تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
يا حق

من معمولاً در وبلاگم مطالب و پست هاي خودم را به كسي تقديم نمي كنم . اما لازم ديدم از يك دوست و يك يار هميشگي ،كه در تمام اوقات ، لطف او شامل حال بنده بوده و هست ، و حضور فعال و نظرات گرمش به من انرژي داده ، تشكر كنم . بنده اين مطلب را به دوست خوبم سارا عزيز تقديم ميكنم .

 

زندگي نامه ويرجينيا وُلف :                        

ويرجينيا وُلف ، بانوي رمان نويس بزرگ بريتانيايی در صبح يکی از روزهای مارس سال 194۱، پشت ميز کار خود قرار گرفته ، يادداشتی را با مضمون «وداع با دنيا» برای خواهر و همسرش (لئونارد وُلف) که سردبير مجله political Quarterly  بود ، می نويسد . سپس چوبدستي اش را برداشته و گردش مورد علاقه خود را شروع می کند . همسرش وقتی اين نامه را می بيند ، با نگرانی به سوی او می دود . اما وقتی به رودخانه می رسد ، تنها چوب دستيش برروی چمن زار افتاده و .......

اين رمان نويس بزرگ ، در سال 1882 در لندن به دنيا آمد . چون ، تنها سيزده سال داشت که مادرش را از دست داد و هفت سال بعد پدرش را نيز از دست داد . به همين خاطر به صورت دختری زود رنج و حساس پرورش می يابد . ويرجينيا دو سال قبل از شروع جنگ جهانی اول با لئونارد سيدنی وُلف ازداج کرد . لئونارد وُلف روزنامه نگاری آزاد و منتقد ادبی بود .کمی پس از ازدواج ، عمارت عظيم آنها واقع در بلومزبری به عنوان هستة مرکزی انجمن هنری انگلستان با نام «گروه بلومزبری» مطرح گرديده و روشنفکرانی همچون کليو بلِ منتقد ، ای.ام فورسترِ رمان نويس ، ليتون استراچی زندگينامه نويس و جان مينارد کينس اقتصاددان در آن شرکت داشتند . ويرجينيا در اتاق همين ساختمان که کتب و آثار شيرازه بندی نشده وی ، ستونهای آن را تشکيل داده بودند ، اولين رمان خود را به رشته تحرير در می آورد . نخستين رمان خود را در سال 1915 به صورت بيوگرافی و با نام «سفر به خارج» را نوشت . از آثار او می توان به «اتاق يعقوب» (1922)، «خانم دالوی» (1925)، «به سوی فانوس دريايی»1927  اشاره کرد . مقالات انتقادی وُلف از زبانی صريح و روشن برخوردار بود . ماديگرايی در زمانهای مختلف را بيان می نمود . همچنين نوشته های بسياری را در مورد روابط دو جنس زن و مرد را به رشته تحرير درآورد . در مقاله ای نيازهای زنان عصر مدرن را در برخورداری از استقلال و آزادی را اين چنين بيان نمود : «آنها نيازمند درآمدی بالغ بر پانصد پوند در سال و اتاقی تحت مالکيت خود هستند» . شخصيت وُلف چون حبابی بسيار نازک است . زيرا با مطالعه زندگينامه وی که در سال 1960 توسط همسرش لئونارد وُلف منتشر شد ، به شخصيت درونی او پی می بريم . شايد هنگامی که در کنار رودخانه ايستاده و فکر خودکشی را در ذهن خود می پروراند ، خودکشی اسميت را در کتاب خانم دالوی را به خاطر می آورد . در آن چنين بيان شده است : «انسان جانور منزجر و تنفر آوری است که از سوراخ بينی او خون ميچکد ، آری همه دنيا چنين گفته اند که خودکشی کن ، خودکشی کن.»

ويرجينيا وُلف کار نويسندگی حرفه ای خود را از سال 1915 با انتشار نخستين رمانش «سفر خارج» آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشيده بود . اين رمان کمابيش قراردادی است ولی در آثاری که پس از آن انتشار يافت به ويژه «اتاق جيکاب» (1922) و «خانم دالووی» و «طرف فانوس دريايی» (1927) و «امواج» (1931) و «بين پرده‌ها» (1941) ، ويرجينيا وُلف روز‌به‌روز شيوه‌های نامتعارف‌تری برای نشان دادن خويش از زندگی و واقعيت پديد آورد . او در مقالة «آقای بنت و خانم براون» ناخرسندی بسيار خود را از واقعيت دنيای قصه‌های نويسندگان ناتوراليستی مانند جان گالزوردی و هربرت جورج ولز و آرنولد بنت بر زبان آورد . او در جای ديگری می‌گويد : «زندگی مانند چراغ های تزئينی متقارن دو طرف درشکه نيست . هاله نوری است ، محيط شفافی است که ما را از آغاز تا فرجام ذهن در بر می گيرد .» برای رخنه در اين محيط ، برای نشان دادن «خود زندگی» ، بايد به «جريان انديشه ، جريان سيال ذهن» دست پيدا کرد که محمل ذهنی آن است . در پی اين هدف ، وُلف روز‌به‌روز بيشتر از ظواهر زده و به جستجوی ساختار داستانی پرداخت که به طور معجزه‌آسايی بدون ديوار و پله هم قابل سکونت  بود . اين تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان فورستر از خود بپرسد آيا او تند نرفته است :  «نه داستانی می‌گويد نه پيرنگی می بافد . يعنی می‌تواند شخصيتی بيافريند؟  «شخصيتی در نخستين رمان او می گويد : « می‌خواهم رمانی بنويسم درباره سکوت ، درباره چيزهايی که مردم نمی‌گويند. « در رمان ما‌قبل آخرش امواج به اين مقصود بسيار نزديک می شود . آرزوی زدودن همه تفاله و مردگی و پيرايه و ارائه تمام لحظه ، هر چه در بر دارد ، در خاطرات نويسنده او برآوردن نزديک می شود . نشانی از داستان و پيرنگ و گفتگو و شخصيت‌پردازی (به معنی رايجشان) بر جای نمی ماند . در عوض ، جريان افکار و احساسات شش شخصيت را داريم که به صورت رويايی عرضه می گردد .

نوشتن همه زندگی وُلف بود و به معنايی کاملا حقيقی ، مايه دوام او در برابر جنون و مرگ .

اگر امواج يک رمان نامتعارف بود ، نقش روی ديوار يک داستان نامتعارف است و شيوه او را به زيبايی نشان می دهد . راوی که پيداست خود وُلف است ، نقشی را روی ديوار به خاطر می‌آورد . نقش چه بوده است؟ در پايان به آن پی می بريم و گويی پيرنگ همين بوده است . ولی نکته پيرنگ نيست ، همچنان که ارضای چنين کنجکاوی نيز هدف زندگی نيست . نکته اين است که آن نقش ،گرانيگاه خيل وسيع تداعي های آزادی می گردد که از شکسپير تا حقوق زنان را در بر می گيرد . اما همه به همان پرسش های بنيادين هنر وُلف برمی گردند : چيستی واقيت و خود زندگی . اگر برخيزم و معلوم کنم که نقش روی ديوار در واقع سر يک ميخ است ، چه عايدم می گردد ؟ دانش ؟ دانش چيست؟ او با اين پرسش دانش شناسانه بازی می‌کند . اما زندگی چه ؟ پس اگر بخواهيم زندگی را با چيزی مقايسه کنيم ، بايد آن را تشبيه کنيم به پرتاب شدن در تيوب با سرعت پنجاه مايل در ساعت و فرود آمدن در انتهای ديگر بدون حتی يک سنجاق باقی مانده در موها ! پرتاب شدن به پيشگاه خدا سرتا پا برهنه! ولی اين نقش ها مانند دانه شنی که صدف برگردش مرواريد می‌سازد ، هسته‌های هنر وُلف و پيوند ناپايدار او با سامانمندی و تندرستی بودند . او در سال 1941 خود را در رود اوز غرق کرد . چنان که داستان می گويد : الياف يک به يک زير فشار سرد گزاف زمين پاره می‌شوند .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 2 |
 

Cyrus The Great

 

وصيت نامه كوروش كبير :                   

 

كوروش كبير(559 تا 529 ق م) بزرگترين پادشاه ايران قديم  مي باشد . او در كنار اسكندر و قيصر(ژول سزار) يكي از پادشاهان بزرگ و مشهور جهان مي باشد .كوروش از چند جهت داراي معروفيت مي باشد : نخست آنكه پيامبران بني اسرائيل او را ستوده اند و براي او احترام زيادي قائل بوده اند . ديگر آنكه كورش در نظر مورخان قديم و جديد ، باني بزرگترين دولت مقتدر مي باشد .

اما اگر به ديده انصاف بنگريم ،كوروش از حيث فتوحات معروفيت پيدا نكرده است . آنچه او را شهره خاص و عام ساخت ، رفتار و منش دادگرانه او بود . در شهرها پس از فتوحات كشتار نمي كرد و به مقدسات آنها احترام مي گذارد . طبق نظر مورخين ، او سرداري دلير و كاردان به سياست بود .

****************************

اينك كه من از دنيا مي روم بيست و پنج كشور جزء امپراتوري ايران است . و در تمام اين كشور ها پول ايران رواج دارد . و ايرانيان در آن كشور ها داراي احترام هستند . و مردم آن كشورها در ايران نيز داراي احترام هستند .

جانشين من خشايار شاه بايد مثل من در حفظ اين كشور ها بكوشد . و راه نگهداري اين كشور ها آن است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد . اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور در يك زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد .  زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست ، بلكه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي ؛  نه اينكه از آن بكاهي . من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن . ده سال است كه من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند ،  بدون اينكه فاسد شود . و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو و يا سه سال كشور در آن انبارها موجود باشد . و هر ساله بعد از اينكه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تأمين كسري خواروبار استفاده كن و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت . ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود . هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است . چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي . كانالي كه من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند . اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند . ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني . با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند . توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده . چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند . و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عُمال ديوان را بر مردم مسلط نكن . و براي اينكه عُمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون ماليات وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است . و اگر اين قانون را حفظ كني عمال حكومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نكن . اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند . اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد . ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند . امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند ، تا اينكه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود ، تو با اطمينان بيشتري ميتواني سلطنت كني . همواره حامي كيش يزدان پرستي باش . اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد . و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هركس بايد آزاد باشد و از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد . بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم . بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هر زماني كه ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، كه من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج كشور سلطنت مي كردم ، مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد . زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد ، خواه پادشاه بيست وپنج كشور باشد خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند . اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني ، غرور و خود خواهي برتو غلبه نخواهد كرد ، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي ، بگو قبر مرا مسدود نمايند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اينكه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند . زنهار زنهار ، هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو .  اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد . و راي صادر نمايد . زيرا كسي كه مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد كرد . هرگز از آباد كردن دست برندار . زيرا كه اگر از آباد كردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت .  زيرا اين قاعده است كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد كردن ، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول قرار بده . عفو و سخاوت را فراموش نكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت . ولي عفو بايد فقط موقعي به كار بيفتد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو خطا را عفو كني ظلم كرده اي . زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي . بيش از اين چيزي نمي گويم . اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو در اينجا حاضر هستند ، كردم . تا اينكه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميكنم مرگم نزديك شده است .

****************************

 

 

من در طول عمر خود هر آرزويي که داشتم برآورده شد . دست به هر کاري که زدم پيروز شدم . يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دوستان و دشمنانم جملگي فرمانم را با رقبت گردن نهادند .

قبل از من وطنم سرزمين کوچک و گمنامي بود که هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار ميگرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين کشور آسيا به دست شما ميسپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي و کسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم . همه جمله آرزوهايم برآورده شد . و سير زمان پيوسته به کام من بود . اما از آنجا که از شکست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزي هاي بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . حال که مرگ من نزديک است خود را بسي خوشبخت ميدانم زيرا  فرزنداني که خداوند بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند . و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشکوه مي باشد . و آيندگان مرا مردي خوشبخت و کامياب خواهند شمرد .

من پيوسته معتقد هستم که روح انسان پس از خروج از کالبد خاکي ، محو و فناپذير نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است که روح انسان به ابديت مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد مي گردد به آتيه تسلط پيدا ميکند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود که من انديشيدم به آنچه که گفتم عمل کنيد و بدانيد که من هميشه ناظر شما خواهم بود . اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ بترسيد که در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست . از کژي و ناروايي بترسيد . اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت . ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري نمي انجامد که ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد .

 

 

من عمر خود را در ياري به مردم سپري کردم . نيکي به ديگران در من خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت که از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر بود .

ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را موميايي نکنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم خاک ايران را تشکيل دهد .

چه افتخاري براي انسان بالاتر از اينکه بدنش در خاکي مثل ايران دفن شود .

 

 

فرزندان من ، وستان من ! اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام . من آن را با نشانه‌ های آشكار دريافته‌ام . وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد ، زيرا من به هنگام كودكی ، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام .

هميشه نيروی من افزون گشته است ، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم . من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام . زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود . من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم .

بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد . من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد داد . فرزندانم ! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند . تو كمبوجيه ، مپندار كه عصای زرين پادشاهی ، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت . دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند .

همواره حامی كيش يزدان پرستی باش ، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند . هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد . از كژی و ناروايی بترسيد . اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت . ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد .

من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشتة ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد . پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد . چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد . من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم .

هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد .  اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد ، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند ، حتی شما فرزندانم .

پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود . از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند . به واپسين پند من گوش فرا داريد . اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد ، به دوستان خود نيكی كنيد .

سخناني از كوروش ( پسر كمبوجيه و نوه كوروش كبير) :

منم کوروش ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه دادگر ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد ، شاه چهار گوشه جهان .

پسر کمبوجيه ، شاه بزرگ ، شاه انشان ، نوه کوروش ، شاه بزرگ ، ... ، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ ، شاه انشان .

 از دودمانی که هميشه شاه بوده اند و فراماروائی اش را « ِ‌بل »و « نبو » گرامی می دارند و از طيب خاطر، و با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .

آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم ، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذيرفتند . در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم . مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانيد ، زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم . او بر من ، کوروش که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسرم ، و همچنين بر کَس و کار و ، ايل و تبار، و همه سپاهيان من ، برکت و مهربانی ارزانی داشت .

 ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستوديم . به فرمان « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشسته اند . همه پادشاهان از دريای بالا تا دريای پائين «مديترانه تا خليج فارس» ، همه مردم سرزمين های دوردست  ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموری » و همه چادرنشينان مرا خراج گذاردند و در بابل روی پاهايم افتادند . ( پا هايم را بوسيدند)

 از... ، تا آشور و شوش من شهرهای « آگاده » ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دير ، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهای آنسوی دجله که ويران شده بود ، از نو ساختم . فرمان دادم تمام پرستشگاه هايي را که بسته شده بود ، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم . همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند ، به جايگاه های خود برگرداندم و خانه های ويران آنان را آباد کردم . همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که « نبونيد » ، بدون هراس از خدای بزرگ ، به بابل آورده بود ، به خشنودی مردوک «خدای بزرگ» و به شادی و خرمی به نيايشگاه های خودشان بازگرداندم . باشد که دل ها شاد گردد .

بشود که خدايانی که آنان را به جايگاه های نخستين شان بازگرداندم ، قبل از « بل » و « نبو » هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم خواستار زندگی بلند باشند . چه بسا سخنان پُر برکت و نيک خواهانه برايم بيابند ، و به خدای من « مردوک » بگويند : کوروش شاه ، پادشاهی است که تو را گرامی ميدارد و پسرش کمبوجيه نيز .

اينک که به ياری «مزدا» (خداوند يكتا) تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام ، اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و خداوند توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملت هايی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد . و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملت هايی که من پادشاه آنها هستم يا ملت های ديگر را مورد تحقير قرار بدهند . يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد ، هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا نکند . و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد .

 من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند . و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به طريق ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد .

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند . مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد . و هر شغلی را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند . مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند .

هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد . من برده داری را برانداختم . به بدبختی های آنان پايان بخشيدم .

من تا روزی که به ياری خداوند زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم  گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند . و حکام و زيردستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد .

از خداوند خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی که نسبت به ملت های ايران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 10 |
 

تأملي متفاوت بر اين جملة نيچه :

                                                   

« به سراغ زن ها مي ‏روي ، تازيانه را فراموش نكن »      

اين جمله از نيچه را در سر لوحه داستاني از صادق هدايت در سايه روشن به نام «زني كه مردش را گم كرد .» مي توانيد ببينيد . اين داستان از بهترين قصه ‏هاي هدايت است وكتابهاي سايه روشن و سه قطره خون از بهترين مجموعه داستان‏هاي او . مضمون داستان دقيقاً همان بود كه از نيچه در سرلوحه آن آمده بود و با روحيه مرد سالاري ما هم مي ‏خواند ، كه خواهان تسلط بر زن‏ هستيم ؛ به اصطلاح به دلمان مي ‏نشيند . اين جمله را با همين تعبير در ترجمه‏هاي بعدي از نيچه نيز ديديم و به ‏نظرمان با «اراده معطوف ‏به قدرت» و مفهوم «ابرمرد» هم مي ‏خواند و تقريباً با همين مفهوم قبول كرده بوديم و جاي چون و چرايي نمي‏ديديم .

كتابي رمان گونه‏ درباره نيچه هست به ‏نام «و نيچه گريه كرد» .  رمان متوسطي كه البته تميز ترجمه شده است . در اين كتاب و ضمائمش به عكسي برمي خوريم . اين عكس نيچه را با دوستش پاول ره به صورت دو اسب گاري نشان مي ‏دهد ، و دوست دخترشان «لوسالومه» به صورت ‏سورچي و شلاق در دست. و باز به نامه‏اي از اليزابت خواهر نيچه و سرو صدايي كه معتقد بود اين عكس بر پا كرده يا مي‏كرد، اشاره كرده ‏است .

 اين عكس و اين نامه مرا به فكر انداخت كه آيا برداشت ما از اين جمله درست است يا نه؟

در بخش يكم در باب «زنان سالمند و جوان» اين جمله آمده است كه در پايان محاوره پيرزن از«حقيقت كوچكي» صحبت مي‏كند كه به ‏دنبال درخواست زرتشت آن را آشكار مي ‏سازد : «به‏سراغ زن ها مي ‏روي ، تازيانه را فراموش مكن».

اگر اين جمله «تازيانه‏ات را» بود جاي ابهامي باقي نمي‏ماند ، ولي ديدم اين ، به قياس ، شبيه ‏جمله‏اي است كه مي‏گوييم «به كوه مي‏روي خطرات را فراموش مكن» يا «گل مي ‏خواهي ، خار را فراموش مكن» . وقتي اين جمله را با آن عكس و آن نامه ربط دادم ديدم مي ‏شود گفت « به سراغ ‏زن ها مي ‏روي ، تازيانه آنها را فراموش مكن» .

شايد اين برداشت با نظر نيچه هم چندان معارض نباشد . چرا كه او از «اراده انسان معطوف به‏قدرت» يا »ابرانسان» صحبت كرده است و نه از زن يا مرد .  حال تا چه حد اين برداشت درست است ، نه مي ‏دانم و نه اصراري در صحت آن دارم .

*********

نيچه از بزرگترين فلاسفه تاريخ است ، به همين علت يا حرف هايش قابل درک نيست و يا باعث تعجب شده است. از جمله مشهورترين عبارات وی اين است : «به سراغ زنان می‌روی، شلاق را فراموش مکن.»

اين عبارت  از همان آغاز با موافقت پرشور مردان روبرو شد ، چنان که آن را مستدل کردند و گفتند : به سراغ زنان می روی ، شلاق را فراموش مکن . آنها لنگه کفش دارند .

کلام نيچه به حدی مقبول افتاد که يک بار وقتی آلفرد سر قرارش با مادام رزا نرفت و مادام رزا او را مواخذه کرد ، آلفرد گفت : مادام! چرا بی خودی ناراحت می شوی ، شلاق نداشتم.

در همان اوقات در تعريف زن خوب می گفتند : زن خوب زنی است که خودش شلاق داشته باشد!

و در مورد مردهايی که سر و گوش شان می جنبيد می گفتند : همه پولش صرف خريد شلاق می شود.

با تمام نفوذی که افکار نيچه در بين مردم داشت ، چون خودش به آنها عمل نمی کرد  باعث دردسرش شد . يک بار برای ديدن معشوقه اش «لوسالومه»  خيلی سرحال به در خانه دخترک رفت . اما دخترک به محضي که در را باز کرد و نيچه را بدون شلاق ديد ، با ناراحتی در را بست و بعد از آن به عشق نيچه پشت کرد و با فرد ديگری که برايش چندتا چندتا شلاق می برد ازدواج کرد . اساساً در آن زمان بيشتر شلاق فروشی ها متعلق به نجيبه ها و خانم ها بود . از بس که مردها برايشان شلاق می بردند. بيشتر اين مغازه ها هم در کنار پارک ها يعنی محل ملاقات زنان و مردان با يکديگر بود. از پارک ها هم هميشه صدای شلاق خوردن و جيغ و داد می آمد.

مردم آن زمان آلمان به قدری خود را موظف به رعايت افکار نيچه می دانستند که آرام آرام اين فرهنگ جا افتاد که وقتی می‌خواستند به زنی ابراز علاقه کنند  برايش شلاق می فرستادند و حتی هر دو باری هم که به ملاقات يک دو جنسه می رفتند يک شلاق می بردند. امّا در هر دو صورت افکار نيچه باعث ناهنجاری هايی هم شد . چنانکه مردها دسته دسته تغيير جنسيت می‌دادند و در توجيه کارشان می گفتند که پول ندارند هر باری که سراغ زنی می روند  شلاق ببرند. گاهی هم بدفهمی هايی در درک نظريات نيچه رخ می داد . چنان که وقتی مادام کاترين به ديدن مادام اميلی رفت  با خود شلاق برد . وقتی از علت اين کار پرسيدند گفت : نيچه گفته هرگاه به سراغ زنی می روی شلاق را فراموش مکن.

همه گستری افکار نيچه به قدری بود که روستاها را هم فرا گرفت ، امّا چون روستاييان استطاعت مالی زيادی نداشتند ، به جای اينکه شلاق ببرند ، ترکه می بردند و بدين ترتيب درخت های روستاهاي سرسبز آلمان به کلی لخت و عور شدند  و اولين نطفه «جنبش سبزها» که در پاسداری از طبيعت است از همين جا و در مخالفت با افکار نيچه شکل گرفت.

بعدها مردم شناسی در توجيه علاقه زنان آن روزگار آلمان به شلاق گفت : چنانکه زنان امروزی علاقه به عطر دارند  ، در آن زمان علاقه به شلاق داشتند . قضيه به همين سادگی است. فايده شلاق کمتر از عطر نيست!

يکی ديگر گفت : اين ها همه حرف است . مردهای آن زمان مرد بودند ، مرد .

ديگری که آقای متشخصی بود  با اشاره به سبيل های پرپشت نيچه گفت : مگر کسی زن را می زند ؟  نيچه از مردی فقط يک سبيل کلفت داشت !

بعضی ها هم که بيشتر مبادی اخلاق هستند ، اصلا کاری به اين ندارند که برای زنان شلاق برده می شود يا نمی شود . آنها نگرانی ‌های خود را با اين عبارت بيان می کنند : به سراغ زنان می روی  شلاق بردی بردی ، نبردی نبردی . فقط محرم باشند !

عقيده شخصي خودم : من چون دوست ندارم شلاقي را براي زني ببرم پس اصلاْ سراغ زنها نمي روم .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 14 |
 

آشنايي با يك مكتب : 

مكتب كلبيان :        

  یکی از فلسفه های زیادی که از سقراط نشات گرفته است ، فلسفه کلبیون (Cynics) می باشد . مؤسس این مکتب آنتیس تنس از شاگردان سقراط بود که در خصایل سقراط به قناعت ورزی او توجه بسیاری نشان داد. پیروان این مکتب را به دو دلیل کلبیان می نامند : دلیل اول محل تأسیس مدرسه آنها است که سیناسارگس Cynosarges به معنای سگ سفید نامیده می شد . که در واقع ورزشگاهی در نزدیکی آتن بوده است.  دلیل دوم هم مربوط به نوع زندگی پیروان این مکتب
می باشد.

کلبیون معتقد به الزام وجود تقوا و فضیلتی برای رسیدن به خوشبختی بودند. آنها این فضیلت را دور از مواردی مانند قدرت سیاسی , ثروت , موقعیت اجتماعی و یا رعایت قراردادهای اجتماعی می پنداشتند . به عقیده اینان زندگی خوب و درست زندگی مبتنی بر روال طبیعت و بی نیازی است . همسو با این نظر کلبیان توصیه به برگشت به زندگی طبیعی و دوری از قراردادها و ارزش های اجتماعی و اجتناب از لذات می کردند . زندگی خود آنان نیز بدین گونه بود . به طوری که روشی ریاضت کشانه همراه بی اعتنایی به اجتماع و ارزش های آن پیش گرفته بودند .

به اعتقاد کلبیون در زندگی نباید نگران مرگ و تندرستی خود و بقیه بود و از بابت این امور نباید دلواپس و نگران شد . آنها در گفتار خود نیز زبانی نیش دار و گزنده داشتند . از همین رو امروزه در بعضی از زبانهای اروپایی cynic به شخص طعنه گو و بدبین و بی توجه به سایرین اطلاق می شود .

فضیلت و تقوای مورد نظر کلبیان به فراگیری خاصی نیاز نداشت  و کلاً امور آموزش نظیر آموزش هندسه و موسیقی و ادبیات نزد آنان بی اهمیت بود . در فلسفه هم اهم توجه آنها به اخلاق می باشد .

همانطور که در قبل گفته شد مؤسس این مکتب آنتیس تنس و معرفترین چهره آن دیوجانس (دیوجنس) اهل سینوپ می باشد. از دیگر چهره های این مکتب منیپوس و کرات می باشند . جالب است بدانیم که در میان کلبیون نام یک زن فیلسوف هم به نام هیپارچیا به چشم می خورد .

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 10 |
 

زندگی اسپينوزا :        

 

باروخ بندیکت اسپینوزا (Baruch Benedict Spinoza) در 24 نوامبر 1632 میلادی در کشور هلند و در شهر آمستردام در یک خانواده سرشناس یهودی مارونی سفارادی‌ (اسپانیایی ـ پرتغالی) به دنیا آمد. والدینش وی را باروخ (یعنی فرخ) نام نهادند. اما او پس از رانده شدن از جامعه یهود نامش را به بندیکت که مرادف لاتینی باروخ عبری است تغییر داد و پس از آن در نوشته‌ها و نامه‌ها‌یش همواره از خود با نام بندیکت نام برد.

دوران کودکی و نوجوانی را در رفاه و آسایش گذرانید. با ادب دینی تربیت یافت و از امکانات تربیتی خوبی برخوردار شد. در مدرسه عبرانی آمستردام به نام یشیباه‌ در محضر مدرسان و معلمان نامداری همچون منسخ بن اسرائیل وارد و ماهر کابالا و ساول مورتر یا تلمود شناس عصر به تحصیل زبان عبری و در دروس دینی همت گماشت و در فراگیری زبان و دروس مذکور به زودی تا آن حد پیشرفت کرد که در سنین جوانی به خوبی از عهده خواندن و فهمیدن کتب معتبر عبری برآمد. به تامل در متن تورات و رموز و اسرار تلمود همت گماشت و در فرهنگ عرفانی کابالا و تاریخ و سرگذشت قومش به کاوش و پژوهش پرداخت. اطلاعات و معلوماتی عمیق و وسیع به دست آورد. ولی روح کنجکاوش ارضاء نشد و آن مقولات را در تبیین و توجیه مسائل دینی نارسا یافت. از این رو بر آن شد که زبان لاتینی بیاموزد تا بدین وسیله با دنیای دیگری از علم و فرهنگ آشنا شود. برای این منظور به مدرسه فرانسیس فان دن انده طبیعت و ادیب و عالم وسائس هلندی و ملحد معرف زمان رفت. و در محضر استاد جامع و ذوفنون علاوه بر زبان لاتینی طب و ریاضیات و علوم و فنون دیگر آموخت و از حکومت مدرسی، به ویژه حکمت توماس اکونیاس و از فلسفه دکارت و بیکن و هابز آگاهی یافت و از الحاد و افکار ضد دینی استاد نیز مطلع و اصیاناً متاثر گردید. طبق نظر دکتر لند در تعلیم به مقام معاونت استاد رسید و به روایتی هم عاشق دختر او "کلاراماریا" شد. وی دختری ماه رخسار بود که عشق او در دل اسپینوزا با عشق اسپینوزا به فرا گرفتن لاتین رقابت می‌کرد. حتی یک دانشجویی امروزی نیز می تواند به همین علت به فرا گرفتن زبان لاتین مبادرت ورزد. ولی دختر جوان چندان پابند امور معنوی نبود که به خاطر آن از امور دنیاوی چشم بپوشید و همین که خواستگار دیگری با سرمایه بیشتری پا به میدان نهاد، اسپینوزا در نظر او حقیر نمود؛ شکی نیست که قهرمان ما در همین هنگام فیلسوف گردید.

اسپینوزا به واسطه مراوده با فان‌‌ دن انده با افکار برونو (1600ـ1548) متفکر وحدت‌گرای و زندیق متهوّر ایتالیایی نیز آشنا شد و در آثار او به مطالعه پرداخت و از وی چیزهایی آموخت که بلاشک در ابداع نظام فلسیفش موثر افتاد.

 

اسپینوزا به احتمال قوی از افکار ضد دینی داکوستا هم که مانند وی عقل‌گرای محض بوده و چندی پیش از وی به مخالفت دین سنتی و حاکمیت احبار یهود برخاسته و مطرود شده بود مطلع و متاثر شد.

مقصود اینکه تفکرات و تاملات فلسفي و آشنايي با فلسفه‌ها و اندیشه‌های ضد دینی در اسپینوزا موثر افتاد و به تدریج از رفت و آمد خود به کنیسه کاست و احیاناً به گفتن سخنان آمیخته به زندقه و پراکندن اندیشه‌های آلوده به هر حلقه پرداخت. اولیای کنیسه از افکار و اقوال ضد دینی وی‌ آگاه شدند و به تطمیع و تهدید‌ش پرداختند، اما نه تطمیع و نه تهدید هیچ یک موثر نیفتاد، زیرا او در آنچه می‌اندیشید و می‌گفت قاطع و استوار می‌بود. به ناچار در سال1656 وی را به محکمه کشاندند و به محاکمه‌اش پرداختند و محکومش کردند و کافرش پنداشتند و لغتنامه‌ای بسیار غلیظ و شدید که در نوع خود کم نظیر است برایش نوشتند و در کنیسه در حضور عده کثیری خواندند و بدین ترتیب از جامعه یهود طردش کردند.

اما او این تکفیر و طرد را به چیزی نگرفت و در برابر آن هرگز از خود ضعفی نشان نداد، زیرا حکمتش ایجاب می‌کرد که : "در مقابل حوادث ولو هر قدر ناگوار باشد استقامت ورزد و به آنچه پیش آمده رضا دهد، خطای خطا‌کاران و لغزش جاهلان را ببخشد و آنچه را بد و بدبختی می‌نامید و به چیزی نگیرید، زیرا همه امور طبق حکم سرمدی خداوند جریان می‌یابد و در نظام عالم شدی وجود ندارد". لذا پس از دریافت خبر تکفیر با خونسردی گفت:"این مرا به چیزی که نمی‌بایست انجام دهم وادار نمی‌کند".در این وقت بود که نامش را از باروخ عبری به بندیکت لاتینی تغییر داد. و گویا بدین ترتیب خواست رابطه خود را به کلی از جامعه یهود قطع کند. پس از دریافت خبر تکفیر و محکومیت دائمی یا کمی پیش از آن، یعنی در دوره تعلیق و بلا تکلیفی از آمستردام خارج و در قریه کوچک اورکرک واقع در جنوب آمستردام یا در بیرون شهر در جاده اورکوک در اطاقی که در زیر یک شیروانی واقع بود منزوی شد و برای امرار معاش به شغل عدسی تراشی که آن را در جامعه یهود آموخته بود اشتغال ورزید و از این راه اندک روزی حلالی به دست آورد و با جمعیت خاطر و مناعت نفس به تفکرات و تاملات علمی و فلسفی و تالیف و تصنیف پرداخت که به راستی بسیار عالی، قرین موفقیت و در خور ستایش و غبطه بود. در هین جا برای دفاع از خود رساله دفاعیه‌ای به زبان اسپانیایی نگاشت که مفقود شد. در پایان سال 1660یا آغاز سال 1661از این مکان به قریه یا شهرک رانیسبورگ نزدیک لیدن رفت و در خانه‌ای محقر ـ که هنوز هم پا بر جاست ـ و در کوچه‌ای باریک که اکنون به نام اسپینوزا معروف است به خلوت نشست و به تحقیق و تصنیف همت گماشت و چنان سرگرم و مجذوب کارهای علمی و فلسفی شد، که گاهی ایام متوالی خانه را ترک نکرد و یک بار اتفاق افتاد که سه ماه از خانه بیرون نیامد.

 

در این مکان علاوه بر تالیف و تصنیف کتب با  برخی از علما و حکمای بزرگ عصرش، همچون نیکلا زاستنو کالبد‌شناس نامدار و استاد تشریح دانشگاه کپنهاگ و هانری اولرنبورگ متکلّم‌ معروف و رجل سیاسی عصر و دیگران در مسائل علمی و فلسفی به مکاتبه پرداخت. در سال 1663، یا 1664، یا 1665، به قصد دیدار دوستانش به شهر آمستردام رفت، اما اقامتش در این شهر بسیار کوتاه شد که از آنجا به زودی به قصد وربورگ دهکده کوچکی نزدیک لاهه خارج شد و در آنجا اقامت گزید و مثل همیشه به تفکرات و تاملات علمی و فلسفی مشغول شد و با عالمان و فیلسوفان معروف عصرش، همچون اولدنبورگ، دکتر باومیستر طبیب و فیلسوف مشهور و دکتر جان هود طبیب و ریاضیدان معروف به مباحثه و مکاتبه پرداخت و شهرتی عظیم یافت. در سال 1670 به شهر لاهه رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند. ظاهرا دوستیش با جان دوویت سیاستمدار متنفذ و روشنفکر عصرش وی را بدانجا کشانید.

در این شهر نخست به خانه مجلل بیوه فان فلدن رفت و بعد به منزل محقر هندریک فاندر سپیک نقل مکان کرد و در قسمت فوقانی آن سکنی گزید و مثل گذشته زندگی فیلسوفانه پیش گرفت. در نهایت صرفه‌جویی و قناعت و مناعت نفس و جمعیت خاطر روزگار گذرانید و به تفکرات و تاملات فلسفی پرداخت و به تالیف و تصنیف همت گماشت. بر شهرت و عظمت خود افزود و دوستان و یاران فراوان یافت. با لایب نيتس فیلسوف و عالم نامدار عصرش دیدار کرد و با اولدنبورگ و به توسط وی با رابرت بویل (1691ـ1627) شیمیدان بزرگ زمانش به مکاتبه پرداخت. بیش از پیش بر شهرتش افزوده شد. عده کثیری دورش گرد آمدند که صحبتش را غنیمت می‌شمرند و نه تنها در مسائل علمی و فلسفی از افاضاتش بهره‌مند می‌شدند، بلکه در امور سیاسی و کشور داری نیز با وی به کنکاش می نشستند، که او این گونه امور را هم خوب درک می‌کرد و نظرهای صائب ابراز می‌داشت.

خلاصه روزگار به آرامی مي‌گذراند و ایام عمر قرین عزت و موفقیت می‌بود که ناگهان واقعه مهمی رخ داد و آسایش و آرامش فیلسوف را به هم زد. واقعه از این قرار بود که در سال 1627 پادشاه فرانسه با سپاهی عظیم به هلند حمله کرد، ارتش هلند را شکست داد وارد اوترخت شد. مردم لاهه جان دووبیت یار مهربان و حامی اسپبنوزا را مسئول این شکست پنداشت و در بیستم اوت همان سال او را کشتند. پس از این واقعه شاهزاده دو کنده فرمانده سپاه فرانسه که اسپینوزا را می‌شناخت و از مقام فضل و دانش او آگاه بود، وی را به مقر فرماندهی خود در اوترخت دعوت کرد و او ـ شاید به این نیت خیر که برای صلح چاره‌ای بیندیشد ـ دعوت شاهزاده را پذیرفت و راهی اوترخت شد. ولی به علت غیبت طولانی شاهزاده از مقر فرماندهی دیدار حاصل نشد و او به خانه محقرش در لاهه بازگشت. به دنبال این واقعه شدیدا مورد تهمت قرار گرفت و در شهر پیچید که او جاسوس فرانسه است. مردم یک هنگام غروب در برابر خانه‌اش ازدحام کردند و خانه و اهل خانه را مورد خطر قرار دادند. ولی خطر به زودی رفع شد. زیرا مردم به حسن نیتش پی‌بردند، بیگناهش شناختند و از جلوه خانه‌اش پراکنده شدند. او پس از این واقعه نیز تا پایان عمر در این خانه زندگی کرد. در سال 1673 استادی كرسي فلسفه دانشگاه هیدلبرگ بسیار محترمانه به وی پیشنهاد شد. اما او بسیار مودبانه و هوشمندانه آن را نپذیرفت، زیرا دریافت که پذیرش این شغل رسمی آزادیش را محدود خواهد ساخت. در این ایام بیش از بیش به خلوت و عزلت گرایید. گاهی اتفاق می‌افتاد که ماهها از خانه بیرون نمی‌رفت و بیشتر اوقات خود را در تفکر و تامل و تحقیق و تصنیف می‌گذرانید. با صاحب خانه‌اش آمیزش بسیار دوستانه‌ای داشت. بعد از ظهر‌ها وقتی که از مطالعه و تالیف خسته می‌شد با صاحبخانه و خانواده‌اش درباره هر چیزی حتی امور بسیار جزیی و پیش پا افتاده سخن می‌گفت. غالبا بچه‌ها را پند می‌داد که به کلیسا بروند و در اطاعت والدین خود باشند زن صاحبخانه که بانویی پارسا و ساده لوح بود روزی از اسپینوزا پرسید آیا دینش وی را رستگار خواهد کرد. او پاسخ داد دینش دین خوبی است نباید در آن شک و تردید روا دارد و در جستجوی دینی دیگر باشد. اگر راه پارسایی پیش گیرد البته رستگار خواهد بود. خلاصه او در نهایت خلوت و عزلت و آسایش و آرامش و نشاط علمی و زهد فلسفی در این خانه زندگانی گذرانید تا اجل محتوم فرا رسید و ساعت سه بعدازظهر روز یکشنبه سال 1677 در حالی که اهل خانه به کلیسا رفته بودند و فقط دوست و طبیب معالجش دکتر میر به روایتی دکتر شولر بر بالینش بود با مرض سل در 44 سالگی از دنیا رفت و به تعبیر هگل فرديتش به جوهر واحد بازگشت. جنازه‌اش را در کلیساي نو در جوار دوست مقتولش جان دوویت به خاک سپردند. بر سر آرامگاه‌اش از پیروان هر دین و مذهبی دیده می‌شدند. اکثر مردم شهر از مرگ وی اندوهگین شدند، زیرا مردم عادی برای سادگی و مهربانیش وی را دوست می‌داشتند و حکیمان به خاطر حکمتش به وی احترام می‌گذاشتند و اتباع و ادیان مختلف به واسطه بیغرضی بی‌نظیرش به وی ارج می‌نهاد. از آنجا که به راستی فیلسوفانه زندگی کرده و از دنیا به چیزی جز به علم و حکمت دل نبسته بود از خود نه فرزندی و همسری به یادگار گذاشت و نه مال و ثروتی. او کتب و رسالات ارزنده‌ای به جای گذاشت که نامش را برای همیشه در تاریخ فرهنگ بشری جاودانه ساخت.

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 10 |
 

نيچه كه بود ؟ و چه ميگفت ؟          

فريدريش نيچه در سال ۱۸۴۴ در آلمان زاده شد. پدرش و هردو پدر بزرگش كشيش لوترى بودند. تحصيلاتش در مدرسه و دانشگاه برپايه مطالعه ادبيات و متون كلاسيك بود. تحصيلات او با چنان درخشش و موفقيتى به پايان رسيد كه در ۲۶ سالگى به مقام استاد رسمى رسيد چيزى كه كم سابقه بود. اما او هرگز به صورت رسمى در فلسفه تحصيل نكرد. آنچه او را به فلسفه سوق داد مطالعه آثار شوپنهاور بود. او به تأسى از شوپنهاور به زندگى ساده و خلوت گزين روى آورد و بخش بيشتر آن را در آوارگى ، در سوئيس و ايتاليا سپرى كرد. نيچه طى دوره اى حدوداً ۲۰ساله آثار عمده خود را به رشته تحرير درآورد كه مشهورترين آنها عبارتند از: زايش تراژدى (۱۸۷۲)، انسانى ، بسيار انسانى (۱۸۷۸) ، فراسوى نيك و بد (۱۸۸۶)، دروازه دانش (۱۸۸۷)، تبارشناسى اخلاق (۱۸۸۷) ، و چنين گفت زرتشت (۱۸۹۱ ) . نيچه در جوانى علاوه براينكه تحت تأثير فلسفه شوپنهاور بود، نسبت به ريشارد واگنر موسيقيدان نيز احساس شيفتگى مى كرد و از دوستان صميمى او شد اما عاقبت با طغيان بر هردو ، استقلال خود را تثبيت كرد. نيچه وقتى هنوز درميانه دهه چهارم عمر خود بود دچار رنجورى روحى شد رنجوريى كه  تا پايان عمرش در سال ۱۹۰۰ با او بود، و باعث شد با وجود آنكه در دهه ۱۸۹۰ شهرت بين المللى پيدا كرد خود نتواند آن را درك كند.

 نيچه همچون شوپنهاور براين نظر بود كه خدايى وجود ندارد و انسان داراى روح ناميرنده نيست. اين را هم قبول داشت كه اين زندگى ما مشغله بى معنايى است كه سرشار از رنج و تنازع است و با نيروى غيرعقلى كه مى توان آن را اراده يا خواست ناميد هدايت مى شود. اما اين نتيجه گيرى شوپنهاور را نيز رد مى كرد كه بايد از چنين دنيايى روى برگرداند. به عكس ، معتقد بود كه بايد به تمامى در آن زندگى كنيم و هرچه مى توانيم از آن برگيريم . پرسش محوريى كه فلسفه نيچه مطرح مى سازد اين است كه در دنيايى بى خدا و فاقد معنا چگونه مى توان اين كار را به بهترين نحو به انجام برد.

 نيچه با حمله به وابستگى به اخلاقيات و ارزشهاى موجود شروع مى كند . او مى گويد اين اخلاقيات و ارزشها عمدتاً از يونان باستان و سنت يهودى مسيحى برخاسته اند و اين بدين معنى است كه آنها از جوامعى كاملاً متفاوت با جوامع امروز و از دين هايى اند كه ديگر كمتر بدانها اعتقاد است. نيچه مى افزايد اين وضعيت توجيه پذير و قابل دفاع نيست و نمى توان زندگى را برپايه ارزشهايى قرار داد كه بنيانهايشان مورد قبول نيست . اين كار زندگى را ساختگى و دروغين مى كند. بايد اين ارزشها را رها كنيم و ارزشهاى ديگرى بيابيم كه صادقانه بدانها باور داريم. او مى گويد :

آنچه انسانها را قادر ساخت كه از وضعيت حيوانى فراتر بروند و تمدن و فرهنگ پديد آورند حذف پيوسته ضعيفان توسط قدرتمندان ، حذف افراد بى كفايت توسط افراد توانا و كاردان و باهوش بوده است.... اما بعد سر و كله به اصطلاح اخلاق گرايانى مانند سقراط و مسيح پيدا شد. آنها گفتند كه اين ارزشها جملگى نادرست اند و اينكه بايد قوانينى وجود داشته باشد كه از ضعيفان در برابر قدرتمندان حمايت كند و اينكه نه قدرت بلكه عدالت را بايد احيا كرد. از اينجا اخلاق ضعيفان و بردگان شكل استوار پيدا كرد. اخلاقى كه به ديد نيچه ويژگيهايش عبارتند از خدمت به ديگران، نفى خود، و قربانى كردن خود حتى افراد خوش قريحه و برجسته نيز به تعبير نيچه مطابق اين اخلاق «از خود گذشتند» . نيچه مى گويد اين نفى همه آن چيزهايى است كه مايه پيدايش فرهنگ و تمدن بوده است . اما ارزشهاى جديد از كجا مى آيند؟ از آنجا كه به زعم نيچه هيچ خدايى درميان نيست  و هيچ جهانى غير از اين جهان وجود ندارد پس اخلاقيات و ارزشها نمى توانند به اصطلاح استعلايى باشند. آنها ممكن نيست از جايى بيرون از اين جهان بيايند چون هيچ جاى «ديگرى» وجود ندارد. آنها بايد آفريده هاى انسانى باشند. به زعم نيچه اخلاق بردگان و بينوايان نه از منشأيى آسمانى بلكه از خود بردگان و بينوايان و ضعيفان برمى خيزد. به محض آنكه اين واقعيت را بفهميم كه ما انسانها آفريننده ارزشهايمان هستيم درخواهيم يافت كه آزاديم هرآنچه را كه در ميان علايق مان بالاترين ارزش و اهميت را دارند انتخاب كنيم و اينها مطمئناً ارزشهايى هستند كه ما را از قلمرو حيوانى فراتر مى برند. بايد رهاى از اخلاق بردگان و بينوايان، زندگى را به طور كامل و به تمامى زيست. نيچه انگيزه و داعى انجام چنين امرى را اراده يا خواست معطوف به قدرت مى ناميد و مقصودش از آن نه فقط امور سياسى يا فتوحات بلكه فعاليتهاى فرهنگى نيز بود.

انسانى كه بدين ترتيب حداكثر قوا و قابليت هاى خود را بسط و گسترش دهد موجودى فرا انسانى مى شود و به همين دليل نيچه اصطلاح «ابرانسان» يا فوق انسان را جعل كرد. نيچه از اين اصطلاح كه اكنون به اكثر زبانهاى اروپايى از جمله انگليسى راه پيدا كرده است نه تنها ناپلئون بلكه كسانى چون لوتر و گوته را مراد مى كرد.

 نيچه مى گويد ارزشهاى محورى اى كه ما بايد بدانها بپردازيم مربوط به زندگى و جوشش و سريان آن هستند. به ديد او هر يك از ما بايد خودش باشد و زندگى اش را به تمامى و به طور كامل بزيد، به زندگى پاسخ مثبت دهد و ذره اى از آن را فرونگذارد. نيچه همه ارزشهاى ديگر را با اين ارزش بنيادين يعنى شكوفايى و جوشش زندگى و پايبندى به همه وجوه آن ارزيابى مى كرد.

از همين رو، خير را آن چيزى مى دانست كه در خدمت بيان و دفاع از زندگى و شور حيات باشد. حتى راست و حقيقى آن چيزى است كه در جانب زندگى قرار داشته باشد. اگر منتقدى بپرسد كه خب فايده اين همه چيست؟ مگر شما نمى گوييد كه هيچ زندگى اى غير از اين زندگى و هيچ دنيايى غير از اين دنيا وجود ندارد پس چه اهميتى دارد كه هركس چه كارى انجام مى دهد و چگونه زندگى مى كند؟ باشكوه ترين زندگى ها نيز روزى به سر خواهد رسيد و در ورطه نيستى و غبار زمان محو خواهد شد.پس اينها ديگر چه اهميتى دارد؟

پاسخ نيچه دو وجه دارد: به گمان او اولاً اين توصيه و تجويز مربوط به زندگى اى است كه برمبانى خودش شكوفايى مى يابد و بنابراين ارزش آن را دارد كه به خاطر خودش زيسته شود. چنين زندگى اى در پى آن نيست كه ارزش و اهميت و معنايش را از بيرون خودش كسب كند و يا برحسب چيزى ديگر مورد درك و شناخت قرار گيرد. از اين حيث زندگى مثل يك اثر هنرى است. نمى توان كتمان كرد كه نيچه براى هنر ارزش و اهميت والايى قائل بودواز گفته هاى مشهورش است كه اگر هنر نبود حقيقت ما را نابود مى كرد.

 دومين وجه پاسخ نيچه اين است كه هيچ چيز به ورطه عدم و نيستى فرو نمى افتد. بلكه رجعت و بازگشت ازلى خواهد داشت. سير زمان خطى و بى انتها نيست. لذا هر چيزى كه در گذشته اتفاق افتاده عاقبت بارى ديگر رخ خواهد داد. با چنين شيوه اى در زندگى چنان زيسته ايم كه خواسته ايم تا ابد بدان ادامه دهيم و رجعت ابدى زمان ما را تا آنجا كه دردنيايى محدود و بسته ميسر است به زندگى ابدى نزديك مى كند.

بدين ترتيب نيچه با طرد و تخطئه عقايد متداول دينى و فلسفى زمان خود باز به همان مسائل پاسخى خاص خويش مى دهد. از جمله مسأله مهم جاودانگى روح كه نيچه با طرح مفهوم بازگشت ابدى يا جاودانه پاسخى ويژه بدان مى دهد. شايد با ملاحظه چنين وجوهى از انديشه و زندگانى نيچه بوده كه برخى گفته اند نيچه در عمق و سويداى دل خويش اشتياقى وافر به پرستش دينى يا لااقل مسأله دينى احساس مى كرد.

يكى از متفكران كاتوليك به نام لئوالدرز درباره او چنين مى نويسد: فهم و تفسير آراى نيچه كار دشوارى است، دشوارتر از آراى ديگر فلاسفه معاصر. علتش هم در طبيعت خاص افكار و نوشته هاى اوست. مقيد بودن به ظاهر نوشته هاى نيچه، احتمالاً غفلت از اين واقعيت را در پى خواهد داشت كه او شاعر و پيام آورى است كه مسائل را به نحوى بديع و بى سابقه مطرح مى كند. به ديد نيچه زمان آن فرا رسيده كه اعتقاد به خدا كنار گذاشته شود. مرگ خدا، شروع دوران جديدى در تاريخ خواهد بود. ريشه هاى اين ديدگاه را بايد در روح زمانه پيدا كرد يعنى در آگاهى روزافزون از استقلال و خودسالارى انسان، مادى گرايى جديد و نظريه تكامل. خردستيزى نيچه نيز سهمى در انكار مسيحيت در نزد او دارد. به زعم نيچه خدا به تصور درنمى آيد. اگر ديدگان خدا نظاره گر ما بود ديگر نمى توانستيم با استقلال و به دور از آشوب و مزاحمت زندگى كنيم. نيچه نيز همچون شوپنهاور اعتقاد داشت كه زندگى انسان بى خدا و غيرالهى است و هيچ معنايى ندارد.

نيچه تقريباً هميشه از خدا به عنوان يك برساخته انسانى، يك دروغ، يكى از خطاهاى انسان و فرافكنى كه معلول ترس است سخن مى گويد. نيچه مى گويد انسان به هر قيمتى بايد به زمين وفادار بماند. آنچه انسان به عنوان خدا محترم و مقدس شمرده است در واقع امرى زيانبار است. تصور خدا بزرگترين مانع بر سر راه وجود بى قيد و بند انسان و اعلام جنگ عليه زندگى است.

به عقيده نيچه ديونوسيوس (در دين يونان، خداى بارورى و شراب و شور مستى) كه جويبار زندگى و نيروى حياتى است بايد جاى تأثير معتدل كننده مسيحيت علم و تكنولوژى را بگيرد. مسيحيت بدن را واپس زده و غرايز و اميال آن و حتى به كارگيرى قواى ذهن را سركوب كرده است.

نيچه كه ذهنش سخت مشغول تصور خدا بود در پى يافتن جانشينى برآمد. بازگشت ابدى يا جاودانه و ابر انسان اين شكل والاتر وجود انسانى بايد جانشين خدا شود. نيچه خود را ملحد و حتى معاند با خداباورى مى دانست. به عقيده نيچه پس از كنار نهادن خدا و مسيحيت، دورانى با امكانات نو در برابر انسان گشوده مى شود. انسان جاى خدا را مى گيرد و ارزشهاى خاص خود را مى آفريند. با اين همه، نيچه چندان تيزبين بود كه پيامدهاى عظيم انكار وجود خدا را پيش بينى كند:

« عالم از گرمى و نور عارى مى گردد، زمين به صورت سياره اى سرگردان و بى هدف درمى آيد، انسان سرگشته مى شود و ظلمت و تيرگى فضاى نامتناهى را پر مى كند. انسان اينك كه خدا را «كشته» ، از گذشته خويش به كلى گسسته است، به دنبال مرگ خدا، ارزشهاى اخلاقى اى كه تاكنون مورد پذيرش بود فرو مى ريزد. ديگر هيچ قانون عام اخلاقى وجود ندارد.»

حتى اگر پاره اى تفاسير و بهره گيرى ها از آثار نيچه از آنچه خود او در نظر داشت فراتر رفته باشد، باز نادرست خواهد بود كه او را يكى از ويرانگرترين نيروها در تاريخ انسان غربى محسوب نكنيم. نيچه را با وجود دستاوردهايش در مقام يك نويسنده و مشاهده گر موشكاف روان انسان و حتى با وجود قريحه پيامبرانه اش بايد ملحدى شمرد كه آثارش بر سرنوشت معنوى انسان غربى تأثير بسيار عظيم داشته است.

تأثيرگذاري:

نيچه پس از خود قريب نيم قرن تأثيرگذار بود. موسولينى بنيادگذار فاشيسم، آثار نيچه را بسيار مى خواند: هيتلر مجموعه اى از آثار نيچه را در ملاقات تاريخى شان در برنر در سال ۱۹۳۸ به موسولينى اهدا كرد. خود نازيها در تبليغاتشان به كرات از اصطلاحات و تعابير نيچه از قبيل ابرانسان (يا ابرمرد) و اراده معطوف به قدرت استفاده مى كردند. هم فاشيست ها و هم مخالفانشان او را نماينده فلسفه فاشيست مى انگاشتند و اين طى چند نسل در برداشت هايى كه از فلسفه نيچه مى شد اثر منفى گذاشت.

اما نيچه ناسيوناليسم يا مليت پرستى آلمانى و يهود ستيزى را به باد استهزاء مى گرفت و گرچه خودش آلمانى بود پيوسته تعميم هاى خشنى در مورد آلمانها انجام مى داد، از جمله اين تعميم:

آلمانى ها به اين سر واقف اند كه چگونه به دور از درايت و معرفت و احساس، ملال آور باشند.

به علاوه مردم آلمان را به خاطر يهودستيزى شان ملامت مى كرد و خودش را رهاى از يهودستيزى مى شمرد. آيا مى توان باور كرد كسى كه با قلم و زبان تند و آتشين خود به انتقادهاى بنيادين از فلسفه و فرهنگ و مليت پرستى هاى عصر خويش مى پردازد. انديشه اش مؤيد اعمال و آرمانهاى نازيها و فاشيست ها باشد اما به هر روى انديشه هايش ولو در ظاهر اين استعداد را داشته است كه سخت مورد سوء فهم يا سوء استفاده قرار گيرد.

 نيچه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم تأثير گسترده اى بر هنرمندان خلاق و مبتكر داشته است. نمايشنامه نويسان مشهورى چون اگوست استريندبرى و لوئيجى پيراندلو به طور قابل ملاحظه اى زير تأثير او قرار گرفتند. برنارد شاو نيز از اين تأثير دورنماند و حتى يكى از نمايشنامه هايش انسان و ابرانسان (۱۹۰۵) نام داشت. برنارد شاو برآن بود كه كل فكر و فلسفه نيچه در سه سطرى كه شكسپير در دهان ريچارد سوم گذاشت بيان شده است:«وجدان چيزى نيست مگر واژه اى كه انسانهاى جبون و بزدل براى بيمناك نگاه داشتن انسانهاى قوى ساخته اند. بازوان نيرومندمان وجدان ما و شمشيرهايمان قانون ما است! » شاعر پيشرو انگليس ويليام باتلر ييتس پس از مطالعه آثار نيچه كه از ۱۹۰۲ آغاز شد در سير شعر گفتنش دچار تحول و تغيير جهت قابل ملاحظه اى شد. در ميان شاعران آلمانى هم مى توان از راينه ماريا ريلكه و استفان گئورگه نام برد و از ميان رمان نويسان از توماس مان و هرمان هسه. در ميان نويسندگان فرانسوى كه از نيچه تأثير پذيرفته هم مى توان از آندره ژيد، آندره مالرو، آلبر كامو و ژان پل سارتر نام برد. شايد بتوان گفت نيچه پس از كارل ماركس اگر بتوان اصولاً او را فيلسوف خواند بيش از هر فيلسوف ديگرى بر نويسندگان اروپايى تأثير داشته است. تأثير نيچه حتى به قلمرو موسيقى هم رسيد و از باب نمونه ريشارد اشتراوس سمفونى اى براساس كتاب چنين گفت زرتشت نيچه ساخت. از اين رو مى توان گفت نيچه در فرهنگ اروپا در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم تأثير بسيار داشته است.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 10 |
    

وصيت نامه من :

      1)

 

من ار زان كه گردم به مستي هلاك   ***   به آئين مستان بريدم به خاك

به تابوتي از چوب تاكم كنيد    ***   به راه خرابات خاكم كنيد

مريزيد بر گور من جز شراب    ***    مياريد در ماتمم جز رباب

وليكن به شرطي كه در مرگ من    ***    ننالد به جز مطرب و چنگ زن

بزن هر قدر خواهي ام پا به سر   ***    كه سرمست از سر ندارد خبر

 

      2)

          آي آدما گوش بكنيد وصيت من

          آي شماها كه مي گيريد رو دوشتون جنازة من

          دستاي منو از توي تابوت بيرون بذاريد

          تا كه بدونن هيچي از اين دنيا نبردم ، خالي ان اين دستاي من

          تو رو خدا ، موهاي منو شونه نكشيد

          تا كه بدونن دست نوازش ، نكشيدن ، رو و سر من

          اگه كسي سراغمو ازتون گرفت

          تو را خدا نذارين بره ، آخه اونه قاتلِ من

          بگين چشاش به در بود ، نيومدي سراغش

          بگين به ياد تو بود ، نيومدي سراغش

          بگين تك پرت بود ، نيومدي سراغش

         بگين كه عاشقت مرد ، ديگه نيا سراغش

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15 |
 

اصول سوررئالیسم :

سوررئاليسم در تعريفي كه آندره برتون از آن مي داد ، متعهد به تصحيح تعريف از واقعيت بود . وسايلي كه به كار مي بست ( نگارش خود كار ، شرح خواب ، روايت در حالت خلسه ، شعر ها و نقاشي هاي مولود تاثيرات اتفاقي ، تصويرهاي متناقض نما و رويايي ) همه در خدمت يك مقصود واحد بودند : تغيير دادن درك ما از دنيا و به اين وسيله تغيير دادن خود دنيا.

سوررئاليسم داراي چندين فلسفه ي خاص است :

1 . فلسفه علمي كه همان روانكاوي فرويد است . چنانكه از اسم سوررئاليسم بر مي آيد ، آيين اصلي آن بر آن استوار است كه جهاني واقعي تر از جهان عادي وجود دارد و آن جهان ضمير نا خود آگاه است .

فرضيه نا خود آگاهي فرويد كليد سوررئاليسم است . در واقع بي وجود زيگموند فرويد ، سوررئاليسم هرگز بصورت امروزي خود نمي توانست باشد و مي توان فرويد را بنيانگذار واقعي اين مكتب دانست ، زيرا همچنان كه او كليد پيچيدگي ها و معضلات زندگي را در رويا و خواب جستجو مي كند ، سوررئاليست ها نيز از همين زمينه براي الهام گرفتن استفاده مي كنند ، منظور اين نيست كه آنها فقط به ترسيم تصويري از صحنه هاي خواب مي پردازند ، بلكه هدف آنها به كار گرفتن هر وسيله ي است كه آنها را به محتويات سر گرفته ي ضمير نا خود آگاه مي رساند .

فرويد مي گويد :  نا خود آگاهي يا روان نا خود آگاه اساس و محرك اصلي است ، و شعور ظاهر ما كه آن را خود آگاه مي ناميم قسمت كوچك و بي اهميتي از نا خود آگاه بيش نيست .

نظريات فرويد در باب روانكاوي ظاهرا يك مبناي علمي براي سوررئاليسم شد ، و اغتشاشات اجتماعي آن عصر زمينه ي طبيعي آن بود . هنرمند سوررئاليسم كه از درون خود آگاه بود ، علاقه اي به رابطه با جهان عيني در خود احساس نمي كرد . در عوض خود را به جهان درون و قلمرو پندارهاي فردي و رويا متوجه كرد ، واقعيت را رها كرد و به فوق واقعيت پناه برد . همچنانكه فرويد مي گويد : " هر رويايي عبارت است از يك تمايل واپس زده شده كه به هنگام خواب يا به صورت اصلي خود تجسم پيدا نموده يا به ياري مكانيسم تبديل ، به صورت دگرگوني ظاهر مي شود . » هنرمند سوررئاليست مي كوشد به مقداري از خصوصيات قسمت پنهان وجود خود دست يابد و براي رسيدن به اين خواسته ، به رويا و يا حالات رويا گونه ذهن خود پناه مي برد ، از طرف ديگر سوررئاليسم را مي توان ادامه رومانتيسيم دانست كه از تحليل نا خود آگاه فرويد شكلي تازه يافته است ، در واقع عقيده رومانتيك ها درباره اين كه آدمي با عالم خارج بيگانه است و تنها حقيقت واقع دنياي دروني اوست و همچنين نظريه عقلاني نبودن كردار و رفتار آدمي ، به طرز كامل تري در جنبش سوررئاليستي بيان گرديده است . سوررئاليست ها عدم اطمينان رومانتيك ها را به عقل و منطق و شك و نوميدي آنها را درباره تكامل طبيعت آدمي اساس كار خود قرار دادند .

علاوه بر اين ها ، شيفتگي سوررئاليست ها به اروتيسم ( شهوت انگيزي ) تا حد زيادي متاثر از فرويد بود. به قول فرويد : روان نا خود آگاه شامل تمامي غرايز بشر اوليه است ، خوي حيواني و وحشي بشري قسمتي اصلي اين منبع مي باشد كه برخي از عوامل ارثي و همچنين تمامي اميالي كه در دوران تكامل و تحول كودك سر كوفته گشته اند بدان منضم شده است .  به اين ترتيب غريزه جنسي كه ريشه در ضمير نيمه هوشيار داشت ، صاحب اعتباري شد كه آن را تبديل به سلاح مهمي در زرادخانه سوررئاليست ها كرد .

فرويد معتقد بود كه سركوب بعضي اميال جنسي در عين حال كه باز دارنده است ، ممكن است ضايعه ي نيز ايجاد كند . همين را سوررئاليست ها از آثار فلج كننده جامعه ي مي دانستند كه عادت كرده بود نشاط و مكاشفه را با احترام تخدير كننده ي به نظم ماشيني و امور روزمره و حسن شهرت جايگزين كند . به همين سان سوررئاليست ها خواهش نفس را در برابر نازايي و بازدارندگي بي احساس دنيا قرار مي دادند - و منظورشان از خواهش نفس نه تنها شهوت جنسي بلكه همچنين كل وسايلي بود كه با آنها در صدد افزايش اطلاع بودند . ميل جنسي از اين رو اهميت بيشتري داشت كه توجه را به امر خود انگيخته ، غريزي و شهودي جلب مي كرد و منبعي در دسترس همگان بود . آخر ، با تسليم شدن به اميال جنسي ، فرد دوباره مي فهميد كه اختيار عقلاني هم حدي دارد و ديگر اينكه - و اين نكته ي بود كه سوررئاليست ها از تكرارش خسته نمي شدند - تخيل هم قابل حصول است .

2 . فلسفه اخلاقي كه با هرگونه قرارداد و مواضعه مخالف است .

سوررئاليسم جنبشي است كه توانايي گذر به حالت پويايي و تحرك را دارد ، تحركي كه در تحول جامعه نقش موثري خواهد داشت . تصور اينكه هنر جدا از آگاهي و تحولات جامعه باشد و نقش سازنده آن را نديده گرفتن تصوري موهوم است و چون هنرمند نمي تواند از تغير شكل دائمي جريان زندگي بي تاثير باشد ، پس سعي دارد تا نقش خود را در تحول جامعه به نحو شايسته يي ايفا كند ، و اگر به واقعيت و اهميت هنر در پيشبرد جامعه معتقد باشد ناچار پي مي برد به اين كه ، اين فعاليت با ديگر فعاليت هاي اجتماعي كه فعاليت هاي فعال خوانده مي شوند ، تشابه و يگانگي دارد .

" هدف بلند پايه سوررئاليسم همه در آن است كه اطلاقش در بي واسطه ترين قلمرو آگاهي ، هيچگونه امكان تعارض باقي نمي گذارد . عليرغم محدودي انقلابيون كور ذهن به راستي نمي فهمم چرا بايد از پرداختن به مسايل عشق ، رويا ، ديوانگي ، هنر و مذهب خودداري كنيم ، حال آنكه ما اين مسائل را از ديدگاهي مي نگريم كه آنها و خود ما انقلاب را برسي مي كنيم و به جرات مي توانم ادعا كنم كه قبل از سوررئاليسم ، هيچ كار منظمي در اين جهت صورت نگرفته است ."  بيانيه دوم سوررئاليسم "

3 . فلسفه اجتماعي كه مي خواهد با ايجاد انقلاب سوررئاليستي بشريت را آزاد كند .

سوررئاليست ها خود را جنبشي آوانگارد نمي دانستند ، اما ، به عنوان افرادي انقلابي ، مصمم به تغيير دادن ماهيت و دگرگون كردن تصور ما از چيستي واقعيت بودند . بي دليل نيست كه اولين نشريه سوررئاليست ها ، « انقلاب سوررئاليستي » نام گرفت . و اين خود حكايت از تعهدي به دگرگوني بنيادين مي كرد كه به سرعت ، با همان اشتياقي كه عرصه ي روانشناختي را در بر گرفته بود ، حوزه ي سياسي را هم فرا گرفت و سرانجام نشريه ي جديدي به بار آورد با نام پر معني « سوررئاليسم در خدمت انقلاب » .

در بيانيه 27 ژانويه 1925 مي خوانيم : 1 . ما كاري به ادبيات نداريم . اما اگر لازم شود ، مثل هر كس ديگري مي توانيم از آن استفاده كنيم .2 . سوررئاليسم نه يك وسيله بيان جديد است، نه چيزي ساده تر ، و نه حتي يك مابعدالطبيعه ي شعر . وسيله اي است براي آزاد سازي مطلق ذهن و امثال آن .

3 . ما مصمم به ايجاد يك «انقلاب » هستيم . 4 . ما واژه ي « سوررئاليسم » را با واژه ي « انقلاب» در يك رديف قرار داده ايم تا خصلت عيني ، بي غرض و حتي مستاصل انقلاب را نشان دهيم . 5 . ما هيچ ادعاي تغيير چيزي از اشتباهات انسان را نداريم . فقط مي خواهيم نشان دهيم كه چه افكار سستي دارد و خانه ي متزلزلش را روي چه پي هاي لرزاني ، جه خاك پوكي ، ساخته است . 6 . اين اخطار رسمي را توي صورت جامعه پرتاب مي كنيم . هر جور كه از نابرابري هايش ، از حركت هاي غلط روحش ، دفاع كند ، ما هدف خود را گم نمي كنيم ... 7 . ما در « شورش » تخصص داريم اگر لازم شود ، هيچ عمي نيست كه ما قادر به ارتكاب آن نباشيم .....

در سال 1925 جنبش نو پا خودش را گرم كرد و با گستاخي و نشاطي ياد آور دادائيستها و مصمم به اثبات تعهدش به آزادي ، در مقابل محافظه كاري ، پيش جست و به نيروهاي ارتجاع اعلان جنگ داد . برتون مي گفت :  ما درست در قلب جامعه مدرن زندگي مي كنيم و قرارمان با آن اين است كه همه زياده روي هاي ما را توجيه كند .  آنها خود را يك عامل تحريك كننده مي دانستند - ولي تحريك كننده يي كه صرفا اثر تخريبي نداشت ، چون همه مي دانستند كه مرواريد محصول فرايندي فرساينده است و معتقد بودند اين مرواريد به جان هزار غواص مي ارزد .

آزادي ذهني كه نخستين شرط انقلاب سوررئاليستي است ، مستلزم آزادي انسان است . هنرمند سوررئاليست مي كوشد تا از وابستگي به يك سيستم فكري به عنوان پناهگاه بپرهيزد و جستجو هاي خود را با چشماني باز و تيزبين به سوي نتايج خارجي آن ها معطوف دارد . ماكس ارنست مي گويد : اثري در خور نام سوررئاليست است كه به كلي از نظارت عقل و شعور و عقل و ذوق و اراده آزاد باشد .

برتون بعدها در اثري به نام « سوررئاليست چيست ؟ »  نوشت : « امروز بيشتر از هميشه ، رهايي ذهن كه هدف مشخص سوررئاليست است ، به اعتقاد سوررئاليست ها در درجه اول مستلزم رهايي انسان است ، و اين يعني كه ما بايد با همه نيروهاي نااميدي با زنجيرهايمان بجنگيم ، يعني كه امروز بيش از هميشه سوررئاليست ها براي رهايي انسان چشم اميد به انقلاب پرولتري دوخته اند . »

دوشیزگان آوینیون - كاري از پیکاسو

سوررئالیسم و انسان شناسی

زمانی که به رابطه میان سوررئالیسم و انسان شناسی می پردازیم پیش از هر چیز و بی اختیار  نام انسان شناس معروف فرانسوی میشل لیریس به خاطرمان می آید که از او در این سخنرانی یاد خواهیم کرد و روشی که از وی به ویژه در انسان شاسی بر جای مانده است روش نوشتار خود زندگی نامه ای(Autobiographic)است.اماهمانگونه که خواهیم گفت روابط میان انسان شناسی و سوررئالیسم بسیار فراتر از چهره ها می روند و در دو بعد  بلافصل و دراز مدت قابل بررسی و تاکید هستند.--!

اما ابتدا لازم است از خود سوررئالیسم و تعریف آن آغاز کنیم.

تعریف و تاریخچه

پیش از هر چیز باید به این نکته اشاره کنیم که در تاریخ سوررئالیسم، با دو واژه کمابیش مترداف برخورد می کنیم: سوررئالیسم و دادائیسم که البته تفاوت هایی نیز با یکدیگر دارند و سرگذشت کاملا یکسانی نداشته اند. سوررئالیسم واژه ای است که امروز بیشتر به کار می رود و جنبه آکادمیک تری از دادائیسم دارد ولی این آکادمیسم و دانشگاهی اندیشیدن و قرار دادن  این دو واژه در چارچوب های نظری بیشتر امری متاخر است  که چندان با  منشاء شورشی آنها سازگاری ندارد. از لحاظ تاریخی سوررئالیسم  مفهومی تشریحی و معنا دار و تا اندازه ای علمی تر» از واژه «دادئیسم» است که در اصل و اساس خود و به صورتی ارادی واژه ای بی معنا و مفهوم بوده است. واژه سوررئالیست ابتدا  در سالهای دهه   1920 به وسیله آپولینر ابداع شد و با انتشار گاهنامه «انقلاب سوررئالیست» که آندره بروتون از بنیان گذارنش بود و سپس با متن دیگری از بروتون  با عنوان «مانیفست سوررئالیست» در همین دهه  رواج یافت. باید توجه داشت که هر دو واژه «انقلاب»  و «مانیفست» در این سالهای ابتدای قرن بیستم گویای تمایلات خاص  سوررئالیست ها به جنبش های چپ و انقلابی بودند که در اروپا ظاهر شده بود: انقلاب روس در سال 1917 و انقلاب آلمان در سال 1919  هر دو تاثیر زیادی بر شکل گیری اندیشه سوررئالیستی باقی گذاشته بودند. به ویژه شکست انقلاب آلمان و کشته شدن اسپارتاکیست ها که دولت وایمار را که از درون پوسیده بود  از میان برد و به زودی جای آن را به  گذاری آرام ولی مطمئن به فاشیسم هیتلری داد،  نا امیدی سوررئالیست ها را از  خروج از جنون دیوانه وار جنگ جهانی اول  تقویت کرد. واژه مانیفست نیز دقیقا به «مانیفست حزب کمونیست» اشاره داشت که  به تقلید از آن  کتاب های متعددی  از جمله «مانیفست فوتوریست» در ایتالیا در همین سالها به انتشار رسید.

اما به کار گرفته شدن واژه سوررئالیست در مفهومی آکادمیک از خلال کاربرد آن در آکادمی هنر شوروی در سال 1960 انجام گرفت که این امر نیز کاملا از خلال روابط نزدیکی که بین جنبش چپ و حزب کمونیست با سورئالیست هایی نظیر  آراگون وجود داشت قابل توجیه است. در همین دهه 1960 نیز در کاتالوگ «گالری چشم» در سال 1965 در پاریس این واژه در معنایی آکادمیک رواج بیشتری یافت.

اما برخلاف واژه سوررئالیست که معنای  روشنی  یعنی فراتر رفتن از واقعیت را در خود نهفته داشت، واژه دادائیسم: ”مفهوم“ ی به خودی خود بی معنا و شورشی بود  که به صورتی اتفاقی  در کاباره ولتر در زوریخ از محافل روشنفکران  چپ ، از یک فرهنگ لاروس بیرون کشیده شده بود. دادائیست ها که در ابتدا بیشتر از مدرنیته در حال شکل گرفتن در  حوزه زبان آلمانی و به ویژه آلمان و اتریش ریشه می گرفتند، تعمدا بر آن بودند که  خود را در رویکردی کاملا منفی تعریف کنند. در  فرهنگ سوررئالیسم  با این تعریف از دادئیسم روبرو می شویم: جنبشی بین المللی  ناشی از نفرت نسبت به  جنگ جهانی و بینش های فلسفی که این جنگ را توجیه می کردند ( نژادگرایی، یهود ستیزی،  ملی گرایی ، استعمار  ...). حرکتی اساسا  تحریک آمیز و سنت شکنانه. دادا نوعی اعتراض به همه چیز  به ویژه به اخلاق حاکم. طرفدارن دادا  از شک مطلق  دفاع کرده و از  خود انگیختگی فردی،  و به بیان در آوردن این خود انگیختی در قالب های ادبی ، تجسمی ، حرکتی، تصویری و غیره به مقابه  وحدت  امر زنده دفاع می کردند. دادا خود را به مقابه یک حالت روحی تعریف می کند  که با هر گونه اقتدار و ساختاری در هر شکلی  و در هر نوع بیانی مخالف است.

از همین جا نیز می توان بر این نکته تاکید کرد که شاید سوررئالیسم و دادائسیم را که در  سخنرانی حاضر به معنایی مترادف به کار گرفته می شوند، کمتر بتوان به عنوان یک سبک و روش هنری  به کار برد و بیشتر بتوان آن را نوعی جنبش اعتراض آمیز و نیهیلیستی در معنای عمیق کلمه  به شمار آورد.   

 

   

چهره ها

نگاهی به نمایندگان  سوررئالیست  در حوزه های مختلف  گویای نوعی  عدم انسجام است که در میان آثار این گروه های می توان شاهد آن بود. برای مثال در ادبیات ما با چهره های چون آندره بروتون،رنه شار، تسارا، الوار، آنتون آرتو، میشل لیریس روبرو هستیم که سبک ها و نوشته هایی کاملا متفاوت  داشته اند .

در این میان می دانیم که لیریس با سبک خاص خود در نگارش متون اتنوگرافیک (مردم نگاری) به چهره ای ویژه در تاریخ انسان شناسی بدل شد.  وی در کتاب هایی که مهم ترین آنها «شبح آفریقا» است. تجربه زندگی خود را به مثابه متنی انسان شناسانه عرضه کرد و  دفترچه های خاطراتی به جای گذاشت که در آنها با نثری کاملا ادبی  جامعه مورد مطالعه خود ( افریقا) را به خوانندگان می شناساند  و  شاید زودتر از هر انسان شناس دیگری مفهوم بازتابندگی (Reflexivity) را در عمل و نه این واژه را در انسان شناسی وارد کرد: اینکه شناخت موضوع مورد مطالعه در قالب رابطه ای خاص  و تجربه ای شخصی  میان پژوهشگر و جامعه مورد پژوهش شکل بگیرد: کاری همچون  پروست اما در قالب یک تجربه حقیقی و زیسته شده که بعدها البته بارها و بارها در انسان شناسی تکرار شد و بعدها با شکل گیری و رشد سینمای اتنوگرافیک در این قالب هنری جدید نیز بسیار رشد کرد.   

اما اگر از حوزه ادبیات به حوزه  هنرهای تجسمی وارد شویم با تعداد بسیار بیشتری از سوررئالیست ها روبرو می شویم : در نقاشی و مجسمه سازی : رنه ماگریت، مارسل دوشان،  دوشیریکو، میرو، سالوادور دالی، ماکس ارنست، فرانسیس پیکابیا، پابلو پیکاسو، ...، در عکاسی و سینما: من ری ، لوئیس بونوئل و در معماری: گائودی. برخی از چهره هایی هستند که می توان از آنها به عنوان هنرمندان نزدیک سوررئالیستها نام برد. هر چند تعلق رسمی و  یا اصولا تعلق فکری و  سبکی برخی از هنرمندان به سوررئالیسم بسیار مناقشه برانگیز بوده و گاه مورد پذیرش برخی از  آنها نیز نبود.  با این وصف همه این هنرمندان به نحوی از انحا در  شکل ها و مفاهیم سوررئالیستی و  در ذات شورشی این حرکت مشارکت داشتند.

روش

آنچه بیش از هر چیز روش سوررئالیستی را مشخص می کند  نوعی آزادی مطلق  در شکل و محتوا است که سوررئالیست ها از آن با عنوان : نوشتار و بیان  اتوماتیک یا خود کار نام می بردند.

ما در این  مفهوم اشاره ای روشن به روانکاوی فرویدی داریم که  لااقل دو نو آوری اساسی داشت که هم بر حوزه  سورئالیسم و هم بر حوزه انسان شناسی بسیار موثر بود. نخست آنکه فروید با تاکید بر آن که در مراحل رشد کودک به تدریج  «من» یعنی شخصیت آگاه و عامل دارای اراده انسانی زیر فشار و کنترل یک «فرامن» قرار گرفته و با سرکوب های روانی ( در قلب سرکوب های اجتماعی فرهنگی ) ناچار به پذیرش جامعه می شود به این نتیجه گیری می رسید که می توان با برخی از سازوکارها( نظیر خواب مصنوعی) «من» را از زیر کنترل «فرامن» خارج کرده و به سوژه امکان داد که تمام خاطرات و  افکار  فروخورده خود را  به بیان درآورده و به این ترتیب دست به معالجه برخی از بیماری ها زد. از سوی دیگر فروید با تاکید بر آنکه خواب و رویا را نباید پدیده هایی بی معنا و غیر قابل تحلیل قلمداد کرد و بر عکس باید آنها را حوزه هایی از ذهنیت در نظر گرفت که به دلیل رها شدن «من» از زیر سلطه «فرامن» می توان به اشکالی هر چند تخریب شده از  بیان ذهنیت دست یافت، کلید راهگشای بزرگی در اختیار هم هنرمندان و هم انسان شناسان قرار داد که بتوانند دست به آفرینش هایی خارج از حوزه عقلانیت (سوررئالیستها) و دست به تحلیل بر حوزه هایی که خارج از حوزه عقلانیت قرار داده می شدند ( انسان شناسان بزنند). بنابراین نوشتار و بیان خودکار برای  سوررئالیست های به روشی بسیار کارا تبدیل شد که بتوانند از خلا آن به ابداع و خلق آثار خود به آزاد ترین شکل ممکن بپردازند. انسان شناسان نیز توانستند با تاکید بر موقعیت های خلسه وار که با تجربه آن در نزد جوامع موسوم به بدوی از طریق  استعمال مواد مدر و یا  حرکات بدنی خاص  ( شمنیسم، دراویش و غیره) برخورد کرده بودند به تحلیل  درک خاص این گروه ها از فرهنگ هایشان و سازوکارهای درونی این فرهنگ ها بپردازند.

چارچوب های تاریخی

اما برای درک بهتر سوررئالیسم و روابط آن با انسان شناسی باید بر چند چارچوب تاریخی که به شکل دادن به این حرکت دامن زدند تاکید کنیم. در حوزه سیاسی در این سالها  شاهد رشد آفت هایی چون گسترش یهود ستیزی، نظریه های تطورگرایانه که به گسترش استعمار و اشغال نظامی جهان و تضادهای آن با نظام دموکراتیک اروپا، سقوط ارزش های دموکراتیک اروپا می انجامند از یک سو، و به نظریات نژاد پرستانه که به  فاشیسم، جنگ و بی رحمی های ناشی از آن از سوی دیگر،  دامن می زنند اشاره کرد. جنگ جهانی اول به خصوص با بی رحمی های بی معنایی که در آن شاهد بودیم و با ایدئولوژی هایی که از هر سو به آن دام می زدند نفرت سوررئالیست ها را از هر نوع ایدئولوژی و حتی هر نوع اخلاقی سبب می شد.

در همین حال نیز شاهد سقوط اجتماعی و  فروپاشی ارزش های اخلاقی و اجتماعی در اروپا هستیم که خود را ز خلال رشد گروهک های فاشیستی و تعمیم ایده های آنها در میان اکثریت مردم حتی در جوامعی که مهد  فکر و اندیشه بودند ( آلمان) نشان می دهد.

اما تناقض در آنجاست که این دوره در عین حال دوره شکوفایی و رشد فرهنگی-هنری- علمی اروپا نیز هست: جنبش های جدید ادبی هنری ( اکسپرسیونیسم، فوتوریسم، پریمیتویسم، موسیقی مدرن ، روانکاوی فرویدی...) در ادامه منطقی نوآوری های قرن نوزدهمی در زمینه هنری فرهنگی (فوویسم، امپرسیونیسم و ...) ظاهر می شوند. 

پل های ارتباطی با انسان شناسی

اما برای پاسخ دادن به پرسش اصلی در بحث کنونی می توانیم به سه پل ارتباطی میان انسان شناسی و سوررئالیسم اشاره کنیم که فراتر از  وجود چهره هایی چون لیریس این دو پدیده را به یکدیگر پیوند می دهند. 

پیش از هر چیز می توان از  روندی یادکرد که به آن باید نام «زیباشناسی دیگری» را داد.  این امر به ویژه از آن رو قابل تامل و مهم است که می دانیم اکثریت قریب به اتفاق جوامع انسانی جوامعی خود محور بین بوده اند و زیبایی را تنها در رابطه با مفهوم «خود» و در مقابل مفهوم «دیگری» درک می کرده اند: یونانیان و ایرانیان تنها دو مثال از میان مثال بی شماری هستند که می توان چه در جوامع متمدن و چه در جوامع موسوم به ابتدایی یا حتی «وحشی» به آنها اشاره کرد که  «دیگران» را خارج از حوزه انسانی قرار داده و زیبایی را بر اساس خود تعریف می کردند. سوررئالیست ها با ارزش دادن به  زیبایی «دیگری« برای مثال با ارزش دادن به زیبایی هنر مردمان موسوم به ابتدایی ( پریمیتویسم) به ویژه هنر  و زیبایی در تمدن ها و جوامع افریقایی، از نخستین  خالقان هنری بودند که رویکرد کلاسیک یونانی را به زیر سئوال بردند و نشان دادند که زیبایی را می توان در آن واحد در قالب زیبایی خودی و زیبایی دیگری و حتی با اولویت بخشیدن به زیبایی دیگری تعریف کرد. گذار  هنرمندانی چون دالی و پیکاسو از یک فیگوراتیسم  کاملا یونانی گرا به یک هنر تجسمی  پریمیتویست با استفاده از موتیف ها و اشکالی  که به شدت از هنر افریقایی ( پیکاسو) یا شرقی (دالی) تاثیر پذیرفته بودند، این نکته را به خوبی نشان می دهد. بدین ترتیب  سوررئالیست ها رابطه ای یکسان همچون انسان شناسان  با دو مفهوم خود و دیگری برقرار می کنند. انسان شناسان نیز در پی آن هستند که بتوانند  میان فرهنگ ها سازش ایجاد کرده و آنها را برای یکدیگر قابل درک کنند. آنها نیز در پی آن هستند که نشان دهند  تفاوت اصل است و خود محور بینی فرهنگی آفتی است کشنده که فرهنگ ها را از میان برداشته و سبب تخریب خود و دیگری می شود.

دومین پل ارتباطی در مفهومی مشاهده می شود که می توان آن را « زیباشناسی روزمرگی» نامید . سوررئالیست هایی چون مارسل دوشان با «پیش ساخته » های خود و یا عکاسانی چون من ری و  حتی لوئیس بونوئل با سینمای خاص خود که سوژه هایی از زندگی روزمره را به مفاهیمی با ارزش هنری بالا تبدیل می کنند، همگی در حرکت مشترکی  سهیم هستند که در آن اشیاء و حوادث به ظاهر پیش پا افتاده اعتبار  ارزش مطرح شدن به مثابه شیئی و موضوع هنری را می یابند. دوشان به ویژه در این کار تا به حدی پیش می رود که می توان هر شیئی ای ، حتی سخیف ترین اشیاء و تابویی ترین  اشیاء زندگی روزمره را که معمولا از  منظرها پنهان  می شوند را بدل یه «شیئی » های هنری «خود اعلام شده» کند.  وجه مشترک در اینجا نیز با انسان شناسی روشن است: انسان شناسان  تنها گروهی از  علوم اجتماعی هستند که به ارزش نهفته در روزمرگی به مثابه  تصویری از  هر فرهنگ پی می برند و آن را در مطالعات خود  تئوریزه می کنند. هر چند در این میان نباید سهم فیلسوفان و جامعه شناسانی چون هانری لوفبور و ایروین گافمن را از یاد برد که نخستین آنها با طرح مفهوم فضا در زندگی روزمره و اهمیت آن در  جوامع انسانی و  دومی به دلیل طرح مفهوم صحنه پردازی در زندگی روزمره و  اهمیت تحلیلی آن برای درک جوامع و فرهنگ های انسانی نقشی اساسی در تبدیل شدن روزمرگی و زندگی افراد در این موقعیت به مثابه موضوع های انسان شناسی داشتند. با  چرخشی که انسان  شناسی از دهه 1960 به بعد  از جوامع غیر شهری و  غیر غربی به سوی جوامع پیچیده شهری و غربی کرد، اهمیت روزمرگی و حوزه های به ظاهر پیش پا افتاده به مثابه موضوع تحقیق هر روز افزایش بیشتری یافت و هر چه بیشتر بر این نکته تاکید شد که رفتارهای ساده ای همچون حرکات کالبدی (مارسل موس) و فناوری های ساده و  حتی  رفتارهایی چون بازی و گذران اوقات فراغت چگونه می توانند در قالب  خرده کیهان های فرهنگی (Cultural Microcosm) فرهنگ های انسان ی را به سوی شفاف شدن برای تحلیلگران اجتماعی سوق دهند.

و سرانجام باید به زیباشناسی در قالب زیباشناسی کالبدی هنرمندانی چون ایو کلاین اشاره کرد که در ادامه حرکت سوررئالیسیت هر چه بیش از پیش کالبد انسانی را به یک شیئی هنری در خود بدل کرده و به گرایش های جدیدی در حوزه هنر دامن می زنند که نوعی زیباشناسی های جدید را تولید کرده و به  فرایند گسترده «ناهنر»و «ضد هنر»از سال های 1960 به این سو: آرمان، سزار، والتر دوماریا، دنیس اوپنهایم... می انجامد که ما در مقاله ای دیگر به صورت مفصل آن را تحلیل کرده ایم(نک: خیال: 17، بهار 85) . البته این نکته را نیز نباید نادیده گرفت که آنچه کسانی چون دوشان را از سزار و آرمان جدا می کند،  کالایی شدن هر چه بیشتر پدیده هنر از سالهای دهه 1960 به این سو است و همین امر نیز سوررئالیسم را به مثابه یک جنبش اعتراضی و شورشی از میان برداشته و به فرایندهای مزبور که قاعدتا می بایستی در دنباله سوررئالیسم قرار می گرفتند چهره ای هر چه بیشتر تصنعی و  تزئینی می دهد.

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یکم مرداد 1387 و ساعت 11 |
 

اگزیستانسیالیسم چيست ؟       

این مکتب توسط سارتر فیلسوف ، جامعه شناس و مرد ادب  ارائه شد . به عقیده خود سارتر این مکتب نمی تواند  برای کسانی که میخواهند  از پذیرش مسئولیت فرار کنند مفید باشد. مکتب سارتر بر این اصل متکی است که همه اشیا عالم هستی ماهیتشان بر وجودشان مقدم است  بجز انسان که وجودش بر ماهیتش مقدم است .

اگزیستانسیالیسم معتقد است که تنها انسان بر خلاف تمام کائنات وجودش پیش از ماهیتش است.
مثلا  یک نقاش را در نظر بگیرید که می خواهد یک تابلو را بیآفریند تا او در کنار تابلوی سفیدش نشسته و رنگ و قلم و وسائل را در کنار دارد تابلوی او هنوز وجود ندارد ولی یک تابلوی هنری در اندیشه و احساس نقاش قبل از آن که بر روی پرده نقاشی ترسیم شود وجود یافته است .
آن چیست که قبل از این که وجود یافته باشد هست؟ این که میگوییم هست غیر از هست وجودی است . خود نقاشی وجود پیدا نکرده اما ماهیتش هست ولی واقعیت وجودیش نیست .

مکتب اگزیستانسیالیسم می گوید خداوند که جهان هستی را آفریده قبلا یک ماهیتی از کوه ، دریا ، درخت ، رنگها و خلاصه از تمام آفرینش در ذهنش بوده و بعد بر اساس آن ماهیت خود آگاه یا ناخودآگاه دست به خلقت زده  جز انسان که بر خلاف تمام موجودات هستی است .
یعنی خدا یا طبیعت اول آن را ساخته ( برخی از اگزیستانسیالیست ها به وجود خدا معتقدند مثل یاس پس و برخی مثل سارتر معتقد نیستند ) یعنی اینکه انسان وجود پیدا کرده بدون این که صفت یا خصوصیتی در او نهفته باشد  از آن پس انسان موظف است که خود ماهیتش را بسازد . 

این بدین معناست که چیزی به اسم سرنوشت و قضا و قدر وجود ندارد . کسی بر اراده آدمی تسلط ندارد.

این مکتب بر خلاف مکتب های جبری مکتب اراده کامل است . پس از این که انسان متوجه این قضیه می شود  بر خلاف مکتب های جبری  احساس مسئولیت سنگین برای ساختن زندگی و آینده خود و حتی زندگی دیگران می کند . 

سوال برای این مسئله این است که چه معیاری برای عمل خوب و بد وجود دارد ؟ اصولا خوبی ها و بدی ها با چه حکمی برای آدمی جا می افتد ؟ پاسخ سارتر این است که هر عملی که انسان دوست می دارد که انجام دهد و این عمل را برای دیگر افراد جامعه نیز می پسندد و میخواهد این عمل قانون شود این عمل پسندیده است و میتوان آن را انجام داد و در واقع  هنجار می شود . در نتیجه هر فردی در هر مرحله از زندگیش  فرد نیست بلکه مسئول جمع است . و در واقع هر کس در زندگی  عملی فردی و مجزا از انسان ها و جامعه انجام نمی دهد بلکه انسان قانون گذار همه انسانهاست .

در واقع خدا یا طبیعت انسان را خلق کرده و پیکر او ساخته شده و انسان با دست خود صفات و رنگهای

انسانیش را به این پیکر اضافه میکند .

ایراد این مکتب در دو جهت است :

اولاً گاهی عقل عمومی برای قانونگذاری مناسب نیست (مثلا در دوره جاهلیت پیش از اسلام دخترها را زنده به گور می کردند و دوست داشتند که این قضیه قانون باشد.)

مسئله بعدی این است که ملاک پذیرش مسئولیت برای انسان چیست ؟ اگر ناظری وجود نداشته باشد  چه دلیلی وجود دارد که انسان برای قانونگذاری  و قبول مسئولیت برای بهتر ساختن خود تلاش کند .
در کل به نظر من این مکتب  نسبت به بسیاری از مکتب های مادی دیگر برتری دارد و حس مسئولیت پذیری را برای ساختن افزایش می دهد و این پدیده که وجود نداشتن ناظر از کیفیت عمل به مکتب می کاهد ممکن است مشکل این مکتب باشد ولی سوال این است که آیا تمام افرادی که مکتب الهی دارند به دستورالعمل های آن مکتب عمل میکنند ؟

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یکم مرداد 1387 و ساعت 11 |
 

زندگي يگ انقلابيِ آزاديخواه

 

 

 

ارنستو چگوارا

14 ژوئن سال 1928 ميلادي ارنستو رافائل دولا سرنا مشهور به چه گوارا در شهر روزاريو آرژانتين متولد شد. او سنين نوجواني را در شهر كوردوبا سپري كرد . سپس در دانشگاه بوينس آيرس در رشته پزشكي فارغ التحصيل شد. در سال 1951 ميلادي ، ارنستو پس از اخذ مدرك پزشكي دست به سفري در كشورهاي آمريكاي لاتين زد كه چندين ماه به طول انجاميد و در اين سفر با فقر و فلاكتي كه در منطقه حكم فرما بود ، آشنا شد. ارنستو چه گوارا در سال 1955 ميلادي در شهر مكزيكو  با فيدل كاسترو ملاقات كرد.

كاسترو در آن هنگام جنبش 26 ژوييه يا M26 با اشاره به نام خوزه مارتي را تدارك مي ديد.
ارنستو جزو 82 مردي بود كه در سال 1956 ميلادي با فيدل كاسترو به كوبا رفتند و فقط 12 نفر آنها موفق به بازگشت شدند.

از آن پس آنها جنگ چريكي عليه رژيم ديكتاتوري فولخنسيو باتيستا مترسك دست نشانده آمريكا در كوبا را آغاز كردند. در اين نبرد نابرابر از نظر تعداد و تجهيزات سرانجام اين مورچه بود كه در مقابل فيل پيروز شد. پس از سقوط رژيم ديكتاتوري باتيستا و قبل از ورود پيروزمندانه كاسترو ، چه گوارا و يارانشان به شهر هاوانا ، باتيستا فرار كرد و به جمهوري سن دومينگو پناهنده شد. در ابتداي انقلاب كوبا چه گوارا يكي از مقامات اصلي دولت كوبا بود : سفير ويژه، رئيس بانك مركزي ، وزير صنايع. اما چه گوارا مردي نبود كه علاقه اي به پشت ميزنشيني و فرمان دادن داشته باشد.

در سال 1965 ميلادي ، چه گوارا با تعدادي داوطلب كوبايي براي اشاعه انقلاب ، كوبا را ترك كرد.
او ابتدا به كنگو رفت و در آنجا با لوران دزيره كابيلا آشنا شد اما كابيلا چندان اعتماد او را جلب نكرد. چه گوارا سپس به بوليوي رفت و عليه ديكتاتوري وقت بوليوي دست به يك جنگ چريكي زد. اما در اثر يك توطئه سازمان سيا در سال 1967 ميلادي توسط نيروهاي ارتش بوليوي اسير شد و به دستور سازمان سيا پس از تحمل شكنجه هاي فراوان كه حتي گفته مي شود دست چپ او را قطع كردند (زيرا عكس هايي كه از جسد او تهيه شده از زاويه اي گرفته شده اند كه دست چپ او غيرقابل مشاهده است) در روز 9 اكتبر سال 1967 ميلادي به قتل رسيد.

ارنستو علي رغم داشتن يك خانواده و زندگي مرفه با مشاهده فقر و فلاكت منطقه آمريكاي لاتين به داشتن يك زندگي راحت و مرفه پشت كرد و زندگي خود را وقف تلاش براي تغيير زندگي مردمي كه دربند ديكتاتوري بودند ، كرد. مردم او را فقط با نام «چه » يا « ال چه » مي ناميدند.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یکم مرداد 1387 و ساعت 11 |