تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

سيمای بوف کور

نکته قابل توجه در اين طرح اين است که صادق هدايت آن را بدون انقطاع قلم از کاغذ کشيده است و من نيز آن را رعايت کردم . و اين نکته ای است بسيار جالب . دقت کنيد به طرح من تا متوجه شويد .

 

 * طرح توسط : صادق هدايت - کتاب بوف کور

* نقاشی توسط : خودم

* تقديم به : صادق هدايت بزرگ و همچنين همه هدايت دوستان

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 11 |

چند خطي براي دل خودم :

خوشبختي ،  دوست داشتنِ ، داشتني هاست ؛ نه داشتنِ  دوست داشتني ها .

مرغ باغ ملكوتم ، نيَم از عالم خاك *** چند روزيست قفسي ساخته ام  ؛ البته از بدنم

به هشياران عالم ، هر كه را ديدم غمي دارد *** دلا ديوانه شو ، ديوانگي هم عالمي دارد !!

مرد را دردي اگر باشد خوش است *** درد بي دردي علاجش آتش است .

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 11 |
 داستان کوتاه من

چند روز پس از رفتن (خوابگاه ابدي) – از زبان يك مرده

 

توضيحات ماتقدم :

امروز 26 تير 1387 ، روز ولادت من است . 24 سال قبل در چنين روزي من پا به اين دنياي دون گذاشتم و دنيا صداي گرية مرا شنيد . بله 24 سال از آن واقعه مي گذرد كه به جز تعداد انگشت شماري براي كسي مهم نيست كه اين روز ، كي باشد . روزي كه تولد يافتم گريستم ، هر روز به من ثابت مي شود كه چرا آن روز گريستم .

 به هر ترتيب به مناسبت اين روز ، داستان كوتاهي را كه خودم آن را نوشته ام را مي گذارم تا بخوانيد و از آن استفاده كنيد . و شايد شما را تكان دهد . البته اگر دهد . من كه خودم هر دفعه آن را مي خوانم حس خاصي به من دست مي دهد . به فاني بودن اين دنيا پي مي برم .

هدف من از نوشتن اين داستان و گذاشتن در اينجا فقط و فقط اين بوده كه كمي همة ما به مرگ فكر كنيم و كمي به آن تأمل كنيم . و اميد كه در زندگي ما تأثير داشته باشد .

ياهو ...

داستان : چند روز پس از رفتن (خوابگاه ابدي)

نويسنده : هادي يوسفي

حق چاپ محفوظ مي باشد . و كپي برداري از آن با ذكر نويسنده و نام وبلاگ و لينك آن بلامانع است .

ديباچه :

داستان نويسي كار آساني نيست . همچنان كه كار معدن بسيار دشوار است . نوشتن كار سختي است . البته اگر نوشته ، نوشته باشد . بنده جسارت كردم و داستانچه اي از افكار خودم نوشتم كه در ادامه مي آيد . اين داستان كوتاه چيزي است كه به يكباره به ذهنم رسيد و مرا بدان واداشت كه آن را به رشته تحرير درآورم . قبل از نوشتن آن از قشر بزرگ نويسندگان عذرخواهي مي كنم . در ضمن چيز زميني بي كم و كاستي نيست . اگر در اين داستانِ من كاستي مي بينيد بايد به بزرگواري خودتان ببخشيد . من فقط خواستم چيزي كه به ذهنم آمد را روي كاغذ بياورم . باشد كه اين متن ما را كمي به خود آورد و اينقدر دنبال مال دنيا بر سر هم نزنيم . و باعث شود تا به دوني و پوچي اين دنياي پر از تزوير و حيله و پر از رنگ پي ببريم .

تقديم به :

نويسنده ، پژوهشگر ، جامعه شناس ، مردم شناس ، مترجم ، نقاش ، موسيقي دان ، شاعر ، داستان نويس ، و پدر فولكلور ايران ، صادق هدايت . روحش شاد ، يادش گرامي و راهش پر رهرو باد .

 

داستان :

چند روز پس از رفتن (خوابگاه ابدي) – از زبان يك مرده

در يك روز سرد خدا كه برگ هاي درختان دانه دانه زندگي را بدرود مي گويند و از درختان دل مي كنند و از آنها جدا مي شوند ، جز صداي كلاغ ها كه صداي آنها به گوش مي رسد و با پرواز آنها كم كم صداي غار غار آن ضعيف مي شود ، تا اينكه ديگر از صداي آنها خبري نيست . در اين روز شهر انگار مرده است ، عده اي جعبة چوبي مستطيلي شكلي را كه من در آن جا گرفته ام بر دوش خود حمل مي كنند . من در آن خوابيده ام . بلي خوابيده ام . در انتظار خوابي ابدي . دارم به جايي مي روم كه نياكانم رفته اند و در آنجا آرام گرفته اند . ديگر مهم نيست كه من چه در سر دارم . چه افكاري دارم . چه علايقي دارم . به چه كساني عشق مي ورزم . آيا به معشوقه ام خواهم رسيد . ديگر هيچ كدام از اينها مهم نيست . چون من ديگر نيستم . روحم مدت زماني است كه مرا ترك كرده است . بله ! او رفته است . و مشخص نيست كه به كجا رفته . شايد با دوستان روحيِ خود رفته پيك نيك !! .

شايد دارد خستگي اين دوراني را كه با من بوده است را در مي كند . و دوراني را كه با من خيلي رنجيده و خيلي چيزها بوده كه او را آزار داده به فراموشي بسپارد . البته از اينكه او براي هميشه آزاد شده خيلي خوشحالم . و از اينكه ديگر مجبور نيست مرا تحمل كند . او از دست من ديگر راحت شده . ديگر رها شده . ديگر مجبور نيست اين تنِ لش را تحمل كند . البته اين را هم بگويم كه او در دوران زندگاني در زمان هايي كه من در خواب بودم فرصت پيدا ميكرد تا به استراحت بپردازد . اما تا مي خواست كمي خوش بگذراند بايد برمي گشت تا در بدنم جاي گيرد و من بيدار شوم . و همين نيز باعث مي شد تا زهرمارش شود . حالا ديگر او آزاد و رهاست تا هر كجا كه مي خواهد برود . و اين برايش خيلي خوشايند است . او رفته به جايي كه بهتر از من را براي هميشه دارد . او معبود خود را دارد . بگذريم .

مرا تا مسافتي بر دوش خود مي كشند و در بين راه نيز به تعداد آدم هايي كه به زير تابوت من مي آيند اضافه مي شوند . آنها به خيال خود مي خواهند ثوابي كنند و گناهشان را پاك . چه خنده دار !!

نداي لاالاه اله الله به همراه نجواي آدم ها ، آهنگي مبهم را برايم رقم مي زند . و اين آهنگ برايم دلنشين است . به من تسكين مي دهد .

كم كم به جايي مي رسيم كه آدم هاي ديگر نيز براي خواب ابدي بدانجا رفته اند و در آنجا سكني گزيده اند . آنجا براي من نيز يك جايي را رزرو كرده اند . راستي اين را هم بگويم كه طبق رسم و عادت بين راه مرا چند باري به زمين گذاشتند و دوباره به راه خود ادامه دادند !! كه اين كار چندان برايم خوشايند نبود . به هر احوال به خوابگاه ابدي رسيديم . جاي با صفايي است . درختان زيبا و لختند . پرندگان مي خوانند . و در اين جا نيز چند كلاغ شوم براي خود آوازه خواني مي كنند . آنها هر روز شاهد امثال من هستند كه به اين خوابگاه آورده مي شوند . و اين كلاغ ها نيز خبرش را به ديگران مي رسانند . اما انگار آدم هاي ديگر از شنيدنش دوري مي جويند . و انگار اصلاً اين وقايع برايشان باور نكردني است . انگار گذر پوستشان به دباغ خانه مرگ نمي خورد . چنان به اين دنيا چسبيده اند كه انگار مرگ فقط براي ديگران است .

به هر ترتيب مرا كه در پارچه اي سفيدرنگ كه به آن كفن مي گويند پيچيده شده ام ، بيرون مي آورند . در ضمن اين را هم متذكر شوم كه قبل از حركت مرا شسته اند و با كافور تطهير كرده اند . البته از بوي تند كافور چندان خوشم نيامد . كمي مرا آزارم داد . همچنين در گوش و ديگر سوراخ سمبه هايم پنبه گذاشته اند .

برگرديم به جايي كه مرا از تابوت بيرون آورده اند . البته قبل از آن نيز برايم نماز خوانده اند . آخوندي آورده اند و چند نفري هم پشت سر او برايم نماز خوانده اند . آدم ها با پيكرم وداع و خداحافظي مي كردند و به گريه و زاري مي پرداختند . صيحه مي كنند و ضجه مي زنند .

غافل از اينكه من داشتم از ته دل مي خنديدم . چون داشتم مي رفتم پيش معبودم . داشتم از اين دنيا و آدم هايش رها مي شدم . از اين دنياي نكبت .

چند نفري به داخل قبرم مي روند و چند نفري نيز از بيرون مرا به داخل هدايت مي كنند . پيكر مرا كه مثل يخ هاي قطب جنوب سرد و كرخت شده دست به دست به داخل مي فرستند .  مرا در اتاق ابديم به صورت ماهرانه جاي مي دهند . بعد از اينكه اطمينان حاصل كردند كه چيزي كم و كسر ندارم و نقصي در خواباندن من وجود ندارد ؛ از قبر بيرون مي آيند . فرد قبركن تكه هاي چوبي قطوري را كه براي اين است كه من كمتر فشار گل هايي كه بر رويم ميريزند را تحمل كنم را به صورت اُريب بر روي من قرار مي دهد . و حالا ...

حالا ديگر از نور خبري نيست. از صداي هياهو هم كاسته شده است . همه جا تاريك است . اما به صد تا روشنايي پر تزوير مي ارزد . تاريكي مطلقي حكم فرماست . اينجا ديگر به چشمانم نيازي ندارم . و بودن و نبودن آنها ديگر فرقي نمي كند . آه !! چه صحبت ابلهانه اي . در اينجا نه تنها من به چشمانم ديگر نيازي ندارم ، بلكه ديگر هيچ كدام از اعضاي بدنم به كارم نمي آيد . مي دانم كه همه اينها غذاي لذيذي خواهند شد . من تعجبم از اين است كه چيزهايي را كه پروردگار به همه به صورت رايگان داده و با هيچ قيمتي هم نمي شود آنها را سنجيد ، پس از مرگ ديگر به كار ما نمي آيد ، چه رسد به ماديات و مال دنيا كه بعضي ها طوري به آن چنگ زده اند كه انگار مي خواهند آن را با خود به گور ببرند . و انگار نه انگار كه روزي بايد بميرند و از آنها جدا شوند . آه كه چقدر جانكاه است كه اين موضوع را بعضي ها درك نمي كنند . انگار آنهايي كه خون همنوع خود را به شيشه مي كنند قرار نيست بميرند و از اين ماديات جدا شوند .

بله دست و پا و دهن و چشمي كه خداوند به ما هديه داده پس از مرگ ديگر كارايي ندارند ، چه رسد به مال و پول و زن و فرزند .

احساس نم ملايمي در بدنم مستولي مي شود . مثل اينكه دارند كم كم خاك بر روي من ميريزند . آنقدر ادامه مي دهند تا قبرم كاملاً پر مي شود . اين به نيستي و فقدان من بيشتر كمك مي كند . كمي هم بالا مي آورند تا همه بدانند كه در اينجا كسي آرميده است .

چندي مي گذرد كه من احساس مي كنم قطرات آب بر طول بدن من مي چكد . بله دارند بر روي گِلِ قبرم آب مي ريزند . مي گويند آب روشنايي است . ديگر مسؤليتي ندارم . از همه چيز مبرّا هستم . كم كم دور و بر قبرم خلوت مي شود . همه مي روند ، جز چند نفر از نزديكان . چند تن از افرادي كه برايشان اهميت بيشتري داشته ام . آنها نيز پس از چند ساعت كه هوا رو به تاريكي مي رود من را ترك مي كنند . من مانده ام و چند شمع پيزوري كه چند ساعتي بيشتر دوام نمي آورند و آنها نيز پس مدتي خواهند مرد . حالا ...

حالا ديگر من مانده ام و خودم . و ديگر هيچ . هوا ديگر تاريك تاريك است . البته براي من كه شب و روز فرقي ندارد . براي من هميشه اينجا تاريك است . صداي زوزة گرگ ها را از دوردست مي شنوم . صداي بوف (جغد) پير و خسته اي كه آرزو مي كرد جاي من خوابيده باشد نيز از روي سرو بلندي به گوش مي رسد . صداي نالة او را مي شنوم . انگار او هم از زندگي خسته و درمانده شده است . ديگر خبري از پرندگان آوازه خوان نيست . ديگر خبري از هَزاران نيست . آنها نيز خوابيده اند .

لحظاتي را به زندگي ام و خاطراتم فكر مي كنم . و برگشت مي كنم به عقب . البته زندگي من نكته قابل ذكري ندارد كه بخواهم آنها را بازگو كنم . البته نه كه ندارد . به درد كسي نمي خورد تا بازگو كنم . كم كم سر و كلّة چند كرم سفيد و البته چندش آور كه در هم مي لولند و مي آيند پيدا مي شود . به من سلام مي كنند و خوش آمد مي گويند . بعد از سلام و احوال پرسي ، از من مي خواهند كه اجازه دهم كه از بدنم تغذيه كنند . من نيز با كمال ميل پذيرفتم . و به آنها گفتم كه از هر كجا كه مي خواهند مي توانند تغذيه كنند . آنها نيز به تنوع تكه اي از اعضاي بدنم را مي خوردند . كرم هاي لزجي و چندش آور مشغول خوردن بودند كه سر و كلّة دو مار كه به نظرم زوج جواني بودند پيدا شد . آنها نيز روال كرم ها را پيش گرفتند و پس از احوالپرسي مشغول شدند . يكي چشمهايم را مي خورد . يكي بيني ام را . ديگري لبهايم را و همينطور ... .

سرتان را درد نياورم . همينطور آمدند . يك خانواده از سوسك هاي زيرزميني . دو تا عقرب مسن كه زن و شوهر بودند . و همچنين يك موش كور بيوه . يك دسته كرم خاكي نيز به آنها ملحق شدند . مورچه ها و موريانه ها كه چه عرض كنم ؛ خوراكشان است . سريع خود را به معركه مي رسانند . همچنين چندين و چند موجود ريز و درشت كه من اسمشان را نمي دانستم .  به هر حال همة آنها دلي از عزا درآوردند . در وعدة غذايي اول آنها يك سوم از من را خورده بودند . همچنين آنها شيفتي جاي خود را براي تغذيه عوض مي كردند . پس از آن ، كار همة آنها اين بود كه هنگام وعده هاي غذايي (صبحانه ، نهار ، شام ) بيايند و وعده غذايي خود را با اندام من پر كنند . پس از چند روز تقريباً تمام من تمام شد . تنها چيزي كه از من باقي ماند چند تكه استخوان بود به نام اسكلت . اسكلتم پيش كسي خريداري نداشت . پس از مدت مديدي استخوان هايم نيز بر اثر سرما و گرما و نم و رطوبت پوك شد و پوسيد . و به مقداري پودر تبديل شد . تنها روح من است كه براي خود مي گردد ، تفريح مي كند و البته دارد به ريش من مي خندد . حالا ...

حالا ساليان سال است كه ديگر من نيستم . و همه نيز مرا فراموش كرده اند .گهگاهي برخي از دوستان و آشنايان و كساني كه برايشان اهميت دارم مي آيند . فاتحه اي مي خوانند و بعد  ميروند دنبال زندگي شان . اين حقيقتي است انكار ناپذير . به مدت اندكي عزيزترين كسان فراموشت مي كنند . پس در اين دنيا به كسي و به چيزي نبايد دل بست . به عنوان آخرين جمله بايد بگويم كه اين دنيا پر شده از دروغ . دروغ هاي ريز و درشت . و تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد .        پايان

توضيحات ماتأخر :

اگر روزي اتفاقاً با مرگ روبرو شوم ، كه مي شوم ، مهم نيست . مهم اين است كه مرگ يا زندگي من چه تاثيري بر زندگي ديگران دارد .

و در پايان بايد بگويم كه من با نوشتن اين داستان و گذاشتن در اينجا ، فقط هدفم اين بوده كه كمي شما و صد البته خودم را به فكر مرگ بياندازم . زيرا نياز است كه انسان هر شبي كه مي خوابد به مرگ فكر كند . و اين فكر كردن را در زندگي خود به كار بندد . با فكر كردن به مرگ ، دوري از دلبستگي به اين دنيا و متعلقات درون آن سهل و آسان تر مي شود .  به جز اين ، هدف و منظوري نداشتم . مويد باشيد .

 

امضاء – هادي ي – 26 / تير / يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 11 |

معرفي يك فيلم :

فيلم گرداب ( برگرفته و اقتباس مستقيم از داستانِ گرداب صادق هدايت )

 

   

گرداب

نويسنده ، تدوينگر ، تهيه كننده و كارگردان : حسن هدايت

سرمايه گذاران : حسن هدايت – حجت حاتم

بازيگران : شهاب حسيني ، لاله اسكندري ، خسرو دستگير ، شاهرخ فروتنيان و با حضور احمد نجفي

 

در اين دنياي پست پر از فقر و مسكنت براي نخستين بار گمان كردم كه در زندگي من يك شعاع آفتاب درخشيد. اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود بلكه...

صادق هدايت با آن عينك دسته كلفت قهوه اي روشن به چشم و سبيل بال مگسي پشت لب ، پشت ميز چوبي هميشگي اش نشسته است و جملات آغازين بوف كور را چنين مي نگارد :

نه ، نتوانستم اين پرتو گذرنده را براي خودم نگه دارم !

فيلم گرداب ساختة حسن هدايت ، با نقل اين جملات آغاز و سپس وارد خط اصلي قصه مي گردد .

صادق هدايت داستان كوتاه گرداب را در قالب مجموعه داستان « سه قطره خون » در سال 1311 در تهران منتشر ساخت . داستاني كه همچون اكثر آثار وي حاوي فضايي تيره و تار و روايتگر ماجرايي بس تأثربرانگيز و دردناك است .

حُسن فيلم گرداب در اين است كه كارگردانش تا سر حد امكان به اصل قصه وفادار مي ماند و در مواقعي كه ناگزير است شخصيت ها و موقعيت هاي گوناگون را به قصه بيفزايد ؛ از فضاي داستان هاي هدايت كه در واقع بيانگر احساسات و عقايد شخصي وي مي باشد ، جدا نمي شود ؛ بطوري كه گويي روح هدايت در جاي جاي فيلم حضور دارد و اين مساله حتي در انتخاب خود هدايت به عنوان راوي قصه نيز به چشم مي خورد .

راوي كلمه به كلمه داستان جذاب گرداب را روايت مي كند و هر جا لازم باشد تصوير به مدد كلام مي آيد ، تصويري كه بي كم و كاست فضاي ذهني هدايت را نمايش مي دهد .

 

  

* شهاب حسيني در صحنه اي از فيلم گرداب

 

همايون (شهاب حسيني) خبر خودكشي نزديكترين رفيقش ، بهرام را دريافت مي كند و هم اينك در جستجوي چرايي اين مساله است : « اولين بار بود كه همايون در مسألة مرگ غور و تفكر مي كرد ، ولي فكرش به جايي نمي رسيد . هيچ عقيده و فرضي نمي توانست او را قانع كند . چطور شد كه بهرام از ين تصميم خودكشي با او مشورت نكرد . چه علتي داشته ؟ ديوانه شده يا سر خانوادگي در ميان بوده ؟ »

و از اينجاست كه جرقة نخستين شك بر دل همايون نقش مي بندد تا لحظه اي كه وصيت نامة بهرام به دستش مي رسد ، متوجة شباهت بيش از حد دخترش به بهرام شود و شكش به يقين مبدل گردد .

گرداب فيلم پر ديالوگي نيست . در اغلب سكانس ها ، نريشن تصوير را همراهي مي كند و شايد به همين دليل و عادت تماشاگر به اين سبك روايت باشد كه در هنگام ديالوگ مابين همايون (شهاب حسين) و همسرش بدري (لاله اسكندي) لحن گويش حسيني كمي توي ذوق مي زند . ديالوگ هاي رد و بدل شده در اين بخش دقيقاً مطابق متن داستان گرداب برگزيده شده است . از آنجا كه داستان كوتاه صادق هدايت مصالح لازم براي تبديل به يك فيلم بلند را نداشته است ، حسن هدايت به ناچار شخصيت ها و موضوعات فرعي را وارد ماجرا مي كند . شخصيت مُفَتِّش يكي از همين شخصيت ها است كه حسن هدايت آن را به درستي به قصه افزوده است . و جالب اينجاست كه مُفَتِّش نيز گويي خود صادق هدايت است و عيناً گفته هاي هدايت در « زنده به گور » را بازگو مي كند : « كسي تصميم خودكشي را نمي گيرد ، خودكشي در بعضي ها هست ، در خميره و در نهاد آنهاست ! »

در داستان گرداب ، با وجود اشارة مختصري كه به شغل همايون مي شود ، به هنر بهرام كوچكترين اشاره اي نشده است . ولي در فيلم شاهد هستيم كه فريدون در اداره اي كار مي كند و بهرام ويولونيستي زبردست است. كار اداري همايون مي تواند اشاره اي باشد به زندگي شخصي خود صادق هدايت .

هدايت نويسنده نيز مدتي را در ادارات مختلف به كارمندي گذراند كه طبيعتاً با خلق و خوي لطيفش سازگار نبود و هربار به دليلي استعفايش را تقديم صاحب كار كرد ، و اشاره به ويولونيست بودن بهرام در واقع وام گرفتن از شخصيت هاي ديگر آثار هدايت « از جمله قصة تجلي » قلمداد مي شود .

حسن هدايت بخش مهم ديگري را به داستان هدايت مي افزايد و آن كافه نشيني همايون است . در اينجا نيز تلويحاً اشاره اي به كافه نشيني هاي هدايت مي شود كه از عادات هر روزة وي به شمار مي رفت و آن سالها در ميان روشنفكران امري مرسوم بشمار مي آمده است . آشنايي همايون با مرد ناشناس «شاهرخ فروتنيان» در يكي از همين كافه نشيني ها ، نيز گرچه در اصل قصه وجود ندارد وليكن حضورش نه تنها بار اضافي به نظر نمي رسد ، بلكه بار دراماتيكي جذابي به فيلم بخشيده است .

ولي جذابترين بخش اضافات فيلم نسبت به داستان ، شخصيت همساية عجيب و آدمكش با بازي فوق العادة احمد نجفي است . شخصيتي كه گويي از دل داستان « تاريكخانه » از مجموعه داستان « سگ ولگرد » به درون گرداب پرتاب شده است . در اينجا نيز حسن هدايت كلمات نقل شده در داستان تاريكخانه را مو به مو در دهان شخصيت مرد همسايه مي نهد : « من هيچوقت در كِيف هاي ديگرون شريك نبوده ام . هميشه يه احساس سختي يه احساس بدبختي جلوي منو گرفته ؛ درد زندگي اشكال زندگي ! »

در ادامه حسن هدايت بخش هايي از داستان زنده به گور را وارد ماجرا مي كند . نوشيدن محلول ترياك توسط مرد همسايه در حالي كه جملة « به سلامتي مرگ » را زير لب زمزمه مي كند و چندي بعد تلاش همايون براي خودكشي توسط زدن رگ دستش ، يادآور بخش هايي از داستان زنده به گور هدايت است . هر چند كه لحظه اي بعد باز هم مجدد به داستان تاريكخانه باز مي گرديم و با جنازة مرد آدمكش رو به رو ميشويم .

 

 

اشارات گوناگون از داستان هاي مختلف صادق هدايت ، نشان دهندة شناخت و آگاهي دقيق حسن هدايت نسبت به داستان ها و شرح احوال اين نويسنده بزرگ كشورمان مي باشد . فضاي داستان هاي هدايت غالباً آنقدر تيره و تار و وَهم آلود هست كه بتوان در گوشه و كنار آنها تشابهاتي يافت و به هم مربوط ساخت و حسن هدايت در اين راه موفق نشان مي دهد .

تنها تغييري كه حسن هدايت در داستان گرداب ايجاد ميكند به قضيه مرگ دختر همايون ، هما مربوط ميشود . چه كه در داستان گرداب ، هما بر اثر ابتلا به سينه پهلو مي ميرد و در فيلم بر اثر تصادف . كه البته مسالة تصادف حتي مي تواند توجيه مناسبتري براي مرگ دختر باشد . حسن هدايت پيش از اين ثابت كرده بود كه مي توان با نگاهي دقيق تر به تاريخ ، آثاري درخور و قابل دفاع ارائه داد تا بدين ترتيب بخش بزرگي از جامعة مطالعه گريز ، از تاريخ كشورشان آگاه گردند .

در اينجا علاوه بر اين نكته ، حسن هدايت اين حقيقت را نيز آشكار مي كند كه ما صاحب و وارث چه ادبيات غني و پويايي هستيم و متأسفانه چقدر نسبت به آن كم توجهيم . در شرايطي كه همگان از ضعف سناريوها و نبود موضوعات بِكر در فيلمنامه ها مي نالند ، مي توان با تكيه بر ادبيات غني ايران زمين و كمي ريزبين تر ، ادبيات جهان ، با ساخت اقتباس هاي ادبي مناسب و تطابق آنها با شرايط زماني و مكاني ، فيلم هايي ماندگار خلق كرد و اين يقيناً يك معامله ي دو سر سود بين ادبيات و سينما قلمداد خواهد شد ، بازي برنده- برنده !

در پايان به شما توصيه مي كنم حتماً اين فيلم بسيار زيبا را به تماشا بنشينيد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 10 |

 

بررسی مسائل اجتماعی :

 

آشغالدوني - مرد زباله خور      

 

  ...آنوقت‌ها خانه ما واقع در يك كوچه فرعي منشعب از يك خيابان اصلي بود. در اين كوچه تنگ و بن بست حدود چهارده پانزده خانوار زندگي مي كردند.

قبل از آمدن من به آن كوچه نمي‌دانم روي چه اصلي كمركش كوچه زباله‌داني شده بود و همسايه‌ها صبح به صبح طبق وظيفه‌اي كه براي خودشان قايل بودند يك سطل خاكروبه و زباله مي‌آوردند و روي خاكروبه‌هاي قبلي مي‌ريختند.

سپور محله ما هم جاي مناسب و راه نزديكي پيدا كرده بود همان كاري را مي كرد كه همسايه‌ها مي‌كردند و از هر كجا كه خاكروبه و آشغال جمع مي‌كرد با كمك چرخ دستي‌اش به كوچه ما مي‌آورد و روي خاكروبه‌ها مي‌ريخت.

يكي دوبار به همسايه‌ها گفتم كه چرا آشغال و خاكروبه‌تان را كمر كوچه مي‌ريزيد؟

گفتند: همه مي‌ريزند ما هم مي‌ريزيم.

به سپور محله گفتم تو ديگر چرا از محله‌هاي ديگر خاكروبه جمع مي كني و در كوچه ما مي‌ريزي؟

گفت: ما وظيفه داريم كه خاكروبه‌ها را در يك جا جمع كنيم و بعد ماشين شهرداري بيايد و آنرا ببرد.

رفتم به برزن شهرداري محل جريان را گفتم كه اين كوچه ما زباله‌داني شده, بهداشت و سلامت مردم در خطر است, دستور بدهيد اين كثافت‌ها را از كوچه ما بردارند و به اهالي هم اخطار بفرماييد كه ديگر در آنجا خاكروبه نريزند.

گفتند: اين كار مقرراتي دارد و نمي شود سر خود خاكروبه‌ها را برد, بايد آگهي مزايده منتشر كنيم, در روزنامه‌هاي كثيرالانتشار سه نوبت اعلان بدهيم هر كه بيشتر خاكروبه‌هاي كوچه شما را خريد به او بفروشيم.

به خيالم با اين جواب مي‌خواهند مرا سنگ قلاب كنند و از سر باز كنند, گفتم پس تا وقتي آگهي مزايده‌تان منتشر مي‌شود لااقل يك كاري بكنيد كه حجم و طول و ارتفاع اين تپه كثافت بيشتر نشود.

گفتند: ما نمي توانيم جلو درآمد دولت را بگيريم.

از برزن بيرون آمدم و چند روزي دندان به جگر گذاشتم, از بخت بد چون خانه ما ته كوچه بود و همان يك راه را هم بيشتر نداشت من ناگزير بودم روزي چند نوبت از برابر اين زباله‌داني و سگ‌هاي ولگرد روي خاكروبه‌ها و مگس هاي سمج خاكروبه نشين رژه بروم و باور كنيد هر بار وارد كوچه يا خارج مي‌شدم نصف عمر مي‌شدم تا مدتها حالت تهوع و سرگيجه داشتم.

.....رفتم قوطي رنگي تهيه كردم و قلم مويي هم خريدم و به ديوار بالاي زباله‌داني كمر كوچه نوشتم ....بر پدر و مادر كسي لعنت كه اينجا خاكروبه بريزد يا بشـ......!

به خرجشان نرفت, شب بچه‌هاي كوچه نردبان گذاشتندو ”بريزد“ را ”نريزد“ كردند و از آن روز به بعد همسايه‌هاي هفت كوچه عقب‌تر هم خبر شدند و براي اين كه در اين ثواب بزرگ سهيم باشند خاكروبه هايشان را به كوچه مي‌آوردند و روي آن كوه زباله مي‌ريختند.

يكي دو بار اهل كوچه را جمع كردم و كرسيچه‌اي وسط كوچه گذاشتم و روي كرسيچه ايستادم و براي اهل كوچه و محل موعظه كردم و عين يك عضو رسمي سازمان بهداشت جهاني پيرامون فوايد بهداشت و زيان بيماري و بيماريهاي ناشي از ريختن خاكروبه در معابر صحبت كردم, اما نتيجه‌اي نداد و هر روز بر طول و عرض خاكروبه‌هاي كوچه اضافه مي شد.

يك روز عده اي از ريش سفيدها و سرشناس هاي كوچه را جمع كردم و گفتم:

- بياييد دنگي كنيم پولي روي هم بگذاريم, يك ماشين زباله كشي و چند تا عمله بگيريم و كلك اين زباله ها را بكنيم و ببريم به خارج شهر.

....اين يكي به آن يكي نگاه كرد, يكي راهش را كشيد و رفت و يكي برايم سرش را جنباند و دست آخر گفتند....آقاجان! ما در كاري كه به ما مربوط نيست دخالت نمي كنيم. اين زباله‌ها دولتي است و صاحب دارد, ما جرأت نمي‌كنيم به مال دولت دست بزنيم.

گفتم زباله كه دولتي نمي‌شود, دولت كه خاكروبه فروش نيست اين چه حرفي است شما مي‌زنيد, يك كوه زباله است كه زندگي را در اين كوچه به ماحرام كرده, حالا دولت وقت نمي كند فرصت نمي كند اين زباله‌ها را جمع كند اگر ما بكنيم خوشحال هم مي‌‌شود, انجام همه كارها را كه ما نبايد از دولت انتظار داشته باشيم.

گفتند: ما سري را كه درد نمي‌كند دستمال نمي‌بنديم و حوصله سر و كله زدن با دولتيان و هر روز به يك اداره رفتن را هم نداريم, تو خودت به تنهايي مي‌تواني بكن.

ديدم نخير, به هيچوجه زير بار نمي‌روند, گفتم اگر من بدهم اين خاكروبه‌‌ها را از اين كوچه ببرند قول مي‌دهيد ديگر خاكروبه در اينجا نريزيد؟

گفتند: نه! وقتي همه نريختند ما هم نمي‌ريزيم.

....رفتم يك ماشين زباله كشي به صد تومان اجاره كردم و سه چهارتا هم عمله گرفتم و دو ساعته كلك زباله‌‌ها را كندم و جايش را هم دادم جارو كردند و آب پاشيدند و كوچه سر و صورتي به خودش گرفت و اهل كوچه هم كه ديدند رهگذرشان پاكيزه شده و ديگر از آن كوه كثافت و گله سگ و پشه و مگس خبري نيست خيلي از من ممنون شدندو الحق و الانصاف از آن روز به بعد هم ديگر خاكروبه در آنجا نريختند.

......بيست روزي از اين مقدمه گذشت, يك روز صبح كه به سر كار مي‌رفتم ديدم كمر كش كوچه مأموري در خانه اي ايستاده و از دختر بچه اي مي‌پرسد:

- پس كي جمع كرده؟

....دخترك جواب داد: من چه مي‌دانم

حس كنجكاوي‌ام تحريك شد و همان جا ايستادم.

....در اين موقع مادر دختر دم در آمد و به مأمور گفت:

- والله به خدا ما بي‌تقصيريم سركار, هرچه هم به آن آقا گفتيم اين كار را نكند به خرجش نرفت و گفت به شما مربوط نيست.

مأمور اخمهايش را در هم كشيد و پرسيد....خانه‌اش كجاست؟

مادر دختر جواب داد:

ته كوچه....و سرش را از چهار چوب در داخل كوچه آورد كه خانه مورد نظر را نشان بدهد

چشمش به من افتاد و با خوشحالي مرا به مأمور نشان داد و گفت: ايناهاش...خود آقا اينجا وايساده

مأمور سرش را روي گردنش چرخاند و نگاهي به من كرد و گفت:

- اين زباله‌ها را شما جمع كردي؟

عرض كردم:

- بله

مأمور نگاهي به قد و قامت من كرد و گفت:

- به اجازه كي؟

- اجازه نمي‌خواست سركار ....يك كوه خاكروبه و كثافت كمر كوچه جمع شده بود...من دادم بردند.

- كجا بردند؟

- چه عرض كنم سركار

- چطور چه عرض كني...نمي‌داني زباله ها را كجا بردند؟

- من چه مي‌دانم سركار شوفر بود.

مأمور دستش را به كمرش زد و گفت:

- خودت را مسخره كردي؟ توپ به مال دولت بستي خاكروبه‌هاي دولت را بردي و فروختي و پولش را ريختي به جيبت...حالا جواب سر بالا هم مي‌دهي؟

ديدم مثل اين كه يا سر سركار خراب است يا من از مرحله پرتم گفتم:

- سركار جان! اين چه فرمايشي است كه مي فرماييد! خاكروبه دولت كدام است؟ كي فروخته؟ من گردن شكسته صد تومان هم از جيبم دادم كه كوچه پاك باشد! .... دفترچه‌اي از جيبش بيرون آورد و اسم و مشخصات مرا پرسيد و يادداشت كرد و رفت و من هم به دنبال كارم رفتم.

فردا صبح همان مأمور به در خانه‌ام آمد و مرا به برزن برد. رفتم خدمت جناب رئيس و مؤدب ايستادم. آقاي رئيس بعد از امضا كردن چند نامه سرش را بالا گرفت و نگاهي به من كرد و از مأمور پرسيد:

- هموني كه زباله‌هاي دولت را خورده....همينه؟

....نگذاشتم مأمور جواب بدهد,‌گفتم آقاي رئيس چي مي‌فرمايين؟ كي زباله هاي دولت را خورده مگر من بلانسبت شما زباله خورم؟!

پوز خندي زد و گفت:

نخير زباله را نمي‌شود خورد ..... اما پولش را مي‌شود خورد....بفرمائيد بنشينيد.

مؤدب روي صندلي روبروي جناب رئيس نشستم.

پرسيد....بگو ببينم زباله‌ها را كجا بردي؟

گفتم: ديروز هم به مأمورتان عرض كردم كه من نمي‌دانم خاكروبه‌ها را كجا بردند, فقط مي‌دانم كه صد تومان از من گرفتند و بردند.

سيگاري روشن كرد و دودش را فرو داد و گفت:

شما مي‌دانستيد كه اين خاكروبه‌ها مال دولت بوده و طبق برآورد كارشناس ما, شما متجاوز از هفت هزار تومان زباله را بدون اجازه دولت فروخته اي؟ ....و بدون اينكه منتظر جواب من بشودمثل توپ تركيد كه:

- اين كار را مي‌گويند سرقت اموال دولت, اين كار ار مي‌گويند اختلاس, اين كار را مي‌گويند دزدي و دستبرد زدن به مال دولت و به بيت‌‌المال ملت!فهميدي؟

....شقيقه‌هايم شروع كرد به كوفتن, سرم درد گرفته بود و زبانم داشت باد مي‌كرد ....يعني چه...., اين چه كاري بود من كردم, حالا خوب است مرا به جرم اختلاس و سرقت اموال دولتي به محاكمه هم بكشند, با التماس گفتم:

آقا ممكن است بفرماييد با من چه كار مي‌كنند؟

گفت: ما قانون داريم, ماده داريم

گفتم مي‌‌دانم

گفت طبق بند (ب) از تبصره 3 ماده 247856 قانون مجازات عمدي همان رفتاري را با شما خواهند كرد كه با متخلفين و سارقين اموال دولت مي كنند.

....حالا بيا درستش كن! گفتم آقاي رئيس!

گفت: بله!

گفتم: بفرماييد كه از اين 247856 ماده‌اي كه فرمودين همين يك ماده شامل حال من مي‌شود يا باز هم ماده‌هاي ديگري دارد؟

با عصبانيت گفت:

همين يك ماده هم براي هفت پشتت كافي است. بيا پسر پرونده آقا را تكميل كن بفرست دادسرا.

اي داد و بيداد! اين چه كاري بود من كردم, من چه كار به اموال دولتي داشتم, خوب اين زباله‌هاي نكبت و كوه كثافت سالها بود آنجا بود چكار داشتم در كاري كه به من مربوط نبود دخالت كنم, داروغه محله بودم, كلانتر محله بودم, پيغمبر بودم كه غم امت بخورم, من هم مثل بقيه ....اين چه كاري بود كه من كردم؟

گفتم: حالا آقاي رييس نمي‌شود به من فرجه بدهيد كه بروم از جايي خاكروبه‌‌هاي دولت را تأمين كنم و سر جاي اولش بريزم؟

با عصبانيت گفت: مگر هر خاكروبه‌اي خاكروبه دولت مي‌شود؟ مگر كار دولت شوخيه؟!

گفتم آقاي رييس چرا مته به خشخاش مي‌گذاري, خاكروبه خاكروبه است چه فرق

مي‌كند.

گفت ابداً ... اگر مي‌تواني بيست و چهار ساعته همان خاكروبه‌ها را پيدا كني و سرجايش بگذاري, فبها وگرنه بايد پرونده‌ات برود به دادسرا. قرار شد كه فردا صبح نتيجه را به عرض برسانم وگرنه در غير اين صورت پرونده را به دادسرا بفرستند.

از برزن بيرون آمدم. سيگاري روشن كردم و گلچين گلچين از سجاف پياده رو راه افتادم و شروع كردم به زير و رو كردن افكارم براي پيدا كردن راه حل, چون مسأله اختلاس و سرقت و دستبرد به اموال دولتي در ميان بود و اگر من مي‌دانستم كه خاكروبه‌ها صاحب دارد به كف دست پدرم مي‌خنديدم كه چنين دخالت بي‌جايي بكنم! من پيش خودم گفتم از نظر بهداشت, هم خدمتي به مردم مي كنم و هم از نظر نظافت شهر, خدمتي به شهرداري, ديگر چه مي‌دانستم كه بايد تاوان خدمت هم بدهم.....

آن روز رييس برزن به من گفت كه بايد خاكروبه‌ها را مزايده بگذاريم, روزنامه‌ها اعلان بدهيم, من به خيالم كه شوخي مي‌كند, تو نگو كه كار مملكت بي‌حساب و كتاب نيست.

به طرف گاراژي كه بيست روز قبل ماشين زباله كشي را از آنجا كرايه كرده بودم راه افتادم بلكه راننده را پيدا كنم و آدرس خاكروبه‌ها را به من بدهد.

وقتي سراغ راننده را گرفتم گفتند يك هفته پيش با مدير گاراژ دعوايش شد و از اينجا رفت و گويا در خط جنوب روي يك ماشين باري كار مي كند و آدرسي هم از او نداريم.

....به طرف خانه برگشتم و به سراغ همسايه‌ها رفتم, چه اگر كاري و كمكي در اين زمينه ساخته بود از دست آنها بر مي‌آمد.

به در خانه يكي دو نفر از همسايه‌ها كه آشنا بودند رفتم و ماجرا را گفتم كه اگر يادتان باشد در حدود بيست روز پيش من آمدم و چنين خدمتي به شما كردم و خاكروبه‌هاي كوچه شما را به خرج خودم دادم بردند به خارج شهر....

گفتند خيلي ممنونيم, وديدي ما هم طبق تعهدي كه كرديم ديگر خاكروبه در آن محل نريختيم....

گفتم منهم ممنونم و متقابلاً تشكر مي‌كنم اما حالا چنين مشكلي برايم پيش آمده و دولت خاكروبه‌‌اش را از من مي‌خواهد, شما به من كمك كنيد و هركدام يكي دو سطل خاكروبه به من بدهيد كه بريزم كمر كوچه و جانم را خلاص كنم.

گفتند ما به قولي كه داديم وفاداريم و از قولمان بر نمي‌گرديم.

گفتم قبول...قول شما محترم است و واقعاً تقديس مي‌كنم اما دولت علاوه بر اين كه هفت هزار تومان پول زباله‌هايش را از من طلبكاري مي‌كند به جرم سرقت اموال دولتي و اختلاس قرار است مرا توقيف هم بكند, به خاطر دوستي و همسايگي نمي‌گويم, محض رضاي خدا هر كدام دو سطل خاكروبه به من قرض بدهيد بعد از يك هفته به شما پس مي‌دهم.

....در را به روي من بستند و گفتند: ما خاكروبه زيادي نداريم به كسي بدهيم! به در خانه همسايه‌هاي ديگر رفتم كه به پاس خدمت آن روز, امروز به من كمك كنيد. ...گفتند دنده‌ات نرم مي‌خواستي در كاري كه به تو مربوط نبود دخالت نكني, مگر ما خودمان كور بوديم و خاكروبه‌ها را نمي ديديم؟ عقل و شعورمان هم بيشتر از تو بود, اما از عاقبت كار خبر داشتيم خودت كردي خودت هم جواب‌شان را بده.

....خدايا....چه كار كنم از كجا يك كوه خاكروبه و زباله پيدا كنم؟!

پرسان پرسان به خارج شهر رفتم و از صاحب مغازه‌اي كه مقداري خاكروبه و كثافت به عنوان كود در خزانه مزرعه‌اش ريخته بود به هر شكلي بود يك الاغ زباله به چهل تومان خريدم و با كمك مردك خركچي گاله خاكروبه را پشت الاغ گذاشتيم و به شهر آورديم و الاغ را وارد كوچه كرديم و در همان محل سابق خاكروبه‌هاي دولتي زباله‌ها را خالي كرديم و هنوز گرد وخاك زباله‌ها فرو ننشسته بود مردك خركچي راه نيافتاده بود كه ديدم آقاي مرتبي كه كيفي زير بغل داشت و عينك به چشم زده بود و سر و وضعش نشان مي‌داد اداري است سر رسيد و با تغير گفت:

- اين كثافت‌ها را چرا اينجا مي‌ريزي؟

گفتم چيزي نيست, دارم زباله‌هاي دولتي را كه بالا كشيده‌ام تأمين مي‌كنم و سر جايش مي‌ريزم.

زباله‌هاي دولتي چيه مرد (البته او چيز ديگري گفت من مي‌گويم....مرد)

تو بهداشت و سلامت مردم را مي‌خواهي به خطر بيندازي و معلوم نيست چه حقه‌اي زير سر داري و بعد حقه بازي‌ات را به حساب دولت مي گذاري؟

ناراحت شدم, گفتم تو اصلاً چكاره‌اي؟

گفت من بازرس عالي كل بهداري و بهداشت هستم و مأموريتم اينست كه هر كجا ببينم مردم خاكروبه يا كثافت در كوچه و معابر مي‌ريزند توقيف و تحت تعقيبش قرار بدهم.

- دهه اين كه شد دو تا پرونده.....

گفت زباله‌ها را بار همين الاغ بكن تا ببرد سر جاي اولش, بعد هم خودت با من بيا به اداره بازرسي كل بهداري و بهداشت تا معلوم شود منظورت از اين كار چه بوده و چه نيم كاسه‌اي زير كاسه داشتي؟

....بغض گلويم را گرفت. اشك دور چشم‌هايم جمع شد گفتم آقا دستم به دامنت بيست و چهار ساعت مهلت داده‌اند كه زباله‌هاي دولت را كه بالا كشيده‌ام تأمين كنم و اين گاله زباله را هم كه مي‌بيني به زحمت پيدا كرده‌ام و به چهل تومان خريده‌ام

گفت اين حرفها كه تو مي‌زني به من مربوط نيست از قيافه‌ات پيداست كه تو عضو سازمان خرابكاران هستي و مأموريت داري با ريختن خاكروبه و اشاعه‌ي ميكروب و بيماري‌هاي مختلف مردم اين شهر را بيمارتر كني و من تو را به عنوان يك باند خرابكاران ستون هفتم و عامل اجراي جنگ خانمانسوز ميكروبي تحويل مقامات صالحه مي‌دهم.

....حالا بيا درستش كن! هر چه التماس كردم فايده نبخشيد, بازرس عالي مقداري از زباله‌ها را در دستمالش ريخت و به عنوان مستوره برداشت تا در آزمايشگاه بعد از تجزيه, نوع ميكروبي كه بنده با آن قصد از بين بردن مردم را داشته‌ام معلوم شود و بقيه زباله‌ها را حكم كرد بار الاغ كردم و پنج تومان مجدداً به مردك الاغي دادم كه زباله‌ها را به جاي اولش برگرداند و به اتفاق بازرس عالي اداره كل بهداري و بهداشت راه افتادم.

در اداره بازرسي در حدود پانزده شانزده صفحه بزرگ از من بازجويي كردند و دست آخر هم به جرم ريختن زباله در معبر عمومي و به خطر انداختن بهداشت عمومي پانصد تومان جريمه‌ام كردند و بعد پرونده را همراه با دستمال گره بسته محتوي مستوره زباله‌ها براي مطالعه و تشخيص مقامات صالحه فرستادند كه معلوم شود با چه نوع ميكروبي و طبق دستور كدام باند و دستگاههاي سري بيگانه زباله در كوچه ريخته‌ام و از طريق جنگ ميكروبي قصد منقرض كردن نسل حاضر را داشته‌ام و ضمانتي هم چهار ميخه (كه حوصله ندارم شرحش را بدهم) از بنده گرفتند كه تا پايان محاكمه و كشف حقيقت از حوزه قضايي شهر خارج نشوم.

تن به قضا دادم و از طرفي چون نه مي‌توانستم خاكروبه‌هاي دولت را تأمين كنم و نه چنين پول كلاني داشتم كه يك جا بدهم و بگويم غلط كردم ...به اختيار خودشان گذاشتم كه هر كاري كه مي خواهند بكنند

سه ماه آزگار كه شرحش مثنوي هفتاد من كاغذ مي‌شود يك روز برزن مرا براي وصول هفت هزار تومان قيمت اموال خورده شده‌اش احضار مي‌كرد.

روز ديگربازپرس عدليه مرا به بازپرسي مي‌برد ورقه سؤال و جواب پر مي‌كردند كه زباله‌ها را كجا برده‌ام و پولش را چه كرده‌ام و با اجازه چه مقامي در كاري كه به من مربوط نبوده دخالت كرده‌ام.... و روز بعد نوبت شعبه 284 بازپرسي بود كه مرا تحت محاكمه و ”اخيه“ مي‌كشيد كه هدفم از ريختن زباله و خاكروبه و كثافت در معبر عمومي چه بوده و طبق دستور چه باند خرابكاري قصد آغاز جنگ ميكروبي را داشته‌ام.

....بلاخره بعد از سه ماه دوندگي و سرگرداني هفت هزار تومان طلب دولت را بابت زباله‌هايي كه بنده بالا كشيده‌بودم به اضافه ماليات بر درآمدش از طريق حراج اثاث خانه‌ام تأمين كردند و نزديك به سه هزار تومان جريمه‌اش را هم قسط بندي كردند كه ماهيانه بپردازم تا اينجا ظاهراً از شر پرونده اولي خلاص شدم ام در پرونده ديگر كه يكي دخالت بي‌مورد در كاري كه به من مربوط نبوده و پرونده ديگر به اتهام آغاز جنگ ميكروبي و عضو بودن در باند نا شناس خرابكاران ستون هفتم مفتوح است, حالا تا كي اين دو پرونده بسته بشود خدا عالم است از همه بدتر روزها كه همسايه‌ها مرا در كوچه مي‌بينند مرا به يكديگر نشان مي‌دهند و به هم مي‌گويند :

....اين و مي‌بيني؟ از اون ارقه‌هاست, پنجاه هزار تومن مال دولت رو بالا كشيد و راست راست هم راه مي‌ره و يكي نيس بهش بگه بالا چشمش ابروئه؟

آدم زرنگ به اين مي گن ....اينجوري نبينش.....

چيزيه! سه تاي قدش زير زمينه......

خسرو شاهاني 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 16 |
 

* چند خطي از مرگ و آزادي *

 

 

از خود               

    از خود به خود

    و از خود به ديگري

    و از خانه به خانه

   و از شهر به شهر

   و از كشور به كشور

   رجوع مي كنم

    در پي آزادي

    در آزادگاه انديشه ام

    و افسوس كه اين

    مفهوم بلند فقط در غالب لغتي پيچيده شده است

    قفس من تن من

    و زندانم خانه ام

    و زندانم شهرم

    و زندانم كشورم

    و زندانم جهانم

     و آزاديم مرگم

 

***********************

 

25 دقيقه به رفتن        

چوبه دار برپا مي كنند ، بيرون سلولم

25 دقيقه وقت دارم

25 دقيقه ديگر در جهنم خواهم بود

24 دقيقه وقت دارم

آخرين غذاي من كمي لوبياست

23 دقيقه مانده است

به فرماندار نامه نوشتم ، لعنت خدا به همة آنها

آه ... 21 دقيقه ديگر بايد بروم

به شهردار تلفن مي كنم ، رفته ناهار بخورد

بيست دقيقة ديگر باقي است

كلانتر مي گويد : « پسر ، مي خواهم مردنتت را ببينم »

19 دقيقه مانده است

به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم

هجده دقيقه وقت دارم

رئيس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد

17 دقيقه وقت باقي است

مي گويد : « يك هفته ، نه ، سه هفتة ديگر خبرم كن

حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري »

وكيلم مي گويد : « متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام دهم »

م م م م ... 15 دقيقه مانده است

اشكالي ندارد ، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن

چهارده دقيقه وقت دارم

پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد ،

در اين سيزده دقيقة باقي مانده

از آتش و سوختن مي گويد ، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است

12 دقيقة ديگر وقت دارم

چوبة دار را آزمايش مي كنند ؛ پشتم مي لرزد

11 دقيقه وقت دارم

چوبة دار عالي است و كارش حرف ندارد

ده دقيقة ديگر وقت دارم

منتظرم كه عفوم كنند ... آزادم كنند ،

در اين 9 دقيقه اي كه باقي مانده

اما اين كه فيلم سينمايي نيست ، بلكه ... خب ، به جهنم

هشت دقيقة ديگر وقت دارم

حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرار گيرم

7 دقيقه ديگر وقت دارم

بهتر است حواسم جمعِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند

6 دقيقة ديگر وقت دارم

حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقة دار ...

پنج دقيقه ديگر باقي است

يالّا ، عجله كنيد ، چيزي بياوريد و طناب را ببريد

4 دقيقه ديگر وقت دارم

حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم ، آسمان را ببينم

سه دقيقة ديگر باقي مانده

مردن ، مردنِ انسان ، به راستي نكبت بار است

2 دقيقه ديگر وقت دارم

صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم

يك دقيقه ديگر باقي مانده است

و حالا تاب مي خورم و ... مي ي ي ي ي  روم م م م م

 

« اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است كه

                                         همچنان كه تو را مي بوسند ،

                                                      طناب دارِ تو را مي بافند »

***********************

 

گاهي مرده ام              

گاهي كه مرده ام

دلم هواي تمشك مي كند

بر بوته اي كجا؟ جايي كه هيچ جا نيست

من مرده ام و نمي دانم

با نرمه هاي خاك روي كرك هاي نازك زرد

و سرخ- صورتي اي شفاف

كه نرمي انگشت را برنتابد

و شهوت دندان نه زبان

گردش آرام و خيس زبان

و آهي از سر لذت

و غلتي و سايشي به سق دهان

و آب شدن تا آب شدن

و رنگ آن كه مي پرد در تاريكي با نفس و نفس با هوا

كه غلت مي خورد روي رطوبت سرخ

و مي چرخد

و كرك ها و پوست رگ رگ

و ديواره ها و دندان ها

و طعم گس و شور و ترش كه مي تركد شيرين شيرين شيرين

و بعد فرو رفتن رفتن رفتن خيس

خسته و مدهوش و خيس تا انحناي گلو

و تاريكي تاريكي تاريكي

و بعد سكون مرگ

گاهي هنوز مي ميرم ...

 

« اگر روزي اتفاقاً با مرگ روبرو شوم ، كه مي شوم ، مهم نيست ...

                                                مهم اين است كه ، مرگ يا زندگي من ،

                                                               چه تأثيري در زندگي ديگران دارد »

 

***********************

 

بگوئيد بر گورم بنويسند :         

         

           زندگي را دوست داشت

                                         ولي آنرا نشناخت ،

            مهربان بود

                           ولي مهر نورزيد ،

           

                  طبيعت را دوست داشت

                                          ولي از آن لذت نبرد ،

 

              در آبگير قلبش جنب و جوش بود

                                                      ولي كسي بدان راه نيافت ،

 

           در زندگي احساس تنهايي مي نمود

                                                      ولي دل به كسي نداد ،

 

و خلاصه بنويسيد

 

           زنده بودن را براي زندگي دوست داشت 

                                                       نه زندگي را براي زنده بودن .

 

 

 

               

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هجدهم تیر 1387 و ساعت 14 |
x60p958k8rcv53lqyyd9.jpg

* بدون شرح !

* عکس از : خودم

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هجدهم تیر 1387 و ساعت 2 |

 

تاريخچه باشگاه استقلال تهران :

 

 

در سال 1323 چهار جوان تصمیم گرفتند تا باشگاهی تاسیس نمایند. نام آنها میرزایی،نواب،خشایار و جانانپور بود. تصمیم آنها در چهارم مهر این سال عملی شد و باشگاه نیز در خیابان فردوسی در نظر گرفته شد. علاوه بر آنها خاکزاد ، گیتی ، گریش ، کلانی ، مهدیون و حسینی نیز دیگر اعضای باشگاه بودند که به دلیل علاقمندیشان به دوچرخه سواری نام باشگاه را ( دوچرخه سواران) نهادند.

ابتدا تنها رشته فعال باشگاه دوچرخه سواری بود، اما بعدها رشته های والیبال،پینگ پنگ ، بسکتبال ، وزنه برداری ، کشتی ، شنا و فوتبال نیز فعالیت خود را آغاز کرد.

طی مذاکراتی که مسئولان باشگاه دوچرخه سواران با علی دانائی فرد موسس وقت باشگاه تور انجام دادند، موافقت شد که باشگاه تور با نام دوچرخه سواران وارد عرصه رقابت در فوتبال شود.

رقابت اصلی در فوتبال کشور تا پیش از سال 1325 بین 3تیم دارایی ، شاهین و سرباز بود، اما با ورود تیم دوچرخه سواران که از همان ابتدا با پیراهن آبی وارد میدان شد، مثلث قدرت به مربع شد و قطب چهارم فوتبال نیز شکل گرفت. تیم دوچرخه سواران در سال 1325 و با حضور پرویز عمو اوغلی ، گرائیلی ، دانائی و سید آقا جلالی در هیئت مدیره تشکیل و روانه رقابتها شد.حاصل کار نایب قهرمانی در سالهای 25 و 26 ، نایب قهرمانی و قهرمانی جام حذفی در همان سالها بود. در سال 1328 نام باشگاه دوچرخه سواران به تاج تغيیر یافت و در همین سال قهرمان باشگاه های تهران شد.

به دلیل اهمیت باشگاه تاج از ردیف بودجه اختصاصی برخوردار شد.رنگ لباس باشگاه نیز پیراهن آبی با آستین سفید، شرت سفید و جوراب سفید بود. علی دانائی فرد برای تقویت این تیم، تیمهای تورج، افسر،دیهیم،کورش و اتم را تاسیس کرد. تاج در سراسر کشور گسترش یافت و در شهرهای اهواز و رشت بیش از دیگر نقاط ایران پایگاه مردمی یافت.

 

زمان شکوفايی

اولین سفر خارجی باشگاه تاج به افغانستان بود که سمره آن پیروزی 3 بر 2 تیم تاج شد. دهه 40 زمان شکوفایی باشگاه تاج بود. این تیم با تیم هی خارجی چون: راپیدوین اتریش ، تورپیدوی مسکو ، اسپارتا پراک چک ، دوسلدورف آلمان ، کریستان پرو و تیم های دیگری از کشورهای برزیل ، سوئیس ، ترکیه ، سوئد و آذربایجان بازی های دوستانه برگزار کرد که موجب شهرت بیشتر این باشگاه شد. در این دهه ، باشگاه تاج با به خدمت گرفتن رایکوف یوگوسلاو تحولی شگرف در فوتبال استقلال و حتی ایران به وجود آورد.نسل ماندگار فوتبال ایران به خصوص استقلال، در این دهه شکل گرفت.افرادی چون ناصر حجازی، منصور پورحیدری،نصر ا.. عبدالهی،پرویز قلیچ خانی،علی جباری،فرامرز ظلی،جلال طالبی،جواد قراب،غلامحسین مظلومی،عزت جانملکی، ایرج دانائی فرد، منصور رشیدی، حسن روشن و ... از جمله آنان بودند.

 

 

اولين قهرمانی در آسيا

در فروردین سال 1349 و در باشگاه لبریز از تماشاگر امجدیه (شهید شیرودی)، تیم های تاج از ایران هاپوئل رژیم صهیونیستی فینال جام باشگاهای آسیا را برگزار کردند. در این دیدار تیم تاج تا دقیقه 83 یک بر صفر عقب بود که در این دقیقه غلام وفا خواه که به مرد جامها معروف بود، گل تساوی را وارد دروازه حریف کرد و کار به وقت اضافه کشیدکه تیم تاج با گل مسعود معینی مدافع پیش تاخته خود در وقت اضافه قهرمان آسیا شد.

ترکیب تیم تاج که قهرمان آن دوره شد عبارت بود از : ناصر حجازی، علی جباری ، مهدی لواسانی ، جواد ا.. وردی ، کاروحق وردیان ، مسعود معینی ، غلامحسین مظلومی ، عزت جانملکی ،جواد قراب ،اکبر کارگرجم ، علیرضا حاج قاسم ، نصر ا...عبداللهی ، مهدی حاج محمد ، عباس مژدهی ، منصور پورحیدری و مسعود مژدهی یاران کمکی این تیم: غلام وفاخواه از عقاب و محمود خوردبین از پرسپولیس بودند. سرمربی تیم رایکوف از یوگسلاوی بود.

 

8_8703280001_L600.jpg

 

تغيير نام تاج به استقلال و دومين قهرمانی در آسيا

با پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 باشگاه تاج به استقلال تغيیر نام پیدا کرد.

استقلال در سال 1370 برای دومین بار قهرمان آسیا شد. استقلال در فینال باشگاه های آسیا توانست تیم لیائولینگ چین را با نتیجه 2 بر 1 شکست دهد و جام را برای دومین بار به خانه بیاورد.در این دوره عبدالصمد مرفاوی آقای گل شد، مجید نامجو مطلق تکنیکی ترین بازیکن، عباس سرخاب بهترین بازیکن و احمدرضا عابدزاده بهترین دروازه بان جام شدند. بازیکنان استقلال در این دوره عبارت بودند از : احمدرضا عابدزاده ،حمیدرضا بابازاده ، شاهرخ بیانی ،شاهین بیانی ،فرشاد فلاحت زاده ،رضا حسن زاده ،مهدی فنونی زاده ،امیر موسوی نیا ،صادق ورمزیار ،رضا نعلچگر ، جعفر مختاری فر ،امیر قلعه نویی ،رضا احدی ،میرشاد ماجدی ،ایمان عالمی ،عبدالصمد مرفاوی ،عباس سرخاب ،عبدالعلی چنگیز ، مسعود غفوریهای اصل ،ناصر عباسی ،مرحوم امیر دولت آبادی ،خسرو پارسا و مجید نامجو مطلق. یاران کمکی این تیم نیز سید علی افتخاری سید مهدی ابطهی بودند. سرمربی: منصور پورحیدری.

 

مربيان خارجی از بدو تاسيس

زدراکو رایکوف، ولادمیر جکیج، بونژاک، یوگنی سوکومور خوف،جکیچ دلیچ، لئونید بیلفسکی و رولند کوخ از جمله مربیان خارجی بودند که با استقلال کار کردند. در این میان رایکوف بیشترین سابقه حضوررا دارد که به مدت هشت سال مربی استقلال بود و طی این دوره با استقلال قهرمان ایران در سال 49،قهرمان جام میلزهند، دو دوره قهرمانی باشگاهای آسیا و قهرمانی جام اتحاد را در کارنامه خود دارد.

 

مربيان استقلال از آغاز تا کنون

مرحوم علی دانائی فرد، محمود بیاتی ، مرحوم رسول مدد نوعی ، محمد رنجبر ، حشمت مهاجرهنی ، پرویز ابو طالب ، مجتبی کرد نوری ، کمائی ، مرحوم جاهد ، مصطفی شرکا ، حسن حبیبی ، حسن عضدی ، رضوی ، اصغر شرفی ، کامبیز جمالی ، محمد صلاحی ، منصور پورحیدری ، غلامحسین مظلومی ، بیژن ذوالفقارنسب ، ناصر حجازی، رضانعلچگر ، عبداللهی ، بهتاش فریبا ، اصغرحاجیلو ، پرویزمظلومی ، حمید ملک احمدی ، منصور رشیدی ، جواد زرینچه و امیر قلعه نویی مربیانی بودند که که از بدو تاسیس تا کنون به عنوان سرمربی رهبری تیم را برعهده داشتند.

 

 

شايسته ترين ها و اولين های تاريخ 60 ساله باشگاه استقلال

*پرافتخارترين تيم ايراني در آسيا

*گلزنان جام جهانی 1978 آرزانتین:ایرج دانائی فرد و حسین روشن هر دو در تیم استقلال بودند.

*اولین گلزن ایرانی در جام جهانی: ایرج دانائی فرد يك استقلالي .

*اولین لژیونر:بیوک جدیکار (1336 به تیم ویکتوریا برلین)

*اولین مربی:مرحوم علی دانائی فرد از سال 1325 تا سال 1348 به مدت 23 سال

*اولین آقای گل آبی پوشان در لیگ: غلامحسین مظلومی در اولین دوره تخت جمشید با 15 گل زده.

*اولین کاپیتان: کامبیز جمالی

*بازیکن تیم منتخب جهان:ایرج دانایی فرد.

*پرافتخارترین مربی:منصور پورحیدری با بیش از 300 مسابقه و افتخار قهرمانی سال 90 باشگاه های آسیا.

*بیشترین تعداد حضور: جواد زرینچه با 336 بازی طی 12 سال

*سريع ترین گل در داربی: علی سامره در ثانیه 37 بازی مقابل پرسپولیس

*پرجمعیت ترین بازی آسیا: استقلال ایران-جوبیلوایواتا ژاپن (با حضور 120 هزار تماشاگر در ورزشگاه آزادی فینال جام باشگاه های آسیا در سال 78 )

و بازي استقلال – برق شيراز در سال 84  كه استقلال قهرمان ليگ برتر فوتبال ايران شد .

*بهترین بازیکن سال کشور بعد از انقلاب: علیرضا منصوریان 1374 (گزینش بهترین بازیکن برای اولین بار مرسوم شد)

*بيشترين قهرماني در جام حذفي ايران و پرافتخارترين تيم در اين جام.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 22 |

 

تاريخچه باشگاه يوونتوس ايتاليا :

 

 

                

 

نام باشگاه : يوونتوس juventus

آدرس سايت باشگاه : http://www.juventus.com

تاريخ تاسيس باشگاه : 1897 ميلادي

نام استاديوم : دل آلپي

رنگ لباس : سفيد و سياه

يكي از بزرگترين تيمهاي ايتاليايي ، تيم فوتبال يوونتوس شهر تورين است .

يوونتوس در سراسر جهان طرفداران زيادي دارد . اين تيم راه راه پوش ، همواره در تمامي مسابقات از اميدهاي مسلم قهرماني است .

شهر تورين داراي دوتيم مطرح است كه يكي تورينو و ديگري يوونتوس است و طرفداران افراطي آنان ، حساسيت خاصي روي تيمهاي مورد علاقه خود دارند .

بدون چشيدن طعم شكست نمي توان از طعم دلپذير پيروزي لذت برد. يوونتوس بيش ازهر تيم ديگري در دسته اول ايتاليا موفق ظاهر شده ولي در ازاي كسب 27 عنوان قهرماني، به همين ميزان طعم تلخ ناكامي را چشيده و به همين دليل از اوايل دهه 30 تاكنون هرگز عطش خود را براي پيروزي از دست نداده است . ليگ دسته اول ايتاليا در سال 1929 اعلام موجوديت كرد و يوونتوس در طي 30 سال ابتدايي تنها دوبار به قهرماني رسيد. اين تيم در فصل 31-1930 به قطبي در فوتبال ايتاليا تبديل شد. بازيكناني مثل لوئيز مونتي، ريموند اورسي و رناتوسزاريني در زمان مربيگري كارلو كاركانوي افسانه اي يوونتووس را پنج سال متوالي به قهرماني رساندند.

مرگ غم انگيز ادواردو آنيلي، مالك يوونتوس در تابستان 1935 ناقوس پايان اولين دوره طلايي يوونتوس را به صدا در آورد . قهرماناني كه در پنج سال قبل مهره هاي كليدي براي يوونتوس محسوب مي شدند ناگهان تبديل به بازيكناني پا به سن گذاشته شدند و تيم هايي مانند بولونيا و تورينو در 13 فصل بعد قطب هاي جديد فوتبال ايتاليا را تشكيل دادند.

مرگ آنيلي باشگاه را با مشكلات مالي مواجه كرد و به همين دليل مسئولين به فكر پرورش جوانان افتادند. بدين ترتيب بازيكنان زيادي از جمله آلفردو فوني و پي يروراوا نام و آوازه اي براي خود پيدا كردند.

 

هر چند يوونتوس نتوانست در طي 13 سال به قهرماني برسد ولي در عوض تنها دو بار در ميان پنج تيم برتر جدول جاي نگرفت.

سانحه هوايي ناگوار سوپرگا در 4 مه 1949 ايتاليا را از يكي از بزرگترين تيم هاي تاريخ خود محروم كرد. اثرات اين فاجعه بر روي تورينو بيش ازحد تصور بود. اين تيم از آن زمان تنها يك بار موفق شد به قهرماني ليگ برتر برسد. در عوض يوونتوس در آن سال قهرمان شد، فصل بعد در رده سوم قرار گرفت و در سال 1952 مجدداً قهرماني را بدست آورد پس از اين كه يوونتوس از نظر تعداد قهرماني به جنوا رسيد يك دوران ناكامي ديگر آغاز شد.

به نظر مي رسيد بازيكناني مانند جان هنسن، ارمز موچينلي و جيام پي يرو بونيپرتي كه در قهرماني يوونتوس براي نهمين بار نقش مهمي داشتند عطش خود را براي پيروزي از دست داده اند. اينتر با پذيرفتن سيستم جورجيو فوني توانست دو سال متوالي به قهرماني دسته اول ايتاليا برسد و يوونتوس را تا رده دوم جدول پائين بكشد. 

در سال 1954 ، به دنبال استعفاي جياني آنيلي، رئيس يوونتوس، هنسن و پارولا باشگاه را ترك كردند. يوونتوس در آن سال تا مكان هفتم جدول سقوط نمود.

سال بعد اوضاع بدتر شد و يوونتوس در حالي فصل را به پايان رساند كه تنها هفت امتياز تا سقوط فاصله داشت.

سه مهاجم شاخص :

يك سال ديگر طول كشيد تا مجددا شانس به يوونتوس روي آورد. اين تيم سرانجام در سال 1958 با تلاش سه مهاجم شاخص خود بونيپرتي، جان چارلز و عمرسيوري مجدداً به قهرماني رسيد. يوونتوس در سال 1961 دوازدهمين قهرماني خود را جشن گرفت. اين تيم تحت مربيگري ليوبيسا بروچيچ و رناتوسزاريني به سه قهرماني رسيد هر چند با رفتن سزاريني به ناپولي و انتخاب گونارگرن به عنوان مدير فني اين دوران طلايي به پايان رسيد. بونيپرتي، سمبل يوونتوس، پس از انجام 444 بازي بازنشسته شد و قهرمان بلا منازع ايتاليا در مكان دوازدهم جدول جاي گرفت.

در دو فصل بعدي پائولو آمارال و مونز گليو مربيگري يوونتوس را بر عهده گرفتند و با وجودي كه اين تيم در مكان هاي دوم و چهارم جدول قرار گرفت ولي هر دو مربي از كار بركنار شدند هر چند بازيكن آرژانتيني هم مدت زيادي در يوونتوس نماند و در تابستان 1964 با روي كار آمدن هريبوتوهررا اين تيم را ترك كرد. در اولين فصل حضور هررا، سيوري تنها 15 بار بازي كرد و به همين دليل تصميم گرفت به ناپولي برود. هررا در سال 1967 به همراه يوونتوس به قهرماني ليگ دست يافت.

 در چهار سال بعدي تمام سعي باشگاه مصروف استخدام بازيكنان جديد شد.

ولي در زمان مربيگري آرماندوپيكي جوان در سال 1971 بود كه يوونتوس تبديل به يك قطب فوتبال گرديد. فرانكو كوزيو، روبرتوبته گا، فابيون كاپلو و لوچيانواسپينوزي به تيم پيوستند و در كنار بازيكناني مانند جوزپه فورينو، پيتروآناستازي، آنتونيو كوكوردو و فرانچسكو موريني شالوده تيم اول را ريختند. متاسفانه پيكي نتوانست ثمره تلاش هاي خود را ببيند و فصل بعد جاي خود را به سستمير ويچپالك داد. در آن سال يوونتوس به اولين قهرماني از مجموع هفت قهرماني در طي 11 سال دست يافت.

طولاني ترين دوران ناكامي

پس از دوران موفقيت آميز اواخر دهه 70 و اوايل دهه 80، طولاني ترين دوران ناكامي يوونتوس بعد از جنگ آغاز شد.

جيوواني تراپاتوني پس از 11 سال مربيگري، قهرماني در جام باشگاهاي اروپا و شش بار قهرماني در ليگ، يوونتوس را ترك كرد. پس از مدت كوتاهي ، ميشل پلاتيني، اعجوبه فرانسوي جاي او را گرفت. زماني كه ميلان با سرمايه سيلويوبرلوسكوني بار ديگر به قطبي در فوتبال ايتاليا و اروپا تبديل مي شد" بانوي يپر" با حسرت شاهد قدرت گرفتن اين تيم بود.

در آن زمان يوونتوس اميدوار بود دينوزوف اسطوره اي در نقش يك ناجي ظاهر شود. هر چند وي در فصل 90-1989 تنها توانست به جام يوفا و جام حذفي ايتاليا دست يابد. سال بعد دينووزف جاي خود را به لوئيجي مايفردي داد و لوكادي مونتزامولو به عنوان معاون رئيس باشگاه انتخاب شد.

اگر ميلان، آريگو ساكي را داشت، مونتزمولو را مي شد" ضد ساكي" يوونتوس ناميد.

ليپي وارد گود شد

پس از جام جهاني 1990، بازيكنان جديدي مانند توماس هسلر آلماني و روبرتو باجو، بازيكن محبوب ايتاليايي ها به يوونتوس پيوستند.

هر چند در پايان يك فصل ناموفق يوونتوس در مكان هفتم جدول قرار گرفت و جواز حضور در جام باشگاههاي اروپا را نيز بدست نياورد. حتي بازگشت زوج تراپاتوني- بونيپرتي هم نتوانست قدرت ميلان را كاهش دهد. روساي يوونتوس به دنبال كسب افتخارات بيشتري بودند و بدين ترتيب مارچلوليپي وارد گود شد.

رسيدن ليپي در سال 1994 با سقوط ميلان همزمان بود. آنجلو پروتزي ، يورگن كوهلر ، اندرياس مولر، ديويد پلات و فابريسيو راوانلي از ستارگان اين تيم بودند .

دوران شكست ناپذيري ميلان به پايان رسيد و ليپي آنقدر زيرك بود كه با آميختن مهارت هاي باجو با قدرت جيان لوكاويالي يوونتوس را به جايگاه شايسته خود در دسته اول ايتاليا بازگرداند.

در چهار سال بعد، يوونتوس در بازي هاي داخلي و خارجي موفق ظاهر شد و در سال 1996 براي دومين بار به قهرماني جام باشگاههاي اروپا رسيد. اگر چه با انتقال ليپي، يوونتوس سه سال ديگر در كسب هر گونه جام ناكام ماند. در سال 1999، پس از فتح نه جام، ليپي اعتماد بازيكنان را از دست داد و استعفا كرد و كارلوآنجلوتي كه دو فصل قبل پارما را به مكان دوم جدول ليگ دسته اول رسانده بود براي جانشيني وي انتخاب شد. هافبك سابق ميلان وارث تيمي شد كه در اواسط جدول دست و پا مي زد.

خريدهاي نامناسب - زوران ميركوويچ، خوان اشنايدر و ژوسلين بلانشار- و مصدوميت بازيكنان كليدي باعث شد يوونتوس در پايان فصل در مكان ششم جدول قرار گيرد.

سال بعد يوونتوس جنگنده تر ظاهر شد. اين تيم كه در بيشتر زمان فصل صدرنشين بود روز آخر قهرماني را به لاتزيو واگذار كرد. فصل بعد اين صحنه تكرار شد و اين بار رم با اختلاف دو امتياز، به قهرماني رسيد. در اين سالها زيدان و اينزاگي از بهترينهاي تورين بودند .

با توجه به اين كه علي رغم صرف 30 ميليون پوند در پيش از آغاز فصل، يوونتوس بسيار زود با جام باشگاههاي اروپا خداحافظي كرد مسئولين، به فكر يافتن جانشين مناسبي براي آنجلوتي افتادند.

 

 

بازگشت ليپي

ليپي در سال 2001 به يوونتوس بازگشت و بالافاصله سرمايه لازم براي خريد جيان لوئيجي بوفون، ليليان تورام و پاول ندود در اختيار وي گذاشته شد.

با حمايت لوچيانوموگي، روبرتو بته گا و آنتونيو گيرودو شانس مجددا به يوونتوس روي آورد و اين تيم دو جام ديگر را به ويترين افتخارات خود افزود. به نظر مي رسد عصر طلايي ديگري براي يوونتوس آغازشده است.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 21 |
 

روی جاده نمناک عنوان نوشته ای از صادق هدایت می باشد در سالهای ۱۳۱۰-۱۳۰۵ که مفقود گردیده است . مهدي اخوان ثالث در وصف صادق هدايت بزرگ شعري سروده است به نام  روی جاده نمنک (از این اوستا - ۱۳۴۰) كه در زير آن را ملاحظه مي كنيد .

روی جاده ی نمنک ( در وصف صادق هدایت)

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی

 ازین دشت غبار آلود کوچیده ست

 و طرف دامن از این خک دامنگیر برچیده ست

 هنوز از خویش پرسم گاه

آه

 چه می دیده ست آن غمنک روی جاده ی نمنک ؟

زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟

 سگی ناگاه دیگر بار

 وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

چنانچون پاره یا پیرار ؟

 سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟

 و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

هزاران قطره خون بر خک روی جاده ی نمنک ؟

چه نجوا داشته با خویش ؟

 پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سوداده کافکا ؟

همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟

درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار

ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟

تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز

 تفی دیگر به ریش عرش و بر این این ایام ؟

 چه نقشی می زده ست آن خوب

 به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟

 به شوق و شور یا حسرت ؟

دگر بر خک یا افلک روی جاده ی نمنک ؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پیش ایینه

 مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟

 شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه

وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟

کدامین شهسوار باستان می تاخته چالک

فکنده صید بر فترک روی جاده ی نمنک ؟

هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد

گهی چونان گهی چونین

که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟

 دگر دیریست کز این منزل ناپک کوچیده ست

 و طرف دامن از این خک برچیده ست

ولی من نیک می دانم

چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم

 که او هر نقش می بسته ست ،‌ یا هر جلوه می دیده ست

 نمی دیده ست چون خود پک روی جاده ی نمنک

 

 

* مهدی اخوان ثالث بر سر مزار صادق هدایت - فرانسه

  

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 20 |
 

زندگي نامه داستين هافمن :       

داستين لي هافمن در ۸ آگوست ۱۹۳۷ در لس آنجلس و در ميان خانواده اي با ريشه هاي لهستاني متولد شد . پدرش « هاروي» طراح مبل و اثاثيه خانه بود و مادرش «ليليان» به صورت آماتور در زمينه بازيگري فعاليت مي كرد . داستين وارد دبيرستان «لس آنجلس» شد : « با قامت كوتاهي كه داشتم ، به هيچ وجه بين بچه ها محبوب نبودم» . او ابتدا با هدف تبديل شدن به يك پزشك به دانشكده « سانتا مونيكا » رفت. اما يك سال بعد به دليل نمرات پايين تحصيل را رها كرد و راهي نيويورك شد . در اين شهر او با بازيگر مشهور « جين هاكمن » در آپارتماني كوچك همخانه شد و در كنار تجربه چند شغل مختلف به كلاس هاي بازيگري رفت . هافمن كار خود را با چند نقش كوتاه تلويزيوني آغاز كرد و حتي يك بار با نااميدي قصد داشت اين حرفه را نيز براي هميشه كنار بگذارد . در سالهاي دهه ۶۰ داستين هافمن در تئاتر هاي مهمي مانند «در انتظار گودو» اثر « ساموئل بكت » بازي كرد . او بازيگري در سينما را از سال ۱۹۶۶ با نقش هاي كوتاهي در فيلم هاي « ميليون هاي ماديگان » و «ببرموفق ميشود» آغاز كرد .

 

 

فيلم شناسي داستين هافمن :

 

ميليون هاي ماديگان

 ( 1966 ، نمايش در سال 1968)

ببر موفق

 مي شود

 ( 1967 )

فارغ التحصيل

( 1967 )

كابوي نيمه شب

(1969)

جان و ماري

( 1969)

بزرگمرد كوچك

 ( 1970)

هري كارمن كيست

( 1971)

سگهاي پوشالي

( 1971)

آلفردو ، آلفردو

 ( 1972)

پاپيون

( 1973)

لني

( 1974)

دونده ماراتن

 ( 1976)

همه مردان رئيس جمهور

 ( 1976)

زمان درستكاري

( 1978)

كرامرعليه كرامر

 ( 1979)

آگاتا

 ( 1979)

توتسي

( 1982)

گفتگوي خصوصي

 ( 1986)

ايشتار

( 1987)

مرد باراني

 ( 1988)

كسب و كار خانوادگي

 ( 1989)

ديك تريسي 

( 1990)

بيلي بتگيت

( 1990)

هوك

( 1991)

قهرمان

( 1992)

 شيوع

( 1995)

بوفالوي آمريكايي

( 1996)

شهر ديوانه

 ( 1997)

سگ را بجنبان

 ( 1997 )

كره

( 1998)

سرگذشت ژاندارك

( 1999)

مسير مهتابي

( 2002 )

اعتماد

( 2003 )

هيأت منصفه فراري

 ( 2003)

در جستجوي ناكجا آباد

 ( 2004 )

ملاقات با خانواده فاكرها

( 2004)

راههاي مسابقه

 ( 2005 ، كارتوني ، فقط صدا )

شهر گوشده

( 2005)

 

 

 

 

جوايز داستين هافمن :

جوايز :

 اسكار ( كرامر عليه كرامر )

 

 اسكار ( مرد باراني )

 

گلدن گلاب ( مرگ دستفروش )

       نامزد جوايز :

       اسكار ( فارغ التحصيل

      

       اسكار ( كابوي نيمه شب )

      

         اسكار ( لني )

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 19 |

 آرتور شوپنهاور و فلسفة او :   

آرتور شوپنهاور(1860- 1788) يكي از نويسندگان بزرگ پروس در ميان فيلسوفان آلماني است، كه بيرون از روند كلي فلسفه آكادميك كار مي كرد. وي ابتدا به مطالعه پزشكي و سپس به فلسفه گرايش پيدا كرد و در سال ۱۸۱۳ از دانشگاه ينا دكتراي فلسفه اش را گرفت. در برلين در همان دانشگاهي كه درس مي خواند به تدريس پرداخت ولي ضديت و مخالفت او با فلسفه مطرح زمانش يعني فلسفه هگل باعث عدم موفقيت او شد، آنگاه دانشگاه را ترك كرد و به ايتاليا مسافرت كرد و در سال ۱۸۳۳ به فرانكفورت رفت و تا آخر عمر همان جا اقامت كرد.

شوپنهاور در سي و يكم سپتامبر سال ۱۸۶۰ به علت خونريزي ريوي در اتاق كارش درگذشت. روي سنگ مزار اين فيلسوف بزرگ تنها نوشته شده است: آرتور شوپنهاور

او بيشتر در نيمه اول قرن نوزدهم مي نوشت. در حاليكه جلد اول كتاب او يعني جهان همچون اراده و تصور خواست و باز نمود، در سال 1818 و جلد دوم آن در سال 1844 چاپ شد. اما انديشه هاي او به طور گسترده فقط در نيمه قرن، يعني از 1850 به بعد شناخته شد. شايد نفوذ فلسفه شوپنهاور در كار برخي از هنرمندان اين دوره ، به طور چشمگيرتر واگنر، و در بعضي از زمينه اي روانكاوي ديده شده باشد. فيلسوفي كه بيشتر از او تاثير پذيرفته بود، نيچه بود. او ابتدا انديشه هاي شوپنهاور را پذيرفت ولي بعداً با برخي از آن ها مخالفت نمود. شوپنهاور خود را پيرو كانت مي پنداشت. اين تاثير در دفاع شوپنهاور از ايده آليسم و بسياري از مفاهيم اساسي او ديده مي شود. به هر حال  گذشته از اين او از ريشه از كانت جدا مي شود. عقيده مهم  او درباره اراده(خواست) است. او ادعا مي كند كه تمام جهان اراده است.يعني يك نيروي مبارز و بيشتر ناآگاه با نمودهاي گوناگون. شوپنهاور اراده را به عنوان تبيين متافيزيكي جهان كه به خودي خود است بيان مي كند. اما همچنين معتقد است كه آن با دلايل تجربي اثبات شده است. در اصل انسانها به عنوان بخشي از موجودات جهان مي خواهند كه باشند.رفتار آنها به وسيله يك اراه انتخاب نشده(غير اختياري) براي زندگي شكل مي گيرد. اين اراده خود را در همه موجودات زنده آشكار مي كند. توضيح او درباره تأثير متقابل اراده و عقل به عنوان نمونه اصلي نظريه هاي بعدي در خصوص ضمير ناآگاه ديده شده است. شوپنهاور بدبين است. او معتقد است طبيعت ما به عنوان موجودات با اراده ناگزير ما را به رنج بردن مي كشاند و زندگي با رنج بدتر از نيستي است. اين نظريه ها كه به سبك ادبي بيان شده و بيشتر ژرف و برانگيزنده است ، از جمله با نفوذ ترين نظريه هاي اوست. عقايد او درباره رستگاري از گرفتاري بشر كه او در انكار اراده مي يابد و يا در اين كه اراده بر ضد خود بر مي انگيزد به يك اندازه مهم است.اگرچه فلسفه او خداناباورانه است، او به چند مذهب دنيا، براي نمونه، پارسايي و مذهب خود انكاري توجه مي كند. در مرحله اول انديشه هاي او به طور ناقص به وسيله آيين هندو متاثر شده بود. سپس او آيين بودا را همفكر و همدل مي يابد. تجربه زيباشناختي در كار شوپنهاور اهميت زيادي به دست مي آورد. او مي گويد هنر نوعي ادراك حسي بدون اراده است كه در آن انسان دلبستگي هايش به موجودات جهان را متوقف مي كند . در حالي كه رهايي از رنج اراده را به دست مي آورد و طبيعت اشيا را واقع بينانه تر درك مي كند. نابغه هنري  فردي است كه به او بيش از حد توانايي واقع نگري بخشيده شده است. منظور از اين توانايي، درك اراده آزاد است كه تجربه هاي مشابهي را براي ديگران فراهم مي كند.شوپنهاور در اينجا مفهوم ايده افلاطوني را مي پذيرد و آن را به عنوان جنبه هاي هميشه حاضر واقعيت تصور مي كند. نابغه اين مفاهيم(ايده ها) را تشخيص مي دهد و تجربه هنري در كل ممكن است سبب شود تا ما آنها را درك كنيم. موسيقي نحوه برخورد خاصي بخشيده است. آن به طور بي واسطه ماهيت اراده را كه كل جهان در زير آن قرار مي گيرد را آشكار مي كند. شوپنهاور در فلسفه اخلاق نظريه نقادانه كانت را كسب مي كند. او نگرش هاي اخلاقي خود را بر مفهوم  دلسوزي يا همدلي، بنيان مي نهد. و آن را همچون يك ويژگي به نسبت نادر در نظر مي گيرد. زيرا موجودات بشري به عنوان موجودات با اراده و با روند طبيعي به وسيله طبيعت خود پسند و از خود راضي  مي شوند. با اين همه براي شوپنهاور دلسوزي تنها اصل محرك اخلاق است كه جهان بيني روشني آن را از آنچه افراد جدا بررسي شده اند، دست كم مي گيرد.

شوپنهاور از منتقدان مكتب ايده آليسم و بويژه هگليانيسم است . ولي به همان اندازه كه مخالف اين جريان ها است، با فلسفه نظري كانت همسويي و همراهي نشان مي دهد. كانت فلسفه خود را از تحليل تجربه آغاز كرده است و جهان را به دو پاره پديدار و اشياي في نفسه تقسيم مي كند و اعلام مي دارد كه شناخت اشيا في نفسه امكان ناپذير و محال است. شوپنهاور نيز دقيقاً از همين جا آغاز مي كند اما با اين تفاوت كه او معتقد است كه مي توان به شناخت شيء في نفسه كه وراي تجربه و پديدار است، رسيد. به نظر او براي شناخت شيء في نفسه كافي است از طريق درون نگري و توجه به خويشتن چيزي را غير از پديدارها به صورت في نفسه دريابيم. به نظر شوپنهاور اين شيء في نفسه غير از «اراده» چيزي نيست؛ بدن تجسم فيزيكى اراده است و اين امر را تا آنجا پيش مي برد كه همه جهان را براساس اراده تبيين مي كند و صراحتاً اعلام مي كند كه ذاتاً اراده يك انگيزه كور و غيرعقلي است كه نگه دارنده خود است (صيانت ذات). به عبارت ديگر واقعيت، اراده زندگى است.

اين اراده به زندگى سبب مي شود تا اراده همچنان در موجودات ديگر به تكرار خود بپردازد. بنابراين اراده به زندگي، در اجسام طبيعي به صورت نيروي مكانيكي و در گياهان و حيوانات نيز به شكل غريزه ظهور مي كند و سرانجام با بنا شدن مغز اراده به آگاهي بدل مى شود.

در واقع ، شوپنهاور تمام صور شناختي كانت را به زمان، مكان و يك مقوله عليت تقليل ميدهد. به حكم اين قاعده فلسفه شوپنهاور دچار نوعي بدبيني است، چرا كه در نظر او اگر واقعيت، اراده زندگي است و جهان تعين يافتگي چنين اراده كوري است، زندگي چيزي غير از تيره روزي و دردمندي نيست.

شوپنهاور موجودات را با تحليلي دقيق و گسترده مورد بررسي قرار مي دهد و نتيجه مي گيرد كه زندگى رنج آور و دردناك است. اگر تمنيات و خواهش هاي اين اراده ارضا نشود، پريشاني باقي مي ماند و باعث افزايش رنج مي شود و اگر ارضا شود كسالت به دنبال دارد و اين چرخه سبب بروز ميل و پريشاني هاي ديگري خواهد شد.

اراده براي باقي نگه داشتن خود هزاران عذر و بهانه دارد. اراده زيستن، سيري ناپذير است.

يكي از اين بهانه ها عشق است. اراده به وسيله اين نقاب خود را در زير الطاف عشق پنهان مي كند، يكي ديگر از اين بهانه ها خودپرستي است كه باعث افزايش درد مي شود. علاوه بر اين شوپنهاور معتقد است بالا رفتن سطح علم و دانش باعث افزايش سطح پريشاني و رنج است.

فلسفه شوپنهاور در تعين و مخالفت تام با نظام فلسفي هگل قوام مي يابد. در نظام فلسفي هگل واقعيت و عقلانيت منطبق هستند و تاريخ و پيشرفت، وجود شر را توجيه مي كند، اما به نظر شوپنهاور واقعيت غيرعقلاني و كور است و عشق و پيشرفت و تاريخ هيچ كدام واقعيت رنج را در زندگي توجيه نمي كند و اينها فقط نقاب هايي است كه اراده، خود را در زير آنها مخفي مي كند. به اين اعتبار، نظام فلسفي هگل و شوپنهاور نمودار دو ادراك متفاوت از وجود است.

در نظر شوپنهاور اگرچه جهان تعين يافتگي اراده غيرعقلاني است اما اصول اخلاقي اي براي زهد و نفي اين اراده وجود دارد. در واقع او ريشه همه شرور عالم را در اراده مي بيند. مگر اين كه اين اراده به كلي نفي و انكار شود. گام هايي كه براي نفي و انكار اراده وجود دارد، عبارت است از زيبايي شناسي و اخلاق و نهايت اخلاق ، زهد است.

زيبايي شناسي : در تبيين و توصيف اين امر مي توان گفت كه شوپنهاور ميان اراده و پديدارها، صور كلي افلاطوني را قرار مي دهد و معتقد است: ما اگر بتوانيم در مشاهده پديدارهاي جزيي مكتب افلاطون را درك كنيم به گوهر و اساس اين عالم پي خواهيم برد. لازمه و اصل ديد زيبايي شناسي تعليق موقتي اراده است. لذت ما از مشاهده طبيعت يا نقاشي بسته به اين است كه آن را بي شائبه غرض و هواهاي شخصي تماشا كنيم. در نظر هنرمند رودخانه راين يك رشته مناظر سحرانگيز است كه خيال و حواس او را با الهام زيبايي شيفته و مجذوب مي كند، ولي مسافري كه سرگرم امور شخصي است راين و دو ساحل آن را همچون خطوط ممتدي مي بيند كه پل ها مانند خطوط ديگري آن را از پهنا قطع مي كنند. بدين ترتيب هنرمند چنان از خود بي خبر است كه تماشاي غروب آفتاب از قصر و زندان براي او يكسان است.

اخلاق : اگر انسان به درك اين واقعيت برسد كه غير از خود، انسان هاي ديگري نيز همانند او هستند مجبور مى شود خودپرستي اش را موقوف نگه دارد و از آنجا كه اراده زندگي ريشه همه شرور است، نقش بنيادي اخلاق در تفكر شوپنهاور شفقت و ترحم است.

به عقيده او، انسان غيراخلاقي كسي است كه سعي در افزايش رنج ديگران مي كند و يا نسبت به آن بي تفاوت است. در مقابل، انساني اخلاقي است كه پريشاني و رنج ديگران را رنج خود بداند و سعي بر تسكين آن كند. هنر، اراده را ناديده مي گيرد و اخلاق آن را مي رنجاند و رياضت كشي و زهد آن را نفي و انكار مي كند كه زاهدان و قديسان به اين مرحله از انكار اراده مي رسند.

 

 

شوپنهاور با سوءتفاهمي بزرگ درباره زندگي معنوي و روحاني، معتقد است زاهدان و قديسان كليساي مسيح كاملاً موفق به نفي و انكار اراده شده اند. اصول اخلاقي شوپنهاور در رياضت كشي و زهد كه نفي و انكار كامل اراده است به اوج خود مي رسد. او كاملاً با نظام فلسفي هگل كه زندگي را تجليل و تكريم مي كند، مخالف است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 19 |
بررسی مسائل اجتماعی

 

اکستازی ؛ جادوی مرگ در قرن کنونی

چراغ ها روشن و خاموش می شوند. صدای موسيقی گوش را کر می کند. شدت رقص نورها هر لحظه بيشتر می شود. اشباحی ميان تاريکی و روشنايی خانه به شدت هر چه تمام تر بالا و پايين می پرند. آنها خسته نمی شوند. انگار اصلا خستگی برايشان معنايی ندارد . شور و هيجان آنقدر بالاست که فکر می کنی اين آدم ها از کره ديگری با انرژی فوق تصور آمده اند. اما ... ساعتی بعد بوی مرگ فضای خانه را پر می کند ...

24 ساعت بعد از هياهويی اين خانه خبری نيست. همه چيز به هم ريخته است اما کسی نای بلند شدن ندارد. هر کس گوشه ای خزيده و زانوی غم به بغل گرفته. ديگر رقص نور و موسيقی هم آن ها را به هيجان نمی آورد. انگار همه مرده اند. بوی مرگ فضای خانه را گرفته. آدم های اين جا حتی به اندازه يک آدم پير و فرسوده هم توان حرکتی ندارند. ديگر از آن همه فريادهای شاد خبری نيست. حالا حتی بعضی از آن ها گريه می کنند. خيلی ها نای گريه کردن هم ندارند.

ساعت های قبل آن ها سرشار از يک انرژی کاذب دنيا را در دستان خود می ديدند و احساس می کردند توان انجام هر کاری را دارند، اما حالا نه تنها ديگر دنيايی در دستانشان نيست که حتی توان از جا برخاستن هم ندارند.

اکستازی را بايد جادوی مرگ در قرن حاضر خواند ، تاثير اين قرص نيروزا آنقدرها باقی نمی ماند و وقتی به پايان برسد ديگر از شور و هيجان خبری نيست. آنچه باقی می ماند افسردگی و احساس بيهودگی است. احساسی که ممکن است ترا تا حد مرگ به جنون بکشاند.

 

**********

باور نمی کنم خنديدن برايت آنقدر مشکل شده که برای انجامش مجبوری دست به دامان يک محرک خارجی شوی. محرکی که تو را شاد نمی کند. تو را به دست جنون می سپارد تا هر چه می خواهی بر سر خودت بياوری. راستی بهانه هايت برای خنديدن تا به اين حد ته کشيده که فکر می کنی اکستازی دوست خوبی است و بهانه بهتری برای خنديدن، برای شاد بودن و برای اين که در وجودت احساس کنی پر از انرژی هستی؟!

مواد مخدر و اعتياد واژه های آشنايی است که تمام جوامع بشری به نوعی با آن دست به گريبانند. اما با شيوع بيماری هايی چون ايدز ، هپاتيت و ... اعتياد شکل ديگری به خود گرفته است. در حال حاضر يک فرد که مواد مخدر مصرف می کند فقط معتاد نيست بلکه می تواند ناقل بيماری های بسيار خطرناک هم باشد. اين در حالی است که همه جوامع بشری سال هاست در راه مبارزه با مواد مخدر گام برداشته اند و هزينه های گزافی هم پرداخت کرده اند. در کشور ما هم اين هزينه ها چندان کم نبوده است. جدای از هزينه های مادی که برای مبارزه با اين مواد به جامعه تحميل شده است، صدها شهيد نيز برای رسيدن به جامعه ای عاری از مواد مخدر داشته ايم. اما آيا با تمام اين اوصاف در اين راه موفق بوده ايم.

اين سوالی است که می توان به آن دو پاسخ داد: يکی اين که اگر بخواهيم به آمارهای رسمی در اين رابطه دلخوش کنيم بايد بگوييم ثابت نگه داشتن نرخ رشد افراد معتاد يک موفقيت بزرگ است، اما آمارهای غير رسمی نمی گذارد که ما خوشبينانه به اين قضيه نگاه کنيم. رشد روز افزون استفاده از مواد مخدر صنعتی در جامعه واقعيت تلخ ديگری را به ما نشان می دهد و آن افزايش تعداد افرادی است که به مصرف اين گونه مواد روی آورده اند.

استفاده  از مواد مخدر صنعتی و يا همان قرص های روان گردان بيشتر در بين جوانان شيوع پيدا کرده است و اين در حالی است که در کشور ما همچنان مواد مخدر را ترياک و هرويين می دانند و کسانی که از اين مواد استفاده می کنند مجرم اند. متاسفانه در قانون مبارزه با مواد مخدر هيچ ماده  قانونی  در رابطه  با مواد مخدر صنعتی وجود ندارد.                

 شکل خوشبينانه قضيه اين است که هنوز استفاده از قرص های روان گردان در بين جوانان ما شيوع پيدا نکرده است. اما آيا اين امر واقعيت دارد؟

گشت و گذاری چند ساعته در پاتوق های مختلف و پارک های شهر به خوبی جواب اين سوال را می دهد. حالا ما فقط با اکس رو به رو نيستيم. بلکه قرص های روان گردان با اسم های جديد و قدرت تاثيرگذاری بالاتر وارد بازار شده است. اين مواد مداوماً به روز می شوند و ما هنوز در قانون مبارزه با مواد مخدر هيچ ماده قانونی برای رويارويی با توزيع کنندگان و مصرف کنندگان آن نداريم. 

 

 

اکستازی چيست ؟

 پايه شيميايی اکستازی شبيه مسکالين و speed است. به اعتقاد بسياری از متخصصان اکستازی مانند LSD جزو اصلی گروه مواد مخدر توهم زا و سرخوشی آور به شمار می رود. در ساخت اکستازی موادی همچون استون، نيترواتان، کلورفورم و يا حتی فورماميد به عنوان مواد پايه به کار می روند. موادی که همگی در صنعت شيميايی و داروسازی کاربرد داشته و می توان به طور کاملا قانونی آن ها را تهيه و بعضی از اين مواد را بدون هيچ منعی استفاده کرد. عموماً ساخت اين مواد در آزمايشگاه های زيرزمينی صورت می گيرد. اما در مورد اکستازی قضيه فرق می کند. اين ماده نه تنها در لابراتوارهای کوچک زيرزمينی توليد می شود، بلکه در کارخانجات بزرگ هم هست. در سال 1989 فقط در مرز آلمان و هلند 3/1 ميليون عدد قرص اکستازی مصرف شده است.  اکستازی از طريق دهان و به صورت قرص همراه با آب مصرف می شود. در سطح خارجی اين قرص ها اغلب اشکال و حروفی دارند که به همراه  رنگ و ترکيبات رنگی ، شدت و مدت زمان تاثير و نوع ماده موثر آن را برای مصرف کننده مشخص می کند هر چند درستی اين کدها قابل اطمينان نيست.   

درباره عوارض سوء مصرف اکستازی هنوز اطلاعات قابل اطمينانی به دست نيامده و به دليل اختلاف نظرهای فراوانی که در مورد عوارض منفی مصرف اکستازی بر سلامت انسان وجود دارد  ،دستيابی به اطلاعات جامع علمی و آزمايشگاهی درباره عوارض و آسيب های ناشی از مصرف اين مواد مشکل شده است. به اين علت عوارض ناشی از سوء مصرف تنها بر پايه تجربه های مصرف کنندگان و گزارش های مددکارانی که به طور دايم با اين افراد سر و کار دارند ارزيابی می شوند.

 

علايم مصرف اکستازی

البته علايم آنی مصرف اکستازی با فاکتورهای مختلفی مانند ميزان دفعات مصرف ، ميزان خلوص ماده موثر، وضعيت روحی و جسمانی، انگيزه و موقعيت مکانی مصرف کننده ارتباط متستقيم دارد.

در واقع اکستازی همانند بسياری از مواد مخدر ديگر فقط احساس اوليه مصرف کننده را تشديد می کند. اين مواد تغيير ايجاد نمی کنند، مثلا احساس سرخوردگی، اندوه، تبديل به شادی و سرخوشی نمی شود. شايد به همين دليل اطلاق مواد روان گردان به انواع محصولات اکستازی چندان درست به نظر نيايد.

همچنين برای بسياری از افراد اکستازی محرک هيجان آور و در عين حال آرامش بخش است و علاوه بر آن تاثيرات توهمی ، تحريک فانتزی را نيز به دنبال دارد. اما مصرف کنندگان پيش از آن که عوارض روانی مواد را احساس کنند ابتدا عوارض جسمانی مصرف مواد را تجربه می کنند.

در افرادی که برای اولين بار اکستازی مصرف می کنند، حدود 30 دقيقه پس از مصرف معمولا افزايش ضربان قلب ، تعريق شديد، انقباض عضلانی ، عدم احساس درد بروز می کند.اما افرادی که به دفعات اين مواد را مصرف می کنند احساس سوزن سوزن شدن بدن ، بی قراری ، نا آرامی و اضطراب را توصيف می کنند.

برای تشخيص عوارض ناشی از مصرف انواع مختلف مواد، همواره بايد علامت ها و عوارض مصرف با مشاهدات به دست آمده آزمايشگاه های دارو سازی و آزمايش های کلينيکی و نتايج بررسی  و آزمايش قرص ها مقايسه شوند، تا در حد ممکن بتوان دريافت چه ماده موثری مصرف شده است.

 افزايش دمای بدن ،  فشار خون و همچنين افزايش فزاينده توان بدنی از آثار آنی جسمانی مصرف مواد هستند. از عوارض ناخواسته ای که نيز ممکن است بروز کند  می توان به تهوع، خشکی دهان ، انقباض عضلات فک و همچنين عدم تعادل اشاره کرد. علاوه بر اين مصرف اکستازی همراه با فعاليت شديد بدنی ممکن است عوارض جسمانی - روانی مانند کم آبی شديد، استفراغ ، ترس  و واهمه شديد را در پی داشته باشد. اين عوارض معمولا پس از حرکت های شديد و طولانی در محل گرم و پر جمعيت به ويژه محفل های شبانه و پارتی ها بروز می کند که در موارد  نادر منجر به سکته قلبی و يا مغزی نيز شده است. مصرف کنندگان گاه تا حد مرگ می رقصند تا جای که آب بدنشان به شدت کاهش يافته و به دليل مصرف مواد، سيستم گيرنده های درد در بدنشان مختل شده و شخص مشکلات ناشی از کم آبی شديد را احساس نمی کند.

 تاثيرات روانی

از نظر روانی مصرف اکستازی در بسياری از افراد اعتماد به نفس را افزايش داده و شخص راحت تر با ديگران ارتباط برقرار می کند، به طوريکه معاشرتی شدن، بی پروايی در رفتار و گفتار، احساس محبوب بودن و مورد توجه قرار گرفتن، احساس قدرت و نيروی فوق العاده داشتن ، بروز رفتارهای هيجانی و تشديد اميال جنسی از آثار مصرف اکستازی گزارش شده است.

بزرگترين مشکل مصرف کنندگان اکستازی پايان سرخوشی اوليه است. زيرا با از بين رفتن تاثير دارو و نشئگی حاصل از سوء مصرف يا به اصطلاح "اکستازی فيلم"، افسردگی شديد و عميق بروز می کند. افسردگی همراه با عوارض ديگر مانند بی قراری، اضطراب، خستگی و کوفتگی عضلات، همچنين بی انگيزگی و بی تفاوتی شديد در زندگی روز مره فرد را تحت تاثير قرار  می دهد. درکنار اين موارد ميل مفرط و شديد به مصرف مجدد مواد نيز در فرد به وجود می آيد که می تواند اولين قدم و همچنين قدم تعيين کننده در راه وابستگی روانی به مواد مخدر باشد.

 

 عوارض دراز مدت

هنوز در مورد عوارض دراز مدت سوء مصرف اکستازی اطلاع دقيقی در دست نيست . اما در اين نکته که سوء مصرف اکستازی با خلوص بالا و به دفعات، کارايی و عملکرد سيستم عصبی مغز را به شدت دچار آسيب می کند شکی وجود ندارد.  بيش از همه حافظه کوتاه مدت مغز دچار اختلال می شود. بعضی مصرف کنندگان می گويند که در حالت نشئگی حافظه کوتاه مدتشان را به کلی از دست داده اند اما در بعضی موارد حافظه دراز مدتشان فعال شده است. اکستازی مانند ديگر مواد مخدر سيستم ايمنی بدن را به شدت تضعيف می کند و آسيب پذيری بدن را در برابر بيماری های عفونی و ويروسی به شدت افزاش می دهد. علاوه بر آن ارگان هايی که کار دفع مواد سمی  زايد بدن مثل کليه و کبد را بر عهده دارند دچار صدمات جبران ناپذير می شوند.

افرادی که مصرف را تازه شروع کرده اند زندگی روز مره شان هنوز تحت تاثير مصرف قرار ندارد، اما پس ازحدود شش ماه مصرف مداوم،  اشتياق مفرط و غير قابل کنترل به مصرف دايمی در آنها به وجود می آيد. ضمن اين که اشتياق به مصرف اين مواد فرد را به سمت استعمال و مصرف مواد مخدر ديگر مانند حشيش، کوکايين و حتی بعضی داروهای پزشکی روان گردان سوق می دهد.

 

حرف آخر

مبارزه با مواد مخدر و اصلاً بحث مواد مخدر، بحث تازه ای نيست. عادت کرده ايم آمارهای ضد و نقيض را از ارگان ها و نهادهای متولی مبارزه با مواد مخدر بشنويم. يکی می گويد 2 ميليون نفر ، يکی می گويد5/3 ميليون نفر، يکی می گويد 6 ميليون نفر و آنچه ما در کوی و برزن می بينيم آمار بيشتری را نشان می دهد. به هر حال بايد منتظر باشيم و ببينيم قانون جديد مبارزه با مواد مخدر چه وقت تصويب می شود و به مرحله اجرا در می آيد و چه تاثيری در مبارزه با اين مواد خانمانسوز دارد !

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 17 |

زندگی نامه آنتون چخوف :            

چخوف، آنتون پاولوویچ Chekhov, Anton Pavlovich نمایشنامه نویس و داستان نویس روسی (1860-1904) . او با فساد و دروغ، خودنمايي، سرشکستگي، منفي بافي، کوته نظري، تحمل ظلم، آزاديخواهي دروغي و بالاخره صفات منفي با کمال خشونت مبارزه مي کند و جامعه ي عقب مانده را به آينده ي درخشان و زندگاني سعادتمندانه اميدوار مي سازد و براي رسيدن به اصول مترقي افکار برجسته اي به خوانندگان آثار خود تلقين مي کند. آنتون چخوف در کریمه Crimee زاده شد، اجدادش از دهقانان بودند و پدرش دکانداری کم درآمد. چخوف کودکی را در دکان پدر و در محیطی ساده گذراند و هنگامی که خانواده در جستجوی کار بهتر به مسکو عزیمت کرد، او تنها در زادگاه خود ماند تا به تحصیلاتش ادامه دهد، پس از آن به دانشگاه مسکو رفت، در رشته پزشکی به تحصیل پرداخت و در 1884 آن را به پایان رساند. چخوف در ضمن تحصیل به انتشار قصه های طنزآمیز در مجله های گوناگون دست زد که بسیار زود مورد توجه قرار گرفت. همین امر موجب شد که دست از پزشکی بردارد و یکباره به ادبیات و داستان نویسی بپردازد. اولین مجموعه قصه چخوف "قصه‌های گوناگون" Pestrye Rasskazy 1886))، شامل قصه های کوتاه توصیفی و جاندار است آمیخته با طنز و شوخ طبعی از زندگی طبقه کاسب و کارمندان اداری و خصوصیتهای اخلاقی و روحی آنان. این قصه ها چنان موفقیت و شهرتی به دست آورد که بعضی از آنها نزد عامه مردم مورد تمثیل قرار گرفت، اما چخوف پس از چندی از نوشتن قصه های کوتاه و خنده آور دست برداشت و توجه خود را به اعمال و حوادث و مسائل حاد زندگی مردم در آخر قرن نوزده معطوف داشت که غباری از غم بر آن دیده میشد و با لحنی انتقادآمیز همراه بود. ادراک چخوف از نظر داستانپردازی با موپاسان Maupassant، داستان نویس فرانسوی که چخوف برای او ستایش فراوان قائل بود، قابل قیاس است و به این ترتیب داستان او به نام "استپ" Step (جلگه‌های پهناور سیبری) (1887) قالب تازه ای با خصوصیتهای جدید در داستان نویسی روسیه وارد کرد و اولین اثر مهم چخوف به شمار آمد. نویسنده خود درباره آن گفته است که این کتاب داستان نیست، بلکه دایره المعارف استپ است که هرفصلی از آن خود قصه­ای را تشکیل می دهد و در عین حال با یکدیگر ارتباط دارد. چخوف در این اثر سفر کودکی را نشان می­دهد که بر ارابه‌ای حامل بسته های پنبه نشسته تا به شهر برود، پس به پیروی از آن ارابه ران، از میان استپ می گذرد و پیوسته تغییر مکان میدهد. در واقع قهرمان اصلی کتاب «استپ» است که از قهرمانان زنده، جاندارتر و گویاتر است و چخوف در این اثر موفق شده است که به استپ روح انسانی بخشد و آن را چنان وصف کند که گویی مانند مردمی که از آن عبور می کنند، رنج می برد و مانند آنان از غم می نالد و از شادی می خندد. سراسر داستان از تصویرهای بسیار پرارزش سرشار است. چخوف در 1887 نمایشنامه "ایوانوف" Ivanov را برصحنه آورد که پس از چند شکست، سرانجام با پیروزی روبرو شد. از آن پس در زندگی چخوف حوادث برجسته ای روی نداد، جز سفری به ساخالین که نشانه هایی از آن در داستانهای کوتاهی مانند "جزیره ساخالین" Ostrov Sakhalin1891)) و در"تبعید" V Ssylke1892)) دیده میشود. چخوف در قحطی 1892 که جنوب روسیه را ویران کرد، در سازمان مددکاری بهداشتی شرکت کرد و پس از آن سالهای متمادی را در ملک کوچکی که در نزدیکی مسکو خریده بود، گذراند و بیشتر آثار مشهور خود را در آنجا خلق کرد، سپس بر اثر بیماری سل به جنوب روسیه رفت و در کریمه مستقر شد و در این منطقه غالباً با نویسندگانی چون، ماکسیم گورکی و تولستوی ملاقات داشت، در 1901 چخوف با اولگا کنیپر Olga Knipper هنرپیشه تئاتر مسکو ازدواج کرد و چندی با او در آب و هوای گرم یالتا Yalta به سر برد و برای مراقبت بیشتر از مزاج رنجورش چندین بار نیز به فرانسه و آلمان سفر کرد. از آثار معروف این دوره نمایشنامه "مرغ دریایی" Chayka است در چهار پرده که در 1896 در مسکو برصحنه آمد و اولین پیروزی چخوف را در عالم تئاتر به همراه آورد. قهرمانان این نمایشنامه مردمی عادی و گرفتار ملال و افسردگیند. مردمی سرخورده، زیر بار سنگین زندگی خرد شده و از عشق رانده. پس بازیگری مشهور که آرزوی نویسنده شدن و شهرت و افتخار و در نتیجه ازدواج با دختر دلخواهش را دارد، در یکی از نمایشنامه هایش با شکست روبرو می شود، دختر که طالب شهرت است، از وی رو برمی گرداند و به دنبال نویسنده ای باب روز می رود و جوان که به هیچ وجه نتوانسته است علاقه او را به خود جلب کند، دست به خودکشی می زند. چخوف در این نمایشنامه از آرزوهایی سخن می گوید که بر اثر عدم تناسب با قدرت شخص هرگز برآورده نمی شود و موجب شکست و سرخوردگی او می گردد. از نظر چخوف حتی اگر انسان برحسب تصادف به آرزوهایش دست یابد، به سبب پوچی آن خود را شکست خورده و نابود می بیند. همین نکته وضع روحی مردم روسیه را در آخر قرن نوزده نشان می دهد، مردمی که پیوسته در نگرانی بسر می برند، ولع تازه جویی دارند و از تحقق بخشیدن به رؤیاهای خود ناتوانند. درست مانند مرغ دریایی که بر بالای دریاچه پرواز می کند و در لحظه ای که به رؤیای آزادی دست می یابد، با تیر صیاد فرو می غلتد. نمایشنامه مرغ دریایی نقطه عطفی در تحول تئاتر روسیه به شمار آمد و پیروزی آن که برای چخوف امری ناگهانی بود، او را به استادی و استعداد خویش در نمایشنامه نویسی مطمئن کرد. پس در 1900 نمایشنامه "عمو وانیا "Dyadya Vanya)  ) را بر صحنه آورد که مانند مرغ دریایی پیروزی بسیار به دست آورد و اندیشه­ای را نمودار ساخت همانند اندیشه ایبسن درباره وظیفه هرفرد نسبت به خویش. در 1901 نمایشنامه "سه خواهر" Tri Sestry در چهار پرده به اجرا درآمد. هیچ یک از آثار چخوف مانند این نمایشنامه، مذلت و مسکنت عظیم روسیه را در آخر قرن نوزده پیش چشم نمی آورد. سه خواهر که تا حدی از جاذبه زنانه برخوردارند، در شهرستان کوچک و خاموش و ملالت باری به سر می برند و با وجود اختلافهای فکری و روحی هدف مشترکی دارند و آن رفتن به مسکو و هرگز بازنگشتن به شهر کوچک خویش است. در این میان هنگی از ارتش به شهر آنان وارد می شود. ورود افسران وضع شهر و از جمله وضع خواهران را تغییر می دهد و آمد و رفت آنان به خانه این سه خواهر ایشان را به زندگی در شهر خود بیشتر پایبند می سازد، هریک با افسری آشنا می شود و از نور امید دل خود را روشنی می بخشد، افسوس که این رستاخیز پایدار نیست، سپاهیان احضار می‌شوند و افسران ناچار به ترک شهر می­گردند و در نتیجه سرنوشت سه خواهر به تنهایی غم‌انگیز قبل بازمی گردد. از آن پس سفر به مسکو از یادشان می رود و جز تسلیم به سرنوشت راه دیگری برایشان باقی نمی ماند. چخوف در این نمایشنامه تحمل و تسلیم بشر را نتیجه بدبختی و تیره­روزی می داند. نمایشنامه "باغ آلبالو" Vishneviy sad آخرین نمایشنامه چخوف در سال مرگش انتشار یافت که مانند سایر نمایشنامه های او از حوادث برجسته و پیچ و خمهای داستانی خالی است. تنها حال روحی قهرمانان است که محیط تازه­ای پدید می آورد. باغ آلبالوئی که پر از درخت و گل است و پرندگان پیوسته بر آن نغمه سرایی می کنند و مورد علاقه فراوان مالکان است، بر اثر دگرگونیهای زندگی و وضع نامساعد مالی باید خراب شود تا زندگی مالکان را از ورشکستگی نجات دهد. در این اثر وداع حزن انگیز با همه اصالتهای طبقه زارع که محکوم به نابودی است، دیده می شود. نمایشنامه باغ آلبالو با موفقیت بسیار در تئاتر هنری مسکو بر صحنه آمد. چخوف همچنان برتعداد داستانهای خود می افزود که همه اش به سبب آنکه نمودار حال و اوضاع مردم زمان خود بود، از محبوبیتی روزافزون نزد عامه مردم برخوردار می گردید. داستان "زندگی من" Moya) Zhizn 1896) حاکی از احساس تلخ و بدبینی است که پیوسته در نظر چخوف به امید به آینده همراه بوده است. داستان "اتاق شماره شش" Palata No 6 1892)) از قویترین داستانهای چخوف به شمار می آید و مربوط به سالهایی است که پس از قتل آلکساندر دوم، دگرگونی شدیدی در وضع اجتماعی روسیه پدید آمد و فقر و تیره روزی همه جا را فرا گرفت. چخوف که ترسیم کننده این وضع و این تیره روزی است داستان اتاق شماره شش را بر این زمینه قرار داده است و اتاق بیمارستانی را در شهرستانی نشان می دهد که به صورتی کثیف و بی نظم با چند بیمار روانی به حال خود رها شده و جز نگهبانی که گاه با مشت بیماران را به سکوت وا می‌دارد، کسی به فکر آنان نیست. تنها پزشک شهرستانی که از تنگ نظری و نادانی همشهریانش نفرت یافته، از این اتاق و بیمارانش دیدن مي كند، با یکی از بیماران که پیوسته گمان می کند مورد تعقیب قرار گرفته است، آشنا می شود و غالب اوقات را با او به بحث و گفتگو می گذراند، اما سرانجام این پزشک درستکار نیز از طرف حاکم شهر به بیماری روانی منسوب می گردد و در همان بیمارستان بستری می شود. در این اثر ترک مطلق اراده در همه شکل توصیف می گردد. چخوف در "قصه یک ناشناس" Rasskaz) Neznakomova 1893) یکی از زندگیهای پوچ و بی ثمر را بیان می کند و با تلخی از انحطاط اخلاقی مردم زمان و خودستایی و نخوت و بی شرمی و بی خیالی سخن می گوید. در داستان "ملال آور" Skuchnaya Istoriya انحطاط عقل و درایت بر اثر یکنواختی کار عادی، توصیف می گردد. داستان "ماژیکها" Mujiki 1897)) مهمترین سندی است درباره زندگی دهقانان روسیه در اواخر قرن نوزده. چخوف بی هیچگونه عبارت پردازی یا لحن ملالت بار، تسلط جهل، وحشی گری و فقر و خرافات و میخوارگی را در روستاها بیان کرده و از فساد دستگاه حکومت و رشوه خواری و به طور کلی از روسیه تحت یوغ استبداد تزارها تصویری کامل پیش چشم گذارده است. در آثار چخوف هرگز به حوادث شدید و هیجان انگیز برنمی خوریم. داستانها همه از یک سلسله اعمال و وقایع کوچک جاری تشکیل شده که از سادگی کامل برخوردار است و همین سادگی و صراحت موجب نفوذش در خواننده می شود. چخوف با روشن بینی و دقت یک پزشک، اعمال و روحیه و زندگی روزانه مردم را مورد مطالعه قرار می دهد که با خستگی، بیهودگی، تنهایی و ناامیدی به پایان می رسد. نمایشنامه ها نیز عاری از زرق و برق و جلال و شکوه است. تنها نکته های غم انگیزی که در آنها جای دارد، از زندگی سخت و خشونت بار و بی فرهنگی جامعه روسیه در آخر قرن نوزده حکایت می کند. چخوف در این وضع غم انگیز پیوسته به یافتن راه گریز و نجات امیدوار و در انتظار روز موعودی است که مردم با کوشش و تلاش خود که او به آن ایمان راسخ دارد بتوانند همه موانع را از میان بردارند. ماکسیم گورکی درباره چخوف نوشته است: «من هرگز انسانی ندیدم که چنین عمیق و چنین کامل به اهمیت کار به عنوان اساسی ترین عامل در تمدن زندگی امروز پی برده باشد.»

  

 

در نمایشنامه های سالهای آخر زندگی چخوف، شفقت و عطوفت فراوانی به بشر و سرنوشتش نشان داده می شود. از طرف دیگر به سبب آنکه اجدادش از دهقانان برده بوده اند، وی همیشه همدردی و صمیمیتی نسبت به مردم فقیر و تحت فشار ابراز می دارد. چخوف در ادبیات روسیه خالق سبکی تازه در شیوه نمایشنامه نویسی و داستان نویسی شده است. مکاتبات چخوف نیز از ارزش بسیار برخوردار است. آثار چخوف مورد ستایش نویسندگانی چون تولستوی و ماکسیم گورکی قرار گرفت و به طور مستقیم یا غیر مستقیم در بیشتر رمان نویسان معاصر او نفوذ فراوان برجای گذاشت. چخوف از بزرگترین و برجسته ترین داستان نویسان واقع بین روسیه در دوران قبل از انقلاب به شمار می آید.

  

 

چخوف از نگاه ماکسيم گورکی :

"انسان وقتی داستان های چخوف را می خواند خود را در یکروز غمناک اواخر پائیز احساس می کند. هوا صاف و شفاف است، طرح درختها وخانه های تنگ و مردمان تیره و اندوهگین کاملاً آشکار است. همه چیز غریب، بی حرکت، بی امید و تنهاست. افق آبی رنگ و خالی، و به آسمان رنگ پریده ای منتهی می گردد. و نفس آن بر روی زمین بطور وحشتناکی یخ کرده است. زمین هم از گل و لای یخ بسته ای پوشیده شده است. فکر نویسنده بسان خورشید پائیزی با طرح خاصی جاده های یکنواخت، کوچه های کج و معوج، خانه های کثیفی که مردمان بیچاره و درمانده و ناچیز در آنها زندگی می کنند، مردمانی که از ناراحتی و تنبلی نزدیک است خفه بشوند و خانه ها را با جنجال و غو غای خواب آلوده و نامعقولی انباشته اند.

  

 

در آثار چخوف صفی از مردان و زنان از برابر ما می گذرند. آنها بنده عشقشان، بنده حماقتشان و بنده بیکارگی و غلام طمع خودشان هستند. و همه چیز خوب زندگی را برای خود می خواهند. بردگان ترسویی که به زندگی سیاهشان چسبیده اند. با انحراف، کج و کوله و بی هدف رد می شوند. زندگی را از حرفهای مفت و بی ربط خود راجع به آینده پر می کنند. و حس می کنند که در حال حاضر در جهان جایی برای آنها نیست. غالب این مردمان خوابهای خوشی را جع به زندگی آینده بعد از دویست سال دیگر می بینند. اما خودشان به این فکر نمی افتند که از خود بپرسند اگر آنها بنشینند و به خواب و خیال بپردازند کی زندگی بشر را سر و سامان خواهد داد و او را سعادتمند خواهد کرد؟

پیشاپیش این مردم محزون و تیره دل و نومید انسان تیزبین بزرگ و دانشمندی قرار گرفته است. او به تمام ساکنین درمانده و افسرده کشورش نظر می اندازد با تبسمی محزون، با آهنگی ملایم و سرزنشی عمیق، با دردی در دل و انعکاسی از آن درد بر چهره، با صدایی صمیمی و زیبا به آنها می گوید:

 

دوستان من بد زندگی می کنید، اینگونه زیستن شرم آور است!

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 16 |

زندگي نامه ژان ژاك روسو : 

« ژان ژاک روسو» فیلسوف و نویسنده بزرگ فرانسوی در ۲۸ ژوئن ۱۷۱۲ در شهر «ژنو» سوئیس متولد شد و در شب دوم ژوئیه ۱۷۸۷ در قصر «آرمی نوویل» در حوالی پاریس در گذشت. «ژان ژاک» اندکی پس از تولد مادر خود را از دست داد و اقوامش از او پرستاری کردند. پدرش ساعت ساز بود و تا ده سالگی از او مواظبت می کرد و کتاب های زیادی را برای مطالعه در اختیار وی می گذاشت تا قوای عقلی و فکری او پرورش یابد. «روسو» علاقه زیادی به کتاب «زندگی مردان بزرگ» اثر «پلوتارک» داشت. پس از چندی پدر روسو در اثر زد و خورد با یک شخص ناشناس از «ژنو» گریخت و پسرش «ژان ژاک» ۱۰ ساله را به برادر خود که مردی عیاش بود سپرد. این عمو تربیت برادرزاده را به کشیشی موسوم به «لامبرسیه» در قریه «بسی» محول کرد و «ژان ژاک» در آن قریه بود که با طبیعت مأنوس گردید و خصایص روحی او یعنی عشق به طبیعت و درخت و سبزه و صحرا تجلی کرد. پس از تحصیلات ابتدایی و بازگشت به «ژنو» ، شاگرد یک عریضه نویس دادگستری شد. در آوریل ۱۷۲۵ پس از چند هفته منشی گری شاگرد یک گراورساز شد و سه سال نزد او کار کرد اما چون استادش او راکتک می زد، در ۱۴ مارس ۱۷۲۸ از «ژنو» فرار کرد. وی چندی در «ساوآ» به ولگردی روزگار گذرانید و در آنجا با خانم «وارنس» که خود زندگانی پرشور و نامرتبی داشت آشنا شد و اجباراً ترک مذهب آبا و اجدادی خود (کالوینیسم) را نمود و به آیین کاتولیک در آمد. پس از سرگذشت های متعدد به «انسی» مراجعت کرد و بعد در چند جا نوکر شد و از خانه ی ارباب اولش یک روبان دزدید و خدمتکار را متهم کرد و از آنجا بیرونش کردند؛ سپس ارباب دیگری یافت که قدرش را بهتر می دانست ولی او با زندگی ماجراجویی خوشتر بود، لذا با ماجراجویی به نام «باکل» شریک شد و راه بیابان در پیش گرفتند و شهر به شهر می گشتند و معرکه می گرفتند تا بالأخره پس از مسافرت های متعدد در سال ۱۷۳۸ به سن ۳۶ سالگی در «شارمت» با مادام «وارنس» مستقر گردید و با جدیت و پشتکار قابل ستایشی به تکمیل اطلاعات و تحصیل در رشته های مختلف و مطالعه ی دقیق مؤلفین و فلاسفه و منتقدین پرداخت.مادام وارنس دوست دیگری داشت و با روسو دست به کارهای مختلف زدند تا این که در سال ۱۷۴۰ به عنوان دایه در لیون کاری پیدا کرد و پس از چندی دوباره به شارمت مراجعت نمود و پس از دو سال در تابستان ۱۷۴۲ عازم پاریس شد. یکی از علایق روسو موسیقی بود. از وقتی که به تقلید یک جوان سرگردان فرانسوی، در «لوزان» بدون اینکه جزئی اطلاعی از نت و آهنگ داشته باشد، داوطلب تنظیم و هدایت ارکستری شد و با رسوایی مجبور به فرار شد، تا این زمان که با ارقام و اعداد نت جدیدی برای موسیقی اختراع کرده بود، غالبا وقت خود را مصروف به فرا گرفتن این هنر می نمود، بدون اینکه به جایی رسیده باشد. در این سفر با اختراع جدید خود می خواست دنیا را قبضه کند و صاحب مال و مکنت فراوان شود اما تنها نتیجه ای که عایدش شد این بود که آکادمی علوم، مؤلف را به خاطر حُسن ابتکاری که به خرج داده بود رسماً تبریک گفت. در این مسافرت با نویسندگان مشهور معاصر خود مانند «فونتنل» و «دیدرو» و بعضی از خانم های برگزیده ی جامعه از قبیل «مادام دوپن» و غیره آشنا شد. غالب اوقات خود را به مطالعه و تفکر مصروف می کرد تا اینکه به عنوان منشی به سفارت فرانسه در «ونیز» مأمور شد. اما چون به آسانی با کسی نمی ساخت به زودی سفارت را رها کرد و از راه «سمپلن» در سال ۱۷۴۴ فقیر و بیچاره تر از هنگام عزیمت، به پاریس مراجعت نمود. در مهمانخانه ی کوچک «سن کانتن» مستقر گردید و در آنجا با خدمتکار مهمانخانه موسوم به «ترز لوواسور» که دختری بود با محبت و صمیمی اما جاهل و خشن ، آشنا شد و تا دم مرگ با او به سر برد. یک روز که به دیدار دیدرو می رفت برحسب اتفاق به موضوع مسابقه آکادمی «دیژون» برخورد و با ولع و اشتیاق غیر قابل وصفی به تشریح و تجزیه ی آن پرداخت که «آیا بسط ، توسعه و استقرار علوم و هنر موجب اصلاح اخلاق مردم است یا خیر » . این مسابقه در سال ۱۷۵۰ بود ؛ روسو در آن شرکت کرد و جایزه را برد و ناگهان در بین عام و خاص مشهور شد و ضمناً با انتشار «رهبر قریه» و جواب مسابقه ثانوی در باب «علل عدم تساوی در بین آحاد بشر» با اینکه جایزه را نبرد ولی هر روز بر شهرت و اعتبارش افزوده می شد. قبل از این در سال ۱۷۴۵ در ضمن ِ مسافرتی به «ژنو» دوباره عنوان «ساکن ژنو» را گرفت و به مذهب اولی خود که «کالوینیست» بود درآمد. در مراجعت از ژنو دعوت دوستی به نام مادام " دپینه " را اجابت کرد و به همراه " ترز " در محل زیبایی به موسوم شورت مستقر گردید ، ولی نه مادام دپینه و نه ترز از زندگانی روستایی که روسو با علاقه زیادی بدان خوگرفته بود و همه وقت خود را در وادی سرسبز آن نواحی گردش کنان و مستغرق در مکاشفه صرف می کرد چیزی سردرنمی آوردند. دوستان " پینه " یعنی دیدرو و گریم می خواستند روسو را به پاریس بکشانند و ترز را با خود همراه کردند. " روسو" از نارضایتی های دائمی ترز ، پاک ناراحت و حیران گشته بود و علاوه بر همه اینها عشق بسیار پرشوری ، او را به طرف مادام «هود تو Houdetot» خواهرزاده ی صاحب قصر می کشاند، ولی مادام «هودتو» که جمالی زیبا و وارسته داشت به شاعری موسوم به «سن لامبر» دلبسته شده بود. پس از این حوادث روسو در سال ۱۷۵۷ در «مون مورانسی Montmoroncie» ملک پرنس «دوکنده» مستقر گردید. کمی بعد در «ارمیتاژ » ملک مارشال «دو لوکزامبورگ» اقامت گزید و به انشای تألیفات اساسی خود پرداخت. در ۱۷۵۸ نامه ای به «دالامبر» و در ۱۷۵۹ رمان معروف خود موسوم به «هلوئیز جدید» و در ۱۷۶۲ «قرار داد اجتماعی»(۱) و بالاخره در همان سال کتاب معروف در تعلیم و تربیت موسوم به «امیل»(۲)، خشم و غضب پارلمان فرانسه را نسبت به مولف برانگیخت و حکم توفیقش صادر شد، تا اینکه در شب دهم ژوئن ۱۷۶۲ به طرف سویس فرار کرد . از این تاریخ به بعد آرامش و راحتی نسبی از او سلب شد.

بعد از مدتی از ژنو و برن فرار کرد و در گوشه ای که متعلق به پادشاه پروس یعنی «فردریک دوم» بود مستقر شد و مدت هجده ماه راحت به سر برد ؛ ولی عقاید مذهبی و مباحثاتی که در این موضوع ها می نمود روحانیون «کالوینیست» را متغیر کرد و خانه اش را سنگسار کردند ؛ تا اینکه در ۱۷۶۵ از آنجا نیز گریخت و چند هفته در جزیره زیبای «سن پیر» در وسط دریاچه «بی ان» نزدیک «نوشاتل» اقامت گزید ولی به حکم سنای برن از آنجا هم آواره شد و از طریق «سمپلن» به پاریس رفت و در همین وقت بود که «هیوم Hume» فیلسوف معاصر و معروف انگلیسی، نویسنده در به در را در انگلستان پناه داد و در ۱۳ ژانویه ۱۷۶۶ به لندن وارد شد و در «ووتون » در قصر یکی از دوستان «هیوم» مستقر گردید، و در همین قصر کتاب معروفش «اعترافات»(۳) را شروع کرد. متاسفانه سالهای آوارگی روحیه علیلش را فوق العاده متاثر نموده و تقریبا به سرحد جنون رسانده بود، دیری نگذشت که با هیوم سخت برهم زد و در ماه مه ۱۷۶۷ وارد فرانسه شد و در ملک پرنس دو کنتی و سپس در «لیون» و «گرنوبل» ساکن گردید و بالاخره در ۱۷۷۰ بپاریس مراجعت نمود. در این زمان کتاب «اعترافات » خود را در ملک «پرنس دوکنتی» به پایان رسانیده بود. در پاریس در اطاق محقری در طبقه چهارم عمارتی در کوچه پلاتریر اقامت گزید و از کپی کردن نت های موسیقی و پانسیون مختصری به زحمت اعاشه می کرد. مدت هشت سال زندگی نسبتاً آرامی داشت آوازه شهرتش در همه اروپا پیچیده بود. تا اینکه در سال ۱۷۷۸ در قصر «ارمی نون ویل» مستقر گردید و در شب دوم یا سوم ژوئیه ۱۷۷۸ دعوت حق را اجابت کرد و از زندگی سراسر محنت و آوارگی بیاسود.

از دیگر آثار وی می توان امیل(۲) و قراردادهای اجتماعی(۳) را نام برد.

۱) Confessions

۲) Emile

۳) The Social Contract

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 16 |

زندگي‌نامه مهدي اخوان ثالث :

سال و محل تولد: 1307- مشهد

سال و محل وفات: 1369- تهران

«مهدی اخوان ثالث» متخلص به «م. امید» از مفاخر کم نظیر و پر آوازه‌ی خراسان و ایران است.

او فرزند «علی اخوان ثالث» از عطاران و طبیبان سنتی خراسان است که اصالتا اهل فهرج یزد بود، اما به خراسان کوچ کرد و با دختری به نام «مریم خراسانی» ازدواج کرد.

در سال 1307 شمسی «مهدی اخوان ثالث» دیده به جهان گشود. تحـصيلات ابـتدايی و متوسطه را در هـمين شهـر طی کرد و در سال 1326 دوره هـنرستان مشهـد (رشته آهـنگـری) را به پايان برد، و هـمان جا، در هـمين رشته، آغاز به کار کرد.

سپس به تـهـران آمد، آموزگـار شد و در اين شهـر و اطراف آن (کريم آباد ورامين) به تـدريس پـرداخت.

اخوان چـند بار به زندان افـتاد و يک بار نيز به حومه کاشان تـبعـيد شد.

در سال 1329 ازدواج کرد. در سال 1333 براي بار چـندم، به اتـهام سياسی، زندانی شد. پس از آزادی از زندان (سال 1336) به کار در راديو پـرداخت، و مدتی بعـد به تـلويزيون خوزستان مـنـتـقـل شد. در سال 1353 از خوزستان به تـهـران بازگـشت و اين بار در راديو تـلويزيون به کار پـرداخت.

در سال 1356 در دانـشگـاه های تـهـران، ملی و تـربـيت معـلم به تـدريس شعـر دوره

سامانی و معـاصر روی آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انـتـشارات و آموزش انـقـلاب اسلامی به کار پـرداخت و سرانجام در سال 1360 بدون حـقوق و با محـروميت هـميشگـی از تمام مشاغل دولتی، بازنـشسته شد.

در سال 1369 به دعـوت "خانه فرهـنگ آلمان" براي برگـزاری شب شعـری از تاريخ 4 تا 7 آوريل (15 تا 18 فروردين) به خارج رفـت و ضـمن اين سفـر، از کـشورهای انگـليس، دانمارک، سوئد، نروژ و فـرانسه ديدن کرد

سرانجام، در اوايل شهـريورماه هـمين سال، چـند ماهی پس از بازگـشت به ميهـن، ديده از جـهان فروبـست.

وی بنا به وصيت خود در توس، کنار آرامگـاه فردوسی، به خاک سپـرده شد.
از اخـوان ثـالـث چـهار فرزند (يک دخـتر، و سه پـسر) به يادگـار مانده است.
اخوان‌ ثالث‌ جدای‌ از شعر و شاعری‌ در زمينه‌ تأليف، ترجمه‌ و نقادی‌ با نوعی‌ ديد اجتماعی و سياسی‌ تسلط داشت‌ و از نخستين‌ اديبان‌ دوره‌ معاصر بشمار می‌رود كه‌ به‌ تجزيه‌ و تحليل‌ شعر نو نيمايی‌ به‌ ويژه‌ از جهت‌ وزن‌ و قالب‌ پرداخت‌ و دو كتاب‌ بدعتها وبدايع‌ نيمايوشيج(‌1357) و نيمايوشيج‌ و عطا و لقاي‌ نيمايوشيج‌(انتشار در سال‌1371 دو سال‌ پس‌ از مرگ‌ شاعر) را منتشر ساخت‌ كه‌ با استقبال‌ محافل‌ علمی‌ و ادبی‌ روبرو شد.

                                            

 

كتب شعر اخوان ثالث:

ارغـنون - انتـشارات تـهـران 1330
زمستان - انتـشارات زمان 1335
آخر شاهـنامه - زمان 1338
از اين اوستا - انتـشارات مرواريد 1344
منظومه شکار - مرواريد 1345
پـائـيـز در زندان - مرواريد 1348
عاشـقانه ها و کـبود - جوانه 1348
بـهـترين اميد، برگـزيده اشعـار و مقالات - روزن 1348
برگـزيده اشعـار - جـيـبی 1349
در حـياط کوچک پائـيـز در زندان - توس 1355
دوزخ، اما سرد - توکا 1357
زندگـی می گويد اما باز بايد زيست - توکا 1357
تـرا ای کـهـن بوم بر دوست دارم - مرواريد 1368
گـزينه اشعـار - مرواريد 1368

سالشمار زندگی :

1307 اسفند، تولد در مشهد.
1326 خردادماه، پایان تحصیل دوره‌ی هنرستان مشهد (رشته‌ی آهنگری).
1326 شروع به کار در تهران، معلمی، لویزان، سلطنت‌آباد.
1326 کار در پلشت ورامین، معلمی، سکونت در تهران.
1329 ازدواج با ایران اخوان ثالث(خدیجه) اخوان ثالث، دختر عمویش.
1330 چاپ اول ارغنون.
1331 شروع زندگانی مشترک با همسرش «ایران خانم».
1332 اواخر سال، شروع خدمت سربازی (بعد از 15 روز خدمت با پرداخت 500 تومان معاف شد).
1333 تولد «لاله»، دختر اولش.
1333 زندان سیاسی (لاله 11ماهه بود که از زندان آزاد شد).
1335 چاپ اول زمستان.
1336 تولد «لولی»، دختر دوم.
1336 شروع به کار در رادیو.
1338 تولد «توس»، پسر اول.
1338 چاپ اول آخر شاهنامه.
1342 تولد «تنسگل»، دختر سوم.
1344 چاپ اول از این اوستا.
1344 زندان به مدت شش ماه.
1344 تولد «زردشت»، پسر دوم.
1345 چاپ اول منظومه‌ی شکار (که نوشتن آن مدتی قبل از تاریخ چاپ و انتشار شروع شده بود).
1348 چاپ اول پائیز در زندان.
1348 عزیمت به خوزستان (آبادان) و شروع به کار در تلویزیون آن شهر.
1348 چاپ اول عاشقانه‌ها و کبود.
1348 چاپ اول بهترین امید (گزینه‌ی اشعار و مقالات).
1349 چاپ اول برگزیده‌ی اشعار، جیبی.
1350 تولد «مزدک‌علی» پسر سوم (علی، نام پدر اخوان بود که به مزدک ضمیمه شد.
1353 درگذشت «لاله»، دختر اول (روز 26شهریور، در اثر افتادن در رودخانه‌ی جلو سد کرج).
1353 بازگشت از آبادان به تهران.
1353 شروع به کار در تلویزیون ملی ایران.
1354 چاپ اول آورده‌اند که فردوسی... (کتاب کودکان).
1355 چاپ اول درخت پیر و جنگل.
1355 چاپ اول درحیاط کوچک پاییز در زندان.
1356 شروع به تدریس ادبیات دوره‌ی سامانی و ادبیات معاصر در دانشگاههای تهران، ملی و تربیت معلم.
1357 چاپ اول بدعت‌ها و بدایع نیمایوشیج.
1357 چاپ اول دوزخ اما سرد.
1357 چاپ اول زندگی می‌گوید اما باید زیست.
1358 شروع به کار در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق).
1360 آغاز دوره‌ی بازنشستگی (بازنشاندگی؟) بدون حقوق از کلیه‌ی مشاغل دولتی. این دوران تا آخر عمر اخوان ادامه یافت.
1361 چاپ اول عطا و لقای نیمایوشیج.
1368 چاپ اول ترا ای کهن بوم وبر دوست دارم.
1368 چاپ اول گزینه‌ی اشعار، انتشارات مروارید.
1369 سفر به خارج از کشور (اولین و آخرین سفر) به دعوت «خانه‌ی فرهنگ آلمان»، برگزاری شب شعر از تاریخ 4 تا 7 آوریل (16 تا 18 فروردین)، سفر به انگلیس، دانمارک، سوئد، نروژ، بازگشت به دانمارک، سفر به فرانسه به دعوت «انستیتوی ملی تمدنهای شرقی»، سفر مجدد از فرانسه به انگلیس و بازگشت به ایران.
1369 ورود به ایران در تاریخ 29 تیرماه 1369.
1369 ساعت 10/30 شب یکشنبه 4 شهریور ماه، فوت در «بیمارستان مهر» در تهران.
1369 روز سه شنبه 6 شهریور ماه، انتقال جنازه به «بهشت‌زهرا» برای شست و شو.
1369 دوازدهم شهریور، انتقال جنازه از سردخانه‌ی بهشت زهرا به مشهد (توس) و دفن آن در جوار آرامگاه نیای بزرگش حکیم ابوالقاسم فردوسی، در باغ شهر توس

* مهدی اخوان ثالث بر سر مزار صادق هدایت - فرانسه

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 16 |

زندگي نامه چارلي چاپلين :     

سر چارلز اسپنسر چاپلین، جونیور (۱۶ آوریل ۱۸۸۹- ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.

فیلمهای چاپلین کمدی و اکثر آنها صامت و در سبک انجام شیرین‌کاری می‌‌باشند.

بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی ۲۳ فیلم را به پایان برساند. در توانایی ساخت موسیقی چاپلین همین بس که موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه اسکار شد، بخشی از تم موسیقی لایم لایت. چارلی اسپنسر چاپلین مهم‌ترین و تأثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین (بازیگر)، کودکی خود را در صحنه‌های سرگرم کننده تفریحی گذرانده بود. تصویر او از جهان، همچون چارلز دیکنز و د.و.گریفیث، که شباهت زیادی به هر دو داشت، با هر فقیر و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ آمیزی شده بود و در طول عمر همدردی عمیق خود را نسبت به تنگدستان حفظ کرد.

 

 

در ۱۹۱۳، هنگامی که با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایش های وودویل امریکایی بود. در نخستین فیلمی که به نام در تلاش معاش (۱۹۱۴) برای مک سنت بازی کرد، نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصهٔ غریب مبیل (۱۹۱۴) کارکتر و هیات ظاهری یک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها اورا شهرهٔ آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.

چاپلین در کمپانی کی استون در سی و چهار فیلم کوتاه و شش حلقه ای داستانی با عنوان رمانس ناکام تیلی (۱۹۱۴) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد؛ شخصی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. اما قریحهٔ چاپلین برای سبک ظریفتری ساخته شده بود و نه کمدی هایی با ضرباهنگ دیوانه وار کی استون، بنابراین در ۱۹۱۵ قراردادی برای ساختن چهارده فیلم کوتاه دو حلقه ای با کمپانی اسانی، با دستمزد هفته ای ۱۲۵۰ دلار، که در آن زمان دستمزد کلانی بود، بست او این فیلمها و فیلمهای بعدی خود را، جلای بیشتری داد. شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خود بکلی بیگانه است . بهترین فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل، بانک، شبی در نمایش. این فیلمها را در سال ۱۹۱۵ ساخت. این فیلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که سال بعد در خواست هفته‌ای ده هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل ۱۵۰۰۰۰ دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن ۱۲ فیلم برای کمپانی میو چوال را کرد. بهترین فیلمهای او در کمپانی میوچوال عبارت‌انداز: بازرس فرودگاه ۱۹۱۶، مامور آتش نشانی ۱۹۱۶، ساعت یک صبح ۱۹۱۶، سر سره بازی ۱۹۱۶، سمساری ۱۹۱۶، خیابان اوباش ۱۹۱۷، مهاجر ۱۹۱۷، ماجراجو ۱۹۱۷، چارلی از این فیلمها آثاری به یاد ماندنی به وجود آورد. همچنین اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولین بار استعداد درخشانش را آشکار کردند. هجویه ای از مردم بسیار فقیر در مقابل مردم بسیار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، که چاپلین را نزد مردم نزد مردم فقیر عزیز کرد و بلعکس. به طور مثال در فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسیدن کشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمهٔ آزادی نگاه می‌کند و نوشته‌ای ظاهر می‌شود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می بینیم که عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند.در نمای بعدی چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افکند، اما این بار مشکوک و حتی تحقیر آمیز.

 

 

 

نامه تاريخي چارلی چاپلين به دخترش :

ژرالدین دخترم:

اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می ش * ک ند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.

رویت را می‌بوسم.

 

 

* چارلی چاپلین در کنار انیشتین

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 16 |

زندگي نامه استاد غلامحسين بنان :

استاد بنان در ارديبهشت ماه سال 1290 خورشيدي در تهران خيابان زرگنده (قلهك) در خانواده اي متدين و صاحب جاه ، به دنيا آمد . پدرش كريم خان بنان الدوله نوري و مادرش دختر شاهزاده محمد تقي ميرزا ركني ( ركن الدوله ) برادر ناصر الدين شاه يا پسر محمد شاه قاجار بود . از شش سالگي بنا به درخواست و توصيه استاد ني داود به خوانندگي و نوازندگي ارگ و پيانو پرداخت و در اين راه از راهنمايي هاي مادرش كه پيانو را بسيار خوب مي نواخت بهره ها گرفت ، اولين استاد او پدرش بود و دومين استاد ، مرحوم ميرزا طاهر ضياء ذاكرين رثايي و سومين استادش مرحوم ناصر سيف بوده اند .

بنان در سال 1321 خوانندگي در راديو را آغاز كرد ، در آن زمان ، شادروان روح اله خالقي مسئوليت موسيقي راد يو را بر عهده داشت . روزي كه بنان با عبدالعلي وزيري جهت امتحان به راديو مي رود در دفتر روح اله خالقي ، ابوالحسن صبا هم نشسته بوده ، از بنان مي خواهند كه براي ايشان قطعه اي بخواند و او «در آمد سه گاه» را آغاز مي كند و صبا هم با ويولون او را همراهي مي كند. هنوز «در آمد» تمام نشده بود كه خالقي به صبا مي گويد : «شما نواختن ويولون را قطع كنيد» و به بنان اشاره مي كند «گوشه حصار» را بخواند و بنان بدون اندك مكثي ، با چنان مهارت و استادي «در آمد حصار» را مي خواند و به « سه گاه» فرود مي آيد كه روح اله خالقي بي اختيار برخاسته و او را در آغوش گرفته و مي بوسد و آينده وي را در هنر آواز درخشان پيش بيني مي كند .

صداي بنان ، بسيار لطيف و شيرين ، زيبا و خوش آهنگ است ، كوتاه مي خواند ولي در همين كوتاهي ، ذوق و هنر بسيار نهفته است ، غلت ها و تحريرهاي او چون رشته مرواريد غلطاني ، به هم پيوسته و مانند آب روان است . انسان از صداي او مسحور مي شود ، لذتي بي پايان مي برد كه فوق آن متصور نيست . قابل تصور نيست كه خواننده اي به ذوق و لطف و استعداد بنان در قديم بوده باشد . و به اين زودي ها هم پيدا نمي شود . بنان در موسيقي ما از گوهر گرانبها هم گرانبها تر است .

از سال 1321 صداي غلام حسين بنان ، همراه با همكاري عده اي از هنرمندان ديگر از راديو تهران به گوش مردم ايران رسيد و ديري نگذشت كه نام بنان زبانزد همه شد و شيفتگان فراواني در سراسر كشور پيدا كرد . خالقي او را در اركستر انجمن موسيقي شركت داد و با اركستر شماره يك نيز همكاري را شروع كرد و از بدو شروع برنامه هميشه جاويد «گلهاي جاويدان» بنا به دعوت استاد ارجمند داود پيرنيا همكاري داشت . بنان در طول فعاليت هنري خود ، حدود 450 آهنگ را اجرا كرد و آنچه كه امتياز مسلم صداي او را پديد مي آورد ، زير و بم ها و تحريرات صداي او است كه مخصوص به خودش مي باشد . بنان نه تنها در آواز قديمي و كلاسيك ايران استاد بود ، بلكه در نغمات جديد و مدرن ايران نيز تسلط كامل داشت . تصنيف زيبا و روح پرور «الهه ناز» او بهترين معرف اين ادعا مي باشد .

غلامحسين بنان به سال 1315 خورشيدي به سمت بايگان در اداره كل كشاورزي استخدام شد و بعد از چندي به شركت ايران بار كه مركز آن در اهواز بود منتقل گشت . پس از چند سال به معاونت آن اداره منصوب گرديد . در سال 1321 به تهران آمد و بنا به پيشنهاد مرحوم فرخ كه وزير خواربار بود ، به سمت منشي مخصوص وزير به كار پرداخت . بهد از تغيير كابينه ، به اداره كل غله و نان منتقل شد و چندي كفالت اداره دفتر و كارگزيني و مدتي هم مسئوليت تحويل كوپن نان تهران را برعهده داشت . در سال 1332 به پيشنهاد شادروان خالقي به اداره كل هنرهاي زيباي كشور منتقل شد و به استاد آواز هنرستان موسيقي ملي به كار مشغول گرديد و در سال 1334 رئيس شوراي موسيقي راديو شد .غلامحسين بنان از ابتدا در برنامه هاي گلهاي جاويدان و گلهاي رنگارنگ و برگ سبز شركت داشته كه ره آورد اين همكاري ها از اين قرار مي باشد :

گلهاي جاويدان بدون شماره در «شور»، گلهاي جاويدان بدون شماره در «سه گاه»، گلهاي جاويدان بدون شماره در «همايون» با سنتور رضا ورزنده ، گلهاي جاويدان شماره 92 در «بيات ترك و ابو عطا» ، گلهاي جاويدان شماره 93 در «شور»با ويولون استاد مهدي خالدي ، گلهاي جاويدان شماره 98 در «ابو عطا» با تار لطف ا... مجد ، گلهاي جاويدان شماره 118 در «ماهور» با ويولون استاد علي تجويدي و سنتور رضا ورزنده ، گلهاي جاويدان 118مكرر در «ابو عطا» با ويولون استاد مهدي خالدي ، گلهاي جاويدان 124 در «بيات ترك» ، گلهاي جاويدان شماره 128 در«شوشتري»، گلهاي جاويدان شماره 129 ، گلهاي جاويدان 130 ، گلهاي جاويدان 131 در «سه گاه»، گلهاي جاويدان شماره 132 در «دشتي» ، گلهاي جاويدان شماره 136 ، گلهاي جاويدان شماره 137 در «چهار گاه» با پيانو استاد مرتضي محجوبي و استاد علي تجويدي ، گلهاي جاويدان شماره 138 ، گلهاي جاويدان شماره 139 در «سه گاه» با استاد جليل شهناز ، گلهاي جاويدان شماره 143 در «شور» ، گلهاي جاويدان شماره 145 در «شور» با سنتور رضا ورزنده ، گلهاي رنگارنگ شماره 103 در «دشتي» ، گلهاي رنگارنگ شماره 109 در «سه گاه» ، گلهاي رنگارنگ شماره 126 در «دشتي»، گلهاي رنگارنگ شماره 134 در «افشاري»، گلهاي رنگارنگ شماره 136 در «سه گاه» ، گلهاي رنگارنگ شماره 140 الف در «افشاري» ، گلهاي رنگارنگ شماره 140 ب در «افشاري»، گلهاي رنگارنگ شماره ب مكرر ، گلهاي رنگارنگ شماره 149 در «دشتي» گلهاي رنگارنگ شماره 171 در «شور» ، گلهاي رنگارنگ شماره 172 در «شور» ، گلهاي رنگارنگ شماره 174 در «سه گاه» ، گلهاي رنگارنگ شماره 176 در «دشتي» ، گلهاي رنگارنگ شماره 190 در «سه گاه» ، گلهاي رنگارنگ شماره 201 در «ابو عطا» ، گلهاي رنگارنگ شماره 205 در «افشاري» ، گلهاي رنگارنگ شماره 210 در «بو سيلك» ، گلهاي رنگارنگ 210 ب مكرر در «بوسيلك»، گلهاي رنگارنگ 211 در «سه گاه» ، گلهاي رنگارنگ شماره 228 در «افشاري» ، گلهاي رنگارنگ شماره 330 در «دشتي»، گلهاي رنگارنگ شماره 232 در «دشتي» ، گلهاي رنگارنگ شماره 234 در «دشتي و ماهور» ، گلهاي رنگارنگ شماره 237 در «ماهور» ، گلهاي رنگارنگ شماره 242 در «شور» ، گلهاي رنگارنگ شماره 245 در «همايون» ، گلهاي رنگارنگ شماره 249 در «شور» ، گلهاي رنگارنگ شماره 250 در «دشتي» ، گلهاي رنگارنگ بختياري ( محلي ) ، شماره 251 ، گلهاي رنگارنگ شماره 252 در «همايون» ، گلهاي رنگارنگ شماره 254 در «اصفهان» ، گلهاي رنگارنگ شماره 256 در «شور» ، گلهاي رنگارنگ شماره 257 در «ماهور» گلهاي رنگارنگ شماره 265 در «اصفهان» ، برگ سبز شماره 27 در «سه گاه» ، برگ سبز شماره 31در «افشاري» ، برگ سبز شماره ‌ 46 در «سه گاه» ، برگ سبز شماره 63 در «اصفهان» ، برگ سبز شماره 83 در «سه گاه» ، برگ سبز شماره 107 در «اصفهان» ، برگ سبز شماره 145 در «همايون» و برنامه هاي متعدد و گوناگون ديگري كه از اين خواننده بزرگ و هنرمند به يادگار مانده است .

برنامه هاي متعدد و گوناگون ديگري كه از اين خواننده بزرگ و هنرمند به يادگار مانده است .

غلامحسين بنان مدت ها بود كه به ناراحتي جهاز هاضمه مبتلا شده بود از طرف ديگر حنجره اش نيز آمادگي بيان نياز هاي درونيش را نداشت و به همين دليل اندك اندك از خواندن اجتناب ورزيد و از صحنه هنر كناره كشيد و ديگر حدود بيست سال آخر عمر را تقريبا فعاليت چشم گيري نداشت و روز به روز ناراحتي جهاز هاضمه او را بيشتر رنجور مي كرد و متاسفانه كوشش هاي پزشكان و خاصه مراقبت ها و از خود گذشتگي هاي پري بنان همسر وفادار و مهربانش هم موثر نيفتاد و سرانجام در ساعت 7 بعد از ظهر پنجشنبه هشتم اسفند ماه 1364 خورشيدي در بيمارستان ايرانمهر قلهك جهان را بدرود گفت . روحش شاد و يادش گرامي .

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 16 |

زندگی‌نامه آل پاچينو و فيلم شناسي و جوايز او :

 

زندگي نامه :

آلفردو جیمز پاچینو كه تنها فرزند "سالواتوره" و "رز پاچينو" بود در بيست و پنجم آوريل 1940 در ايتاليا بدنيا آمد و هنگامي كه تنها دو سال بيشتر نداشت پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و از آن پس او با مادرش زندگي مي كرد.

و پدرش سالواتور پاچینو (زاده شهر کورلئونه) کارمند شرکت بیمه و مادرش رز پاچینو (دارای تبار امریکایی-ایتالیایی) خانه‌دار بود. پدربزرگ و مادربزرگ او در اصل اهل سیسیلی بودند. وی در دوران جوانی و در حالی که بیش از ۲۲ سال از بهار زندگی‌اش نمی‌گذشت مادرش را از دست داد. پاچینو پیش از مرگ مادرش، زندگی چندان لذت بخشی را پشت سر نگذاشته بود و چون والدینش خیلی زود از هم جدا شده بودند، مجبور شد به همراه مادرش به خانه پدربزرگش نقل مکان کرده و در آن‌جا اقامت کند. ورود او به عرصه ی بازیگری را باید سال ۱۹۶۹ دانست. پاچینو در این سال در فیلم ناتالی و من بازی کرد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در وحشت در نیکی پارک را پذیرفت. اما بازی در این دو فیلم هرگز او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فورد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم پدرخوانده گرفت و نقش «مایکل کورلئونه» به او واگذار شد. رابرت رد فورد و جک نکلسون و جمعی دیگر از بازیگران معروف سینما مورد آزمایش قرار گرفتند. اما کاپولا فقط پاچینو را انتخاب کرد. پاچینو برای این فیلم نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد که به آن نرسید. در سال ۱۹۷۳ او در فیلم‌های مترسک و سرپیکو بازی کرد. در مترسک نقش آدمی سرگشته را داشت که در پی هویت خویش است و در سرپیکو نیز یک پاچینوی تمام عیار بود. وی در این فیلم نقش فرانک سرپیکو افسر پلیسی را بازی کرد که فساد افسران مافوق خود را افشا می‌کند. پاچینو در همان سال بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد اما باز هم این جایزه نصیبش نشد. اما منتقدان، جایزه ی گلدن کلاب را به سبب بازی در سرپیکو به وی اهدا کردند.

از دیگر بازی‌های چشمگیر پاچینو می‌توان به حضورش در فیلم‌های پدرخوانده۲ (۱۹۷۴)، بعد از ظهر سگی(۱۹۷۵) و عدالت برای همه(۱۹۷۹)  اشاره کرد. پاچینو برای بازی در همه این فیلم‌ها نامزد اسکار شد ولی مورد بی مهری اعضای اسکار قرار گرفت. او می‌گوید: «من برای اسکار بازی نمی‌کنم، چون بازیگری عشق من است، عشقی که هرگز نمی‌توانم رهایش کنم».

او برای بازی در فیلمهایی چون کرامر علیه کرامر(۱۹۷۹)، اینک آخر الزمان، متولد چهارم جولای(۱۹۸۹) برای بازی دعوت شد ولی او قبول نکرد.هنگامی که کاپولا برای فیلم اینک آخرالزمان او را دعوت کرد، پاچینو در یک جمله پاسخ منفی به او داد: «من با تو به جنگ نخواهم آمد».

دهه ی ۹۰ را برای باید دهه ی نوینی برای پاچینو دانست،زیرا او که پس از بازی در فیلم انقلاب (۱۹۸۵) مبتلا به ذات الریه شده و مدت چهار سال نیز از عالم سینما دور مانده بود، در فیلم دریای عشق (۱۹۸۹) بار دیگر خوش درخشید.از فیلم‌های معروف او در این دهه می‌توان به دیک تریسی، پدرخوانده۳(۱۹۹۰)، فرانکی و جانی(۱۹۹۱)،گلن گری گلنراس (۱۹۹۲)، روش کارلیتو(۱۹۹۳)، التهاب(۱۹۹۵)، تالار شهر(۱۹۹۶)، وکیل مدافع شیطان، دنی براسکو(۱۹۹۷) و خودی(۱۹۹۸) اشاره کرد.اما برترین فیلم او در این دهه، بوی خوش زن در سال ۱۹۹۲ می‌باشد که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد.او در این فیلم ایفاگر نقش مرد نابینایی بود که عشق به همنوع را به بهترین شکل ممکن بیان می‌کند. علاوه بر جایزهٔ اسکار، جایزه گلدن گلاب نیز برای این فیلم از سوی منتقدان، به او اعطا شد.زمانی که نقش شیطان در فیلم وکیل مدافع شیطان (۱۹۹۷) را ایفا کرد، همه بزرگان، نامداران و تماشاگران سینما و مردم عادی او را نابغه خواندند.

در سال ۱۹۹۶ از سوی انجمن گوتام جایزه ویژه ی یک عمر فعالیت هنری نصیبش شد و پش از آن نیز از سوی فستیوال بین المللی فیلمسن سپاستین اسپانیا، جایزه مشابهی به او اهدا شد. او در سال ۲۰۰۲ در فیلم بی خوابی نقش یک کاراگاه را بازی کرد که در تعقیب یک قاتل حرفه‌ای است. تاجر ونیزی (۲۰۰۴) را باید بهترین فیلم او از سال ۲۰۰۰ به بعد دانست. کمتر بازیگری در سینمای جهان می‌توان سراغ گرفت که نظیر پاچینو قدرت بازی با چشم را داشته باشد. چشمان پاچینو قدرت صحبت کردن با مخاطب را دارد و می‌توان برق خاصی را در دیدگان وی احساس کرد. این یکی از امتیازات منحصر به فرد او است و فیلم پدرخوانده۲ اوج بازی وی با چشمهایش به شمار می‌رود. قدرت و تاثیر نگاه او صحنه‌های جاودانه‌ای را در تاریخ سینمای جهان خلق کرده است.به‌عنوان مثال بازی استثنایی او در سکانس مرگ سولاتسو و پلیس خیانت کار(پدر خوانده۱) استعداد بی نظیرش را به نمایش می‌گذارد.

پاچینو در بازیگری دارای سبک ویژه‌ای است و به واقع سرشار از استعداد است و به خوبی می‌تواند ایفاگر هر نقشی باشد. نکته ی برجسته در بیشتر بازیهای او این است که مخاطب را با خود همراه می‌سازد. فرانسیس فورد کاپولا درباره او می‌گوید: «اگر کارگردان نمی‌شدم دوست داشتم یک پاچینو بودم». صدای گرم و دلنشین او در بازی به پاچینو کمک فراوانی می‌کند، گویی اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعاً بازیگر هستند.

در میان ستاره‌های هالیوود، بازیگران انگشت شماری چون مارلون براندو را می‌توان یافت که صدایی مانند او داشته باشند. پاچینو تاکنون ازدواج نکرده‌است اما دارای سه فرزند است كه یکی از آنان دختریی به نام جولی ماریاست (متولد ۱۹۸۸) که در پی رابطه ی چندین ساله‌اش با مربی بازیگری آموزشگاه لی استراسبرگ، جن ترنت به دنیا آمد و دو فرزند دیگرش دوقلوهایی با نام‌های انتون و اوليويا هستند (متولد۲۰۰۱) كه آن‌ها نيز ثمره ی رابطه ناموفقش با بورلی دی آنجلو بودند.

بعد بازی پاچینو با کولین فرول در فیلم ریکرئوت كه منجر به رابطه ی دوستانه با کولین شد ، ال اعتراف کرد که فرول یکی از استعدادهای نسل جديد هالیوود است .

آل پاچینو در زندگی شخصی خود چیزی برای مخفی کردن ندارد و شاید به همین دلیل نزد مطبوعات و روزنامه‌نگاران از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است. او انسانی وارسته و درستکار است که همواره تلاش دارد به همنوعان خود،آن هم به هر شکل ممکن کمک نماید و همین موضوع سبب شده تا وی دوست‌داشتنی باشد.

 

 *****************************************

فيلم‌شناسی آل پاچينو :

  *ناتالی و من                            *  وحشت در نیلی پارک

  *عدالت برای همه *                      مترسک

  *پدرخوانده *                                پدرخوانده۲

*  پدرخوانده۳ *                              انقلاب

*  دیک تریسی *                             گلن گری گلنراس

*  روش کارلیتو *                            التهاب

  *تالار شهر *                                دنی براسکو

  *خودی *                                    صورت زخمی

* بوی خوش زن *                            سرپیکو

*  مخمصه *                                  وکیل مدافع شیطان

*  بعد از ظهر سگی                      *کافه چینی

*  بی خوابی                                 *اسلم وان

*  مردی که میشناسم *                   گیگلی

*  تازه کار *                                    فرشتگان در آمریکا

*  تاجر ونیزی *                                دو نفر برای پول

*  دقیقه ۸۸ *                                  مشعل

*  فرانکی و جانی

  

*****************************************

جوايز آل پاچينو :

۱۹۷۲ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - پدرخوانده

۱۹۷۳ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد- سرپیکو

۱۹۷۴ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد- پدرخوانده۲

۱۹۷۵ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - بعد از ظهر سگی

۱۹۷۹ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد- عدالت برای همه

۱۹۹۰ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - دیک تریسی

۱۹۹۲ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - گلن گری گلنراس

۱۹۹۲ - برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد- بوی خوش زن

۱۹۷۵ - برنده جایزه British Academy بهترین بازیگر نقش اول مرد - بعدازظهر سگی.

۱۹۷۵ - برنده جایزه British Academy بهترین بازیگر نقش اول مرد - پدرخوانده ۲.

۲۰۰۳ - برنده جایزه Golden Globe بهترین بازیگر نقش اول مرد - فرشتگان در امریکا.

۱۹۹۲ - برنده جایزه Golden Globe بهترین بازیگر نقش اول مرد - بوی خوش زن.

۱۹۷۳ - برنده جایزه Golden Globe بهترین بازیگر نقش اول مرد - سرپیکو.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 16 |

زندگينامه حبيب : 

حبیب محبیان در آذربایجان (تبریز) به دنیا آمده است . اهل شمران است و سه سال در رضاییه و چند سالی هم در تبریز زندگی کرده است. حدود ۵۴ سال سن دارد و صاحب دو پسر به نام های محمد و احمد رضا است. محمد هم خواننده است و با پدرش میخواند.

 حبیب از همان جوانی به موسیقی و آواز خواندن علاقه داشته و از همان دوران جوانی به استعداد خود در خواندن پی برد و حدود ۱۰ تا آهنگ کوچه بازاری خواند. حبیب همان دوران با دختری به نام شادی ازدواج میکند که شادی بر اثر حادثه ای میمیرد و غمی به دل حبیب میگذارد . حبیب اولین آلبومش را در سال  1356 با عنوان مرد تنهای شب روانه بازار میکند که در همان سال یکی از پر فروش ترین آلبوم های سال بود و به قول معروف حبیب با این آلبوم ره صد ساله رو یک شبه تمام کرد.

حبیب در مرد تنهای شب چند آهنگ از جمله آهنگ شهلای من رو واسه زنش خواند. بیشتر آهنگای این آلبوم از جمله مرد تنهای شب، خواب سرخ بوسه ها، مادر و شهلای من ماندگار شدند .

حبیب قبل از انقلاب دو آلبوم زیبای دیگر به نام های همراز و سلام همسایه را خواند که بعد از آن انقلاب شد و حبیب بنا به دلایلی به مدت ده سال نخواند. حبیب پس از چند سال که از انقلاب گذشت با خانواده اش از ایران رفت و کار هنری خود را دوباره از صفر و آلبوم صفر شروع کرد.                

 لازم به ذکر است که آهنگساز تمام آهنگهای حبیب خودش است و واقعاً با گیتار آهنگ هاي قشنگی می سازد و آکوردهای گیتار حبیب با همه ی آهنگسازی های دیگر متفاوت است. حبیب بعضی از تنظیمات و بعضی از شعرهای آهنگهایش را نیز خودش می سازد.

صدای حبیب یک صدای زیبا و دلنشین است و صدای ایشان دارای لرزش خاصی هست که آگر به آهنگ هایش  گوش دهیم به وضوح مشخص است. اکثر آهنگ های حبیب پر معنی و پیچیده بوده و فهم آن برای هر کس به راحتی ممکن نیست.

رسيده ام به کمالی که جز انالحق نيست          کمال دار را برای من کمال پرست

حبیب از سیاست غافل نبوده و آهنگ های سیاسی از جمله بزن باران و هزاران را را خوانده است .

حبیب آهنگ های عرفانی همانند خداوندا، یا رب و راز و نیاز را خوانده که در آنها به مقام بسیار بالای خدا اشاره میکند و به نوعی با این آهنگها با خدای خود راز و نیاز می کند.

حبیب آهنگ های اجتماعی زیادی خوانده که به یکی از زیباترین آن ها با نام خرچنگهای مردابی می توان اشاره داشت.

ایشان آهنگ های عاشقانه هم خوانده و به هیچ وجه در آنها از کلماتی پوچ و سبک استفاده نکرده است زیرا حبیب خود مردی سنگین و با ابهت است.

حبیب در طول زندگی هنری ۱۳ آلبوم خوانده که هر کدام یک شاهکار به حساب
می آید. ایشان هم اکنون با همسرش ناهید در لس آنجلس آمریکا زندگی می کنند.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 12 |

 

زندگي نامه داريوش :  

 

داریوش اقبالي در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش محمود اقبالی، از ملاکان آذربایجان بود. داریوش دوران کودکی را در میانه، زادگاه پدر و مادرش گذراند. اولین بار در ۹ سالگی در جشنی در مدرسه شهرآرا به روی صحنه رفت. دوران دبیرستان را در دبیرستان‌هایی همچون دبیرستان فارابی، دبیرستان کرج، دبیرستان رازی دبیرستان سنندج، و دبیرستان آزادگان تهران پارس ‌گذراند و در مراسم‌ هنری به اجرای برنامه‌های هنری می پرداخت. در ۱۳۴۹ با حسن خیاط باشی آشنا می‌شود و همین ورود رسمی او به موسیقی حرفه‌ای است. در همین سال او با ترانهٔ به من نگو دوست دارم به شهرت می‌رسد. در اواسط دهه ۵۰ خورشیدی و جو انقلابی ضد سلطنت پهلوی به جرم نگهداری مواد مخدر به زندان می‌افتد که برخی علت زندانی شدن وی را خواندن ترانه‌های ضد حکومتی می دانند. با سر کار آمدن جمهوری اسلامی، داریوش نیز مانند اکثر خوانندگان پاپ ایرانی آن زمان، از کشور خارج شد و در ۱۹۸۱ به انگلستان رفت. در دهه هفتاد خورشیدی ترانه‌ای از داریوش با عنوان «به بچه‌هامون چی بگیم» با شعر اردلان سرفراز به شهرت فراوانی رسید.

 

گناه هر چی که گذشت           به گردن ما بود و هست

از ما اگه بتی شکست             بتهای تازه جاش نشست

 

داریوش در سالهای اخیر در خارج از ایران فعال بوده و در آمریکا، انگلستان، آلمان، کانادا، و ژاپن کنسرتهایی اجرا کرده است.

او که خود مدت‌ها معتاد بود (بنا بر اظهارات خودش)، اعتیاد را ترک کرد و به عنوان فعال ضد اعتیاد نیز فعالیت می‌کند و از همین رو به همراه جمع دیگری سازمان مرکز بهبودی ایرانیان را تأسیس کرده است. بعدها با تأسیس بنیاد آینه و عضویت در عفو بین الملل بر فعالیت‌های اجتماعی خود افزود. به گزارش سایت شخصی‌اش، از فستیوال ویدئو کلیپ در بحرین جایزه‌ای به مناسب این فعالیت‌ها دریافت کرده است و سایت بهبودی را بنا نهاد .

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 12 |
 

I have no religion, but if I were to choose one, it would be that of Shariati's."

Jean-Paul Sartre

من مذهبی نیستم  اما اگر قرار باشد مذ هبی را برگزینم  آن  مذهب شریعتی ست .

ژان پل سارتر

ژان پل سارتر ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در پاریس متولد شد. پدرش مهندس نظامی نیروی دریایی و مادرش دختر عموی آلبرت شوایتزر برنده جایزه نوبل صلح و از خانواده یی روشنفکر بود. پانزده ماهه بود که پدرش مرد. تا ده سالگی شارل شوایتزر پدر بزرگ مشهورش که معلم زبان های خارجی بود او را تربیت کرد. از سال ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۷ «پولوی» کوچک نزد خانواده مادری اش بود و ده سال را به خوشی در آنجا گذراند و با بودن در محیط کتابخانه پدر بزرگ با ادبیات آشنا شد. این دوران در سال ۱۹۱۷ که مادرش با یک مهندس فنی ازدواج کرد پایان یافت، هر چند که این اقدام موجب نفرت سارتر ۱۲ ساله از مادرش شد. تا ۱۵ سالگی برای تحصیل به مدرسه یی در روشل رفت اما تحمل شرایط مدرسه و رفتارهای خشونت آمیز دانش آموزان دیگر برای او بسیار دشوار بود.در سال ۱۹۲۱ به علت بیماری به پاریس بازگشت و مادرش به علت نارضایتی او از مدرسه تصمیم گرفت او را در پاریس نگه دارد. در شانزده سالگی در مدرسه پاریس با پل نیزان نویسنده جوان که سپس هفت سال دوست صمیمی او بود آشنا شد. به همراه نیزان در رشته فلسفه وارد دانشسرای عالی پاریس شد که محل آشنایی او با سیمون دو بووار بود. افتخاری که سارتر از دوران کودکی در پی آن بود با رد نوشته هایش از سوی ناشران ناکام ماند اما با نگارش تهوع نخستین رمان فلسفی اش در سال ۱۹۳۸ و چند زندگینامه خودنوشت شهرت خاصی یافت. سپس مجموعه یی از داستان ها را به نام دیوار (۱۹۳۹) نگاشت که جنگ دوم جهانی در این مرحله او را متوقف کرد. پیش از جنگ سارتر آگاهی سیاسی نداشت فردی صلح جو بود بی آنکه برای صلح مبارزه کند.او در عین ضدنظامی بودن بدون هیچ تردیدی وارد جنگ شد. او در زمان جنگ فرصت زیادی داشت و در این فرصت ها توانست به طور متوسط ۱۲ ساعت در روز به مدت نه ماه حدود ۲۰۰۰ صفحه بنویسد که بخشی از آن با عنوان دفترهای بلاهت جنگ چاپ شد. سارتر ۲۱ ژوئن ۱۹۴۰ اسیر و به اردوگاهی در آلمان منتقل شد. او در زندان همبستگی با انسان ها را آموخت، شب ها برای زندانیان داستان می گفت و حتی نمایشنامه هایی را هم در زندان اجرا کرد. او در سال ۱۹۴۱ با مدرک جعلی پزشکی آزاد می شود اما زندان جرقه یی در ذهن او زده و زندگی او را تغییر داده است. این بار تعهد تازه یی که در وجود او شکل گرفته او را به پاریس باز می گرداند تا با دوستان خود از جمله مرلوپونتی جنبش مقاومتی را به نام جنبش «سوسیالیسم و آزادی» تشکیل دهد. با وجود انتقادهای بسیاری از فیلسوفان با این اقدام، او برای گسترش جنبش خارج از پایتخت و جذب آندره مالرو و آندره ژید به شهرستان ها رفت و آمد می کند اما با دستگیری دو تن از دوستانش جنبش منحل می شود. سارتر تصمیم می گیرد با قلمش به مقاومت ادامه دهد در سال ۱۹۴۳ نمایشنامه «مگس ها » را که درخواستی برای مقاومت است اجرا می کند. همان سال با انتشار کتاب «هستی و نیستی» با پیروی از اندیشه های هایدگر پایه های نظام فکری خود را مشخص می کند. همان زمان در مدت چند روز نمایشنامه یی با عنوان «درهای بسته» را نوشت که با موفقیت همراه شد.

‹‹ اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست    او جانشین تمام نداشته های من است .››

‹‹‹‹‹   در روزگار جهل ، شعور ، خود جرم است .    ›››››

 ‹ دكتر علي شريعتي ›

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در دهم تیر 1387 و ساعت 22 |
                                     

زندگي نامه صمد بهرنگي :                  

صمد بهرنگی در تیرماه 1318 در محله چرنداب تبریز چشم به جهان گشود. با نخستین پدیده ای که آشنا شد: فقر بود و تهیدستی پدر. پدرش کارگری فصلی بود و خرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش
می گرفت و در
ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت. ولی صدایش همیشه در گوش فرزندانش طنین انداز بود: « درس بخوانید تا مثل من کارگر آواره نشوید. سعی کنید حقوق بگیرید. هر چقدر کم باشد. باز بهتر است چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید.»

در چنین خانواده ای بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکی کار همدمش بود و بچه های پاپتی همیارش. با آنها در میان خاک و خل «چرنداب» تبریز رشد کرد. بعدها نیز برای آنان و هموندانشان زیست و تادم مرگ برایشان سرود زندگی و مبارزه نوشت. خود درباره زندگیش نوشته است:

« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نَمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو
نمی شود
...»

هیجده ساله بود که پس از اتمام دانشسرای مقدماتی به عنوان معلم راهی روستاهای آذربایجان شد. از همان ابتدا تنها یک هدف داشت؛ آگاهی بخشیدن به مردم زحمتکش و آشنا ساختن آنان با اوضاع و احوال جامعه خویش، همزمان با آن، قلمش نیز چون سلاح برایی در جهت تحقق بخشیدن به خواسته های توده مردم و نیازهایشان به کار افتاد.

نخستین نوشته اش « تلخون» بود که برداشتی است از افسانه های محلی آذربایجان. این نوشته، ابتدا با امضای «ص. قارانقوش» در « کتاب هفته» به چاپ رسید. بعد از تعطیل این نشریه، مقالاتی از صمد بهرنگی در روزنامه « مهد آزادی» تبریز و چندین نشریه دیگر به چاپ رسید. امضاهای صمد در این مقالات، گوناگون است. ولی محتوا دریافت کلی نشان دهنده راهی است که او در پیش گرفته بود . در عین حال در یک فصل مشترک نیز به هم پیوند می خورند: یعنی غلیان و خروش محتوای آنها از زندگی مردم ساده و عامی که در پائین ترین طبقه جامعه جای می گیرند. صمد بعدها نیز در تمامی نوشته هایش ( چه در قصه، چه در تحلیل و بررسی و چه در ترجمه) همین محتوا را دنبال کرد و با الهام از توده، برای توده نوشت. بیشتر قصه ها و ترانه ها را از روستائیان می شنید و پادداشت می کرد.

ناهمگن بودن نحوه آموزش نظام پیشین با شرایط زندگی روستائیان به طور اعم و روستائیان آذربایجان به طور اخص صمد بهرنگی را وادار به نوشتن سلسه مقالاتی ساخت که بعدها با عنوان « کندو کاو در مسائل تربیتی ایران» به چاپ رسید. در این زمینه از زبان صمد می خوانیم:

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»

این کتاب نیز سرنوشتی مشابه با سرنوشت دیگر کتاب ها ارزشمند آن زمان داشت. معیارهای حاکم امپریالیستی مانع از آن بود که میدانی برای عرصه این قبیل اندیشه ها و پیشنهاد های سازنده بوجود آورد. به همین دلیل مسئله شد و به بایگانی رفت.

صمد ضمن تدریس در روستا، کلاس ششم متوسطه را به پایان رسانید و وارد دانشکده ادبیات در رشته زبان انگلیسی تبریز شد. همچنین ترکی استانبولی آموخت، ولی هیچوقت حاضر نشد برای همیشه در شهر بماند. مجددا به روستا بازگشت و کار تدریس روستائیان محروم، را از سر گرفت. هم زمان با آن، نقد و مقاله نوشت. برای کودکان قصه نوشت. کتاب ترجمه کرد. فولکلورهای آذربایجان را جمع آوری کرد و زبان آذری را به ردیف کشید و برایش دستور نوشت. کتاب الفبایی هم آماده ساخت که روش تازه ای بود در جهت آموزش زبان فارسی به کودکان روستائی آذربایجان. قصه هایش را فقط برای کودکان می نوشت آن هم نه کودکان «اطو کشیده» و « عزیزدردانه»، بلکه مخاطب او همواره کودکانی بودند که محرومیت و فقر با گوشت و استخوانشان عجین شده است. قصه های صمد در محتوا ضمن بهره گیری از تمثیل و استعاره از زبانی ساده و روان برخوردار است. شخصیت های اصلی، همه در طبقه محروم جامعه ریشه دارند و تنفر صمد بهرنگی به نظام طبقاتی رژیم وابسته در لابلای جملات آثارش به وضوح محسوس است.

 

قصد نویسنده اندرزگوئی به کودکان نیست و سعی ندارد از آنان موجودی مطیع و توسری خور بار آورد، بلکه او یاد می دهد که علیه زورگو و ستمگر باید شورید و از اطاعتش شانه خالی کرد. در عین حال آموزش از خود گذشتگی، فداکاری، نادیده گرفتن منافع شخصی را فراموش نمی کند. بهرنگی هدفش این بود که کودکانی اندیشمند بار آورد تا جامعه ای اندیشمند بسازند. با شاگردانش رابطه ای دوستانه داشت و به راستی به آنها عشق می ورزید. به هر روستائی که می رفت کتابخانه ای درست می کرد و شاگردانش را به مطالعه عادت می داد. با پای پیاده در روستاها می گشت و برای روستائیان کتاب می برد. توصیه می کرد حتما کتاب های خوب را بخوانند. بعد درباره کتاب ها با آنها به بحث می نشست و حتی اگر این فرصت را به دست نمی آورد برایشان نامه می نوشت و طی آن با زبانی بسیار ساده، کتابها را بررسی می کرد.

همین روشنگری ها خود کافی بود تا خشم و وحشت رژیم فاسد شاه برانگیخته شود. ابتدا صمد بهرنگی را در تنگناهای بوروکراسی اداره فرهنگ قرار دادند: جریمه اش کردند. تبعیدش کردند. توبیخ اش نمودند و... ولی هیچکدام در روحیه استوار این شیقته واقعی مردم تزلزلی به وجود نیاورد. نگاه کنیم به نامه ای که برای برادرش اسد نوشته و در آن با بی اعتنایی به روش بوروکراتهای فرهنگی پوزخند زده است:

«مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده، باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ... سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!»

و به راستی که صمد هیچگاه نایستاد. وحشت نکرد از اینکه به آنچه می خواست ، نرسد. چراکه زندگی را «بی اهمیت» و « کلاف سردرگمی» می دانست. رفت، رفت و رفت تا ماهی سیاه کوچولوی خود را دنبال کند . و جلادان رژیم شاه با گستردن دام در بستر راهش، او را به «ارسی» فرستادند که ماهی سیاه کوچولو و دیگر «ماهیان» رفته بودند. غافل از اینکه صمد و صمدها با پیوستن به ارس، به هدفشان رسیده بودند. چه او و امثالش در موج های ارس پیچیدند، خروشیدند. به طغیان بدل گشتند. همچون سیل خروشانی در سراسر ایران جاری شدند و ستون امپریالیزم حتی برای یک مقطع بسیار کوتاه هم که شده به لرزه در آورند، در هم شکستند و خرد کردند.

و سرانجام در تابستان 1347 در رود ارس غرق شد .

« روحش شاد و يادش گرامي» 

 

************************************

 

مرگ خيلي آسان مي‌تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا مي‌توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم، كه مي‌شوم، مهم نيست، مهم اينست كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد...

ماهي سياه كوچولو - صمد بهرنگي

 

************************************

آيا نبايد به كودك بگوييم كه در مملكت تو هستند بچه‌هايي كه رنگ گوشت و حتي پنير را ماه به ماه و سال به سال نمي‌بينند چرا كه عدهء قليلي مي‌خواهند هميشه «غاز سرخ كرده در شراب» سر سفره شان باشد. آيا نبايد به كودك بگوييم كه بيشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه برانداختن گرسنگي چيست؟ آيا نبايد درك علمي و درستي از تاريخ و تكامل اجتماعات انساني به كودك بدهيم؟ چرا بايد بچه هاي شسته و رفته و بي‌لك و پيس و بي سر و صدا و مطيع تربيت كنيم؟

«صمد بهرنگي»

************************************

دكتر غلام حسين ساعدي :

صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نمي‌شود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بي‌شباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار  او زندگيش بود. بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچه‌ها به او مي‌رسيد و او براﻯ همه جواب مي‌نوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامه‌هايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.  

************************************

احمد شاملو:

... آنچه مرگ صمد را تلخ‌تر مي‌كند از دست رفتن موجودﻯ يگانه است: مرگي كه به راستي ايجاد خلاء مي‌كند. شهرﻯ است كه ويران مي‌شود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج مي‌شود، نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه درهم مي‌شكند، نه فرو مردن شمعي، و سنگرﻯ است كه تسليم مي‌شود، نه از پا افتادن مبارزﻯ!صمد چهرهء حيرت انگيز تعهد بود. تعهدﻯ كه به حق مي‌بايد با مضاف غول و هيولا توصيف شود.

************************************

م. آزاد :

بهرنگي از تجربه هايش مي‌نوشت و لحن تلخ و تند و گزنده نوشته هايش، از درد حكايت ها داشت. بهرنگي هرگز نمي‌خواست با انتقادهايش آدمي «شجاع» شناخته شود و از اين روشنفكرهاﻯ غرغرو نبود كه در «مطلق» ها غرقه اند.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در دهم تیر 1387 و ساعت 18 |
 

پوپوليسم چيست ؟ و پوپوليست كيست ؟

پوپوليسم از کلمه « Peuple  » فرانسه آمده است . در فرانسه ترجمه کلمه مردم پُوپُل است و در انگليسی
«
people » پيپِل، و پيپليسم ، اصالت مردم است. يعنی هرچه مردم بگويند . يعنی دنبال مردم رفتن . به دنبال
رضايت عامه رفتن . اين واژه را به عامه گرايی و بعضاً عوام فريبی نيز ترجمه کرده اند . يعنی فرد پوپوليست به دنبال کاری است که مردم از آن کار خوششان مي آيد و منطبق بر رأی و نظر مردم است .

پوپوليسم شيوه های گوناگونی دارد . گاه عوام فريبی در کسوت سلطنت و شکوه پادشاهی ظاهر
می گردد . پادشاه با ايجاد دستگاه عريض و
طويل و خدم و حشم و تاج و تخت مرصع چنان می کند که عوام از داشتن چنين پادشاه پرهيبت و ثروتی احساس غرور و خشنودی کنند و بگويند چه پادشاه پرثروتی که مايه مباهات ماست در مقابل ديگر بلاد! و همزمان فقر و فلاکت خويش از ياد می برد و از آن در می گذرد ، برای حفظ آبرو در مقابل ديگر ملل . گاه عوام فريبی در لباس نخبه گرايي سر برمی آورد. رئيس دولت خود را نخبه و اهل مجالست با اساتيد و دانشگاهيان جلوه می دهد. چند زبان خارجی می داند. لباس های فاخر می پوشد و ريش های خود را رنگ می زند و پيپ می کشد و کلمات آلمانی و انگليسی می گويد تا مردم بگويند «عجب رئيس جمهور باکلاسی» است . به عبارتی غالباً نخبه گرايی روی ديگر پوپوليسم و يکی از طرق جلوه آن است . نشست و برخاست با روشنفکران ، برای کسب اعتبار نزد عوام است و در خود چيزی ديگر ندارد. و گاه البته پوپوليسم در قالب تشابه با فقرا و بر خاک نشستن و نان و پنير خوردن و دست کارگران را بوسيدن است که مردم بگويند که فلانی از خود ماست و چون ما زندگی می کند . غرض آنکه از صورت بايد گذشت و اگر کسی نخبه گرا بود دلالتی بر پوپوليسم نبودن او نيست و اگر کسی بر خاک نشست، ممکن است عوام فريب نباشد. بايد از ظاهر و شکل خارج شد و حقيقت و ماهيت را بررسی کرد. در بحث از پوپوليسم، نبايد پوپوليستی رفتار کرد و با خود واژه عوامفريبی، عوام را فريفت . اين حربه در کوتاه مدت کارآمد و در بلند مدت موجب رسوايی در دنيا و آخرت است .

اگر از «پوپوليسم دهقانی» (که در برگيرنده ريشه تاريخی اين اصطلاح هم به حساب می‌آيد ) صرفنظر کنيم، «پوپوليسم سياسی» معمولا به آن گرايش‌ها و اقداماتی اطلاق می‌شود که حاملانش مدعی‌اند بيانگر خواست و اراده مردم يا توده‌ها هستند يا می‌خواهند به اين خواست و اراده جامه‌تحقق بپوشانند. حاملان اين گرايش‌ها و اقدامات، هم جنبش‌های سياسی‌اند هم دولت‌ها ؛ به‌ويژه دولت‌هايی که سوار بر موج همين گرايش‌ها و اقدامات، قدرت سياسی را «در هر سطحی‌» تصاحب کرده‌اند. پوپوليست‌ها فقط مدعی بيان يا اعمال خواست و اراده توده‌ها نيستند ، بلکه برآنند که گويی مردم يا توده در هيأت جمعی خود دارای فضيلتی اخلاقی هم هستند که گردن گذاشتن به خواست و اراده ايشان را موجه می‌کند. اما نسبت دادن اين فضيلت به مردم، هميشه از «حب مردم» نيست که گاهی از «بغض ديگران» است. اين ديگران «بسته به نياز پوپوليست‌ها» گاهی نخبگان و روشنفکران‌اند، گاهی احزاب و سازما‌ن ‌های سياسی و گاهی هم بوروکراسی و تکنوکراسی و در شکل ملموس‌ترش بوروکرات‌ها و تکنوکرات‌ها تا بهتر و مشخص‌تر بتوان به ايشان حمله کرد.

 در هر حال فضيلت قائل شدن برای مردم نزد پوپوليست ‌ها ناشی از بغض آنها به چيزهايی است که می‌تواند مردم را از حالت يک توده بی‌شکل و مواج و قابل کنترل خارج کند و به آنها سامان فکری يا سازمان عملی بدهد. به همين دليل است که می‌بينيم پوپوليسم حتی در شکل دولت پوپوليستی چندان بهايی به نهاد‌ها، سازوکارها و رويه‌های مستقر نمی‌دهد. بلکه می‌کوشد با ناکارآمد قلمداد کردن آنها «که البته دست بر قضا اغلب هم درست است!»  با دور زدن اين نهاد‌ها و سازوکارها و با ژستی حاکی از اقتدار و قاطعيت، سياست را پيش ببرد. به اين ترتيب است که سياست به خيابان می‌رود.در اين حال، اين مردم حاضر در صحنه ميدان‌ها و خيابان‌ها هستند که با حسی «کاذب» از مشارکت در تصميمات، منشا سياست قلمداد می‌شوند؛ حال اين تصميم‌ها می‌خواهد در حد واگذار کردن يک روستا به بخشی ديگر باشد يا رسيدن حساب فاسدان اقتصادی يا حتی تعيين نرخ بهره.

خيابانی شدن سياست، روی ديگری از خصلت ضدنخبه‌گرايانه سکه پوپوليسم را آشکار می‌کند. چراکه رفتن سياست به خيابان مترادف است با بی‌اعتنايی به نخبگان و کارشناسان و قهر با آنان . اين نخبگان 57 نفر باشند يا 57 هزار نفر فرقی در اصل ماجرا نمی‌کند. چرا که پوپوليست‌ها وقتی هم که عرصه را تنگ ببينند اين نخبگان را دشمن مردم و بدخواه ايشان جلوه می‌دهند.

مخالفت پوپوليسم با نخبگان و روشنفکران، در نهايت می‌تواند به مخالفت با تنوع و فرديت بينجامد و اغلب هم می‌انجامد. چرا که فرديت و محصول آن يعنی تنوع، مزاحم تصويری يکدست و متحد از توده‌هاست. پوپوليست‌ها به چنين تصويری از مردم نياز دارند تا با بازتوليدش حمايت همين مردم اکنون يکدست انگاشته شده را برای هماوردی با نخبگان و احزاب و سازمان‌ها به دست آورند. چراکه از نظر پوپوليسم آن يکدستی و وحدت معهود تنها با نفی تفاوت‌ها و تنوع‌ها يا با سرپوش گذاشتن بر آن حاصل می‌شود. روشنفکران يکی از مهمترين نغمه‌های مزاحم برای اين ارکستر کاذب يکدست و هماهنگ‌اند و به همين دليل پوپوليست‌ها آنها را مهمترين دشمنان خود می‌انگارند.

در ادبيات پوپوليست‌ها به كرات از بيگانه و غيرخودي نام برده مي‌شود و نخبگان و منتقدان با اين عنوان از ميدان رانده مي‌شوند. بله! از آنجا که واقعيت زندگی اجتماعی معاصر پر است از تفاوت و تنوع، سرپوش گذاشتن مستمر بر اين تفاوت‌ها و تنوع‌ها هم ممکن نيست. پوپوليست‌ها ناچار می‌شوند ريشه آن را به بيرون از مرزهای مردم يا جامعه «خودی» منتقل کنند؛ و آن همان جايی است که «دشمن» ايستاده است. اين دشمن گاهی در لباس «بيگانگان» به صحنه فرستاده می‌شود، گاهی در جامه «نفوذی ‌ها» يا «باندهای فاسد» يا «بدخواهان» و قس‌علی‌هذا. در هر حال اين دشمنان آنقدر مبهم هستند که هر کس از ظن خود مصداقی برای آن بتراشد.

اما کار اين دشمنان چيست؟ اين دشمنان پيوسته در حال توطئه عليه مردم و ملت‌اند. پس پوپوليسم ناچار همواره به اسلحه «نظريه توطئه» محتاج است. بايد دشمنان مفروض و مقدری را نشانه برود که از بام تا شام در کار توطئه‌چينی عليه مردم‌اند. زيرا با توسل به همين دشمنان و توطئه‌هايشان است که امکان سرکوب مشروع و نامشروع مخالفان هم ممکن می‌شود.

پوپوليسم برای عملی کردن گرايش‌ها و اقدامات خود «که از نظر نخبگان مورد ايراد است»  از يک تکنولوژی آشنا استفاده می‌کنند: «خطابه». خطابه بر دوش هيجان و عاطفه و اقناع پيش می‌رود و برهان «يعنی تکنولوژی نخبگان» بر شانه استدلال. اما خيابان و سياست خيابانی با شور و هيجان و گرمای افناع بيشتر تناسب دارد تا با قيافه سرد و عبوس برهان و استدلال. و چون توده با زبان آشنای خطابه که «مار می‌کشد» بيشتر همراه می‌شود تا با نوشتن «کلمه مار»، برد نهايی در سياست خيابانی با پوپوليسم است. در واقع زبان اغلب فنی نخبگان بيشتر باعث تشويش و سردرگمی توده می‌شود و جهان را پيش‌رویشان مغشوش جلوه می‌دهد، در‌حالی‌که زبان پر از احساس پوپوليسم جهان را ساده و قابل تدبير نمايش می‌دهد و توهم پيش بردن هر چيزی را چنان در سر مخاطب می‌اندازد که حتی باور می‌کند نوجوانی بتواند با وسايل ساده انرژی اتمی توليد کند.

به طور کلی در هر جامعه‌ای ويژگی‌های ساخت سياسی و فرهنگ ‌سياسی است که به پوپوليسم اجازه ظهور می‌دهد. ضعف ساختارهای دموکراتيک خواه در شکل نبود اين ساختارها در جامعه‌های کمتر دموکراتيک، يا بوروکراتيزه شدن و ناکارآمدی آنها در جامعه‌های بيشتر دموکراتيک از يکسو و فقدان يا کم‌مايگی فرهنگ دموکراتيک از سوی ديگر متهمان اصلی در پرونده برآمدن پوپوليسم‌اند.جامعه ما در نزديک به يک قرنی که به تجربه کردن سياست مدرن پرداخته، از هر دو جنبه آمادگی وافری برای در آغوش کشيدن پوپوليسم داشته و دارد. بنابراين اگر عرصه سياسی فعال باشد و مردم با آن سروکار داشته باشند عدم ظهور پوپوليسم بيشتر مايه پرسش است تا عکس آن. مثلا مروری کنيد بر فرهنگ عمومی جامعه ما و ببينيد که ما چگونه از وعظ و خطابه در شور و غليان می‌افتيم تا حدی که مثلا يکی از معيارهای رای دادنمان هم اين است که فلانی خوب حرف می‌زند يا حرف‌های خوبی می‌زند. فرهنگی داريم که به تحليل عقلی چندان بها نمی‌دهد که به تشريح نقلی و برانگيختگی عاطفی. با شعرحماسی و تغزلی بيشتر حال می‌کند تا با رمانی پر پيچ‌و‌خم. اين فرهنگ با روشنفکران بر سر مهر نيست. شمارگان کتاب و مجله و روزنامه و ميزان علاقه و به سراغ آثار هنری رفتن را به ياد بياوريم تا يادمان نرود در چه سپهر فرهنگی زندگی می‌کنیم. ذهن ما توطئه‌نگر است. در سياست و ميان ما مردم، هنوز وِرژن‌های امروزی‌تر «کار، کار انگليسی‌هاست»، باوری پذيرفته است. از نظر ما اولين و آخرين مسبب بدبختی‌هايمان «بيگانگان» بوده‌اند و هستند. سازوکارهای دقيق و پرملاحظه پيشبرد امور حوصله ما را سر می‌برند، خواه در شکل چراغ قرمز راهنمايی باشد يا بحث فلسفی، خواه رسيدگی دقيق قضايی باشد يا تعيين نرخ بهره. دلمان می‌خواهد يک نفر بيايد قال قضايا را بکند و حرف آخر را بزند، حتی در حوزه نظر. حالا انصافاً اگر در جامعه‌ای با اين مايه از فرهنگ عمومی و سياسی و در غياب ساخت‌ها و سنن دموکراتيک که صحنه را برای روی کار آمدن انواع و اقسام پوپوليسم آماده کرده، پوپوليسم ظهور نکند بيشتر اعجاب‌برانگيز است يا بر عکس؟

از نظر تاريخی اغلب دولت‌های پوپوليستی در هنگامه يأس و سرخوردگی عمومی سربرآورده‌اند. دو نمونه کلاسيک آن در تاريخی نه چندان دور، خوان پرون در آرژانتين و جمال عبدالناصر در مصر است.

 پوپوليسم بر امواج نوخواهی و در فرار از تجربه‌ها و چهره‌ها و حرف‌های کهنه و تکراری پيش می‌رود و نيرو می‌گيرد. در شرايطی که روال معمول امور در سياست از نفس افتاده، بسياری در جست‌وجوی منجی برمی‌آيند. گيرم که قد و قواره هر منجی پوپوليستی در هر وضعيت با مجموعه شرايط همان اوضاع و احوال تناسب داشته باشد و گاه شکلی کاريکاتوری.در هر حال، در آن انتخابات هم مردم مثل ساير تجربه‌های پوپوليستی به دنبال چيزی نو بودند؛ دنبال اين بودند کسی بيايد که مثل هيچ کس نباشد، چيزی که پيشتر چندان نيازموده باشند (و توجه کنيد به خيل رای ‌دهندگانی که دهه شصت و حرف‌ها و آدم‌هايش را تجربه نکرده بودند.) اين نو بودن فی‌نفسه مهم بود نه محتوايش که مبهم بود و وابسته به آينده. و اگر به جنبه سلبی رای دادن در فرهنگ انتخابات جامعه خودمان هم توجه کنيم، بايد گفت که بيشتر از اين، آنها به دنبال فرار از کهنه‌ها و آزموده‌ها و تکرارها بودند. برای بسياری از مردم، احمدی‌نژاد در انتخابات سوم تير همان قدر نو به نظر می‌آمد که خاتمی در دوم خرداد. و از جنبه‌ای مهمتر، رقيب احمدی‌نژاد (در دور دوم) انتخابات نهم همان قدر تکراری و تجربه شده و رماننده بود که رقيبان خاتمی در انتخابات هفتم. در انتخابات 1376 هم هر چه بيشتر به دوم خرداد نزديک می‌شديم شور امواج پوپوليسم بيشتر بالا می‌گرفت و در دوم خرداد از روی همه عبور کرد و رسوباتش به شکل انتظاراتی از يک منجی بر جای ماند. با اين اوصاف آن 12 ميليون نفری که در دور دوم به احمدی‌نژاد روی آوردند بر همان موج روانشناسی سياسی- اجتماعی سوار بودند که مقتضای وضعيت پوپوليسم است.

اصلاح‌طلبی مدعی بازگرداندن خرد به عرصه سياسی است. اين خرد در تضاد با بی‌خردی نيست. در تعارض با هيجان و عاطفه و عادت است و پوپوليسم «چنان که گفته شد» ارتباطی تنگاتنگ دارد با ريختن شور و هيجان و عاطفه به جان سياست. پيداست که هيچ اصلاح‌طلب اصولی و پيگيری نمی‌تواند از کنار پوپوليسم بی‌تفاوت عبور کند.پوپوليسم بسياری اساس‌ها و رويه‌های عقلانی را می‌روبد و می‌فرسايد. همين تجربه دوساله نمونه‌ای زنده است از اين روبيدن‌ها و فرسودن‌ها و بردن امور به سال صفر. اما شايد مهمتر از هر چيز اين است که اصلاح‌طلبان رسالتی برای پيروز شدن ندارند. رسالت آنها پيش بردن و تثبيت قواعد بهتری برای بازی سياست است نه پيروزی دربازی سياست به هر قيمت و با قبول قواعد عيبناک آن.

به هرحال اصلاح‌طلبان به عنوان يك نيروي مهم در ايران امروز نبايد و نمي‌توانند فقط بنشينند و نظاره‌گر امور باشند.

رسالت اصلاح‌طلبان لزوما بر مبنايی اخلاقی استوار نيست که اتفاقا جنبه کارکردی دارد. پس از اين زاويه، مهمترين مساله اين است که مبادا اصلاح‌طلبان بخواهند مثلا به طمع بردن انتخابات و بازگشت به قدرت، يعنی در سودای بردن نتيجه بازی، قاعده بازی را واگذار کنند و تن به گرايش‌ها و اقدامات پوپوليستی بدهند. اين همان وسوسه‌ای بود که به ويژه در دور دوم رياست‌جمهوری خاتمی به جان اصلاح‌طلبان افتاده بود و با توجه به تجربه پيروزی پوپوليسم در سوم تير 83 ممکن است بيش از گذشته اصلاح‌طلبان را اغوا کند. به علاوه اصلاح‌طلبان نبايد از اتکا به نخبگان و روشنفکران دست بردارند. آنچه از اين‌سو باعث شکست اصلاح طلبان شد اتفاقا بهای کافی ندادن به روشنفکران و نخبگان بود، به‌ويژه در شکل نهادمند آن و البته ترجمه نامناسب ايده‌ها و ‌انديشه‌های آنان به زبان زندگی روزمره مردم. اينها کمترين چيز‌هايی است که اصلاح‌طلبان بايد در نظر داشته باشند.

طرفه اينکه پوپوليسم خود قربانی خويش می‌شود. چرا که پوپوليسم همزاد با جست‌وجوی مردم برای چيز‌های نو است، اما خودش هم به سرعت کهنه و فرسوده می‌شود. شور و هيجان اوليه به مرور می‌خوابد. اميد‌های برانگيخته شده به سد سکندر واقعيات و مقدورات می‌خورد و معلوم می‌شود که از يک من ماست سياست در عمل چقدر می‌شود کره موفقيت گرفت. اما مشکل اينجاست که هزينه‌های عمل شورمندانه دولت پوپوليستی نقد است و درآمدهايش نسيه. اين ورشکستگی پنهان نه تنها دولت پوپوليستی را زمين می‌زند که پيامد‌هايش گريبان بعدی‌ها را هم می‌گيرد.به علاوه پوپوليسم، توده‌ها را به دشمنی با نخبگان می‌انگيزد و کينه توده را به دل روشنفکران می‌اندازد. روشنفکران و نخبگان را از عرصه عمومی به کنج محافل خصوصی می‌راند. صحنه سياست را به زير موج هيجان می‌برد، تصميمات را از عقلانيت خالی می‌کند. امور را غيرقابل پيش‌بينی می‌کند. ارزيابی عقلانی را ناممکن يا دشوار می‌کند. هر آن ممکن است شما با تصميمی ناگهانی روبه‌رو شويد که زندگی‌تان را زير و زبر می‌کند. پوپوليسم اعتماد و اطمينان را زائل می‌کند. هزينه تصميمات را افزايش می‌دهد. و پشت سر خود زمين سوخته امکانات و اميدها و اعتماد‌ها را باقی می‌گذارد. پوپوليسم سياست را مبتذل می‌کند و به خيابان می‌برد . اما ممکن است در فرجام کار از بيابان و برهوت اميد‌ها و اعتماد‌های مدفون سر درآورد .

حالا شما «با انصاف» قضاوت كنيد كه پوپوليست كيست ؟

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در دهم تیر 1387 و ساعت 16 |
 

تثليث خيام ، هدايت و كافكا :

 

خيام ، هدايت و كافكا ؛ اين سه تن كساني هستند كه «هيچكدام از آنها نگاه خوشبينانه اي به جهان ندارند و مسائل مورد قبول و پذيرش همگان را با فلسفه هاي از عدم قطعيت به زير سؤال برده‌‌اند»

كافكا يك رأس مثلث :

«كافكا در محاكمه در تصويري كه از «يرزف.ك» و محاكمه او به ما نشان مي‌دهد، ما را متوجه نوعي از ادبيات مي‌كند كه به آن مي‌‌گويم، «ادبيات چند معنايي»، چرا كه اگر فكر كنيم مثلاً اين رمان نمادي است از محاكمه يك جامعه، جامعه‌اي كه قوانيني نانوشته آن را پيش مي‌برد، يك نوع تأويل است. تأويلي كه ما را دچار شك مي‌كند. اينكه آيا كافكا خواسته است بگويد واقعاً به اين دليل «يوزف.ك» محاكمه مي‌شود كه جامعه، او را همشكل ديگران نمي‌بيند؟ يعني مانند سوسيس‌‌‌‌هاي يكساني نيست كه اين كارخانه توليد مي‌كند؟ و يا از جنبه روانشناختي، ناخود آگاه جمعي هست كه ما داريم با آن خود را محاكمه مي‌كنيم و احاطه‌اي هم به آن نداريم؟ شايد هم يك فرايند متافيزيكي است؟ و يا در رمان«قصر» كافكا، قصر(DasSchloos) به دو معنا مي‌آيد، يكي قصر و ديگري كليد. شما براي آنكه به قصر برسيد بايد قفل‌هايي را باز كنيد و از كانال‌هايي بگذريد. و در هر دو رمان، هر جز داستان جز ديگر را نقض مي‌كند و باعث مي‌شود آن كلي را كه بر اثر تحميل كرده‌ايم، از هم فرو بپاشد. مثلاً گاهي گمان مي‌‌كنيم، دادگاه در رمان«محاكمه»، مظهر يك نيروي ماوراء‌الطبيعي است كه فرد بر آن تسلطي ندارد و گاهي هم مي‌انديشيم دادگاه، مظهر غرايزي است كه شخص اسير آنهاست. بنابر اين، توازن ميان ماهيت چند معنايي بودن اين متون و فرايند توهمي كه در ذهن خواننده ايجاد مي‌كند، ضمن اينكه با هم متناقضند، امكان دارد به يك معناي واحد و در برگيرنده(Gestolt) راه يابد و اين وظيفه خواننده است كه ميان توهمي كه متن برانگيخته و توهم خود، توازن ايجاد كند. اين فرايند پر ابهام و پيچيده باعث مي‌شود جاي خالي در روايت وجود داشته باشد كه خواننده با تفكر و انديشه آن را پر كند.»

كافكا بدون آنكه به آمريكا سفري كرده باشد تصويري از آن كشور مي‌دهد كه انتقادي به جامعه سرمايه‌داري، ماشيني شدن زندگي و مستحيل شدن فرد در جامعه بورژوازي است. در آنجا «كارل راسمان» كه كودكي است بي‌‌‌‌گناه و معصوم، مورد آزار و استثمار دو اوباش به نام‌‌‌‌هاي «رابينسون» و «دلامارش» قرار مي‌گيرد و تنها در فصل نهايي رمان، با عنوان «تئاتر هواي آزاد اوكلاهما» قهرمان رمان آمريكا به سرزمين موعود بهشتي مي‌رسد كه جنبه خيالي دارد و همان آرمانشهري است كه از افلاطون تا زمان حاضر، نويدش را به همه داده‌اند. مدينه فاضله‌اي كه تاكنون در هيچ جاي جهان يافت نمي‌شود و رمان از حالتي رئاليستي به وضعيت سوررئاليستي كشيده مي‌شود. البته اين همان سبكي است كه هدايت بكار مي‌برد و اين گروتسك اوست.»

گروتسك ريشه در آثار «رابله» به ويژه تعريف رابله از واژه كارنوال (Carnival) دارد و «در اين فضا، افرادي كه در صدر جامعه هستند به پايين كشيده مي‌شوند. شاه‌ها دلقك مي‌شوند و دلقك‌ها شاه. ترجمه فارسي گروتسك هنجار گريزي در هنر و ادبيات است. هر چيزي كه از نرم خارج باشد. در آثار شكسپير هم اين وضعيت را مي‌بينيم در «شاه لير» دلقك از شاه انتقاد مي‌كند و حتي به شاه، دلقك مي‌‌‌گويد. اين وارونگي و جا به جايي موقعيت شخصيت‌ها يك نوع گروتسك است و سوپاپ اطميناني است براي جامعه‌أي كه در آن مردم نمي‌‌توانستند حرف‌هاي خود را بازگو كنند و در يك كارنوال و نمايش خنده‌‌دار جمعي كه موقعيت اجتماعي افراد وارونه مي‌شود، بغض و كينه خود را بروز مي‌دهند.»

سوال : «كدام يك از آثار هدايت داراي گروتسك است؟» سه قطره خون و بوف كور. ارتباط با زن به اندازه‌اي در «سه قطره خون» حرام است كه راوي حتي به گربه‌‌ ماده‌اي به نام «نازي» حسادت مي‌ورزد كه چرا با گربه ولگردي آميزش مي‌كند. ظاهراً سياوش، قاتل آن گربه نر ولگرد است. ولي چون سياوش همزاد راوي است، پس اين خود راوي بايد باشد كه با «ششلول» گربه نر را مي‌كشد و در نتيجه سه قطره خون پاي درخت كاج مي‌ريزد. اين سه قطره خون از سويي خون راوي داستان است كه پاي آن درخت مي‌‌چكد، به عبارت ديگر، در شخصيت راوي عنصر مرد (Persona) با عنصر زن (Amima) در آشتي نيست و همين كشمكش ميان اين دو جنبه شخصيت او كار را به جايي مي‌كشاند كه او در پايان داستان مانند مرغ حق كه سه گندم از مال صغير خورده بود، آن قدر ناله مي‌كند تا سه قطره خون از گلويش به روي زمين بريزد و در اينجا ما به خوبي مي‌‌توانيم گروتسك را دريابيم. و يا در بوف كور، ما شاهد «دختر اثيري» هستيم كه راوي به او عشق مي‌ورزد. اينكه چرا راوي دختر اثيري را مي‌كشد، تكه تكه‌‌‌اش مي‌‌كند و داخل چمدان مي‌گذارد تا ببرد دفنش كند و خيلي‌‌‌‌‌‌ها مانند گوركن، نعش‌كش و… به اين عمل راوي واقف‌‌اند، گروتسك است. به نوعي اگر«دختر اثيري» را نمادي بدانيم از ايران كه راوي به او عشق مي‌ورزد، زندگي‌اش به دست «پيرمرد خنزرپنزري» تباه مي‌شود. چرا كه او نمادي از عرب‌زدگي است. اين ذهنيت را در نمايشنامه «پروين دختر ساسان» هم مي‌توانيم ببينيم. به طور خلاصه اگر بخواهيم بوف كور را در يك دگرديسي تاريخي بررسي كنيم، راوي را در انتها مي‌بينيم كه خود به پيرمرد خنزر پنزري تبديل مي‌شود. يعني جامعه‌اي كه ديگر ارزش‌هاي خود را از دست داده و شاهد مثال ديگر همان «گلدان لعابي» و «شهر راغا» يا شهر ري است كه نشانگر فرهنگ عظيمي است كه آنجا بوده و آخرين جنگ ايران و اعراب هم آنجا اتفاق افتاد و سپاه ايران شكست خورد. براي خواننده اين سؤال پيش مي‌آيد كه پس چرا راوي كه روي جلد قلمدان نقاشي مي‌كند، هميشه نقشي را مي‌كشد؟ اين سؤال‌ها و نشانه‌ها ما را تا به آنجا پيش مي‌برد كه مي‌بينيم پيرمرد خنزرپنزري گلدان لعابي را در شال خود مي‌پيچد و فرار مي‌كند و آن دختر اثيري تبديل به زني چاق و فربه مي‌شود كه تباه شده است. همان طور كه مي‌بينيم اين نمادها با چنين رمز و رازي در يك گروتسك تأثيرگذار معنا مي‌يابند.»

هدايت، رأس ديگر مثلث :

منتقدان هميشه هدايت را با كافكا مقايسه كرده‌اند و اين تصور وجود دارد كه هدايت از كافكا تأثير پذيرفته است، ولي هدايت به نوعي كافكا را دير كشف كرده است؛ يعني زماني كه او بوف كور را نوشته بود. ولي چون هدايت معرف كافكا در ايران بود، اين تصور باطل شكل گرفت. مي‌دانيم صادق هدايت اگر چه به زبان انگليسي آشنايي مختصري داشت، ولي در هيچ يك از مدارك و شواهدي كه در دست است اشاره‌أي به اين نكته كه هدايت آثار كافكا را مي‌خوانده نشده است.

«مثلاً ما چنين شباهتي را با نمادي كه از «گل سرخ بيمار» در شعر «ويليام بليك» و داستان «پزشك دهكده» كافكا وجود دارد مي‌بينيم. در صورتي كه يوليام بليك سال‌ها پيش از كافكا بوده، ولي مضامين ادبيات بازتاب مسائل دروني ماست و به يك شكل بيان مي‌شود. به قول «تي.اس.اليوت» شاعر و منتقد نامدار آمريكايي «شاعران بد تقليد مي‌كنند و شاعران خوب مي‌‌‌دزدند، يعني اين دزدي به صورت ناخودآگاه است.»

رباعيات خيام، گوي غلتان برفي

رأس بالايي مثلث يعني خيام :

«از زندگي نامه و انديشه‌هاي خيام هيچ اطلاعي در دست نيست، چرا كه بعد از خيام حمله مغول‌ها به ايران اتفاق افتاد و نسخه اصيلي وجود ندارد كه اشعار او را بتوان تشخيص داد. اولين شعري كه به خيام نسبت مي‌دهند مربوط به صد سال بعد از مرگش بوده است كه در «مرصاد العباد» آمده است و دويست سال بعد يكي دو رباعي در «مونس الاحرار» و از آن به بعد به ويژه در دوره قاجاريه و صفويه هركسي مي مي‌خورده و شعري مي‌گفته، از ترس مؤاخذه شدن آن شعر را به خيام نسبت داده است. به نظر من رباعيات خيام مانند توده برفي است كه از بالا به پايين مي‌غلتد و بزرگ و بزرگتر مي‌شود. اين وضعيت باعث شده هر كسي تعبيري از او ارائه بدهد. يكي مي‌گويد او عارف و صوفي است و ديگري اصلاً خيام شاعر را نمي‌شناسد. اما  اگر بخواهيم به ســياق همان شـعرهايي كه در مرصــاد العباد  و مونــس الاحرار  آمده  خيام  را قضاوت كنيم و شعرهايي را كه در اين فضا نيستند جدا كنيم، آنگاه در مي‌يابيم كه خيام شخصيتي بوده كه مي‌خواسته از جهان لذت ببرد و هميشه مأيوس بوده كه چرا نمي‌تواند.

هدايت در «ترانه‌هاي خيام» همچون خيام مي‌انديشد:

مهتاب به نور دامن شب بشكافت                  مي نوش، دمي خوشتر از اين نتوان يافت

خوش باش و مينديش كه مهتاب بسي             اندر سرگور من و تو خواهد تافت!

اينجا هم اگر نگاه كنيد يك گروتسك هست. يعني همين مهتابي كه امشب بر سر ماست فردا ممكن است بر سر گور ما بتابد.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نهم تیر 1387 و ساعت 15 |
 

شهسواران را چه شد :

گردي از راهي نمي خيزد ، سواران را چه شد ؟

مرده اند از بيم ياران ، نامداران را چه شد ؟

جز صداي جغد چيزي نمي آيد به گوش

قمريان آخر كجا رفتند ؟ ساران را چه شد ؟

در هجوم كركسان شوم قلب من گرفت

بلبلان ، كبكان ، هَزاران را چه شد ؟

دورتا دور من از دشمن سياهي مي زند

دوستان ما كجا رفتند ؟ ياران را چه شد ؟

هر كجا سوز زمستان است و تاراج خزان

روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد ؟

زير سمِ لشكر ضحاك پشت من شكست

كاوة لشكرشكن ، كو شهسواران را چه شد ؟

لشكر توران به قلب سرزمين ما رسيد

رستم و گودرز كو ، اسفندياران را چه شد ؟

خشكسالي در زمين بيداد و غوغا مي كند

رخشش هفت آسمان ، كو باد و باران را چه شد ؟

خرچنگ هاي مردابي :

در اين زمانة بي هاي و هوي لال پرست  *   خوشا به حال كلاغ هاي قيل و قال پرست !

چگونه شرح دهم لحظه لحظة خود را     *    براي اين همه ناباور خيال پرست !

به شب نشيني خرچنگ هاي مردابي        *    چگونه رحم كند ماهي ذلال پرست !

رسيده ها چه غريب و نچيده مي افتند     *    به پاي هرزه علفهاي باغ كال پرست !

رسيده ام به كمالي كه چو زند هم نيست   *    كمال دار و براي منِ كمال پرست !

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خواري است   *    به تنگ چشمي نامردم زوال پرست !

****************************************

بادبادك ها :

تا افق پله به پله ،  شب به نرمي گام برداشت ؛

در كنار پله ها  ،  فانوس روشن بود ؛

بادبادك هاي بازيگوش  ،  دم تكان دادند ؛

بادبادك رفت بالا  ،  قرقره از غصه لاغر شد ؛

بادبادك جان  ،  چه مي بيني از آن بالا ؟  در ميان جاده ها  ،  آيا غباري هست ؟

بر فراز تخته سنگ  ،  آيا نشان نعل اسب تك سواري هست ؟

                          بادبادك جان  ،  آيا بهاري هست ؟

                                           بادبادك جان  ،  ببين آيا جاي پايي سبز خواهد شد ؟

بر سر سفره ، بغض سنگيني برايم لقمه مي گيرد .

بادبادك جان ،  ببين پيك اميد آيا ، روي دوشش كوله باري هست ؟

                                      من دلم با خويش مي گويد ،  كه آري هست .

****************************************

سيب :

تو به من خنديدي و نمي دانستي ، 

                                   من به چه دل آن را از باغچة همسايه  ،  سيب را دزديدم !

باغبان از سر مروزار دويد ،  

                                   سيب را دست تو ديد ،  غضب آلود به من كرد نگاه !

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك ،

                                  تا تو رفتي و هنوز ، سالهاست كه در گوش من آرام آرام !

خش خش گام هاي تو تكرار كنان  ،

          مي دهد آزارم و من انديشه كنان !

                                  غرق اين پندارم كه چرا  ،     خانه كوچك ما سيب نداشت !

****************************************

صفر :

ما چه هستيم    ،     عجب بي پا و دستيم      ،    چه شد  مأمور و مستيم !

همه عاجزكش و دشمن پرستيم    ،       ز ناداني و غفلت زير دستيم !

به رغم دوست با دشمن نشستيم   ،  

                                    ما خرابيم چو صفر اندر حسابيم    ،   چو سيل اندر تن آبيم !

جهان را برده آب و ما به خوابيم   ،  

                                    چه شد عالم غرق خون   ،    مست شرابيم  ،  مست شرابيم !

****************************************

بزن باران :

بزن باران بهاران فصل خون است                    بزن  باران  كه صحرا  لاله گون است

بزن باران  كه  به چشمان  ياران                      جهان   تاريك و دريا  واژگون است

بزن  باران  كه  ديو  آزاد كردند                    شكار    خلق  و  صيد  خام  كردند

بزن  باران  خدا  بازيچه اي  شد                      كه  با  آن  كسب  ننگ و نام  كردند

بزن باران به نام هر چه خوبيست                    به    زير    آب ها   پاي  پايكوبيست

هزار تشنه ، جويباران  پر از  سنگ                 بزن     باران    كه   وقت لايروبيست

بزن باران و شادي بخش  جان  را                  بباران    شوق  و  شيرين كن  زمان  را

به   بام   غرق  در   خون    ديارم                  به   پا   كن   پرچم رنگين   كمان   را

بزن   باران    كه   بي صبر     عياران               نماند  خاموش    گريان   شد   به باران

بزن     باران     بشور    آلودگي   را            ز    دامان         بلند           روزگاران

****************************************

خداوندا :

خداوندا  !   اگر داشتم ، ذليل داشتنم مي كند ، ندارم كن !

خداوندا !   اگر كاشتم ، اسير چيدنم مي كند ، بي كارم كن !

اگر انديشة خيانت به ياران ، بر سرم افتاد ، بر سر دارم كن !

اگر به لحظة غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط ، هشيارم كن !

اگر رنج بيماران لحظه اي از دلم بيرون رفت !

سخت و بي ترحّم ، بيمارم كن !

خداوندا  !  خوارم كن ، اما مردم آزارم مكن !         

« يا حق »

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نهم تیر 1387 و ساعت 14 |
 

فرانتس كافكا                                                 

فرانتس کافکا، نویسنده چک آلمانی زبان به تاریخ 1883 در پراگ زاده شد. کافکا تحصیلات خود را در دبیرستان و دانشگاه آلمانی به پایان رساند و در 1901به دریافت درجه دکتری در رشته حقوق نایل آمد. پس از پایان تحصیل، کافکا در شرکت بیمه بکار پرداخت و شوق نویسندگی او را به مطالعه آثار بزرگان ادب کشاند. کافکا به بیماری سل و ظاهراً به ناتوانی جنسی دچار بود و آن را مانعی در راه ازدواج می‌شمرد، . کافکا در 1920 شغل خویش را در شرکت بیمه رها کرد و برای استراحت و به امید بهبود به املاک خواهرش رفت که آن را در رمان "قصر" وصف کرده است .

ادبيات کافکا، برخلاف نظر بسياري از کساني که حتي زحمت خواندن آثار او را به خود نداده‏اند، ادبيات يأس و پوچي نيست. مي‏توان گفت که اين ادبيات ما را پريشان مي‏کند، مي‏توان گفت که اين ادبيات پرده‏هاي وهم و فريب را از پيش ديدگان ما پس مي‏زند، مي‏توان از اين ادبيات بعينه دريافت که «اميد به سراب»، اميد نيست و زندگي در سايه مرگ و آزادي و کشمکش براي رهايي از قفس‏ها معني مي‏شود.

کافکا در 1914با فلیسیا بی آشنا شد و چیزی نگذشته نامزدی خود را با او بهم زد . او در 1915 با نامزد خود آشتی کرد، اما نشانه‌های آشکار بیماری سل موجب شد که بار دیگر در 1917 با او قطع رابطه کند در 1923 در کنار دریای بالتیک با دختر بیست‌ساله‌ای لهستانی به نام دورا دیمانت آشنایی یافت، به او دل بست و چندی با او در برلین بسر برد .دورا تا آخرین لحظه زندگی با او ماند و با محبت و دلسوزی از او پرستاری کرد. سرانجام کافکا در ژوئن 1924 در چهل و یک سالگی در آسایشگاهی نزدیک شهر وین در1924 جان سپرد.

         

پریشانی زندگی کافکا به خصوص در مورد نامزدی های متعدد او و بر هم زدن انها با زن مورد علاقه اش را به علل عديده‏اي نسبت داده‏اند: ترس کافکا از تأهل، مخالفت‏هاي خشونت‏آميز پدر، بيماري و ناتواني، و نگراني از قرباني شدن دختري که زنده‏دل و اهل زندي است در پاي مردي افسرده و بيمار –و اين دليلي است که کافکا خود نيز مکرراً براي ملينا و فليسه باور مي‏آورد- از آن جمله‏اند. اما اگر کسي از طريق يادداشت‏ها، نامه‏ها و گفته‏ها و خلاصه هر آنچه در دسترس است جداً قصد همدلي با کافکا را داشته باشد، تنها يک دليل غالب براي انزواي کافکا خواهد يافت: ادبيات. ادبيات صليب کافکا بود. ادبيات بود –و نه حتي اساساً ضعف و بيماري- که وقتي کافکا به اقدامي عملي چون وصلت، خانواده، تجارت يا تحقق هر تصميمي که به بهاي وابستگي تمام مي‏شود، فکر مي‏کرد چون کوهي فراروي او بالا مي‏رفت و مانع حرکت او مي‏شد.بدين سان کافکا هم شيفته و هم گرفتار ادبيات بود. ادبيات براي او هم سرچشمه مشتاقي بود و هم منشا پريشاني يادداشت‏هاي کافکا جاي جاي کاشف از آن است که وي به هيچ وجه از آن گونه زندگي که عموماً زندگي سالم تلقي مي‏شود، گريزان نبود. چه بسيار هنرمنداني که در عين تاهل استعداد خود را جواز قرباني کردن نزديک‏ترين وابستگان خود تلقي مي‏کنند و پيامبروار برآنند که دل مشغولي به انساني‏هايي که آنها را حقير مي‏شمرند، چيزي را که ايشان به بشريت اهدا مي‏کنند تباه و قرباني مي‏کند. آن‏ها اين اصل را، که اي بسا روي ديگر شهرت‏طلبي است، پذيرفته‏اند. تقريباً تمام قهرمانان کافکا از جمله گرگور سامسا (در مسخ)، روزه‏دار حرفه‏اي (در هنرمند گرسنگي)، سگ (در تحقيقات يک سگ)، کا. (در قصر و محاکمه)، گراکوس (در گراکوس شکارچي)، پزشک (در پزشک دهکده)، در جدال دروني ميان دو عالم مشترکند .

کافکا خود در باره ی علاقه ی خود به ادبیات می‌نویسد: «آنچه به ادبیات وابسته نیست، مرا رنج می‌دهد و بیزارم می‌کند، از صحبتها خسته می‌شوم، عیادتها تا حد مرگ ملولم می‌سازد، زیرا از فکر خویش و از عمق حقیقت و اهمیت آن بازم می‌دارد.»

از جمله داستانهای کوتاه و معروف کافکا این داستانهاست :قضاوت" (1916)، "پزشک دهکده" (1919)، "گروه محکومین (1919) و مانند آن. سایر آثار کافکا از جمله رمانهای او، پس از مرگ به وسیله دوست وفادار او "ماکس برود" منتشر شد، اگرچه کافکا به او سپرده بود که همه آثارش را نابود کند.
می توان گفت تقریبا تمامی آثار کافکا به زبان فارسی ترجمه شده. از یادداشتهای روزانه اش، نامه هایش، داستان ها، رمان ها، و هر چه بر صفحه کاغذ نوشته است.

ترجمه‌ی دو وصیت‌نامه‌ی کافکا Franz Kafka

 

به نقل از رادیو زمانه

فرانتس کافکا در طول حیات‌اش آثار چندان زیادی منتشر نکرد. اما دست‌نوشته‌ها و نامه‌های بسیار زیادی از او باقی مانده بود، که به همت ِ دوست بسیار نزدیک و صمیمی‌اش، ماکس برود، رفته‌رفته منتشر شدند؛ از جمله، دو وصیت‌نامه که برود پس از مرگ کافکا در سوم ژوئن 1924، میان کاغذهای او پیدا می‌کند. اولی به احتمال در پاییز—زمستان 1921 نوشته شده و دومی یک سال بعد در بیست‌ونهم نوامبر 1922، دو سال پیش از مرگ‌اش، زمانی که به خاطر بیماری بازنشسته شده بود. ماکس برود، یک‌سال‌ونیم پس از مرگ کافکا، به عنوان ِ نخستین متن‌های باقی‌مانده از او، این دو وصیت‌نامه را انتشار داد.

این دو وصیت‌نامه «به گمانم» برای نخستین بار به فارسی برگردانده می‌شود.

یک:

ماکس عزیز، آخرین خواهش ِ من: هر چیزی که در ماترکم (یعنی در کتاب‌خانه، کمد لباس، میزتحریر ِ توی خانه و اداره، یا هرچه که به جایی برده شده و تو متوجه‌اش بشوی)، از یادداشت‌های روزانه، دست‌نوشته‌ها، نامه‌های خودم و دیگران، طرح‌ها و غیره پیدا شد، تمام و کمال و نخوانده، بسوزان؛ همین‌طور تمام نوشته‌ها یا طرح‌هایی که تو داری یا دیگران دارند که باید به نام من از آن‌ها بخواهی. نامه‌هایی را که نمی‌خواهند به تو بدهند، دست‌کم متعهد بشوند، خودشان بسوزانند.فرانتس کافکای تو.

دو:
ماکس عزیز شاید این‌بار دیگر بلند نشوم، آمدن ِ سینه‌پهلو، پس از ماه ِ تب ِ لازم، به اندازه‌ی کافی محتمل هست و حتی این‌که می‌نویسم‌اش هم، نمی‌تواند مانع رسیدن‌اش بشود، گرچه قدرت خاصی دارد.

در این‌صورت، آخرین خواسته‌ی من در مورد همه‌ی چیزهایی که نوشته‌ام: از میان ِ همه‌ی آن‌چه که نوشته‌ام، فقط شامل کتاب‌ها می‌شود: داوری، آتش‌انداز، مسخ، گروه محکومین، پزشک دهکده و داستان‌ ِ هنرمند گرسنگی. (اشکالی ندارد آن‌چند نسخه از «نظاره‌ها» بماند، نمی‌خواهم زحمت ِ نابودکردن‌شان را به گردن کسی بیاندازم، اما هیچ چیزش نباید دوباره چاپ بشود). وقتی می‌گویم، خواسته‌ام شامل ِ آن پنج کتاب و آن داستان می‌شود، منظورم این نیست که مایلم آن‌ها دوباره چاپ شوند و به دست آیند‌گان برسند. برعکس اگر کاملاً از بین بروند، آرزوی اصلی‌ام برآورده شده است. فقط مانع کسی نمی‌شوم—حالا که این کتاب‌ها وجود دارند—اگر مایل است، آن‌ها را نگه دارد.

برخلاف این، غیر از آن‌ها، باید همه‌ی چیزهایی که نوشته‌ام و موجود است (چاپ شده در مجلات، در دست‌نوشته‌ها یا در نامه‌ها) بدون استثناء تا جایی که قابل دست‌یابی یا—با خواهش از دیگران—دریافت‌شدنی است (تو که بیش‌ترشان را می‌شناسی، اصل قضیه خانم فلیسه اِم(1) ، خانم یولیه نام قبلی ویرتسک(2) و خانم ملینا پولاک(3) است، مخصوص چند دفتری را که خانم پولاک دارد، فراموش نکن.) همه‌ی این‌ها باید بدون استثناء و ترجیحاً نخوانده (مانع‌ات نمی‌شوم، به داخل‌شان نگاه کنی، اما ترجیح من این است که این‌ کار را نکنی، به هرحال اما هیچ‌کس دیگری اجازه ندارد، داخل‌شان را ببیند.) همه‌ی این‌ها باید بدون استثناء سوزانده شوند. خواهش می‌کنم، هرچه زودتر این‌ کار را بکن.فرانتس.

از این وصیت‌نامه‌ها چنین برمی‌آید که کافکا می‌خواست مانع دو اتفاق بشود. یکم نوشته‌ها و نامه‌های خصوصی‌اش به دست دیگران برسد و دو دیگر آثار نیمه‌کاره‌اش، از جمله سه رمان ِ ناتمام، منتشر شود. اما این را هم می‌توان از وصیت‌نامه‌ها دریافت، که کافکا مایل نبود، پس از مرگ‌اش هیچ ردی از او باقی نماند.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نهم تیر 1387 و ساعت 14 |

 

صادق هدایت و آرتور شوپنهاور

                                       

                    

     Arthur Schopenhauer                   Sadegh Hedayat             

صادق هدایت به عنوان بنیانگذار رئالیسم داستانى، در عرصه ادبیات، جایگاه والایى دارد و برداشتهاى متفاوتى از آثار و شخصیتش در پرتو مضامین نهفته در آنها ارائه شده است. اما هدایت واقعى كیست؟ دغدغه اصلى او چه بود؟ و چرا مى نوشت؟ به سهم خود مى خواهم صادق هدایت را از منظر فیلسوف آلمانى «آرتور شوپنهاور» نگریسته و به تحلیل دغدغه هاى فلسفى او با نظر به جان مایه آثارش بپردازم و به تعبیرى به جهان «هدایت فیلسوف» بیشتر نزدیك شوم.

هدایت در آثار خود، ساز بدبینى كوك كرد و در پرده تضاد و جنون، آهنگ مرگ ونیستى نواخت. اودرچه جهانى مى زیست؟ بودن شك، دنیایى مخوف. او مقهور شرایط بود و ناگزیر از زیستن در چنین جامعه اى. تلخكامى و فلاكت ناشى از دوجنگ جهانى، خودنمایى مى كرد، تمدن روبه افول مى نمود، پوچى و زوال براذهان بشریت حكومت مى كرد. اندیشه هدایت زاییده چنین فضایى است. هدایت در ایران نیز مأمنى نجست و بارهادرنامه ها و گفته هایش از ایران پس از مشروطه، عدم افول استبداد و بحران اقتصادى، اجتماعى حاكم و دركل، جامعه اى بیمار نالید. به كافكا گرایید چرا كه اندیشه و آثارش را با دغدغه خویش، همسو یافت. پس، این جهان و آدمیانش بودند كه ناقوس مرگ را در وادى اندیشه هدایت به صدا در آوردند. آثار هدایت، زبان گویاى اوضاع عصر اوست و برخاسته از عمیق ترین، خواسته ها و فریادهاى یك روح پرسشگر و پویا. درد بودن را لمس نمود و عذاب درك هستى خویش را به جان خرید. او نخواست تماشاگر منفعل تئاتر عده اى مسخ شده در جهانى پوچ باشد. او مى نوشت، مى نوشت تا تهى شود و برآن بود درد زیستن را در دل آثارش، فرابیفكند، پس او نه اسیر نوعى درگیرى روانى بود و نه غافل، بلكه آگاهانه تراز هر فرد دیگر در ورطه زیستنى اینچنین، گریزگاهى مى جست.
جهان شوپنهاور نیز وادى دویدن ها و نرسیدن هاست، عرصه شكستها و ناكامیها. فیلسوفى كه رنج را عصاره هستى ا نگاشته و آدمیان را بازیچه هایى در چنگال باطن شر عالم مى داند. او نیز مانند هدایت مرگ را ستوده و آن را مفرى مناسب از فریبستان عالم مى شمارد. به زعم او، زندگى، گلى است كه خارهایش حقیقى و گلبرگهایش خیالیند. نگاه نیشدار و بدبینانه شوپنهاور نیز مانند هدایت، توجیه پذیر است. او نیز بازیچه افكار واهى و اوهامات روانى زودگذر خویش نبود. افكارش آیینه روزگارش بود. در چنین مقتضیات و شرایطى تراوش افكارى جز این محل سؤال بود. چرا كه به قول خودش تنها «نوابغ» هستى خود را در نوردیده و افكار بدیع دارند. با این اوصاف باید اذعان كرد اقلیم اندیشه هاى هدایت و شوپنهاور به هم نزدیك بوده و هر دو مقهور شرایط مشابهند. تأسى هدایت از اندیشه هاى شوپنهاور در آثار وى مشهود است و با ژرف نگرى در پیكره اندیشه هاى هدایت مى توان ردپاى شوپنهاور را یافت. دغدغه هر دو، خروج از زندان هستى به عنوان عرصه تقابل عشق و جنون و رنج و ناكامى است مطابق آنچه كه گذشت اندیشه هاى افراد، هیچ گاه جداى از مقتضیات هستى و فضاى حاكم بر دوران آنها نبوده است، لذا باید، موشكافانه تر، افكار این دو متفكر را به نقدنشست. هر فكرى از دل جامعه بر مى خیزد، و روان شناسى نیز بر تأثیر محیط در شكل گیرى باورها و شخصیت افراد، صحه مى گذارد. همانطور كه گذشت، از حیث ابعاد شخصیت، بافت روانى، باورهاى ذهنى، مضمون آثار و نگرش به زندگى بین شوپنهاور و هدایت، تشابهات فراوانى است. هدایت در زمینه فلسفه داراى تحصیلات بوده و به گفته خودش در «Ecole universelle cachan» تصدیق فلسفه گرفته است. از طرف دیگر، محتواى آثار، مقالات و نامه هاى وى، ادعاى آشنایى او با فلسفه غرب و چهره هاى مطرح آن را تصدیق مى نماید. به عنوان مثال، هدایت در «مقدمه اى بررباعیات خیام» از شرق شناسى معروفى چون «ادوارد براون» یاد كرده و باذكر نام شوپنهاور، بدبینى فلسفى خیام را تداعیگر نام شوپنهاور ارزیابى مى كند. هدایت و شوپنهاور، هر دو از خانواده اى متمول پاى به عرصه وجود گذاشتند. پدرانشان چه از لحاظ مالى و چه سیاسى، صاحب جایگاه والایى بودند. پدر هدایت، رئیس دفتر كابینه و پدر شوپنهاور، سرمایه دارى بزرگ بود. اما هدایت و شوپنهاور، افرادى منصب گریز بودند و به هیچ وجه دنباله رو پدران خود نشدند. مرگ پدر براى شوپنهاور، مجالى فراهم نمود تا به دغدغه اصلى خود یعنى مطالعه ونگارش روى آورد. نویسنده هم روزگارما، هدایت نیز هیچ گاه در پى كسوت پدر و برادران بزرگتر خود نبود و فیلسوفانه در وادى اندیشه خود مى زیست. شوپنهاور نیز با این عوالم بیگانه بوده و تهى از هرگونه فرصت طلبى بود. منش فیلسوفانه آنها با جهان تاریك و كوچك عوام، فرسنگها فاصله داشت، به گونه اى كه گویى، آرمان شهرى را وراى این فریبستان جست وجو مى كردند.
شواهدى بر آشنایى شوپنهاور و هدایت با هند و مكاتب هندى بویژه بودیسم گواهى مى دهد. شوپنهاور كه در كنار تصاویر كانت، گوته و شكسپیر همواره تصویرى از بودا را در اتاق خود داشت، متأثر از همین فضا، زندگى را مصیبت و خمیرمایه آن را درد، معرفى مى كند. به زعم او، لذت تنها فقدان الم است و به همین دلیل است كه ما لذایذ را سطحى و مصایب را عمیق احساس مى كنیم. هدایت نیز سفرى به هند داشته و حتى پیش نویس از قبل نوشته شده بوف كور را در آنجا كامل مى كند و به فراگیرى زبان پهلوى نیز مى پردازد. البته به اعتقاد عده اى، هدایت، سخت به بودیسم دلبسته بوده و براى آشنایى بیشتر با این مكتب به هند سفر كرده است. او نسبت به فرهنگ و جامعه هندى، دیدى مثبت داشته و در نامه هایش زندگى سنتى حاكم بر آن دیار را كه در پرتو آمیزش انسان و طبیعت شكل گرفته است، مى ستاید. او در مدت اقامت در هند، نسبت به بازگشت به ایران از خود تمایلى نشان نداده و از فقر و شكست و بى اعتنایى جامعه نسبت به خود گله مى كند. شوپنهاور، عوام را فریفته و تسلیم شده اراده شرى مى داند كه بر باطن عالم حاكم است. اراده اى كه با سلاح عشق و از طریق میل جنسى در پى ابقاى هستى است. زیستن عوام، تلاشى نابخردانه در جهت نیل به اهداف شوم اراده شر است با ابزار عشق. مردم، مسخ شدگانى بیش نیستند كه كوركورانه مطابق خواست نفس خویش عمل مى نمایند و اینها همه ناشى از یك چیز است: ترس از مرگ. در واقع عوام، در جهت گریز از مرگ، بیش از پیش بازار این نیرنگستان را كه در جهت تحقق اهداف غلط اراده شر به راه انداخته اند، گرم نگه مى دارند.
شوپنهاور به شدت به ایده تناسخ مى تازد، چراكه آن را پناهگاه واهى عوامى مى انگارد كه از مرگ مى هراسند. انسان با این اعمال به خواست زندگى تن مى دهد و خود را اسیر بلایایى چون بیمارى و حوادث مى نماید. مى خواهد زنده بماند چون از غول مرگ مى ترسد، لذا رنج را به جان مى خرد. حال آنكه در دید شوپنهاور مرگ، حقیقتى است كه همواره خود را بر ما عرضه مى دارد و تنها اوست كه ما را از این مصایب مى رهاند. وى مى گوید: براى رهایى از رنجهاى زندگى، باید اساس آن را ویران كرد یعنى باید چشمه خواهشها را خشكاند.
شوپنهاور مرگ را لحظه بیدارى از كابوس وحشتناك زیستن دانسته و اراده زیستن را كور و ناخودآگاه ارزیابى مى كند و دقیقاً به همین خاطر است كه افراد به رغم، دچار بودن به مصایب سخت، باز هم میل دارند زنده بمانند، چراكه مرگ را بزرگترین بدبختى ها مى دانند.
در اندیشه شوپنهاور، بعد از مهر زندگى، عشق از هر نیروى دیگرى قوى تر است و هدفش ادامه حیات بر روى این كره خاكى است. در نظر او، فلسفه شرق، حضور مرگ را در همه جا احساس مى كند و لذا به شاگردان خود، سلوك و رفتار موقر و آرام را كه از آگاه بودن به كوتاهى عمر سرچشمه مى گیرد، تعلیم مى دهد. یهودیان مورد مذمت شوپنهاورند چراكه خودكشى را محكوم نموده اند. شوپنهاور، خودكشى را عملى جنون آمیز ندانسته و آن را در تسكین دردهاى زندگى مى ستاید، هرچند كه معتقد است، انتحار از نظر موازین اخلاقى عمل پسندیده اى نیست چراكه باعث مى شود ما به عالى ترین هدف زندگى یعنى تسلط بر نفس و انكار اراده شر زندگى و عاقلانه زیستن نرسیم. او میان عوام و نوابغ، دیوارى بلند ترسیم مى كند، چراكه هستى نوابغ را محل حكومت عقل
در برابر هستى عوام كه جولانگاه نفس است، مى داند. در اندیشه شوپنهاور، نوابغ واجد جایگاهى رفیعند. افرادى كه خویشتن خویش را یافته و دور از فریبستان عوام در عالم هنر و عرفان به سر مى برند.
نوابغ برخلاف مردم عادى به زندگى معنوى و درونى نظر دارند و از مادیات گریزانند و این تنها نوابغند كه مى توانند از شر باطن و شر و حربه آن یعنى عشق بگریزند. آنان را مى توان فانوس دریایى نوع بشر دانست زیرا بدون آنها بشر در یك اقیانوس بى پایان اشتباه و پریشانى گرفتار مى شود، چرا كه نوابغ براى آیندگان زندگى مى كنند و نه معاصرین خود. نوابغ علم را بخاطر خود علم خواسته، حال آنكه مردم عادى در دنیاى كوچك خود به سرمى برند و تنها به دنبال ارتزاق بیشترند. به زعم شوپنهاور، نوابغ، نجات دهندگان نوع بشر و حاكمان جهانند.
در آثار هدایت نیز چنانچه گذشت، عشق و دیوانگى به هم آمیخته بوده و در نهایت به مرگ منتهى مى گردند. این امر در آثارى چون زنده به گور، سه قطره خون و… كاملاً مشهود است. بطور كلى مرگ پدیده اى پذیرفتنى و توجیه پذیر است، مرگى كه آمیخته با گرایشى جنسى است. یعنى همان عاملى كه خود را به دیوانگى سوق مى دهد و در نهایت با ناكامى و عدم نیل به هدف همراه است و این یعنى بن بست. بن بستى كه محصول تضاد فوق است و علاجى جز مرگ ندارد. انسان با شورى غریب و موهوم خود را در ورطه تضاد انداخته و براى رهایى به مرگ پناه مى برد. در دید هدایت، خلاصى از مصایب و دغدغه هاى زندگى، مشكلات روزمره، بیماریها و روى هم رفته تضادها را چاره اى جز مرگ نیست. مرگ را برزندگى ترجیح مى دهیم تا به دام تكرار نیفتیم. خودكشى در هدایت نیز نمود دارد و چیزى نیست جز حركت خود خواسته به سوى مرگ در جهت خلاصى از مصیبت زیستن. جهان هدایت، عرصه تقابل عشق و دیوانگى و ناكامى بوده كه پایانش مرگ است. هدایت مى نوشت تا خالى شود، به نوشتن پناه مى آورد بلكه مأوایى بجوید. مى كوشید تا به نوعى تسكین آلام و مصیبتها را در دل نگارش بیابد. مى نوشت تا در بیكران شكستها و ناكامى ها، دویدن ها و ترسیدن ها به آرامشى هرچند موقت دست یابد، چرا كه این نیز راه حل نهایى نبود و همه چیز در عدم و مرگ خلاصه مى شد.


جهان و آدمیانش در نظر شوپنهاور و هدایت، جایگاه مصایب و سختیها بود. دنیاى سرگشتگانى بود كه بى هدف و دیوانه وار،غرق در رؤیاى هستى بودند و تنها به دنبال افزایش طول زندگى. شب زدگانى كه در دنیاى حقیر خود اسیر بوده و از عرض زندگى غافل. هیچكدام در پى درك هستى خویش برنیامده و تنها طالب لذت بودند، لذا تضاد و ناكامى را به جان خریده و به استقبال مرگ مى رفتند.
شوپنهاور، نوابغ را از این دسته جدانمود. هنر را راهكار موقت و عرفان را مفر اصلى معرفى نمود. تنها نوابغند كه به دور از هیاهوى هستى و فارغ از اهالى غافلش به دنیاى لطیف هنر روى آورده و از دام هستى مى گریزند. نوابغ، چون زندگى باطنى در پیش مى گیرند، همیشه در برابر اسرار ازلى، زیبایى هاى هنرى و حقایق علمى، سرگشته و حیران مى شوند ولى عوام بى تفاوتند چرا كه غرق در زیبایى هاى ظاهرى و امیال شخصى خود هستند.
شوپنهاور، الهام را جان مایه تمام شاهكارها دانسته و براین باور است كه الهام، تنها در سایه خلاصى از دست نفس و اتكا برعقل، تحقق خواهدیافت. این الهام است كه از آیینه دل، زنگار وجود نفس را مى زداید، به طورى كه حقایق جهان به وضوح برروى آن منقش شده و در اینگونه لحظات است كه شاهكارها شكل مى گیرند. پس نوابغ مالكان حیاتند و آثارشان ما را از قید احتیاجات روزانه زندگى كه مایه خستگى و ملال است، رهایى داده و چند لحظه در جذبه و وجد فرو مى برد.
 

 


هدایت و شوپنهاور، عوام را اسیر در چنگال مرگ مى دانستند، شوپنهاور كوشید تا با توسل به وادى هنر و عرفان، نوابغ را از عوام جدا نماید و لذا، زندگى هنرى را عاملى تأثیرگذار در تعدیل شرور حاكم برعالم، قلمداد نمود. در هدایت، مرگ پدیده اى است زیبا و خط بطلانى است بر زیستنى فرومایه و دون. شاید نتوان در دل آثار هدایت گریزگاهى شایسته تر از مرگ یافت، امرى كه در نهایت خود، بدان تن داد. مرگى كه قرار نیست در روز و ساعتى خاص و مشخص روى دهد، بلكه خودمان به استقبالش رفته و به رویش آغوش مى گشاییم، تا به سكون و آرامش رسیده و از چنگ هستى رهایى یابیم.
هدایت همواره با نظر به حقایق و واقعیات مشهود، در عرصه اندیشه بدبینانه اش زیست و به متفكرینى كه صاحب چنین رویكردى بودند، گرایش نشان داد. در «مقدمه اى بر رباعیات خیام» ضمن ستایش وى، معتقد است كه هیچ كدام از شعراى معروف خیالات فلسفى خود را به شیوایى و زبردستى خیام ادا ننموده اند. هدایت ضمن طرد دیدگاه افرادى كه خیام را صوفى، زاهد یا طبیبى معرفى كرده اند، او را فیلسوفى مى داند كه از اشیاى ظاهرى و محسوس، طلب شادى كرده است. وى دغدغه هاى اصیل فكرى خیام را مسائل مهم زندگى، مرگ، قضا و جبر و اختیار دانسته و علوم و فلسفه و مذهب را در حل این مسائل ناتوان مى انگارد، همچنان كه شوپنهاور نیز در این ایده اخیر با خیام هم عقیده است. از اینجا تشابهات فكرى شوپنهاور، خیام و هدایت بیشتر جلوه مى نمایند. در ادامه، هدایت، یأس و نا امیدى تلخى را كه بر وجود خیام مستولى شده بود، عامل شكاكیت دانسته و معتقد است كه خیام بر همین اساس، نسبت به تمام اشیا اظهار شبهه كرده و دائماً طریق مشكوكى را پیموده است. خیام كوشید تا این شكاكیت دردناك توأم با اندوه را با شادى هاى مختصر و حقیقى، تسكین دهد.
اما در دید هدایت، «این آسایش طلبى گریبان، او را از دست غم خلاص نكرد و شاعر از دست خود سؤال مى كند، آنچه در پس پرده ضخیمى كه مابین انسان و عالم دیگر كشیده شده، حتى تا آخرین ذرات وجود انسان را در پیاله سفالى یا در خم باده تعقیب مى كند.» هدایت از تأثیر روزگار و جو زمانه بر خیام به عنوان عوامل دخیل در تبدیل شكاكیت وى به بدبینى یاد كرده و بدبینى خیام را یادآور افكار تاریك شوپنهاور، ارزیابى مى كند. «در اثر افكار تاریك خود، مشاهده عمر گریزپا و ناپایدارى دنیا، محدود بودن دانش، خصوصاً خودپسندى و مظالم انسان و تزویر اطرافى هاى خود، بر كدورت و پژمردگى خیام افزود و شكاكیت او مبدل به بدبینى مى شود، یعنى از زندگى بیزار شده و قریحه او متوجه افكار حزن انگیزى مى گردد كه یك كابوس مهیب جانگدازى دائم در او تولید مى كند و از این جهت خیلى مناسب است، مقایسه او با شوپنهاور». همین حال و هوا، همین گونه نگاه به جهان و زندگى در آثار هدایت دیده مى شود.
شوپنهاور و هدایت هر دو به موسیقى گرایش داشته و در جهان الحان خوش موسیقى، پناهگاهى امن دور از مصایب هستى مى جویند. شوپنهاور كه معتقد است ما از طریق هنرها و در رأس آنها موسیقى مى توانیم لحظاتى چند از سه جبار بزرگ یعنى زمان، مكان و علیت آزاد بشویم و به طور موقت از الم رهایى یابیم. شواهد بر تعلق خاطر هدایت به موسیقى خصوصاً موسیقى سنتى و اصیل ایرانى و همچنین آشنایى او با دستگاهها و گوشه هاى موسیقى ایرانى صحه مى گذارند. این امر از مطلب «یادى از صادق هدایت» به قلم مهدى اخوان ثالث كه در آن به نقل ماجراى تأثیرپذیرى هدایت از طنین نواى سه تار و برقرارى ارتباط عمیق، خلسه آمیز و تسكین دهنده هدایت با این ساز از زبان «تقى تفضلى» پرداخته، كاملاً نمایان است و حكایت از طبع لطیف و روح حساس هدایت دارد.
از طرف دیگر، عشق، میل جنسى و مهر زندگى یعنى سه عنصر كلیدى اندیشه هاى شوپنهاور، همان مضامینى هستند كه در آثار هدایت نیز موج زده و به اعتقاد وى تضادى كه محصول آنهاست، منشأ مرگ و خودكشى است. هر دو به مرگ و خودكشى نظر داشتند، اما نه از منظر یك قالب فكرى خاص با یك ایده، بلكه گرفتار در مصایب و تنگناهاى زندگى به این باور، تن مى دهند، یعنى این شرایط و مقتضیات حاكم بود كه آنها را به این سمت و سو سوق داد. همانطور كه شوپنهاور گفت، نجات دهندگان بشر، نوابغند كه به آینده نظر دارند و نه به حال، لذا دغدغه بشرى دارند و تنها به فكر خود نیستند، یعنى در عین عوام گریزى و دورى از جمع و گفت و گوى با دیگران حیاتى برتر را مى جویند. نمى خواهند همرنگ و همنواى با گمراهانى باشند كه همرنگ با جماعت شده و خویشتن ناب خود را فراموش كرده اند و اینگونه بود كه نوابغى چون شوپنهاور و هدایت در شب تاریك هستى، چراغ مى جستند.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هفتم تیر 1387 و ساعت 20 |

 

Happy Mother Day  

 

           مادرم به بلنداي آسمان دوستت دارم .

           مادرم يك لحظه نبودن تو در فهم من نمي گنجد .

   روز مادر و سالروز تولد بانوي دو عالم حضرت فاطمه (س) مبارك باد .

 

 

                          مادران هميشه زنده باشيد .

 

                 مادرم تو را دوست دارم    چون آب روان

 

    در پی گذشت سالها هنوز هم صدای قلبت آرامشگر روح خسته من است .

 

                    

                     

                          آری    صفا و مهر و وفا مادر من است .

 

                                   بهشت زير پاي مادران است .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سوم تیر 1387 و ساعت 10 |
 

 

يا هو ...

امروز بار ديگر نگاهي به كتاب آيات شيطاني سلمان رشدي انداختم . و چيزي به خاطرم اومد كه گفتم اينجا بگم . آن اين است كه اين رمان به هيچ عنوان حرفي براي گفتن نداره و نويسنده در طول رمان فقط از اين شاخه به اون شاخه مي پره و حرفي براي گفتن نداره . جداي از موضوع رمان كه دست روي موضوعي حساس گذاشته شده و من اون رو رد مي كنم ؛ سبك نوشتنش را اصلاً نمي پسندم . لازمه بگم كه نگارش اين نويسنده اصلاً قابل مقايسه با نگارش صادق هدايت نيست .داستان هاي صادق هدايت اگر تخيلي هم باشه طوري صادق اون رو تو ذهن خواننده تجسم مي كنه كه خواننده تصور مي كنه كه واقعاً در اون داستان و جريانات داستان حضور داره . يک نمونه داستان بوف كور صادق . با اينكه خيلي رمانتيكه و صحنه هاي عجيبي را وصف مي كنه ، اما با خوندنش احساس مي كني كه در صحنه ها حضور داري .

به نظر من سلمان رشدي فقط به خاطر اينكه در مورد موضوعي حساس قلم زده است رمانش مشهور شده . وگرنه تو نگارش چندان چنگي به دل نمي زنه . باز هم شما رو ارجاء مي دم به رمان قلعه حيوانات از آثار جورج اورول كه واقعاً نگارش فوق العاده اي داره . چنان حيوانات را انسان نما تجسم مي كنه كه واقعاً فوق العاده است . و همچنين اين رمان حدود 30 سال قبل از انقلاب ايران نوشته شده ، اما شخصيت ها و اتفاقات و جريانات داستان بسيار شباهت به سير انقلاب ايران داره . به طوری که انگار جورج اورول انقلاب ايران رو ديده و بعد اين رمان رو نوشته . به شما توصيه مي كنم اين رمان رو حتماً بخونيد . به هر حال خوندن رمان آيات شيطاني واقعاً خسته كننده است . و همش از اين شاخه به اون شاخه پريدنه .

يا حق

 

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در دوم تیر 1387 و ساعت 11 |