تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی

 

                           

 

          Juventus Fc

 

 

 

Alessandro Del Piero

 

الساندرو دل پیرو (Pinturicchio)

تولد:9 نوامبر 1974 در شهر تورین ایتالیا

غذای مورد علاقه:پیتزا.کیک.ماکارونی

موزیک:پاپ

قد:73/1

خواننده محبوب:پاواروتی

وزن:73

لقب : پینتوریکو

فیلم مورد علاقه وی: (( بهتر از گرفتن )) با هنرنمایی جک نیکولسون

هنر پیشه مورد علاقه:مایکل داگلاس

آهنگ مورد علاقه:با تو یا بدون تو

الگوی فوتبالی:پلاتینی.مارادونا.زیکو.فان باستن.مالدینی

ماشین وی:لانچیا البته در حال حاضر وی وارد تبلیغات با شرکت نیسان شده است...

باشگاه های قبلی : پادوا : ۲ فصل ۳ گل .. یوونتوس

علایق:گوش دادن به موسیقی.رانندگی کردن.سینما

افتخارات: باشگاهی((قهرمانی در سال های 1995-1997-1998-2002-2003-2005 در سری ا ایتالیا ))

یک قهرمانی در جام حذفی 1995 ...

چهار فاتح سوپر جام ایتالیا (( 1995-1997-2002-2003 ))

یک قهرمانی در لیگ قهرمانان اروپا 1996

یک قهرمانی بین قاره ای یا همان قهرمانی باشگاه های جهان در سال 1996

و کسب عنوان دومی در سال ۲۰۰۳ در بازی فینال بازی به پنالتی کشیده شد ولی یوونتوس نتوانست تیم میلان را شکست دهد


 

 

ستاره شب های دل آلپی ... الکس دل پیرو 

یوونتوس به عنوان پر افتخارترین تیم ایتالیا مامن حضور ستارگان بزرگ و با اخلاق فوتبال ایتالیا بوده است .

کسانی که سال های سال در این تیم بزرگ بازی کرده اند و تبدیل به اسطوره شدند.

الساندرو دل پیرو بازیکن افسانه ای دهه 90 تا امروز در تیم محبوب تورینی ها جای برای خود دست و پا کرده است ..

 

وی مرد ایده آل تمام تورینی هاست . کسی که در زندگی خود بیشتر از حاشیه داستانی مانند فیلم های سینمایی از نوع رمانتیک ایتالیایی داشته است . ستاره بزرگ بیانکونری از وقتی خود را شناخت که درگیر چیزی به نام توپ فوتبال بود. وی که از یک خانواده متوسط سر برآورده بود تمامی وقت خود را صرف فوتبال در کوچه ها کرد.

وی هیچ وقت تصور نمی کرد این چنین مشهور شود.آلکس از همان کودکی به تیم یوونتوس علاقه مند بود.

 

 

یوونتوس همراه با پلاتینی و یارانش آلکس را دیوانه تیم یووه کرده بود.الکس در یکی از گفتگو های خود گفته است که هیچ آرزویی جز دیدن ورزشگاه دل آلپی را نداشته است.عطش وی برای بازی کردن در یوونتوس هر روز بیشتر می شد.ولی وقت خود را در کوچه پس کوچه های تورین تلف می کرد.

 


دوران طلایی الکس

وقتی مالدینی تنها با 16 سال اولین بازی خود را برای تیم میلان انجام داد . در آن روزگار الکس عضویت هیچ تیمی را نداشت حتی عضویت در تیم دسته دومی پادووا تیم اول الکس بسیار اتفاقی پیش آمد.روزی از تمام جوانان حاضر تستی گرفته می شود و الکس به رغم بازی های گذشته در کوچه ها توانست جز کسانی باشد که از این آزمون سربلند خارج شدند.

 

 

الکس خیلی دیر و در سال 22 سالگی اولین قرارداد حرفه ای خود را امضا کرد . وی در اولین فصل حضورش در فوتبال حرفه ای چهار بار برای تیم پادووا را تجربه کرد ولی دراین فصل یعنی فصل 1992 نتواسنت گلزنی کند.الکس در یک تیم ضعیف تنها یک نیمکت نشین بود.او آرزوهای بزرگتری داشت.در خبرهای شبکه ایتالیا نامی از دل پیرو برده نمی شود همین امر باعث می شود که غرور وی جریحه دار شود.

 

سرانجام وی توانست در فصل بعدی گلزنی کند .. هیچ کس ندانست که چرا یوونتوس این تیم بزرگ ایتالیایی چشم به چینین بازیکنی دوخته است.

 


 زمزمه الکس در دل آلپی 

 

تیم بزرگ ایتالیا قصد ساختن یک تیم قدرتمند را در اروپا گرفته بود و برای این کار به خلاقیت ستاره ها و نیرو جوانان چشم داشت.بیانکونری باشگاه رویایی دل پیرو بود.اما حضور بازیکنان نخبه ای چون ویایی و راونلی و البته باجو حتی تصور نیمکت نشینی جوان تورینی را مشکل ساخته بود.

در آن هنگام تنها یک نفر اعتقاد به الکس داشت و او کسی جز سرمربی وقت یوونتوس مارچلو لیپی نبود.

 

 

 دل پیرو می دانست که بدین ترتیب نمی تواند جایی در یووه داشته باشد . سپس تصمیم گرفت که تمرین های خود را بهتر از همیشه ادامه دهد و با رشدی باور نکردنی جز اعضای شاخص نیمکت ذخیره ها تبدیل شد.در یکی از بازی ها وی به جای باجو وارد میدان شد. این اتفاق در سال 1994 رخ داد.الکس گلزنی را که به خوبی یاد گرفته بود چنان بازی هایی از خود به جای گذاشت که کنار گذاشتن الکس از ترکیب اصلی کاری دشوار بود.چهره ی دوست داشتنی او همراه با بازی های خوبش او را هر لحظه به لحظه ی کلیدی شهرت نزدیک تر می کرد.

سر انجام دل پیرو در سال 1995 جز ترکیب اصلی و خط حمله ی آتشی یووه نام گرفت.حضور وی در ترکیب اصلی باعث شده بود که باجو به نیمکت نشینی بیش تبدیل نشود.

 

باجو می دانست دیگر یووه برای او جای ندارد  . سپس تصمیم به رفتن گرفت تا عرصه را برای دل پیرو باز نگه دارد.کار او بسیار عاقلانه به نظر می رسید.و از همین لحظه بود که درگیری 2 بازیکن ایتالیا و حتی جهان شروع شد.


 

تسخیر دل ها توسط الکس 

الکس توانست به زودی جای خود را در یووه پیدا کند.گلزنی های بی وقفه او یوونتوس را به اوج رسانده بود.در سراسر ورزشگاه دل آلپی و تورین صدایی جز تشویق الکس به گوش نمی رسید.

هر چند او در بازی های کمی به میدان مسابقه می رفت ولی آمار فوق العاده ای داشت..

هیچ گاه با ناآمادگی در زمین ظاهر نمی شود.سرانجام گل های متعدد وی از راه رسید.الکس نوید یک بازیکن تمام عیار را می داد.

فصل 1996 جایگاه ویژه ای در خاطرات این بازیکن دارا است . چون یوونتوس و دل پیرو در آن فصل با قلع و قمع برزگان به دیدار رئال پر قدرت رفت.در آن زمان هیچ کس شانسی برای یوونتوس قائل نبود .. به یک باره معجزه ای رخ داد . دل پیرو در آن بازی دو گل پیاپی وارد دروازه ی رئال کرد و همین دو گل برای یوونتوس کافی بود که به مرحله ی بعد این مسابقات برود .. تیم یوونتوس تا قهرمانی این تورنمنت پیش رفت و بارانی از تمجید نصیب تک ستاره ی یووه شد.

 

پس از مدت زمانی مردی با نام زمن اقتدار و شهرت دل پیرو را زیر سوال برد.او ستاره یوونتوس را دوپینگی اعلام کرد!

پس از این دروغ خیلی ها حرف زمن را باور کردند و دل پیرو این ستاره ی بزرگ یوونتوس مورد آزمایش دوپینگ قرار گرفت اما جواب منفی بود .. بعد از این حادثه خود الکس اعلام نمود که زمن را بخشیده است اما همه می دانستند که زمن کینه ی برزگی در دل الکس است..

یکی دیگر از رویداد های مهم زندگی الکس تیم ملی ایتالیا است.وی برای اولین بار در جام جهانی 1998 بکار گرفته شد.باز هم کابوس الکس تکرار شد.روبرتو باجو! طبق سیستم چزاره اینزاگی تحت تنها یکی از این دو در خط حمله قرار می گرفتند.

 

 

الکس علیرغم آنکه بیشتر به بازی گرفته می شود اما نمایش مطلوبی از خود نشان نمی داد.

کمی بعد از این دوران دل پیرو صاحب افتخارات بزرگی گردید.او با شکستن رکورد گلزنی در یک دوره آقای لیگ قهرمانان شد.

طبق آمار الکس در هر ثانیه 9 دلار حقوق می گیرد!!

از سوی دیگر الکس در عرصه ی مد نیز به موفقیت هایی رسید.

((هر چند وی به طور کلی از حاشیه به دور است))

او چندین بار بالاتر از مالدینی قرار گرفت و اسکار خوش قیافه ترین ورزشکار سال ایتالیا را به خود اختصاص داد.

ماجرای اصلاح صورت وی ماجرای خاص خود را دارد .الکس در این عرصه مدل جدیدی رو کرد.

داستان تلخ الکس از استادیوم فریولی آغاز شد.ورزشگاه خانگی تیم اودینزه میزبان بازی یووه و این تیم بود در یک لحظه برخوردی شدید دل پیرو با یکی از مدافعان رخ داد............

 

 

و وی مصدوم گردید.. خبرهای اولیه حاکی از خداحافظی این بازیکن بودند . به هر حال او کل فصل را از دست داد ولی عشق به یوونتوس و هوادارانش او را به زمین چهارگوش باز گرداند.بازیکن کلیدی یوونتوس همواره از آن اتفاق به عنوان یکی از دلایل افتش یاد می کند.زمانی که الکس در مصدومیت به سر می برد کسان زیادی از جمله پاواروتی که خواننده ی بزرگ سبک اپرای ایتالیا است برای وی نامه های محبت آمیزی فرستادند.

پاواروتی یک طرفدار یوونتوس است.

روزی که دل پیرو دوباره به میادین بازگشت همه ی مردم و همه ی طرفداران تیم یوونتوس برای دیدن وی به دل آلپی آمدند و جز معدود دفعاتی بود که سکوی خالی در این ورزشگاه کم طرفدار پیدا نمی شد.

 


 تجربه یورو

مصدومیت طولانی او در روحیه ی این بازیکن برزگ تاثیر زیادی گذاشت.ولی حداقل در تیم ایتالیا دیگر خبری از باجو نبود.در یورو 2000 در بازی های مقدماتی تیم ایتالیا کم رمق ظاهر شد ولی در ادامه ی کار بسیار عالی کار کرد و به فینال رسید.دینوزف سرمربی وقت ایتالیا اعتقاد خاصی به الکس داشت و به همین علت وی را زیاد به بازی فرستاد در بازی فینال دل پیرو به میدان فرستاده شد . اما این بازیکن هیچ گاه در برابر تیم فرانسه بازی خوبی از خود به جای نگذاشت . او سه موقعیت تک به تک را تقدیم به بارتز کرد . ولی در پایان دو نیمه تابلوی ورزشگاه نتیجه را یک بر یک نشان می داد در وقت اضافه نیمه دوم تیم فرانسه به گل رسید و دل پیرو از این بازی سربلند خارج نشد. وی این خاطره را یکی از تلخ ترین خاطرات خود می خواند.روتردام محلی بود که ایتالیا و الکس در آن جا اشک خود را بر زمین ریختند .

 

وی بعد از این بازی تحت انتقاد شدید مطبوعات قرار گرفت و ظهور پدیده ای همچون توتی روح لطیف الکس را روز به روز آزار می داد . الکس بیش از پیش جایگاه خود را متزلزل می دید.

توتی پس از تحقیر کردن باجو تصمیم گرفته بود که دومین قربانی خود را دل پیرو انتخاب کند و حتی الکس کم حاشیه را هم از خود رنجانید ولی دل پیرو قصد داشت جواب این بازیکن بی ادب را در زمین مسابقه بدهد و هیمن کار را هم کرد....

 

 

پس از این روزگار داستان طور دیگری ادامه یافت  . باشگاه تورینی ها قصد به خدمت گرفتن دیوید بکهام را داشتند . ولی دل پیرو با اعتراض خود نشان داد که تمایلی به خدمت گرفتن این بازیکن در یوونتوس را ندارد.

ولی مقامات باشگاه به تندی به وی گفتند که کاپیتان حق دخالت در امور کارهای باشگاه را ندارد.......

شایعاتی هم به گوش می رسید که باشگاه به الکس اخطار کرده است که اگر دل پیرو موهای خود را کوتاه نکند امکان نبستن قرارداد و یا تمدید قرار داد زیاد است...

سرانجام مسابقات مقدماتی جام جهانی 2002 فرا رسید ولی این برای الکس تبدیل به کابوس گردید و هرگز باور نمی کرد که سرمربی سابقش یعنی تراپاتونی او را کنار بگذارد و توتی بی ادب را به جای وی به زمین بازی بفرستد.

او بر این شایعات تکیه نکرد و کار خود را انجام داد ولی با صعود تیم ملی ایتالیا به جام جهانی این روند هنوز ادامه داشت و روح الکس را به سختی می آزرد.

 

 

قهرمانی شیرین با یوونتوس 

قبل از پایان جام جهانی 2002 پیپو اینزاگی بازیکن پیشین یوونتوس حرف های غیر ورزشی راجع به الکس دل پیرو بر زبان آورد . حالا علاوه بر توتی اینزاگی هم که جز همبازی های قدیمی الکس بود است سرجنگ با الکس داشت.

شایعات زیادی راجع به برخورد این دو بازیکن عنوان شد . ولی یوونتوس در هفته ی آخر سری آ توانست با شکست اودینزه و در سوی دیگر میدان توقف اینتر صاحب قهرمانی دیگری در سری آ شود.

در آن زمان وقتی دل پیرو جام را در دستان خودش گرفته بود و خبرنگاران از او عکس می گرفتند الکس همه ی این شایعات را فراموش کرد و در مقابل دوربین گریست.این اشک شادی الکس بود و در کنفرانس مطبوعاتی هم اعلام کرد که به تراپ اخطار می کند که از روی آمادگی بازیکنان تصمیم بگیرد نه از روی علاقه ی شخصی خود.

 


 

قصه تلخ جام جهانی

دل پیرو زمانی که به جام جهانی رفت بسیار اندوهگین بود چون یکی از ارکان اصلی مشوقان خود را یعنی پدربزرگش را از دست داده بود.

در بازی های گروهی هیچ وقت لیپی الکس را به زمین نفرستاد ولی در یک بازی ایتالیا در مقابل مکزیک لیپی که کار را دشوار دید ناچار الکس دل پیرو به زمین فرستاد هیچ کس هیچ شانسی برای دل پیرو متصور نبود . چون وی در هیچ یک از بازی های تیم ایتالیا حضور پیدا نکرده بود و اجازه ی رفتن به زمین از او گرفته شده بود.

ولی او با اینکه در آمادگی کامل به سر نمی برد روی سر شیرجه ای خود توپ را با تور دروازه آشنا کرد تا با همین تک گل الکس تیم ایتالیا راهی مرحله ی دوم این مسابقات گردد.

قبل از این بازی انتقاد های زیادی از سرمربی آن زمان ایتالیا شده بود مبنی بر اینکه چرا الکس ستاره یوونتوس را به میدان مسابقه نمی فرستد .. پس از این بازی انتقادها روز به روز بیشتر کرد..

الکس بعد از زدن این گل که شاید شما هم ناظر این گل زیبا بوده اید دست هایش را به سوی آسمان برد و با چشم های پر از اشک این گل را تقدیم به پدربزرگ خود که روح بزرگی داشت کرد تا از بزرگترین نوه ی خود خوشنود شود.

ولی در بازی بعدی باز هم لیپی لجاجت به خرج داد و عزیز دوردانه ی خود را یعنی توتی به بازی فرستاد که این بازیکن با کارت قرمز از زمین خارج شد نه با گل و تیم گمنام کره جنوبی با کمک های بدون وقفه ی داور توانستد ایتالیا را در وقت های باقی مانده شکست دهند..

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 20 |

 

خواستم که بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه همسر علــی است. ديــــدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنيــن است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم که فاطمه نيست.

نه اينها همه است و اين هــمه فاطمه نيست؛ فاطمه، فاطمه است.

 

29 خرداد سالروز درگذشت دکتر علي شريعتي است. به همين مناسبت هر ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان اين کشور آثار و انديشه هاي او همچون استاد شهيد مرتضي مطهري مورد نقد و بازخواني مستمر قرار مي گيرد. بي شک او و استاد مطهري دو انديشمند و دو متفکر تأثيرگذار در جامعه ايراني بوده و هستند که انديشه هاي آنان مقدمات نظري انقلاب اسلامي ايران را فراهم کرد. مجموعه آثار شريعتي که تاکنون بالغ بر 37 اثر رسيده است شامل آثار مختلفي چون، تاريخ، دين، جامعه شناسي، سياست، عرفان، هنر و ... است. در اين ميان او اهتمام ويژه اي به معرفي الگوهاي خاص ديني دارد. شخصيتهايي چون ابوذر، علي(ع)، حسين(ع)، اقبال لاهوري و... کساني هستند که در تاريخ اندیشه او به تدريج مشاهده مي شوند. از منظر او معرفي الگوهاي بزرگ در واقع نشان دادن توانمنديها و بستر مساعد تمدني است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد. او مي گويد:

 « اين يک افتخار بزرگي است که هنوز عليرغم همه علل و عوامل سياسي و استعماري و ارتجاعي و مادي که مانع رشد و پيشرفت شخصيتها و نبوغ ها در جامعه اسلامي هست، اسلام چون گذشته، قدرت سازندگي انسان و پرورش دهندگي نبوغ را در خود حفظ کرده.»
(مقدمه « ما و اقبال » / ص 11)

 

زندگينامه دكتر

دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشور توسط متفقين ـ  خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومت ملي بود، واقع  شد. در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند. در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمدآباد كرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد. در دانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه پس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران نحصيل در اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرد و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت اما با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را معوق گذارد. وي در سال 1963 با درجه دكتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد.

 

پس از بازگشت از اروپا

پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي كرد. چاپ كتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه  ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51 بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند؛ كه نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران كه مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند. دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاك سپرده شد.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 14 |

 

 

« استقلال كشتي عشق است ، يارب ناخدايش باش »

 

8_8703280001_L600.jpg

 

استقلال تهران قهرمان جام حذفي شد و آسيايي شد .

 امروز 27 خرداد 1387 ، استقلال هميشه محبوب ، قهرمان جام حذفي فصل 87-86 شد . و همچنين به ليگ قهرمانان آسيا رفت . امروز (27 خرداد 1387 )  استقلال در حضور بيش از 90 هزار تماشاگر در مقابل پگاه بازي كرد . استقلال در حالي به اين بازي آمده بود كه بازي رفت را 1 – صفر باخته بود . در اين بازي كه با نتيجه 3 بر صفر به نفع استقلال به پايان رسيد ، مهدي اميرآبادي در دقيقه 15 بازي با پاس در عمق زيباي مجتبي جباري استقلال را پيش انداخت . اين نتيجه تا پايان 90 دقيقه باقي ماند . بازي به وقت هاي اضافه كشيده شد . در وقت هاي اضافه باز اين استقلال بود كه توسط مجتبي جباري در دقيقه 95 با پرتاب اوت علي عليزاده به گل رسيد . در ادامه بازي و در دقيقه 99 آرش برهاني كه در نيمه دوم به جاي فرهاد مجيدي به بازي آمده بود ، تير خلاص را شليك كرد و نتيجه را 3 بر صفر كرد . اين نتيجه تا پايان 120 دقيقه بازي پايدار ماند تا استقلال براي پنجمين بار قهرمان جام حذفي ايران شود و همچنان پرافتخارترين تيم در رقابت هاي جام حذفي باشد . در ضمن در اين بازي اميرحسين صادقي در دقيقه 110 با گرفتن كارت زرد دوم و كارت قرمز ، از سوي ممبيني داور بازي از زمين اخراج شد .

 

*******************************************

 

 داش علي منصوريان از دنياي بازيگري فوتبال و مستطيل سبز خداحافظي كرد .

 

داش علي منصوريان ، كاپيتان و بازيكن اسطوره اي استقلال با قهرماني جام حذفي از دنياي فوتبال خداحافظي كرد . امروز روز استقلال بود . و روز خوبي براي داش علي منصوريان كه با قهرماني كفش ها را آويزان كرد . براي داش علي آرزوي سلامتي مي كنم .

 

داش علي دوستت دارم

 

داش علي منصوريان ، هرگز فراموشت نمي كنيم

 

 

   ۲۷خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۱۵

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 21 |

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است.

او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

 در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

 در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

* عكسي از بدن بي جان هدايت روي تخت - بعد از خودكشي با گاز .

 

   شجره نامه خانوادگي صادق بزرگ*  

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 12 |

استاد شهرام ناظري درسال 1328 در كرمانشاه و درخانواده اي اهل موسيقي متولد شد .وي از زمان كودكي مانند اكثر خوانندگان كه صداي خوش درخانواده شان موروثي بوده صداي خوش را از پدر و مادر خود به ارث مي برد و پدرش كه صداي لطيف و خوش داشت و از سبك قدما و خوانندگان آن ديار به خصوص شادروان شيخ داوودي خواننده بزرگ بهره گرفته بود فرزندش را تحت تعليم قرار مي دهد . ناگفته نماند كه قطب اين خانواده مرحوم استاد حاجي خان ناظري بوده كه اكثر موسيقي دانان كرمانشاه را با نت و موسيقي اصيل ايران تعليم داده وخود از درويش خان و كلنل وزيري بوده است.پدر شهرام ناظري ضمن آشنايي با گوشه ها و رديف هاي آواز ايراني با سه تار هم آشنايي داشته استو شهرام در چنين محيطي پرورش مي يابد . اين محيط مناسب هنري موجب مي شود تا وي در سن 9 سالگي اولين برنامه هنري خود را در راديو كرمانشاه همراه با تار مرحوم درويشي از نوازندگان معروف كرمانشاه اجرا نمايد . وي سپس در سن 11 سالگي در راديو تلويزيون ايران چند برنامه در جهت آواز ايراني اجرا نمود و براي پر بارتر كردن درك موسيقي و ارايه آن ارتباط بيشتري با پسر عمويش علي ناظري و درويش نعمت علي خان خراباتي كه تاثير بزرگ و مهمي بر آشنايي او با موسيقي محلي و كردي و درك آن داشته اند برقرار كرد .وي كه چون هميشه در پي بهره بردن از مكاتب و استادان مختلف بوده در سال 1345 براي بهره گيري از محضر اساتيدي چون شادروان عبداله خان دوامي - نورعلي خان برومند– عبدالعلي وزيري – محمود كريمي و . . . مقيم تهران مي شود و ضمن بهره گيري از اين اساتيد سه تار را نزد استادان احمد عبادي – محمود تاج بخش – جلال ذوالفنون و محمود هاشمي فرا مي گيرد .

شهرام ناظري به مدت يكسال در تبريز با نوازندگان و موسيقيدانان آن ديار مانند بيگجه خاني محمود فرنام  قيطانچيان كه از شاگردان اقبال آذر بودند درزمينه موسيقي ايراني كار مي كند. درسال 1354 بنا به پيشنهاد نورعلي برومند به استخدام راديو تلويزيون در مي آيد و اولين برنامة خود را با گروه شيدا به سرپرستي محمد رضا لطفي با مثنوي مولانا و ترانه اي ازشيخ بهايي اجرا مي نمايد و پس از آن با گروه عارف به سرپرستي حسين عليزاده و پرويز مشكاتيان همكاريش را ادامه مي دهد. وي در سال 1355 در نخستين كنكور موسيقي سنتي ايران مقام اول رابه دست مي آورد .در سال 1356 همراه با گروه سماعي به سرپرستي اصغر بهاري و حسن ناهيد براي اجراي كنسرت در جشنوارة طوس انتخاب ميشود .  

 

درسال 1358 همراه با گروه چاووش كه خود از اعضاي اصلي آن بود در سخترين شرايط  صداي موسيقي سنتي و اصيل ايران را به گوش مردم هنردوست كشور رساند و درهموار كردن راه و اصالت اين موسيقي نقش مهمي داشت . 

شهرام ناظري از سال 1357 تا 1360 با تلاش پي گير و بي وقفه نوارهاي چاووش (2)  (3) (4) (7) (8) را با همكاري گروه چاووش  گروه شيدا و گروه عارف به سرپرستي محمد رضا لطفي حسين عليزاده و پرويز مشكاتيان ونوار مثنوي موسي وشبان را باهمكاري جلال ذوالفنون و بهزاد فروهري . نوار شعر و عرفان را با همكاري نوازندگان مركز حفظ و اشاعه موسيقي سنتي ايران و گروه مولانا به سرپرستي جليل عندليبي نوار سخن عشق با همكاري گروه تنبور شمس . مرا عاشق را با همكاري گروه عارف به سرپرستي پرويز مشكاتيان تهيه كرد. 

* استاد به همراه پسرش حافظ

او از سال 1360 به بعد كم كم فعاليتش را كاهش داد وبه طرق مختلف مشغول تدريس موسيقي و رديفهاي آوازي به علاقه مندان گرديد . از سال1364 به بعد با همكاري گروههاي موسيقي ايراني كارهاي زيبايي را به بازار موسيقي عرفاني واصيل ايراني عرضه ساخت كه از درخشانترين اين اثرها را مي توان گل صد برگ با همكاري استاد جلال ذوالفنون ، آتش در نيستان  با همكاري استاد جلال ذوالفنون ، نوار كنسرت اساتيد با همكاري گروه استاد فرامرز پايور ، بي قرار با همكاري گروه جليل عندليبي ،حيراني ، سفر به ديگر سو  و .........  

شهرام ناظري طي فعاليت هنري خود براي اجراي كنسرتهايي موسيقي اصيل ايراني و عرفاني سفرهاي بيشماري به كشورهاي آسيايي ، اروپايي و آمريكا داشته است و در فستيوالهاي جهاني نيز حضور به هم رسانيده است  . وي درسالهاي اخير باحضوري بيشتر در كنسرتهاي داخلي كه با همة زحمات و مشقات اجراي آنها بهدليل كمبود امكانات و غيره ... مواجه بوده به درخواست علاقه مندان خود جواب مثبت داده است و حضور او در جشنوارة موسيقي فجر در سال 1380 به همراهي پسرش حافظ ناظري را شايد بتوان گفت يكي از مهمترين وقايع در دوران اين جشنواره به حساب آورد . چنان كه جايزة اول اين فستيوال به عنوان بهترين خوانندة موسيقي سنتي را نصيب خود ساخت.شهرام ناظري از جشنوارة مهر نيز كه جايزة مخصوص هيئت داوران رانيز دريافت داشته است. استاد ناظری نشان شوالیه را از فرانسه در سال ۲۰۰۸ از دست رئیس جمهور فرانسه (سارکوزی) دریافت کرده است که این نشان از عالی رتبه ترین نشان های ادبی و هنری فرانسه است . این سال سال ناظری و مولانا نیز بوده است . همچنین استاد جایزه ای ویژه را در مقر سازمان ملل متحد از دستان رئیس سازمان ملل دریافت کرده است .

* مردی که کنار استاد ایستاده ، رئيس سازمان ملل متحد است .

 

 

* این هم یک کاریکاتور بسیار زیبا از چهره استاد ناظری

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 12 |

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،

 بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم با من دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...

ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .

می گویند :" خواستن توانستن است" ...

می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".

اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟

نخواهد برخیزد و بایستد؟

همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،

باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم  تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."

من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!

من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...

حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .

...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !

 آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟

در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده

باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟

 

                        

********************************************************************************

بگوييد بر گورم بنويسند :

 

زندگي را دوست داشت    ولي آنرا نشناخت .

مهربان بود

ولي مهر نورزيد .

طبيعت را دوست داشت

ولي از آن لذت نبرد .

در آبگير قلبش جنب و جوش بود

ولي كسي بدان راه نيافت .

در زندگي احساس تنهايي مي نمود

ولي دل به كسي نداد .

 

و خلاصه بنويسيد

زنده بودن را براي زندگي دوست داشت

نه زندگي را براي زنده بودن .

 

**********************************************************************

 شكايت

دهن دریده و وقیحم 

                                                             

و این وقاحت ، زاده ی صداقت من است .

                                               

چرا که من تنها با کسانی حرف میزنم که صمیمی هستند . 

                            

و کاری به کار دیگران ندارم .  

                                                          

زمان عبوس ، کور و خفقان گرفته است . 

                                                

و آدمهای زمان شعر را مقوله ای بی ربط می دانند . 

                                       

از روزنامه آگهی تسلیت می خوانند و جدول حل می کنند . 

                               

و اگر سالهای سال بمانی وشعرب هم ببافی تازه

 

برای مردم غریبه تر از آنی  که مثلا در خیابانشان چاقو تیز کرده باشی!

 

به این خاطر است که شاعری و پیغمبری زاده نخواهد شد .

            

  چرا که آدمها  اخته اند و  لحظه ها سترون. 

         

و از مومیائی بزرگان سالهای پیش نیز - در زمانی این چنین یائسه - 

 

          انتظار معجزه ای نمی توان داشت.

 

من خودم هستم 

                                                           

  و این را پشت دیوارهای نمناک  -هرآخرشب-  داد می کشم . 

     

                چیزی نیستم ، چیزکی هم نیستم . 

 

                                  تنبل ، مهمل و بی تفاوتم . 

 

                                                      و  گاهی غمگین . 

           

نه می خواهم پیغمبرهای دروغین و راستین را بیعت کنم

 

نه میخواهم ادای آنها را در بیاورم .

 

اگر در من چیزی باشد صمیمیت است و اگر نباشد هم ...  

 

                                 به جهنم!

 

انتظار شادباش و تحسینی در بین نیست .  

                                 

همچنانکه دشنام هایشان را به چیزی نمی گیرم .

    

و می دانم که چیزی نیستم . 

                                                       

 توی باتلاقها به دنبال پروانه می گشتیم 

      

                         و لجن به دامن هایمان شتک زد . 

 

و آنچه بود – در زمین و زمان ما-  حقارت بود .

                                 

اگر تاکستان دیدیم سوخته بود و اگر خوشه انگور  له شده...

 

و عشق آن برده ی تبعیدی بود که در بنادر اندامها خرید و فروش میشد! 

 

آنچه میبینی و میخوانی - حرفهای اولیه و ثانویه و آخریه !-

 

همه چرت است!  

 

شاید بهتر بود خفقان بگیرم ... همچنانکه پدرم و پدرانم...

 

مواظب باش با من صمیمی باشی   

                                          

و بدان که من شعرهایم را قی کرده ام . 

                                          *********************************************                      

«واقعيت های فريبنده»

 

وقتی واقعيت ها , آدم را فريب بدهند , چه کار می شود کرد ؟

روزگاري است که حقيقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است ؛ و راست راست توی خيابان راه می رود .

عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهی کشيده بر سر , و دارد گدايي می کند .

و مرگ , در قالب دخترکی زيبا , گل های رز زرد می فروشد .

زندگی , در لباس افسر پليس , برای ماشين های تمدن سوت می زند .

و شادی , در هيئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زير شيروانی , از ترس گربه خشونت , قايم شده است .

و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهايي هستند , که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غور غور می کنند .

 

(( غم زمانه خورم يا فراق يار کشم

                           به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ))              

 

 

****************************************************

 

« مرگ »

 آسمان لبخند می زند , زمين می پروراند , مرگ با داس کهنه خود ,خرمن زندگانی را درو
می کند . تنها در گورستان است که خونخواران و دژخيمان از بيدادگری خود دست
می کشند ؛ بيگناه شکنجه نمی شود , نه ستمگری است نه ستمديده .

هنگامی که آزمايش سخت و دشوار زندگی چراغ های فريبنده جوانی را خاموش کرده , اوست که چاره می بخشد . ای مرگ , تو نوشداروی ماتمزدگی و نااميدی می باشی .

تو پرتو درخشانی , اما تاريکت می پندارند , تو دريچه اميد به روی نااميدان باز می کنی . تو زندگانی جاودان داری .     «صادق هدايت »

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 14 |

 ما ناشادترين مردمان جهانيم

*ما ناشادترين مردمان جهانيم: شادي به مفهوم واقعي آن يعني شادي روحي و باطني ( که در زندگي ما تهي از معنا است) نه آن شادي‌هاي سطحي و گذرا كه جز تسكيني مقطعي نيست، بلكه شادي واقعي و پايدار كه در آن لذت روح و جان باشد و آدم‌ها را سرشار از مهر به يكديگر و انرژي كند.

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: در سرزمين مولانا و حافظ و سعدي و خيام هستيم كه لُب كلام‌شان رسيدن به شادي و شادكامي است. ما در سرزميني هستيم كه پيام حكيمان و عرفايش نه سوگ و عزا كه شادي در وصل معشوق است. اما دريغ كه شعرها اين روزها به كار تفأل و استخاره مي‌آيند يا عروسك‌بازي و نه وصال معشوق!

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: در عزاي مردگان‌مان صيحه مي‌زنيم، ضجه مي‌كنيم، جيغ مي‌كشيم، بر سر مي‌زنيم، شيون مي‌كنيم، سوگواري مي‌كنيم، به عزا مي‌نشينيم و انبوه مراسم مرده‌پرستي و مرده‌بازي داريم اما مذاهب ما مي‌گويند پيش خدا مي‌رويم كه سراسر مهر و آرامش است و عجبا اين ريا! و عجبا كه مرگ در چنين جامعه‌اي چقدر دشوار و جانكاه است.

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: گورستان‌هايمان تيره و تاريك و هراس‌آور در هجوم رنگ‌هاي تيره و خاكستري است. به مرگ و معاد معتقديم ولي با اعتقادات متناقض، سر خدا كلاه مي‌گذاريم و از مرگ آن‌قدر چهره‌ي هراس‌آور و منفوري ساخته‌ايم كه انگار هيچ گاه گذار پوست‌مان به دباغ‌خانه‌ي مرگ نخواهد افتاد.

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: شهرهايمان، لباس‌هايمان، همه چيزمان را تيره و تار كرده‌‌ايم. ما ملت «رنگ‌مرده»اي هستيم. رنگ پيش ما مرده است. حتي رنگ را از لباس‌هاي محلي‌‌مان كه مظهر انس انسان با طبيعت است گرفته‌ايم. ما سبز نيستيم. حتي زرد هم نيستيم. حتي سياه هم نيسيتم. هيچيم هيچ! ما دچار هيچ‌رنگي شده‌ايم چون هيچ رنگي شادمان نمي‌كند. از هيچ رنگي لذت نمي‌بريم.

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: چون غم نان، حتي دانايان را گرفتار خود كرده و اول و آخر كلام بيشتر ما رنج اقتصادي است. بيشتر مردم آن‌چنان هراس آينده دارند كه فرصت تفكر درباره‌ي چرايي زندگي خود را ندارند!

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: اقويا مثل تمام طول تاريخ به ضعفا زور مي‌گويند.  (...Censored by Moderator...) و ملتيان در حال خوردن همديگر! خودمان دست به دست هم داده و زندگي را به كام يكديگر تلخ كرده‌ايم. و به راستي در اين گرگساري كه خاك وطن مي‌نامندش، حاصلش جز اندوه چيست؟

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: شادي از جامعه‌ي ما گرفته شده است. شادي را در ذهن يكايكمان كشته‌اند. جوانان به الكل و مخدر پناه مي‌برند و پنهان باده مي‌خورند كه تعزير نشوند. شادي راستين از آنان گرفته شده است. همه در حال گريز از خود و فراموشي هستند.

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: هر چه داشته باشيم باز هم ناشاديم. ميليون‌ها نفر در جهان در فقر اما شاد زندگي مي‌كنند. ميليون‌ها هندو با تنها لباسي براي بيشتر عمرشان زندگي مي‌كنند اما شاد مي‌ميرند. ولي ما بسيار دنيادوست و تنگ‌چشم داريم كه تا خاك گور چشم‌شان را پر نسازد، در حرص و جوش و ولع و طمع هستند و دنيا را جز براي خودشان نمي‌خواهند.

 *ما ناشادترين مردمان جهانيم: اكثر ما در دپرسشن(depression) و افسردگي به سرمي‌برند. بيشتر ما بيماريم. افسرده‌ايم. خودآزار و ديگرآزاريم. لجوج و كينه‌توز و حسود و لبريز از بخليم. سرشار از كينه و نفرت و رشك و بدبيني و تهمت و بهتان و افترا نسبت به ديگران هستيم. متملق و چاپلوس و دروغگو و سطحي‌نگر و خودخواه هستيم. بيشتر ما همان ايراني مفلوك دوران قاجار هستيم كه خرت و پرت‌هاي مدرن به خودمان اضافه كرده‌ايم. امروزي شده‌ايم اما ديروزي هستيم. چگونه مي‌توان براي ما، ما ناشادترين مردم جهان، شادي را با معناي واقعي و پايدار تعريف كرد؟

از گاه ‌نوشت‌هاي ناصر خالديان

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 14 |

 

آقاي خوش باور

صداي ترمز ماشين چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکاي نيمه بازش به ماشين بنز سفيدي که جلوش , کنار خيابون پارک کرده بود نگاه کرد . طوري به ماشين نگاه مي کرد که انگار مي خواد هيچ جاي اونو نديده نذاره .
يهو نگاش افتاد به راننده .
يه زن بود . زن نه ... عروسک ... با روسري که روي شونه هاش افتاده بود و نگاهي که به اون خيره شد بود .

 

 

صداي ترمز ماشين چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکاي نيمه بازش به ماشين بنز سفيدي که جلوش , کنار خيابون پارک کرده بود نگاه کرد . طوري به ماشين نگاه مي کرد که انگار مي خواد هيچ جاي اونو نديده نذاره .
يهو نگاش افتاد به راننده .
يه زن بود . زن نه ... عروسک ... با روسري که روي شونه هاش افتاده بود و نگاهي که به اون خيره شد بود .  
به خودش اومد . آب کش اومده کنار دهنشو پاک کرد و تن نحيفشو از روي پياده رو جمع و جور کرد . سعي کرد دو زانو بشينه و خودشو با شخصيت نشون بده. يه گداي با شخصيت. يه خانم خوشگل داشت نگاش مي کرد و دور از ادب بود اگه تيپش بد جلوه مي کرد . دستش که تا چند لحظه پيش وسط پياده رو دراز بود رو يه خرده جمع تر کرد .
دوباره به توي ماشين نگاه کرد .
زن هنوز با چشماي آبيش داشت نيگاش مي کرد .
                                                           داغ شد .
تا حالا توي عمرش هيچوقت يه زن ... اونم يه همچين زني اونطور بهش نگاه نکرده بود .
- نکنه ازم خوشش اومده .
از اين زناي سانتال مانتال بالا شهري و پول دار هر چي بگي بر مياد .
کاراي عجيب غريب مي کنن .
عاشق آدماي عجيب غريب مي شن .
شايد اينم يه جورايي از من خوشش اومده .
يه نفر يه سکه پرت کرد جلوش .
- اي ... آق پسر
                  - بله ؟
                      - من گدا نيستم !
                       سکه رو پس داد .
زشت بود وقتي مورد توجه يه خانوم قرار گرفته به شغل شريفش ادامه بده .
پاشد واستاد و سعي کرد يه ژست خانوم پسند به خودش بگيره . ولي مگه اين چارچوب زوار دررفته بدنش مي ذاشت. هيکل قناس و استخونيش ميون لباس پارو پوره چرکش زار مي زد.
دوباره توي ماشينو نگاه کرد . زن هنوز داشت نگاش مي کرد اونم با اشتياق بيشتر .
با خودش گفت : آخه اين از چي من خوشش اومده ... داره به کجاي من نيگا مي کنه ؟
و بعد خودش جواب داد : خودمونيا .. من همچينم زشت نيستم ... چشمام اونقدر جذاب هس که يه زنو عاشقم کنه .
ولي هنوز به خودش شک داشت .
اينبار که توي ماشينو نگاه کرد خشکش زد .
                                                   زن داشت با انگشت بهش اشاره مي کرد .
                                                  - بيا اينجا ...
اصلا نمي تونست حرکت کنه ... فکر مي کرد بازم توي يکي از روياهاي شبونه اش غرق شده ... چشاشو ماليد .
ولي دوباره که نگاه کرد همون صحنه رو ديد .
خانوم خوشگله با لبخند دلپذيري که دلشو آب مي کرد داشت بهش اشاره مي کرد که بره جلوي ماشين .
پاهش ناخود آگاه حرکت کرد و بردش جلو .
جلوي ماشين که رسيد خم شد و با ضعيف ترين صدايي که مي تونست از توي حلقومش بياد بيرون گفت :
- با منين خانوم ...
يه لبخند که مي تونست مرد رو دوبار بميره و زنده کنه روي لب سرخ و روژ لب ماليده شده زن نشست .
- آره .. با شمام .... افتخار مي دين سوار شين ؟
مرد حس کرد الانه که پس بيفته .
دستشو گرفت به سقف ماشين .
هاج و واج مونده بود ... مثه خر توي گل مونده اي که يهو فرشته مهربون مياد و بغلش مي کنه و از توي گل درش مياره
يه نگاه به صندلي روکش دار و شيک ماشين کرد .. يه نگاه به لباس کثيف و جر خورده خودش .
- يالا سوار شوديگه ... چقد ناز مي کني ...
ديگه هيچي دست خودش نبود ... در ماشين رو باز کرد و در حالي که سعي مي کرد تا جايي که مي تونه صندلي رو کثيف نکنه نشست روي صندلي جلوي ماشين .
بوي عطر غليظ و مست کننده زن که به دماغش خورد ... مثه مرده اي که بهش اکسيژن ميدن ... يهو جون گرفت و داغ شد .
جرات نداشت که سرشو برگردونه و از نزديک به صورت آرايش کرده و خوشگل زن نگاه کنه .
ياد ريش نتراشيده و نخراشيده خودش افتاد که مثه بته هاي خار روي صورت کثيف و سياهش سبز شده بود .
و ازون بدتر بوي گند عرق ترشيده زير بغل پر موش که ديگه داشت کم کم فضاي ماشين رو پر مي کرد .
ماشين ترمز زد و صورت مرد محکم چسبيد به شيشه جلوي ماشين .
حس کرد دماغش له شده ... صداي زن اونو به خودش آورد .
- آخ ... ببخشيد ... چيزيتون که نشده .
صداي زنو که مي شنيد از توي يقه لباسش گرما با بوي گند عرق مي زد بيرون .
سرشو برگردوند و با يه لبخند کريه که دندوناي يک در ميون و زردشو به رخ مي کشيد به زن گفت :
- نه خانوم ... خوبم .
حس کرد زن صورتشو به هم کشيد .
بوي دهنش اونقدر تهوع آور بود که کمتر از اين هم انتظاري نمي رفت .
زن در ماشين رو باز کرد و رفت پايين .
چند لحظه بعد زن در ماشين رو براش باز کرد و گفت :
- همينجاست .... بفرمايين .
پياده شد .
يه خونه بزرگ , با شيشه هاي رفلکس دودي و يه در کنده کاري شده چوبي .
محو تماشاي خونه شده بود .
زن در خونه رو باز کرد .
- زود بيا تو ...
ديگه داشت کم کم باورش مي شد که قراره اتفاقاي خوب خوبي بيفته .
ازون گيجي و منگي اول خبري نبود .
آره ... مثه اينکه اين خانوم خوشگله عاشقم شده ... جووون .
هر دو رفتن توي خونه .
توي عمرش همچين خونه اي نديده بود ...اوئنقدر بزرگ بود که احساس مي کرد امکان داره توش گم بشه .
انگار کسي هم توي خونه نبود .
زن روسريشو برداشت و موهاي شرابي رنگشو ريخت روي شونه هاش .
چشاي مرد از حدقه زد بيرون و دوباره حالت گيجي بهش دست داد .
زن مانتوشو هم درآورد .
يه بلوز يقه باز قرمز رنگ و يه دامن کوتاه مشکي ...
آب دهن مرد ناخود آگاه از کناره دهن گشادش آويزون شد .
اصلا نمي تونست چشم از گردن و سينه سفيد زن برداره .
صحنه اي که توي عمرش هيچوقت ديگه ... حتي توي فيلما هم نديده بود .
با خودش گفت .. شايد من مردم و اينجا هم بهشته و اين يارو هم حورالعينه .
زن از پله ها رفت در حاليکه از پله ها بالا مي رفت برگشت به طرفشو و گفت :
- نمياي ؟
مرد از جا کنده شد و دنبال زن حرکت کرد .
چشماش از پشت اندام زن رو حريصانه ديد مي زد .
زن مثه کبک خرامان آروم و با طمانينه و با بيشترين قر و اطواري که مي تونست حرکت مي کرد .
و مرد مثه يه تيکه آهن که دنبال آهن ربا روي زمين کشيده ميشه دنبال زن کشيده مي شد .
اندام زن گوشتالود و برجسته بود .
و مرد آرزو مي کرد کاش يه دوربين هندي کم داشت و مي تونست اين صحنه رو فيلمبرداري کنه و بعدا سر فرصت با دقت بيشتري سير سير نگاه کنه .
زن در يه اتاق رو باز کرد .
- برو تو .
مثه يه سگ حرف گوش کن رفت توي اتاق .
يه اتاق بزرگ ... با يه کاناپه.
اتاق خالي بود و دورتا دورش پارچه سفيد رنگي خود نمايي مي کرد .
زن ميون چار چوب در ايستاد .
- لباساتو در بيار ... من چند لحظه ديگه بر مي گردم .
مرد يهو به خودش اومد .
- ببخشيد خانوم .. من قبلش ميشه يه حموم برم ؟
زن در حاليکه جلوي خنده شو گرفته بود با عشوه گفت :
- نه ... اصلا .. همينطوري خيلي بهتره .
در اتاق بسته شد و مرد موند و کاناپه .
- آخ جوووون ... اکبر شاسکول کجايي که ببيني حسن سوسک چه کسي رو تور زده .
خودشم هنوز باورش نمي شد .
لباسشو در آورد .
تن پشمالو و کثيفش رو که ديد ترسيد که نکنه يارو پشيمون بشه .
ولي باز با خودش گفت .. طرف از همين من خوشش اومده .
به دور و برش نگاه کرد .
نه جالباسي نه گيره اي .
از اين تعجب مي کرد که چرا اونجا يه تخت نيست ...
به نظرش کاناپه جاي مناسبي براي اون کار نبود .
- شايد اين بالا شهريا مدشون اينجوريه ... لباساي کثيفشو يه گوشه اتق قايم کرد و با شورت چرک وسياش وسط اتاق واستاد .
قلبش از زير يه لايه نازک پوست تاپ و توپ مي زد و منتظر بود ببينه بعدش چي ميشه .
يهو دستگيره در آروم چرخيد و ....
زن ؛ در حاليکه دست يک دختر کوچيک رو گرفته بود وارد اتاق شد .
مرد گدا تعجب کرد و با خودش گفت :
- اِ اِ اِ ... اينجوري که خيلي خيطه ... ديگه بچه شو واسه چي آورده آخه ... نکنه مدلشون اينجوريه .
دختر کوچول با چشاي درشتش با وحشت به مرد نگاه ميکرد .
زن رو به دختر کرد و گفت :
- ببين عزيزم .. اين آقا رو خوب نگاه کن ... اگه تو هم حرف مامانت رو گوش ندي و صبحونه و نهارتو خوب نخوري اين شکلي مي شي ... مي خواي اين شکلي بشي ؟
يهو بغض دخترک شکست و در حاليکه خودشو توي بغل زن مينداخت گريه کنون گفت : نه .. نه .. من مي ترسم .
زن با لبخندي کنار لبش گفت :
- پس غذاتو به موقع و درست و حسابي مي خوري ديگه .... آره ماماني ؟
دختر که ديگه روشو به سمت مرد برنمي گردوند گفت :
- آره مامان جون ... قول مي دم ... همه شو مي خورم .
- قول مردونه .
- آره قول بابا دونه .
- حالا يه بوس به مامان بده عزيز دلم .
تموم اين صحنه ها مثه يه فيلم دراماتيک از جلوي چشماي از حدقه بيرون زده مرد گدا رد شد .
آب دهنشو نمي تونست قورت بده .
اون يه ذره غرور و حيثيتي هم که داشت جلوي يه زن و يه ... بچه ... خرد و خمير شده بود .
بدتر ازون نقش بر آب شدن تموم فکر و خيالاي روياگونه اش بود که حالا تبديل شده بود به يه کابوس کمدي .
- آقا .. شما مي تونيد لباستونو بپوشيد .
توي دست دراز شده زن که سعي مي کرد تا مي تونه خودشو از مرد دور نگه داره ده تا برگ سبز اسکناس مي درخشيد .
مرد نمي تونست تکون بخوره .... خشکش زده بود .
ذهنش نمي تونست تموم اتفاقات پيش اومده رو حلاجي کنه .
دستش ناخود آگاه دراز شد و طبق عادت شغليش پول رو گرفت .
زن رفت بيرون .
مرد لباساشو در حاليکه توي يه شوک شديد بود پوشيد .
اون ذره هاي جوهره مردانگي و غرورش داشت خفش مي کرد .
چند لحظه بعد مرد توسط پيشخدمت به بيرون از خونه هدايت شد .. خيلي محترمانه و متشخص مابانه .
و يکساعت بعد در حاليکه دختر کوچولو داشت با ولع مارمالاد کيوي و کيک سيب با ژله توت فرنگي مي خورد جسد مرد گدا که با آمپول هوا خودکشي کرده بود کنار خيابون دراز به دراز پهن شده بود .
ده تا اسکناس هزاري مچاله شده توي مشت مرد خودنمايي مي کرد .
خدا رحمتش کنه .
 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 13 |

 

تاملاتي بر نيرنگستان صادق هدايت

از: عباس احمدي

View Full Size Image


تصوير  روي جلد کتاب نيرنگستان

صادق هدايت، نويسنده ي آوانگارد ايراني، کتابي دارد به نام نيرنگستان که آن را در 16 فروردين ماه 1311 خورشيدي به پايان رسانده است. هدايت در مقدمه ي اين کتاب، هدف خود را از انتشار اين کتاب چنين مي بيان مي دارد:  

صادق هدايت، نويسنده ي آوانگارد ايراني، کتابي دارد به نام نيرنگستان که آن را در 16 فروردين ماه 1311 خورشيدي به پايان رسانده است. هدايت در مقدمه ي اين کتاب، هدف خود را از انتشار اين کتاب چنين مي بيان مي دارد:  

"...تاکنون آداب، رسوم، و اعتقادات عوام ايران، جداگانه جمع آوري نشده بود، باستثناي مختصري در کلثوم ننه ... عجالتا در اولين قدم اين مجموعه را ... تقديم مي دارم که تشکيل مختصري از دانش عوام ايران را مي دهد." (نيرنگستان، ص 25)

هدايت در همان مقدمه، خرافات عوام را به دو بخش عمده تقسيم مي کند: خرافات بومي و خرافات وارداتي.

"... برحسب اصل و مبدا، اين افکار را ... به دو قسمت عمده قسمت مي نماييم: 1 - افکار و اعتفادات بومي که ...ِيادگار خيلي پيشين نژاد هند و ايراني است که در ايران به جا مانده است مانند اعتقادات و افسانه ها راجع به ماه و خورشيد، اژدها، صحبت کردن با جانوران، گياه ها و غيره... احترام به چراغ، احترام به نان، تاثير چشم زخم، چشم شور،آداب نوروز، هفت سين و غيره... 2 – اعتقادات و خرافاتي که از ملل بيگانه مانند سيت ها، پارت ها، يوناني ها، روميان،...، کلدانيان، بابليان، يهوديان، و عرب ها به ايران سرازير گرديده... مانند نذرهاي خونين، قرباني و تشريفات مربوط به آن " (نيرنگستان، ص 13- 11)

هدايت معتقد است که "براي از بين بردن اين موهومات، هيچ چيز بهتر از آن نيست که چاپ بشود تا از اهميت و اعتبار آن کاسته، سستي آن را واضح و آشکار بنمايد. .. از طرف ديگر، جاي ترديد نيست که تا اين افکار به اسم اوهام و خرافات، جداگانه تدوين نشود، بيگانگان اين عقايد سخيفه را جزو عادات ملي ما مي شمارند. و حال آن که تدوين آن به نام عقايد منسوخه، قدمت و بي اهميتي آن را مي رساند" (نيرنگستان، ص 19)

 ***

جادوي سرايتي

آن چه که هدايت به عنوان موهومات و خرافات و عقايد سخيفه نام برده است، و براي از بين بردن آن ها به جمع آوري و چاپ آن ها همت گماشته است، از نظر مردم شناسي جزو آيين هايي جادويي به شمار مي رود. جادو، برادر دو قلوي علم است و مانند علم، بر مشاهده و کشف رابطه ي علت و معلولي بين پديده هاي طبيعي، استوار است. جادو با مذهب که بر نيروهاي آسماني و لاهوتي استوار است، تفاوت عمده دارد. در عصر جادو يعني در زماني که هنوز خدايان از زمين به آسمان نرفته بودند، آدميان، براي بر آورده شدن خواسته هايشان، به جاي آن که به آسمان و نيروهاي آسماني متوسل شوند، سعي مي کردند با تکيه بر زمين و نيروهاي زميني به خواسته هاي خود برسند. جادو، از اين نظر، يعني از نظر تکيه زدن بر نيروهاي زميني و ناسوتي، برادر دوقلوي علم است.

بگذاريد با آوردن مثالي اين موضوع را روشن کنم.

در طبيعت اگر مقداري خاک در مجاورت گلبرگ هاي گل خوشبويي قرار بگيرد، عطر گل و خاصيت خوشبويي آن از گل به خاک سرايت مي کند. اين پديده، که سعدي نيز در داستان "گلي خوشبوي در حمام روزي / رسيد از دست محبوبي به دستم" به آن اشاره کرده است، يک پديده ي زميني است و از قوانين فيزيکي پيروي مي کند. در اين جا يک رابطه ي علت و معلولي بين مجاورت و تماس با گل و خوشبو شدن خاک مشاهده مي شود. اگر اين پديده ي طبيعي، يعني سرايت عطر گل بر اثر مجاورت و تماس با گل، را به ساير امور، مانند مجاورت و همنشيتي يک مرد مجرد با تازه داماد، تعميم بدهيم، به جادوي سرايتي مي رسيم. در جادوي سرايتي، با قياس با همنشيني با گل، اين اعتقاد جادويي به وجود مي آيد که اگر يک مرد مجرد با يک نفر تازه داماد، نشست و برخاست بکند، خاصيت تاهل و زن گرفتن، بر اثر مجاورت و همنشيني و تماس، از تازه داماد به آن شخص سرايت مي کند. به اين نمونه، از کتاب نيرنگستان صادق هدايت، توجه کنيد:

"داماد را که به حمام مي برند، بايد يک نفر ينگه (يا لنگه)، از اقوام او، که هنوز زن نگرفته باشد، دوش به دوش او، همه جا برود و بيايد و آن شخص زود زن خواهد گرفت. همچنين، عروس بايد يک ينگه داشته باشد و ينگه شدن باعث سفيد بختي است." (نيرنگستان، ص 24).

اعتقاد به اين که "ينگه شدن باعث سفيد بختي است" نيز نوعي جادوي سرايتي است. در اين جا، خاصيت سفيد بختي، ازراه تماس، از نوعروس جوان به ينگه ي عروس سرايت مي کند و با عث مي شود که ينگه نيز مانند عروس جوان، ازدواج کند و سفيدبخت شود.

در نمونه ي بالا، اثري از توسل به آسمان و خدايان آسماني براي سفيد بختي مشاهده نمي شود. ينگه ي عروس، به جاي توسل به آسمان و التماس و ندبه به درگاه خدايان ، سعي مي کند از راه هاي زميني و با نشست و برخاست با تازه عروس جوان، خاصيت سفيد بختي را، از راه جادوي سرايتي ، از عروس به خودش منتقل کند. عوام معتقدند که اگر بر اثر همنشيني با گل نوشکفته ، مي توان عطر آن را به خود، منتقل ساخت، بنابراين بر اثر همنشيني با عروس نوشکفته نيز مي توان، خاصيت سفيد بختي او را به خود منتقل کرد. ينگه ي عروس مي خواهد از راهي کاملا زميني و اين-جهاني و دنيوي و ناسوتي، و نه آسماني و آن-جهاني و مذهبي و لاهوتي ، خود را سفيد بخت کند. جادو مانند علم، نشانه ي بي نيازي طبع مغرور بشر از خدايان آسماني است. جادو با مذهب که خوارکننده ي آدمي است و او را بنده ي خدايي جبار و قاهربشمار مي آورد، بسيار تفاوت دارد.

اگر "عقيده ي سخيفه" ي سفيد بخت شدن ينگه ي عروس را که بر اصول جادويي استوار است، با داستان کمال همنشين سعدي که بر اصول علمي استوار است، مقايسه کنيم، متوجه مي شويم که هردوي آ ن از رابطه ي علت و معلولي بين پديده هاي طبيعي سرچشمه گرفته است. سعدي روايت مي کند که يک روز، در حمام، گِل (با کسره ي گاف) خوشبويي از دست محبوبي به دستم رسيد. از گِل پرسيدم که تو مشک و يا عبيري که از بوي دلاويز تو مست ام؟ گِل پاسخ داد که من گِلي ناچيز بودم، اما مدتي با گل (با ضمه ي گاف) نشستم. در اثر تماس و مجاورت با گل ، عطر و بوي خوش او به من سرايت کرد و مرا خوشبو ساخت و گرنه من همان خاکم که هستم.

گِلي خوشبوي، در حمام، روزي / رسيد از دست محبوبي، به دستم.
 بدو گفتم که: "مشکي يا عبيري، / که از بوي دلاويز تو مستم؟"
 بگفتا: " من گِلي ناچيز بودم، / وليکن مدتي با گل نشستم.
 کمال همنشين در من اثر کرد /وگرنه، من همان خاکم که هستم."

عوام معتقدند که اگر گلي ناچيز مي تواند مدتي با گل بنشيند و کمال همنشين در او اثر کند، بنابراين دختري مجرد نيز مي تواند مدتي با تازه عروس جواني بنشيند و انتظار داشته باشد که کمال همنشين در او اثر کند و او نيز بزودي عروس شود.

***

مراسم گلاب شوران

بسياري از مراسمي که هدايت به عنوان موهومات و خرافات و عقايد سخيفه نام برده است، و براي از بين بردن آن ها به جمع آوري و چاپ آن ها همت گماشته است، در حقيقت، جزو جادوي سرايتي است. به عنوان نمونه به يکي از آداب و تشريفات زناشويي، به نام مراسم گلاب شوران توجه کنيد:

"بعد از دست به دست دادن، شست پاي عروس و داماد را به هم مي بندند و با گلاب مي شويند... و آن گلاب را به ديوار مي پاشند که موجب برکت خانه مي شود. (نيرنگستان، ص 23-24)"

مراسم گلاب شوران، نوعي جادوي سرايتي است. در اين آيين جادويي، خاصيت خوشبختي و برکت از شست پاي عروس و داماد به گلاب منتقل مي شود. با پاشيدن اين گلاب متبرک به ديوار خانه، خاصيت خوشبختي و برکت از گلاب به ديوار خانه سرايت مي کند. در اين جا، ديوار خانه مستقيما با بدن عروس و داماد تماس ندارد، بلکه از گلاب به عنوان واسطه و ناقل خوشبختي استفاده شده است که از يک سو با بدن عروس و داماد، و از سوي ديگر با ديوار خانه تماس برقرار مي کند. زنجيره ي علت و معلولي اين جادوي سرايتي به شرح زير است:

 برکت و سفيدبختي -- شست پاي عروس و داماد – گلاب – ديوار خانه

گاهي به جاي گلاب از نقل استفاده مي شود. در بين عوام، يکي از تشريفات مراسم عروسي، شباش کردن نقل بر سر عروس و داماد است:

"نقلي که سر عروس و داماد شباش مي کنند، هر کس بردارد و بخورد اسباب گشايش کارش مي شود. (نيرنگستان، ص 23)"

اين نيز نوعي جادوي سرايتي است. نقل بر اثر تماس با سر عروس و داماد، خاصيت برکت و سفيدبختي را از عروس و داماد به خود منتقل کرده است و هرکس اين نقل متبرک را بخورد، مي تواند خاصيت برکت و خوشبختي را، از راه دستگاه گوارش، ازنقل به خود منتقل نمايد. زنجيره ي علت و معلولي اين جادوي سرايتي به شرح زير است:

 برکت و سفيدبختي -- سرعروس و داماد – نقل – دستگاه گوارش

***

جادوي تقليدي

به غيراز جادوي سرايتي، بسياري از مراسمي که هدايت به عنوان موهومات و خرافات و عقايد سخيفه نام برده است، و براي از بين بردن آن ها به جمع آوري و چاپ آن ها همت گماشته است، از قوانين جادوي تقليدي پيروي مي کند. در جادوي تقليدي، جادوگر مي کوشد با انجام عملياتي مخصوص، طبيعت را مجبور کند تا از عمل او تقليد نمايد. به عنوان مثال، به جادوي "فندق جيوه دار" توجه کنيد:

" مغز يک فندق را در آورده. در آن جيوه مي ريزند. و سوراخ آن را با موم مي گيرند. و آن را همراه عروس مي کنند تا همان طوري که جيوه در فندق مي لغزد، دل داماد براي عروس بتپد. (نيرنگستان، ص 23)"

اين يک نوع جادوي تقليدي است و هدف از آن اين است که دل داماد در قفسه ي سينه از مايع لغزنده ي جيوه در محفظه ي فندق، تقليد کند، "تا همان طوري که جيوه در فندق مي لغزد، دل داماد براي عروس بتپد." عروس به جاي دعا به درگاه خدايان و کمک گرفتن از ملکوت آسمان، مي کوشد با استفاده از راهکار هاي زميني مانند لغزيدن جيوه در درون پوسته ي فندق، دل داماد را وادار به تقليد از جيوه کند و با تکيه بر توانايي هاي اين جهاني، به خواسته ي خود برسد.

نمونه ي ديگر از جادوي تقليدي، پرهيز از گره در لباس عروس در آداب و تشريفات زناشويي در ايران، است.

"در لباس عروس نبايد گره باشد. همچنين، بندهاي لباس او بايد باز باشد، تا گره در کارش نخورد. (نيردگستان، ص 22)"

در اين جا، بين گره خوردن در لباس عروس و گره خوردن در کار عروس، يک رابطه ي علت و معلولي مشاهده مي شود. کافي ست کسي بندهاي لباس عروس را گره بزنند، تا کارعروس، به تقليد از آن، گره بخورد. بنابراين براي جلوگيري از گره خوردن کار عروس، بايد بندهاي لباس او باز باشد.

نمونه ديگراز جادوي تقليدي، آيين بستن زبان مادر شوهر است.

"يک زبان از شله سرخ درست مي کنند. و آن را زير عروس، به زمين ميخ کوب مي کنند. و مي گويند: زبان مادر شوهر، خواهر شوهر، جاري، و پدر شوهر را بستم. (نيرنگستان، ص 21)"

هدف از ميخ کوب کردن زبان شله سرخ در زير عروس، اين است که باعث شود، زبان مادرشوهر و خواهر شوهر و جاري و پدر شوهر، از اين کار تقليد کند و همان طور که زبان شله سرخ در زير عروس ميخ کوب شد، زبان آن ها نيز در برابر عروس بسته شود.

***

جادوي پيشگويي

تا اين جا نشان داديم که بسياري از آن چه هدايت به عنوان موهومات و خرافات و عقايد سخيفه نام برده است، و براي از بين بردن آن ها به جمع آوري و چاپ آن ها همت گماشته است، جزو جادوي سرايتي و يا جادوي تقليدي مي باشد و از قوانين جادويي تبعيت مي کند. به غيرازاين دو نوع جادو که هدف آن، مانند علم، چيرگي و تسلط آدمي بر طبيعت است، نوع ديگري از جادو در ايران رايج است که براي پيشگويي به کار مي رود. جادوي پيشگويي بر اين اساس استوار است که چيزي که امروز روي مي دهد، از نظر سمبوليک با آن چه که در آينده روي خواهد داد، ارتباط دارد. براي روشن شدن مطلب، به نمونه ي زير توجه کنيد. عوام معتفدند که:

[اگر زن آبستن در کوچه سنجاق پيدا کند، بچه اش دختر ميشود، و اگر سوزن پيدا یکند، پسر مي شود.] (نيرنگستان، ص 25 )

سوزن به خاطر آن که دراز و نوک تيز است، سمبول و فرانمود قضيب يا آلت تناسلي مردانه است. سنجاق به علت آن که به صورت يک حلقه ي خميده است، سمبول و نشانه ي مهبل يا آلت تناسلي زنانه است. در اين جا نوعي ارتباط جادويي بين سوزن و قضيب وجود دارد. جادوگربراي دانستن آينده از خدايان آسماني ياري نمي جويد، بلکه مي کوشد از راه هاي زميني و دنيوي و با تکيه بر شباهت بين سوزن و قضيب، آينده را پيش بيني کند. پيداکردن سوزن دراز و نوک تيز، به نوعي، از پيداکردن قضيب براي نوزاد آينده، خبر مي دهد که آن نيز از نظر آناتومي و علم اندام شناسي، مانند سوزن، دراز و نوک تيز است. با همين استدلال، پيداکردن سنجاق حلقوي، به نوعي، از پيداکردن مهبل براي نوزاد آينده، خبر مي دهد که آن نيز از نظر آناتومي و علم اندام شناسي، مانند سنجاق، داراي حلقه اي خميده است.

نمونه ي ديگر از کاربرد سمبول ها و نشانه هاي جنسي در پيشگويي آينده، استفاده از سمبوليسم سبيل و زلف است.

[اگر زن آبستن...دستش را ببرد به پشت لبش، بچه اش پسر خواهد شد و اگر به زلفش دست بزند، بچه دختر مي شود] (نيرنگستان، ص 25 )

در اين جا نيز نوعي ارتباط جادويي بين سبيل و قضيب و زلف و مهبل وجود دارد. جادوگر مي کوشد از راه سمبوليسم سبيل و زلف، آينده را پيشگوي کند. سبيل پشت لب زن آبستن با سبيل پشت لب نوزاد آينده و زلف زن حامله با زلف نوازاد آينده مرتبط است و از روي آن مي توان به آن ديگري رسيد.

 ***

هدايت، همان طور که خود گفته است "براي از بين بردن خرافات و موهومات" کتاب نيرنگستان را در بيست و سه فصل به شرح زير تنظيم کرده است:

1 - آداب و تشريفات زناشويي 2 - زن آبستن 3 - بچه 4 - اعتقادات و تشريفات گوناگون 5 - آداب ناخوشي ها 6 - براي بر آمدن حاجت ها 7 - خواب 8 - مرگ 9 - تفال ناشي از اعضاي بدن 10 - تفال، نفوس، مروا، مرغوا 11 - ساعت، وقت، روز 12- احکام عمومي 13 - دستورها و احکام عملي 14 - چند اصطلاح و مثل 15 - چيزها و خاصيت آن ها 16 - گياه ها و دانه ها 17 - خزندکان و گزندگان 18 - پرندگان و ماکيان 19 - دام و دد 20 - بعضي از جشن هاي باستان 21 - جا ها و چيزهاي معروف 22 - افسانه هاي عاميانه 23 – گوناگون

***

منابع 1) صادق هدايت. 1989 ميلادي. نيرنگستان. لوس آنجلس. از روي نسخه ي انتشارات جاويدان (تهران فروردين 1311).

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 19 |
 مصاحبه ای منتشر نشده با صادق هدايت :

«روز يازدهم آذر سال ١٣٢٩، درست يک روز پيش از آخرين سفر هدايت به اروپا، خبرنگار گمنام يکی از نشريات تهران، با سماجت ذاتی اش سرانجام موفق شد با صادق هدايت که به دليل لجاجت ذاتی اش تا آن روز حاضر به انجام  هيچ گونه مصاحبه ای با هيچ نشريه ای نشده بود، برای اولين و آخرين بار مصاحبه ای انجام دهد. فردای آن روز، صادق هدايت به اروپا رفت و چند ماه بعد، در فروردين سال ١٣٣٠، در پاريس خودش را کشت. يک هفته پس از سفر هدايت به اروپا، نشريه ای که خبرنگار برای آن کار می کرد و مصاحبه را هم برای انتشار در آن انجام داده بود، توقيف شد و خبرنگار بخت برگشته نتوانست مصاحبه اش را که آن همه برای انجامش زحمت کشيده  و به هر ساز صادق هدايت رقصيده بود، در آن به چاپ برساند. بيکاری، بی پولی، نااميدی نسبت به آينده و سرخوردگی از زندگی ناراحت سبب شد که آن خبرنگار  بی نوا، چند هفته زودتر از صادق هدايت، بر او پيشدستی و خودش را راحت کند. او در شهر اصفهان،خودش را از روی سی و سه پل، به زاينده رود انداخت و در امواج خروشان آن غرق و از شر نحوست زندگی برای هميشه خلاص شد. به اين ترتيب مصاحبه ی آن خبرنگار ناکام تا به امروز منتشر نشده ماند و کسی از آن با خبر نشد. چندی پيش، به طرزی باور نکردنی، و بهتر است بگويم معجزه آسا، دست نوشته های اين خبرنگار جوانمرگ- شامل يادداشت ها و روزنوشته هايش و چند مصاحبه از جمله مصاحبه منتشر نشده اش با صادق هدايت ؛ به دستم افتاد؛ و چون مصاحبه را جالب و خواندنی يافتم، حيفم آمد که دوستداران صادق هدايت را از آن محروم بگذارم. به همين دليل تصميم گرفتم، درسايت شخصی ام متن اين مصاحبه را به طور کامل و در نهايت امانت داری، بدون هيچ دخل و تصرفی، در اختيار ايشان قرار دهم تا هوادارانش بتوانند از زبان صادق هدايت با خلاصه ای از انديشه ها و ايده هايش آشنا شوند. اينک اين شما و اين مصاحبه ی تاريخی و تاکنون منتشر نشده ی خبرنگار گمنام با صادق هدايت ناکام.»

*****************

 خبرنگار : آقای هدايت عزيز، خيلی ممنون از اين که به من فرصت داديد تا در اين عصر سرد پاييزی، ساعتی از وقت شريفتان را بگيرم و پرسش هايم را با شما در ميان بگذارم.

هدايت : خواهش می کنم. بفرماييد.

خبرنگار : اجازه بدهيد از زندگی شروع کنيم. به عنوان نخستين پرسش، می خواستم بدانم زندگی را چگونه می بينيد؟

هدايت : زندگی يک زندان است، زندان های گوناگون. ولی بعضی ها به ديوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند. بعضی ها می خواهند فرار کنند، دست شان را بيهوده زخم می کنند. و بعضی ها هم ماتم می گيرند. ولی اصل کار اين است که بايد خودمان را گول بزنيم. هميشه بايد خودمان را گول بزنيم. ولی وقتی می آيد که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود...آدمی زاد يکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمين ناسازگار گمنامی زيست می کند که زاد و بوم او نيست... همين که به دنيا آمديم در معرض داوری قرار می گيريم و سرتاسر زندگی ما مانند يک رشته کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری می گذرد.  

خبرنگار : زندگی خود را چطور حس می کنيد؟

هدايت : سرتاسر زندگی ام ميان چهار ديوار گذشته است. ميان چارديواری که اتاق مرا تشکيل می دهد و حصاری که در زندگی و افکار من کشيده، زندگی من مثل يک کُنده ی هيزم تر است که گوشه ی ديگدان افتاده و به آتش هيزم های ديگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم ديگران خفه شده.

خبرنگار :  که اينطور! حال بگوييد مرگ را چگونه می بينيد؟

هدايت : تنها مرگ است که دروغ نمی گويد. حضور مرگ همه ی موهومات را نيست و نابود می کند. ما بچه ی مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب های زندگی نجات می دهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند. در سن هايی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهميم، اگر گاهی در ميان بازی مکث می کنيم، برای اين است که صدای مرگ را بشنويم... و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می کند.

خبرنگار : با اين حساب، شما از کداميک بيشتر می ترسيد؟ از زندگی يا از مرگ؟

هدايت : همه از مرگ می ترسند، من از زندگیِ سمج خودم.

خبرنگار : حال که زندگی را چيز چنين وحشتناکی می بينيد، به نظر شما چگونه بايد زندگی کرد؟

هدايت : بايد دم را غنيمت دانست. گيرم که بشر هم بود، بعد از آن که مُرديم، چه اهميتی دارد که يادگار موهوم ما در کله ی يک دسته ميکروب که روی زمين می غلتد، بماند يا نه و از کارهای مان ديگران کطف بکنند يا نکنند؟

خبرنگار : يعنی فلسفه ی زندگی شما همان فلسفه ای ست که خيام می گويد: حالی خوش باش؟

هدايت : بله . به ما چه که وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانيم؟ پس به اميد و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نکنيم، آنچه گفته اند و به هم بافته اند افسانه ی محض می باشد، معمای کائنات نه به وسيله ی علم و نه به دستياری دين هرگز حل نخواهد شد و به هيچ حقيقتی نرسيده ايم. در ورای اين زمينی که رويش زندگی می کنيم نه سعادتی هست و نه عقوبتی. گذشته و آينده دو عدم است و ما بين دو نيستی که سر حد دو دنيا ست، دمی را که زنده ايم در يابيم. استفاده بکنيم و در استفاده شتاب بکنيم. به عقيده ی خيام، کنار کشتزارهای سبز و خرم، پرتو مهتاب که در جام شراب ارغوانی هزاران سايه منعکس می کند، آهنگ دل نواز چنگ، ساقيان ماهرو، گل های نوشکفته، يگانه حقيقت زندگی ست که مانند کابوس هولناکی می گذرد. امروز را خوش باشيم. فردا را کسی نديده. اين تنها آرزوی زندگی ست: حالی خوش باش زان که مقصود اين است.

 

خبرنگار : پس به نظر شما تلاش برای کسب معرفت و فضيلت هيچ فايده ای ندارد؟

هدايت : نه علوم و نه عقايد گوناگون و نه فرض های فلسفی نتوانسته از دردهای روحی بشر بکاهد.

خبرنگار : به نظر شما اگر مرگ نبود زندگانی چطوری می شد؟

هدايت : اگر مرگ نبود همه آرزويش را می کردند، فريادهای نااميدی به آسمان بلند می شد، به طبيعت نفرين می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چه قدر تلخ و ترسناک بود!

خبرنگار : چرا شما اين قدر مرگ را دوست داريد؟

هدايت : چون مرگ همه ی هستی ها را به يک چشم نگريسته و سرنوشت آن ها را يکسان می کند. نه توانگر می شناسد، نه گدا ؛ نه پستی، نه بلندی؛ و در مغاک تيره  آدميزاد، گياه و جانور را در پهلوی يکديگر می خواباند. تنها در گورستان است که خونخواران و دژخيمان از بيدادگری خود دست می کشند، بی گناه شکنجه نمی شود، نه ستمگر هست، نه ستم ديده، بزرگ و کوچک در خواب شيرين غنوده اند. چه خواب آرام و گوارايی ست که روی بامداد را نمی بينند، داد و فرياد و آشوب و غوغای زندگی را نمی شنوند!

خبرنگار : انسان را چگونه تعريف می کنيد؟ آيا او را اشرف مخلوقات می دانيد؟

هدايت : انسان روی گرگ و جانوران خونخوار روی زمين را سفيد کرده است.

خبرنگار:  انسان برتر است يا حيوان؟

هدايت : حيوانات بر ما برتری دارند، زيرا که انسان محتاج به وجود آن ها ست، در صورتی که آنان احتياجی به ما ندارند.

خبرنگار : ريشه ی اصلی بدبختی های بشر را در چه می دانيد؟

هدايت : در گوشت خواری. خوب است پيش از اين که وارد مطلب بشويم بيدادگری و درندگی را که از عادت گوشت خواری ناشی می شود در نظر بياوريم. آيا می دانيد که احتياج يا لذت گوشت خواری هر روز سبب کشتار کرورها از حيوانات اهلی می گردد؟... حساب کرده اند از روی سيل خونی که از اين کشتار مشئوم راه می افتد، می توانند به آسانی کشتی رانی بنمايند... ستمگری و کشتار نسبت به حيوانات، دشنام و ناسزا به شرافت و مقام انسانيت است. پيدايش آنان، به دنيا آمدن و بازی و شادی و درد کشيدن و مهربانی مادری و ترس از مرگ و هوا و هوس، اعضای بدن و همچنين مرگ و سرنوشت حيوانات، همه شبيه و مانند انسان می باشد.

خبرنگار : مگر روح آن ها پست تر از روح ما نيست؟

هدايت : اما بالاخره مثل ما احساس درد و شادی می کنند. پستی آن ها برای ما تکليف برادر بزرگ تر را معين می کند، نه حق دژخيمی و ستمگری را. اين گوشتی که مردم می خورند درد و شکنجه ی جانوران بی گناه و بی آزار است که نمی توانند از خودشان دفاع بنمايند. خون ريخته شده ی آنان، فرياد انتقام می کشد و نفرين می فرستد به انسان و ستاره ای که روی آن زندگی می کنيم... چرا زندگی ظالمانه آدمی زاد بايد سبب آن قدر درد و زجر ديگران را بيهوده فراهم بياورد و از درهم شکستن خوش بختی و سرور جنبندگان استفاده ی موهوم بنمايد؟ آيا تمدن او ناگزير است که به خون بی گناهان آلوده بشود؟ هر چه بکارند همان را درو خواهند کرد. انسان خون می ريزد، تخم بيدادگری و ستم گری می کارد، پس در نتيجه، ثمره ی جنگ و درد و ويرانی و کشتار می درود. انسانيت پيشرفت نخواهد کرد و آرام نخواهد گرفت و روی خوش بختی و آشتی نخواهد ديد تا هنگامی که گوشت خوار است.

خبرنگار : پس احساسات عاليه ی انسانی چی؟ مگر انسان دارای احساسات عاليه نيست؟ مگر دارای فکر و انديشه نيست؟

هدايت : زر پرستی و شکم پروری، همه ی احساسات عاليه ی انسان را خفه می کند... مردم شکم خودشان را پر از اين گوشت مردار کرده و در همه ی خانه ها هنگام خوراک، بوی دل به هم زن عضلات سرخ کرده و پخته شده که با هزار گونه آب و تاب رنگ رزی پيرايش کرده اند، بلند می شود. بچه، زن، مرد از اين تکه ها می خورند و اين ها همان مردمانی هستند که لاف تربيت و ظرافت اخلاق و پاک دامنی و پرهيزکاری و مهربانی می زنند: قاضی، ملا، آموزگار، شاعر، اديب، نقاش، نويسنده و همه ی کسانی که گمان می کنند در زندگی کمال مطلوب عالی تری از زرپرستی و شکم چرانی دارند، هنگامی که می خواهند فکر بنمايند، معده ی آنان از لاشه و خون لخته شده ی جانوران سنگين است.

 

خبرنگار : آقای هدايت، به نظر شما آيا بشر در طول تاريخ پيشرفتی هم داشته؟

هدايت : به طور کلی بشر در باطن هميشه يک جور بوده، يک جور احساسات داشته و يک جور فکر کرده. از اين حيث آدم امروزه با «آدم- ميمون» بيست هزار سال پيش فرقی نکرده، ولی تمدن تغييرات ظاهری به آن داده است. همه ی اين احساسات امروزه ساختگی ست. حق به جانب لُختی ها ست که پشت پا به تمدن بشر زده اند. چون با ارث ميليون ها سال که پشت سر ما ست، انسان هميشه از ديدن جنگل، سبزه، گل و بلبل بيشتر کيف می برد تا از قصرهايی که از افکار متمدن ناخوش درست کرده. چون که بشر ميليون ها سال زير شاخه ی درخت ها خوابيده، آرامش جنگل را حس کرده، صبح زود از آواز پرندگان بيدار شده، شب های مهتاب به آسمان نگاه کرده و حالا به واسطه ی محروم ماندن از اين کيف ها ست، به واسطه ی دور افتادن از محيط طبيعی خودش است، که به صورت امروز در آمده. مثلاً من از مهتاب بيشتر کيف می برم. هر وقت به ماه نگاه می کنم فکر می کنم که نياکان انسان، همه به آن نگاه کرده اند، جلو آن فکر کرده اند، گريه کرده اند، و ماه سرد و بی اعتنا درآمده و غروب کرده. مثل اين است که يادگار آن ها در آن مانده است. من از مهتاب بيشتر کيف می کنم تا از بهترين چراغ هايی که بشر اختراع کرده.

خبرنگار : پس با اين حساب شما به طبيعت علاقه ای خاص داريد. حالا از ميان عناصر طبيعی، به کدام يک دلبستگی بيشتری داريد؟

هدايت : من برای آب می ميرم. وقتی که شنا می کنم، مثل اين است که همه ی پرندگان، همه ی طبيعت با من گفت و گو می کنند. دلم می خواست همه ی روزهايم را جلو دريا باشم. زمزمه ی آب با من حرف می زند. مرا می خواند و به سوی خودش می کشاند. شايد من بايستی ماهی شده باشم. برای اين که ماهی را بکُشم بايد خودم را بکُشم. چون از دريا و آب که دور می شوم، مثل اين است که يک تکه از هستی من، آن جا در خيزاب دريا موج می زند و اندوه بی پايان مرا می گيرد.

خبرنگار : آقای هدايت، آدم طبيعی به نظر شما چطوری بايد زندگی کند؟

هدايت : آدم طبيعی، آدم سالم، بايد خوب بخورد، خوب بنوشد، و خوب عشق ورزی بکند. خواندن، نوشتن و فکر کردن، همه ی اين ها بدبختی است، نکبت می آورد. لختی ها عاقل اند که می گويند بايد به طبيعت برگشت. انسان هر چه از طبيعت دور بشود، بدبخت تر می شود.

خبرنگار :  مردم روزگار خود را چطور مردمی می بينيد؟

هدايت : از جانوران هم کمتر اند. آنچه که آن ها را اداره می کند اول شکم و بعد شهوت است، با يک مشت غضب و يک مشت بايد و نبايد که کورکورانه به گوش آن ها خوانده اند.

خبرنگار : نسبت به ميهن تان چه احساسی داريد؟

هدايت : سرزمين ما دشنام زده شد... لگد مال شد... ميهن اين گوشه ی خاکی ست که ما به گيتی آمده ايم... که نياکان ما در آن خفته اند... و بچه های ما يک روزی در آن لبخند می زنند... اطن مرغزاری ست که رودخانه ها از مطان آن می گذرد... جنگل های انبوهی ست که پر شده از آوای پرندگان... بوستانی ست که زير پرتو زرين خورشيد، شاخه ی درخت ها از گل خميده... دشت های سبز است، تپه های شگرفی ست... آسمان لاجوردی ست که مرغان هوا روی آن پرواز می کنند... ميهن همه ی اين گل و گياه و جانورانی هستند که با روان ما آشنا شده اند، که نياکان آن ها با نياکان ما زندگانی کرده و آن ها را مانند ما به اين آب و خاک دلبستگی می دهد.

خبرنگار : وضعيت زندگی مردم مملکت تان را چگونه می بينيد؟

هدايت : روزها را يکی از پس ديگری با سلام و صلوات به خاک می سپاريم و از گذشتن آن هم افسوس نداريم. همه چيز اين مملکت مال آدم های به خصوصی است: کيف، لذت، گردش و همه چيز...

خبرنگار : آيا علاقه ای به زندگی در مملکت تان داريد؟

هدايت : در مملکتی که آدم مثل يهودی سرگردان زندگی می کند به چه چيزش ممکن است علاقه مند باشد؟

خبرنگار : آيا اميدی به تغيير و تحول در اوضاع مملکت و بهبود زندگی مردم داريد؟

هدايت : به هر حال، هر اتفاقی که بيفتد در زندگی احمقانه ی ما تغييری پيدا نمی شود. ما هم به طور احمقانه آن را می گذرانيم چون کار ديگری از دست مان برنمی آيد.

 

خبرنگار : آيا راهی برای گريز از اين اوضاع می شناسيد؟

هدايت : خفقان يگانه راز گريز برای انسان امروز می باشد که در سرتاسر زندگانی اش دچار خفقان و تنگی نفس بوده است.

خبرنگار : برای کی می نويسيد؟

هدايت : من فقط برای سايه ی خودم می نويسم . بايد آن را بشناسم .

خبرنگار : اصلی ترين آرزوی شما چيست؟

هدايت : می خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه ی انگور در دستم بفشارم و عصاره آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره، در گلوی خشک سايه ام، مثل آب تربت، بچکانم.

خبرنگار : و آخرين حرف تان.

هدايت : بايد رفت !

                                                   «هدايت عزيز , روحت شاد»   

                                                                                      «مُريد تو هادی»

 

توضیح : این مصاحبه مجموعه‌ای از اندیشه‌های صادق هدایت است که در آثارش مطرح شده و مهدی عاطف‌راد آنها را به صورت مصاحبه‌ای خیالی گردآوری کرده است.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 18 |