرفی گرديده است . تحسين کنندگان و منتقدان فرويد قبول دارند که تاثير او بر روان شناسی ، روان درمانی بسيار زياد بوده است.

تولد

فرويد در ششم ماه مه 1856 در شهر فريبرگ متولد شد . پدرش 40 سال و مادرش (زن سوم پدر فرويد) تنها 20 سال داشت. پدر سخت‌گير و خودکامه بود. فرويد هنگام بزرگسالی خصومت ، انزجار و خشم کودکی خود را نسبت به پدرش به خاطر می‌آورد. او نوشت که در سن 2 سالگی نسبت به پدرش احساس برتری می‌کرد. مادر فرويد نسبت به فرزند اول خود احساس غرور می‌کرد و متقاعد شده بود که وی مرد بزرگی خواهد شد.

از جمله ويژگی ‌های شخصيت ديرين فرويد درجه بالايی از اعتماد به نفس ، آرزوی شديد برای موفق شدن و رويای شهرت و آوازه بود. فرويد که تاثير توجه و حمايت مداوم مادرش را در جمله زير منعکس می‌کند نوشت : مردی که محبوب بی‌چون و چرای مادرش بوده است، در تمام طول زندگی احساس يک فاتح را دارد، احساس اطمينان از موفقيت که اغلب موجب موفقيت واقعی می‌شود.

فرويد در خانواده

در خانواده فرويد هشت فرزند وجود داشت که دو نفر از آنها برادران ناتنی بزرگسال فرويد همراه با کودکانشان بودند. نزديکترين همدم دوران کودکی فرويد برادرزاده‌ اش بود که يک سال بزرگتر بود. فرويد برادرزاده ‌اش را به صورت منبع دوستی ‌ها و بيزاری ‌های بعدی خود توصيف کرد. فرويد از تمام کودکان خانواده بدش می‌آمد و هنگامی که رقيبی برای محبت مادرش به دنيا می‌آمد، احساس حسادت و خشم می‌کرد.

فرويد از همان سال ‌های نخستين سطح بالايی از هوش را نشان داد که والدين او به پرورش آن کمک کردند. برای مثال خواهران او اجازه نواختن پيانو را نداشتند مبادا که صدای آن مطالعات فرويد را آشفته کند. به او اتاقی اختصاصی داده شده بود که بيشتر وقت خود را در آن می‌گذراند و حتی غذايش را در آنجا می‌خورد تا وقت مطالعاتش را از دست ندهد. اتاق وی تنها اتاق آپارتمان بود که چراغ نفتی با ارزشی داشت و باقی افراد خانواده از شمع استفاده می‌کردند.

وضعيت تحصيل

فرويد يک سال زودتر از معمول وارد دبيرستان شد و اغلب شاگرد اول بود. فرويد که زبان آلمانی و عبری را به راحتی صحبت می‌کرد در مدرسه بر زبان ‌های لاتين ، يونانی، فرانسوی و انگليسی تسلط يافت و ايتاليايی و اسپانيايی را خودش ياد گرفت. وی از سن 8 سالگی از خواندن آثار شکسپير به انگليسی لذت می‌برد. فرويد علايق زيادی داشت که از جمله آنها تاريخ نظامی بود. اما هنگامی که زمان انتخاب شغل فرارسيد، در ميان مشاغل معدودی که در وين برای يک يهودی گشوده بود، وی پزشکی را برگزيد.

علت اين انتخاب اين نبود که وی آرزو داشت پزشک شود، بلکه او معتقد بود که مطالعات پزشکی به حرفه‌ای در پژوهش علمی خواهد انجاميد که ممکن بود شهرتی را که عميقاً دوست داشت برايش به ارمغان آورد. در حالی که فرويد مشغول کامل کردن مطالعه برای درجه پزشکی خود در دانشگاه وين بود، به انجام پژوهش فيزيولوژيکی روی نخاع شوکی ماهی و بيضه‌ های مارماهی پرداخت و از اين طريق خدمت شايسته‌ای به اين رشته کرد. هنگامی که فرويد در دانشکده پزشکی بود، آزمايش با کوکائين را نيز آغاز کرد.

وی اين دارو را خودش مصرف کرد و اصرار داشت که نامزد ، خواهران و دوستانش نيز آن را امتحان کنند. او به اين ماده بسيار علاقه‌ مند شد و آن را دارويی اعجاب آور و سحرآميز دانست که بسياری از بيماريها را درمان می‌کند و می‌تواند وسيله‌ ای برای بدست آوردن شهرتی باشد که آرزوی آن را داشت باشد. او در سال 1884 مقاله‌ ای درباره آثار مفيد کوکائين منتشر کرد. بعداً اين مقاله را از عوامل کمک کننده به شيوع مصرف کوکائين در اروپا و آمريکا دانستند که بيش از 30 سال يعنی تا دهه 1920 ادامه داشت. فرويد قوياً به خاطر کمک به برداشتن عنان شيوع کوکائين مورد انتقاد قرار گرفت.

اين موضوع به جای شهرت برای او بدنامی آورد و برای باقی عمرش سعی کرد حمايت پيشين خود را از اين دارو از بين ببرد و کليه اشاراتی را که به اين دارو نموده بود از کتابنامه خود حذف کرد. با اين وجود وی شخصاً به مصرف اين دارو تا ميانسالی ادامه داد. فرويد می‌خواست پژوهش ‌های علمی خود را در موقعيت دانشگاهی ادامه دهد، اما ارنست بروک اين تمايل را به سبب شرايط مالی فرويد به ياس مبدل کرد. او به اندازه‌ ای تهيدست بود که نمی‌توانست سال ها صبر کند تا بتواند يکی از معدود کرسی‌ های استادی را بدست آورد.

فرويد با بی‌ميلی پذيرفت که حق با بروک است. بنابراين تصميم گرفت در امتحانات پزشکی شرکت کند و به عنوان يک پزشک به شغل آزاد پزشکی اشتغال يابد. وی در سال ۱۸۸۱ به دريافت درجه دکتری نايل شد و به عنوان متخصص بالينی اعصاب به کار پرداخت. او کار طبابت را پرجاذبه ‌تر از آنچه که پيش‌بينی کرده بود نيافت. اما واقعيت ‌های اقتصادی در اين ميان پيروز شد. فرويد با مارتا برنايس ازدواج کرد.

موفقيت های فرويد

فرويد در اين سال ها با ژوزف بروئر دوست شد. آن دو اغلب در مورد بعضی از بيماران بروئر از جمله آنا که شرح حال او محور اصلی تحول روانکاوی است، به بحث می‌پرداختند. گزارش بروئر درباره شرح حال آنا در تحول روانکاوی اهميت دارد، زيرا روش تخليه هيجانی يعنی معالجه از راه صحبت کردن را که در آثار فرويد به گونه ‌ای برجسته نمايان است، به او معرفی کرد. در ۱۸۸۵ يک بورس پژوهشی به فرويد امکان داد تا چهار ماه و نيم در فرانسه زير نظر شارکو به مطالعه بپردازد. او استفاده شارکو از هيپنوتيزم را در درمان بيماران هيستريکی مشاهده کرد.

در ۱۸۹۵ فرويد و بروئر پژوهش ‌هايی درباره هيستری را منتشر کردند که اغلب نقطه آغاز رسمی روانکاوی تلقی می‌شود. چند مقاله مشترک و چند شرح حال موردی از جمله شرح حال آنا محتوای اين کتاب را تشکيل می‌دادند. اين آغازی برای شهرت قطعی هر چند نسبتاً کم برای فرويد که در جستجويش بود محسوب می‌شد. در اوايل دهه ۱۹۰۰ دانشمندانی چون ويليام جيمز که در حال احتضار بود، افکار پرمخاطره فرويد را به عنوان نظامی که روانشناسی قرن بيستم را شکل خواهد داد، تصديق کردند. در واقع او همراه با گروه برجسته ‌ای از همکارانی که به انجمن روانکاوی وين پيوسته بودند، روانشناسی قرن بيستم را شکل داد. اغلب اين همکاران به پيشرفت روانکاوی کمک کردند. در سال ۱۹۰۹ فرويد از جامعه روان‌شناسی امريکا قدردانی رسمی دريافت کرد. از او برای يک رشته سخنرانی دعوت شد که در آنجا به او درجه دکترای افتخاری اهدا کردند.

در طول سال‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ که فرويد به اوج موفقيت خود رسيده بود، سلامتی او شروع به تحليل رفتن می‌کرد. او از سال ۱۹۲۳ تا زمان مرگش که ۱۶ سال بعد بود، تحت ۳۳ عمل جراحی برای سرطان دهان قرار گرفت. زيرا او روزانه ۲۰ سيگار برگ می‌کشيد. در سال ۱۹۳۸ نازی ‌ها اتريش را اشغال کردند. ولی به رغم اصرار دوستانش فرويد ترک کردن وين را نپذيرفت. چندين بار خانه او مورد هجوم دار و دسته نازی ‌ها قرار گرفت. پس از اينکه دختر او آنا دستگير شد، فرويد موافقت کرد که وين را ترک کند و به لندن برود. چهار خواهر او در اردوگاه کار اجباری نازی ‌ها مردند.

سلامتی فرويد به نحو چشمگيری تحليل رفت. اما او از نظر عقلانی هوشيار ماند و تقريباً تا آخرين روز زندگی ‌اش به کار ادامه داد. در اواخر سپتامبر ۱۹۳۹ او به پزشک خود ماکس شور گفت : اکنون اين زندگی جز شکنجه چيز ديگری نيست و ديگر معنی ندارد. دکتر قول داده بود که اجازه نخواهد داد فرويد بيهوده رنج بکشد. او طی ۲۴ ساعت بعدی سه بار مرفين به او تزريق کرد که هر مقدار مصرف آن بيشتر از اندازه لازم برای تسکين درد بود و سال های طولانی درد فرويد را به پايان رساند.

آثار فرويد

هذيان و رويا ، روانکاوی و تحريم زناشويی با محارم ، توتم و تابو ، روان شناسی ، مفهوم ساده روانکاوی ، اصول و مبانی روان شناسی ، روان شناسی آينده يک پندار ، پيدايش روانکاوی درباره هيستری ، لئوناردو داوينچی ، مهمترين گزارش های آموزشی تاريخ روانکاوی ، پسيکاناليز روانکاوی برای همه ، تفسير خواب ، موسی و يکتا پرستی ، سه رساله درباره تئوری ميل جنسی ، کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسيک ، آينده يک پندار ، پنج گفتار از فرويد ، پنج گفتار در بيان روانکاوی ، تمدن و ملالت های آن ، اصول روانکاوی بالينی ، مبانی روانکاوی ، آسيب شناسی روانی زندگی روزمره ، اشتباهات لپی ، تعبير خواب و بيماری های روانی و روانکاوی .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پنجم شهریور 1387 و ساعت 19 |