تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

به مناسبت دويست و نود و هفتمين سالگرد تولد فيلسوف منزوي

 

 

 ژان ژاك روسو

« ژان ژاک روسو » فیلسوف و نویسنده بزرگ فرانسوی در ۲۸ ژوئن ۱۷۱۲ در شهر « ژنو » سوئیس متولد شد و در شب دوم ژوئیه ۱۷۸۷ در قصر « آرمی نوویل » در حوالی پاریس در گذشت.«ژان ژاک» اندکی پس از تولد مادر خود را از دست داد و اقوامش از او پرستاری کردند. پدرش ساعت ساز بود و تا ده سالگی از او مواظبت می کرد و کتاب های زیادی را برای مطالعه در اختیار وی می گذاشت تا قوای عقلی و فکری او پرورش یابد. «روسو» علاقه زیادی به کتاب « زندگی مردان بزرگ »  اثر « پلوتارک » داشت. پس از چندی پدر روسو در اثر زد و خورد با یک شخص ناشناس از «ژنو» گریخت و پسرش « ژان ژاک » ۱۰ ساله را به برادر خود که مردی عیاش بود سپرد. این عمو تربیت برادرزاده را به کشیشی موسوم به «لامبرسیه» در قریه «بسی» محول کرد و « ژان ژاک »  در آن قریه بود که با طبیعت مأنوس گردید و خصایص روحی او یعنی عشق به طبیعت و درخت و سبزه و صحرا تجلی کرد. پس از تحصیلات ابتدایی و بازگشت به «ژنو» ، شاگرد یک عریضه نویس دادگستری شد. در آوریل ۱۷۲۵ پس از چند هفته منشی گری شاگرد یک گراورساز شد و سه سال نزد او کار کرد اما چون استادش او راکتک می زد، در ۱۴ مارس ۱۷۲۸ از « ژنو » فرار کرد. وی چندی در «ساوآ» به ولگردی روزگار گذرانید و در آنجا با خانم « وارنس » که خود زندگانی پرشور و نامرتبی داشت آشنا شد و اجباراً ترک مذهب آبا و اجدادی خود (کالوینیسم) را نمود و به آیین کاتولیک در آمد. پس از سرگذشت های متعدد به «انسی» مراجعت کرد و بعد در چند جا نوکر شد و از خانه ی ارباب اولش یک روبان دزدید و خدمتکار را متهم کرد و از آنجا بیرونش کردند؛ سپس ارباب دیگری یافت که قدرش را بهتر می دانست ولی او با زندگی ماجراجویی خوشتر بود ، لذا با ماجراجویی به نام «باکل» شریک شد و راه بیابان در پیش گرفتند و شهر به شهر می گشتند و معرکه می گرفتند تا بالأخره پس از مسافرت های متعدد در سال ۱۷۳۸ به سن ۳۶ سالگی در «شارمت» با مادام «وارنس» مستقر گردید و با جدیت و پشتکار قابل ستایشی به تکمیل اطلاعات و تحصیل در رشته های مختلف و مطالعه ی دقیق مؤلفین و فلاسفه و منتقدین پرداخت.مادام وارنس دوست دیگری داشت و با روسو دست به کارهای مختلف زدند تا این که در سال ۱۷۴۰ به عنوان دایه در لیون کاری پیدا کرد و پس از چندی دوباره به شارمت مراجعت نمود و پس از دو سال در تابستان ۱۷۴۲ عازم پاریس شد. یکی از علایق روسو موسیقی بود. از وقتی که به تقلید یک جوان سرگردان فرانسوی، در «لوزان» بدون اینکه جزئی اطلاعی از نت و آهنگ داشته باشد، داوطلب تنظیم و هدایت ارکستری شد و با رسوایی مجبور به فرار شد، تا این زمان که با ارقام و اعداد نت جدیدی برای موسیقی اختراع کرده بود ، غالبا وقت خود را مصروف به فرا گرفتن این هنر می نمود ، بدون اینکه به جایی رسیده باشد. در این سفر با اختراع  جدید خود می خواست دنیا را قبضه کند و صاحب مال و مکنت فراوان شود اما تنها نتیجه ای که عایدش شد این بود که آکادمی علوم ، مؤلف را به خاطر حُسن ابتکاری که به خرج داده بود رسماً تبریک گفت. در این مسافرت با نویسندگان مشهور معاصر خود مانند «فونتنل» و «دیدرو» و بعضی از خانم های برگزیده ی جامعه از قبیل «مادام دوپن» و غیره آشنا شد. غالب اوقات خود را به مطالعه و تفکر مصروف می کرد تا اینکه به عنوان منشی به سفارت فرانسه در «ونیز» مأمور شد. اما چون به آسانی با کسی نمی ساخت به زودی سفارت را رها کرد و از راه « سمپلن » در سال ۱۷۴۴ فقیر و بیچاره تر از هنگام عزیمت، به پاریس مراجعت نمود. در مهمانخانه ی کوچک «سن کانتن» مستقر گردید و در آنجا با خدمتکار مهمانخانه موسوم به  « ترز لوواسور » که دختری بود با محبت و صمیمی اما جاهل و خشن ، آشنا شد و تا دم مرگ با او به سر برد. یک روز که به دیدار دیدرو می رفت برحسب اتفاق به موضوع مسابقه آکادمی « دیژون » برخورد و با ولع و اشتیاق غیر قابل وصفی به تشریح و تجزیه ی آن پرداخت که « آیا بسط ، توسعه و استقرار علوم و هنر موجب اصلاح اخلاق مردم است یا خیر » . این مسابقه در سال ۱۷۵۰ بود ؛ روسو در آن شرکت کرد و جایزه را برد و ناگهان در بین عام و خاص مشهور شد و ضمناً با انتشار «رهبر قریه» و جواب مسابقه ثانوی در باب « علل عدم تساوی در بین آحاد بشر »  با اینکه جایزه را نبرد ولی هر روز بر شهرت و اعتبارش افزوده می شد. قبل از این در سال ۱۷۴۵ در ضمن ِ مسافرتی به « ژنو » دوباره عنوان « ساکن ژنو » را گرفت و به مذهب اولی خود که « کالوینیست » بود درآمد. در مراجعت از ژنو دعوت دوستی به نام مادام " دپینه " را اجابت کرد و به همراه " ترز " در محل زیبایی به موسوم شورت مستقر گردید ، ولی نه مادام دپینه و نه ترز از زندگانی روستایی که روسو با علاقه زیادی بدان خو گرفته بود و همه وقت خود را در وادی سرسبز آن نواحی گردش کنان و مستغرق در مکاشفه صرف می کرد چیزی سردرنمی آوردند. دوستان " پینه " یعنی دیدرو و گریم می خواستند روسو را به پاریس بکشانند و ترز را با خود همراه کردند. " روسو" از نارضایتی های دائمی ترز ، پاک ناراحت و حیران گشته بود و علاوه بر همه اینها عشق بسیار پرشوری ، او را به طرف مادام « هود تو Houdetot » خواهرزاده ی صاحب قصر می کشاند ، ولی مادام «هودتو» که جمالی زیبا و وارسته داشت به شاعری موسوم به «سن لامبر» دلبسته شده بود. پس از این حوادث روسو در سال ۱۷۵۷ در « مون مورانسی Montmoroncie » ملک پرنس « دوکنده » مستقر گردید. کمی بعد در « ارمیتاژ » ملک مارشال «دو لوکزامبورگ» اقامت گزید و به انشای تألیفات اساسی خود پرداخت. در ۱۷۵۸ نامه ای به «دالامبر» و در ۱۷۵۹ رمان معروف خود موسوم به «هلوئیز جدید» و در ۱۷۶۲ «قرار داد اجتماعی» و بالاخره در همان سال کتاب معروف در تعلیم و تربیت موسوم به «امیل» ، خشم و غضب پارلمان فرانسه را نسبت به مولف برانگیخت و حکم توفیقش صادر شد، تا اینکه در شب دهم ژوئن ۱۷۶۲ به طرف سویس فرار کرد . از این تاریخ به بعد آرامش و راحتی نسبی از او سلب شد.

بعد از مدتی از ژنو و برن فرار کرد و در گوشه ای که متعلق به پادشاه پروس یعنی «فردریک دوم» بود مستقر شد و مدت هجده ماه راحت به سر برد ؛ ولی عقاید مذهبی و مباحثاتی که در این موضوع ها می نمود روحانیون « کالوینیست » را متغیر کرد  و  خانه اش را سنگسار کردند ؛ تا اینکه در ۱۷۶۵ از آنجا نیز گریخت و چند هفته در جزیره زیبای «سن پیر» در وسط دریاچه «بی ان»  نزدیک «نوشاتل» اقامت گزید ولی به حکم سنای برن از آنجا هم آواره شد و از طریق « سمپلن » به پاریس رفت و در همین وقت بود که « هیوم Hume » فیلسوف معاصر و معروف انگلیسی ، نویسنده در به در را در انگلستان پناه داد و در ۱۳ ژانویه ۱۷۶۶ به لندن وارد شد و در «ووتون » در قصر یکی از دوستان « هیوم » مستقر گردید، و در همین قصر کتاب معروفش « اعترافات »  را شروع کرد. متاسفانه سالهای آوارگی روحیه علیلش را فوق العاده متاثر نموده و تقریبا به سرحد جنون رسانده بود، دیری نگذشت که با هیوم سخت برهم زد و در ماه مه ۱۷۶۷ وارد فرانسه شد و در ملک پرنس دو کنتی و سپس در « لیون » و «گرنوبل» ساکن گردید و بالاخره در ۱۷۷۰ بپاریس مراجعت نمود. در این زمان کتاب «اعترافات » خود را در ملک « پرنس دوکنتی » به پایان رسانیده بود. در پاریس در اطاق محقری در طبقه چهارم عمارتی در کوچه پلاتریر اقامت گزید و از کپی کردن نت های موسیقی و پانسیون مختصری به زحمت اعاشه می کرد. مدت هشت سال زندگی نسبتاً آرامی داشت آوازه شهرتش در همه اروپا پیچیده بود. تا اینکه در سال ۱۷۷۸ در قصر « ارمی نون ویل » مستقر گردید و در شب دوم یا سوم ژوئیه ۱۷۷۸ دعوت حق را اجابت کرد  و از زندگی سراسر محنت و آوارگی بیاسود.

از دیگر آثار وی می توان « امیل » و « قراردادهای اجتماعی » را نام برد.

 

«روسو» در زندگي بزرگان

 

 

    « دني ديدرو » و روسو

دني ديدرو رئيس دايره المعارف فرانسه بود و دوستي نزديك براي روسو . ديدرو همواره روسو را همشهري عجيب و غريب خود مي خواند و او را حمايت مي كرد . اما باز هم اين خوي خاص روسو بود كه موجبات كدورت ميان اين دو دوست را نيز رقم زد و تا جايي پيش رفت كه روسو اصحاب دايره المعارف را بدترين دشمنان خود خواند .

 

 

« ژان لورن دالامبر » و روسو

دالامبر رياضي دان هم عصر روسو و از اصحاب دايره المعارف بود كه يك چندي با روسو دوستي داشت . روسو اما كتابي نوشت تحت عنوان « نامه اي به دالامبر » كه نوشته اي است در رد و انكار نظر دالامبر كه در دايره المعارف نوشته بود اگر تئاتري در ژنو تأسيس شود باعث ارتقاي آن جامعه خواهد بود .

 

 

 

      « ديويد هيوم » و روسو

ديويد هيوم آن هنگام كه روسو در ژنو و پاريس مغضوب بود و تحت تعقيب ، او را به گرمي در انگلستان پذيرفت . اما زماني بعد تر هيوم او را عجيب ترين ِ همه موجودات انساني خواند . اگر چه خاطر نشان كرد روسو در تمام مدت عمر فقط احساس كرده و حساسيت در او به حد بي سابقه اي رسيده است .

 

 

 

     « امانوئل كانت » و روسو

شرح حال نويسان كانت مي گويند اتاق كار وي كه فاقد هرگونه تزئيني بود فقط يك زيور داشت . روي ديوار تصويري از ژان ژاك روسو آويزان بود . قديمي ترين زندگينامه هاي كانت نيز شواهد گوناگوني از احترام او به شخص روسو و تحسين آثار لو به دست مي دهد . مشهورتر از همه اينكه كانت نمونه كامل وقت شناسي بود و عادت داشت كارهاي روزانه خود را با ساعت تنظيم كند . با اينهمه كانت فقط دو بار برنامه ثابت پياده روي روزانه اش را به هم زد . اول بار زماني بود كه كتاب « اميل » روسو منتشر شد و كانت چنان مجذوب مطالعه اثر شده بود كه از پياده روي روزانه چشم پوشيد و دوم بار هم زماني بود كه خبر انقلاب در فرانسه را شنيد و از شوق قيد پياده روي آن روز را زد . كانت سبك ادبي روسو را مي ستود . اما همزمان با جادوي روسوي اديب بر خود مبارزه مي كرد و مي كوشيد تا قضاوتي متين را جانشين علاقه اي شورانگيز كند ؛ « بايد روسو را بخوانم تا آنكه زيبايي بيانش ديگر آشفته ام نسازد و فقط آن وقت است كه مي توانم خردمندانه بررسي اش كنم . »  

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هفتم تیر 1388 و ساعت 21 |
 

نابودي انسان - گاندي                       

 

هفت چيز كه  ما را نابود ميكند :

1- ثروت بدون كار

2- لذت بدون وجدان

3- دانش بدون منش

4- تجارت بدون اخلاقيات

5- علم بدون انسانيت

6- عبادت بدون ازخود گذشتگي

7- سياست بدون رعايت اصول

 

              مهاتما گاندي   -  MAHATMA GANDHI

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 20 |
 

تمام هستي من ...

من تمام هستي ام را ،

در نبرد با سرنوشت ،  در تهاجم با زمان ،

آتش زدم ، كشتم .

من بهار عشق را ديدم ،

ولي باور نكردم ...

يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم .

من ز مقصدها  پي ِ مقصودهاي پوچ افتادم ...

تا تمام خوب ها رفتند و خوبي ماند در يادم .

من به عشق ِ منتظر بودن ...

همه صبر و قرارم رفت ،

بهارم رفت ،

عشقم مُرد ،

يارم رفت .

                                              م . فردمنش

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 7 |
 

از او بايد آموخت

براي پروفسور محمود حسابي

 

 

تصويري از آخرين لحظات حيات دكتر

شام در كنار تخت استاد سرد شده است . ظاهراً ديگر نيازي به خوردن غذا نيست . پزشكان و مسؤلان بيمارستان به اين نتيجه رسيده اند كه معالجه روي قلب استاد ديگر اثري ندارد . لذا آنژيوكت تزريق چند دارو براي ادامه تپش قلب از رگ دست راست و آنژيوكت تزريق مسكن درد از رگ دست چپ ايشان خارج و حتي ماسك تأمين اكسيژن كه ديگر ريه ها قادر به تأمين آن نبود را برداشته و تنها سنسورهاي تپش قلب روشن است . شگفت اينكه در چنين حالتي در كمال حيرت پزشكان و متخصصين بيمارستان كانتونال دانشگاه ژنو ، پروفسور حسابي در آخرين لحظات حيات ، به چيزي جز مطالعه و افزايش دانش خويش نمي انديشد .

اين تصوير منحصر به فرد را يكي از كاركنان خود بيمارستان به عنوان يك تصوير تكان دهنده و تأثيرگذار ثبت كرده است .

پي نوشت ۱ : براي درك قضيه بايد به عمق قضيه انديشيد . و به اينكه شما ميدانيد تا مدتي ديگر خواهيد مرد اما دست از مطالعه بر نداريد . واقعاً حيرت انگيز است . 

پی نوشت ۲ :

سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش) ، از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران ، به همراه خانواده (پدر ، مادر ، برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت ، با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان ، توسط مادر فداكار ، متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) ، تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد ، قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي ، شاهنامه فردوسي ، مثنوي مولوي ، منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند.

 شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول ، و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو ، پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات ، در سن نوزده سالگي ، ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي ، به امرار معاش خانواده كمك مي كردند. استاد همچنين در رشته هاي پزشكي، رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند.

شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند ، به پاس قدرداني از زحماتشان ، ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند.

همزمان با تحصيل در رشته معدن ، در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي ، به تحصيل و تحقيق ، در دانشگاه سوربن ، در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را ، با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك" ،  با درجه عالي دريافت كردند.

استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند و ايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود.

پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد ، به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي ، دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران ، نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين ، ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد. حدود هفتاد سال خدمت علمي ايشان در گسترش علوم روز و واژه گزيني علمي در برابر هجوم لغات خارجي و نيز پايه گذاري مراكز آموزشي ، پژوهشي ، تخصصي ، علمي و ... ، از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار مي رود .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15 |
 

شهروند خوب !!!

شما شهروند خوبي هستيد ؟

همه ما فكر مي كنيم كه بهترين شهروند هستيم و بهتر از ما وجود ندارد . اما ...

 

1

شما فروشگاه موبايل داريد . دوست تان مي گويد كه مي تواند برايتان باتري چيني مشابه اصل بياورد كه قيمت آن خيلي ارزان تر از باتري هاي اصلي است . قبول مي كنيد . از روز بعد باتري قلابي را به مردم مي فروشيد ، اما نمي دانيد هر بار كه زود  باتري موبايل شان تمام مي شود و شارژر را به پريز مي زنند ، چند جمله هم براي شما حواله مي كنند . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

2

شما راننده تاكسي هستيد . هر روز مسافرها اسكناس هاي پاره و كهنه را به شما مي دهند و وقتي اعتراض مي كنيد ، با جديت تمام مي گويند : « از همكار خودتان گرفتمش » ! و مي روند . از اين كار آنها خيلي ناراحت هستيد . خودتان هم اسكناس هاي خراب را قاطي اسكناس هاي ديگر مي كنيد و به مسافرها مي دهيد و مي رويد .شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

3

شما موتور سيكلت داريد . هميشه از چراغ قرمز تقاطع عبور مي كنيد . داخل خيابان هاي ورود ممنوع مي پيچيد و لاي اتومبيل ها ويراژ مي دهيد . مي دانيد كه تا به حال باعث تصادف چند اتومبيل با يكديگر شده ايد ، اما آن را به حساب آماتور بودن آنها گذاشته ايد . بارها هم با موتور سيكلت تان روي بدنه اتومبيل ها خط انداخته ايد و اهميتي نداده ايد . اين را نمي دانيد  كه در هر دقيقه چندين جمله برايتان حواله مي شود . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

4

 شما تهيه كننده تلويزيون هستيد . با يك نويسنده ارزان قيمت قرارداد مي بنديد و زمان برنامه تان را با آيتم هاي چرت و پرت و بي ربط پر مي كنيد و اين فرصت كه بيننده ها بتوانند براي لحظاتي از تماشاي تلويزيون لذت ببرند را از آنها مي گيريد . مردم هم حوصله شان سر مي رود و براي گردش با اتومبيل شان به خيابان ها مي آيند و ترافيك مي شود و تصادف رخ مي دهد و سوخت هدر مي رود . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

5

شما ساندويچي داريد و هنوز ياد نگرفته ايد كه نبايد با همان دستي كه پول را مي گيريد ، ساندويچ ها را لمس كنيد . چون كسي تا به حال به شما مراجعه نكرده تا به خاطر بيمار شدن اعتراض كند ، تصور مي كنيد كه كارتان خيلي درست است . اما نمي دانيد كه چون مغازه تان  بين راهي و وسط جاده است ، كسي برنگشته و مسافرهايي كه ساندويچ شما را خورده اند ، تا رسيدن به مقصد در اتوبوس به خودشان پيچيده اند و به صاحب ساندويچي چند جمله حواله كرده اند . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

6

در يك كوچه يك طرفه رانندگي مي كنيد . متوجه مي شويد  كه اتومبيلي از مقابل تان مي آيد خلاف كرده است . عصباني مي شويد و دست تان را روي بوق مي گذاريد تا راننده خلافكار را از كاري كه انجام داده پشيمان كنيد . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد ، اما نمي دانيد كه ساكنان كوچه به شما معترض مي شوند كه ساعت 3 صبح دست تان را روي بوق گذاشته ايد .

 

7

شما كارمند اداره اي دولتي هستيد . اتومبيل اداره در اختيار شماست . شما هر روز نوشته ي " خودرو خدمت " را بر روي در  ِ  آن مي خوانيد . اما باز هم بي توجه به آن با اين خودرو  به كارهاي شخصي مي پردازيد . خانواده را سوار مي كنيد و به پيك نيك مي رويد . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

8

شما نويسنده وبلاگ " بوف كور ، تنها و زخمي "  هستيد و فكر مي كنيد كه چون 4 تا مطلب مي گذاريد و وقت با ارزش خوانندگان وبلاگ را مي گيريد ، شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 2 |
 

               

 

وقتی همه سر به زانو می‌گریند ، تو نیش‌ات باز است ، رقصان.

وقتی همه با هم‌اند ، در خفقان از تنهائی ، امّا تو تنهائی ، شادان.

وقتی همه می‌جویند ، پول ، کتاب ، فیلم ، فلسفه ، عشق ، دوست ، نام ، ... تو تنها در خمره‌‌ی ِ موبی‌دیک‌ نشسته ‌ای ، بی‌آرزو ، بی ‌نام ، بی ‌یقینی و بی غمی .

تو دیوژنی.

من همان «هيچ» هستم !

ديوژن و ديوژنيسم :

« دیوژن »  فیلسوف شهیر یونانی پيرو فلسفه کلبي بود . و چون کلبي ها معتقد بودند که : « غايت وجود در فضيلت و فضيلت در ترک تمتعات جسماني و روحاني است.»  به همين جهت ديوژن از دنيا و علايق دنيوي اعراض داشت و ثروت و رسوم و آداب اجتماعي را از آن جهت که تماماً اعتباري است به يک سو نهاده بود .

ديوژن با سر و پاي برهنه و موي ژوليده در انظار ظاهر ميشد و در رواق معبد مي خوابيد . غالب ساعات روز را دور از قيل و قال شهر و در زير آسمان کبود آفتاب ميگرفت و در آن سکوت و سکون به تفکر و تعمق مي پرداخت. لباسش يک ردا و مأوايش يک خمره (خم) بود . فقط يک کاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت ، که چون يک روز طفلي را ديد که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشاميد ، در همان زمان کاسه چوبين را به دور انداخت و گفت: « اين هم زيادي است ، ميتوان مانند اين بچه آب خورد . »

بي اعتنايي او به مردم دنيا تا به حدي بود که در روز روشن فانوس به دست ميگرفت و به جستجوي انسان مي پرداخت . چنان که گويند : روزي بر بلندي ايستاده بود و به آواز مي گفت: اي مردمان!

خلقي انبوه بنابر اعتقاد درباره او جمع آمدند . گفت :  «  من مردمان را خواندم ، نه شما را! »

 

مولانا نیز در این چند بیت به او اشاره دارد :

 

دی شیخ  با چراغ همی گشت گرد شهر              کز دیو  و  دد  ملولم و  انسانم  آرزوست 

گفتند   یافت  می ‏نشود    گشته‏ایم    ما             گفت آنكه یافت می ‏نشود  آنم  آرزوست

 

و  ژان ژاک روسو  نیز در این زمینه می گوید :

هشت سال است که در میان مردمان در جستجوی یک انسان بوده ام . اکنون خسته ام و به دنبال هیچ چیز نمی گردم . و فانوسم خاموش شده است . 

 

بي اعتنايي به مردم و  بي ملاحظه سخن گفتن ، موجب شد که ديوژن را از شهر تبعيد کردند . از آن به بعد آغوش طبيعت را بر مصاحبت مردم ترجيح داد و خم نشين شد. در همين دوران تبعيدي بود که کسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن ؛ ديدي همشهريان ترا از شهر بيرون کردند ؟ »  جواب داد : « نه ، چنين است. من آنها را در شهر گذاشتم . »

ديوژن هميشه با زبان طعن و شماتت با مردم برخورد مي کرد ، «  به قدري به مردم طعنه زده و گوشه و کنايه گفته که امروزه  در اصطلاح فرنگيان ديوژنيسم به جاي نيشغولي زدن مصطلح است . »

ميرخواند از ديوژن چنين نقل مي کند: «چون اسکندر را فتح شهري که مولد ديوژن بود ميسر شد به زيارت او رفت. حکيم  را  حقير يافت ، پاي بر وي زد و گفت: « برخيز که شهر تو در دست من مفتوح شد . » جواب داد که : « فتح امصار عادت شهرياران است و لگد زدن کار خران . »

به روايت ديگر:  زماني كه اسکندر ، کورینت (Corinte) زادگاه دیوژن را فتح کرد ، چون شهرت وارستگي ديوژن را شنيد ، با شکوه و دبدبه سلطنتي به ملاقاتش رفت.

ديوژن که در آن موقع دراز کشيده بود و در مقابل تابش اشعه خورشيد خود را گرم مي کرد ، اعتنايي به اسکندر ننموده از جايش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت: « مگر مرا نشناختي که احترام لازم به جاي نياوري ؟ » ديوژن با خونسردي جواب داد : « شناختم ، ولي از آنجا که بنده اي از بندگان من هستي اداي احترام را ضرور ندانستم . »

اسکندر توضيح بيشتر خواست. ديوژن گفت : « تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستي ؛ در حالي که من اين خواهش هاي نفس را بنده و مطيع خود ساختم . »

به قولي ديگر در جواب اسکندر گفت: « تو هر که باشي مقام و منزلت مرا نداري ، مگر جز اين است که تو پادشاه و حاکم مطلق  يونان و مقدونيه هستي؟ »

اسکندر تصديق کرد! ديوژن گفت : « بالاتر از مقام تو چيست؟ »

اسکندر جواب داد : "هيچ" . ديوژن بلافاصله گفت : « من همان هيچ هستم و بنابراين از تو بالاتر و والاترم! »

اسکندر سر به زير افکند و پس از لختي تفکر گفت : «ديوژن ، از من چيزي بخواه و بدان که هر چه بخواهي ميدهم . »

آن فيلسوف وارسته از جهان و جهانيان ، به اسکندر که در آن موقع بين او و آفتاب حايل شده بود ، گوشه چشمي انداخت و گفت: « سايه ات را از سرم کم کن . »  به روايت ديگر گفت : « مي خواهم سايه خود را از سرم کم کني . »

اين جمله به قدري در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بي اختيار فرياد زد: « اگر اسکندر نبودم ، مي خواستم ديوژن باشم . »

باري ، عبارت بالا از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد ، با اين تفاوت که ديوژن ميخواست سايه مردم ، حتي اسکندر مقدوني  از سرش کم شود ، ولي مردم روزگار ، علي الاکثر  به اينگونه سايه ها محتاج اند و کمال مطلوبشان اين است که در زير سايه  ارباب قدرت و ثروت به سر برند .

ديوژن مردي بود که در طول زندگاني دراز خود ، هرگز گوهر آزادي و سبکباري را به جهاني نفروخت و پيش هيچ قدرتي سر فرود نياورد . زر و زن و جاه در چشم او پست مي نمود .

ديوژن پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنيا آمده بود ، آزاد و رها از قيد و بند و عاري از هرگونه تعلق با خوشرويي دنيا را بدرود گفت.

آنها كه بنده حرص و طمع نيستند ، آزاده‌ اند و نان از بازوي خود مي‌خورند . خشم و خواب را بر آنها حكومت نيست و در زندگي ساده‌ شان جز مهر و عشق به خانواده نمي‌يابيد . شايد «ديوژنيست» را بهتر باشد ، اينگونه ترجمه كنيم . و اينگونه روش را ديوژنيسم تعريف كنیم .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 7 |
 

براي  سالروز  تولد  دوست  خوبم

روز ميلاد تن او ...

اي  غايب  از  نظر   به   خدا  مي سپارمت         جانم   بسوختي و به جان  دوست دارمت

تا    دامن ِ    كفن   نكشم  زير   پاي   خاك        باور   مكن  كه  دست   ز دامن  بدارمت

محراب ِ   ابروان    بنما     تا     سحرگهي         دست ِ   دعا  برآرم  و در  گردن  آرمت

گر   بايدم   شدن    سوي ِ  هاروت ِ   بابِلي         صد    گونه   جادويي  بكنم   تا  بيارمت

خواهم  كه  پيش ميرمت  اي  بي وفا طبيب          بيمار     باز   پرس  كه   در  انتظارمت

صد   جوي ِ  آب   بسته ام  از ديده  بر كنار         بر   بوي ِ تخم ِ  مهر  كه  در دل بكارمت

خونم  بريخت  وَاز غم ِ  عشقم   خلاص  داد         منّت پذير ِ    غمزه ي    خنجر   گذارمت

بارم  ده از كَرَم سوي ِ خود تا به   سوز ِ  دل        در   پاي   دم به دم  گهر از  ديده بارمت

حافظ  شراب و شاهد و رندي نه وضع ِ توست      في الجمله   مي كني  و  فرو  مي گذارمت   

                                                                              خواجه ي شيراز

 

دوست خوبم .. تولدت مبارك .

 با تمام وجود برايت  شادي ، تندرستي ، موفقيت ،  و عشق  آرزومندم .

اميد كه روز تولد صد و بيست سالگي ات را جشن بگيري . دوستت دارم ، از صميم قلب .

دوستدار هميشگي  تو هادي .

 

                                 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2 |

Happy   Champion

ESTEGHLAL  FC

قهرماني استقلال در ليگ هشتم برتر ايران  بر همه آبي دلان مبارك

۶ / ۲ / ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 |

         Franz Kafka                    

  

ترجمه‌ ی دو وصیت ‌نامه ‌ی*  فرانتس کافکا  

فرانتس کافکا در سوم ژوئيه 1883 در پراگ ، از پدر و مادری یهودی و آلمانی ‌زبان به دنیا می‌آید. در بیست ‌و سه سالگی از دانشگاه پراگ در رشته‌ ی حقوق دکترا می‌گیرد و در «اداره‌ ی بیمه‌ ی سوانح کارگران» استخدام می‌شود. به سال 1912 با فلیسه باوئر آشنا می‌شود و پس از پنج سال و دوبار اعلام رسمی ، سرانجام نامزدی‌اش را با او به هم می‌زند . در همان سال معلوم می‌شود که مبتلا به سل ِ حنجره است، بیماری‌ای که سرانجام در چهل‌ویک سالگی جان او را می‌گیرد.

فرانتس کافکا در طول حیات‌اش آثار چندان زیادی منتشر نکرد. اما دست‌نوشته‌ها و نامه‌های بسیار زیادی از او باقی مانده بود ، که به همت ِ دوست بسیار نزدیک و صمیمی‌اش، ماکس برود، رفته ‌رفته منتشر شدند ؛ از جمله ، دو وصیت‌نامه که برود پس از مرگ کافکا در سوم ژوئن 1924، میان کاغذهای او پیدا می‌کند. اولی به احتمال در پاییز - زمستان 1921 نوشته شده و دومی یک سال بعد در بیست‌ونهم نوامبر 1922، دو سال پیش از مرگ ‌اش، زمانی که به خاطر بیماری بازنشسته شده بود. ماکس برود ، یک ‌سال‌ و نیم پس از مرگ کافکا ، به عنوان ِ نخستین متن ‌های باقی‌ مانده از او  ، این دو وصیت ‌نامه را انتشار داد.

 

وصيت نامه اول :

ماکس عزیز ، آخرین خواهش ِ من : هر چیزی که در ماترکم (یعنی در کتابخانه ، کمد لباس ، میزتحریر ِ توی خانه و اداره ، یا هرچه که به جایی برده شده و تو متوجه ‌اش بشوی) ، از یادداشت‌های روزانه ، دست ‌نوشته‌ها ، نامه‌های خودم و دیگران ، طرح‌ها و غیره پیدا شد ، تمام و کمال و نخوانده ، بسوزان ؛ همین‌طور تمام نوشته‌ها یا طرح‌هایی که تو داری یا دیگران دارند که باید به نام من از آنها بخواهی. نامه‌هایی را که نمی‌خواهند به تو بدهند ، دست‌کم متعهد بشوند ، خودشان بسوزانند .فرانتس کافکای تو.

 

وصيت نامه دوم :

ماکس عزیز شاید این‌بار دیگر بلند نشوم ، آمدن ِ سینه ‌پهلو ، پس از ماه ِ تب ِ لازم ، به اندازه‌ی کافی محتمل هست و حتی این‌که می‌نویسم‌اش هم ، نمی‌تواند مانع رسیدن ‌اش بشود ، گرچه قدرت خاصی دارد.

در این‌صورت ، آخرین خواسته‌ی من در مورد همه‌ی چیزهایی که نوشته‌ام : از میان ِ همه‌ی آنچه که نوشته‌ام ، فقط شامل کتاب‌ها می‌شود : داوری ، آتش ‌انداز ، مسخ ، گروه محکومین ، پزشک دهکده و داستان‌ ِ هنرمند گرسنگی. (اشکالی ندارد آن ‌چند نسخه از «نظاره‌ها» بماند ، نمی‌خواهم زحمت ِ نابود کردن‌شان را به گردن کسی بیاندازم ، اما هیچ چیزش نباید دوباره چاپ بشود). وقتی می‌گویم ، خواسته‌ام شامل ِ آن پنج کتاب و آن داستان می‌شود ، منظورم این نیست که مایلم آنها دوباره چاپ شوند و به دست آیند‌گان برسند. برعکس اگر کاملاً از بین بروند ، آرزوی اصلی‌ام برآورده شده است. فقط مانع کسی نمی‌شوم -حالا که این کتاب‌ها وجود دارند - اگر مایل است ، آنها را نگه دارد. برخلاف این ، غیر از آنها ، باید همه‌ ی چیزهایی که نوشته‌ ام و موجود است (چاپ شده در مجلات ، در دست‌ نوشته‌ها یا در نامه‌ها) بدون استثناء تا جایی که قابل دست ‌یابی یا -  با خواهش از دیگران -  دریافت‌شدنی است (تو که بیشترشان را می‌شناسی ، اصل قضیه خانم فلیسه اِم 1 ، خانم یولیه نام قبلی ویرتسک 2 و خانم ملینا پولاک 3 است ، مخصوص چند دفتری را که خانم پولاک دارد ، فراموش نکن.) همه‌ ی این‌ها باید بدون استثناء و ترجیحاً نخوانده (مانع‌ ات نمی‌شوم ، به داخلشان نگاه کنی ، اما ترجیح من این است که این‌ کار را نکنی ، به هرحال اما هیچ ‌کس دیگری اجازه ندارد ، داخلشان را ببیند.) همه‌ ی این‌ها باید بدون استثناء سوزانده شوند . خواهش می‌کنم ، هرچه زودتر این‌ کار را بکن . فرانتس .

پي نوشت :

1. Felice Bauer اولین نامزد رسمی کافکا است که پس از ازدواج با Moritz Marasse به نام شوهرش Marasse خوانده می‌شد.   2. Wohryzek Julie است که کافکا نامزد دوم او بود و قصد داشتند در نوامبر 1919 ازدواج کنند. اما چون خانواده‌ ی کافکا با ازدواج آن‌ها به شدت مخالف بودند، در ژولای 1920 کافکا نامزدی‌اش را با او بهم زد.   3. Milena Jesenská که پس از ازدواج با Ernst Pollak به نام هم‌سرش پولاک نامیده می‌شد. او مترجم کافکا به چکی بوده و با کافکا رابطه‌ی عاشقانه داشت.

منبع ترجمه:

Max Brod/Franz Kafka, Eine Freundschaft . Briefwechsel hrsg. Von Malcolm Pasley, Frankfurt am Main 1989 ) S. Fischer .) , Seite 365 and 421-422

 * تاكيد متن اصلي بر وصيت نامه

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 6 |

روزي كه صادق رفت ...                             

به مناسبت سالروز درگذشت (انتحار) صادق هدايت بزرگ 

19 فروردين 1330 -  19 آوريل 1951  پاريس  

   

                                                          

 

صادق هدايت كه در 12 آذرماه  1329 به پاريس آمده با وسوسه هاي انتحار و خلاصي ، دست و پنجه نرم مي كند . هيچ كس به راستي از درون طغياني او آگاه نيست . هيچ كس نمي داند كه هدايت چه مي كشد و چه در سر دارد .

اما او عاقبت تنها و خسته ، پس از جابجايي هاي بسيار در پاريس ، عاقبت آپارتمان مناسبي پيدا كرد . جايي كه براستي بايد ، همه چيز را براي سفر بي بازگشتش فراهم مي كرد .

اين آپارتمان در خيابان شامپيونه در شماره 37 مکرر ، واقع بود . هدايت عاقبت در روز نوزدهم فروردين ماه هزار و سيصد و سي ( ۱۹ / ۱ / ۱۳۳۰ ) ، به آشپزخانه آپارتمان رفت و پتويي روز زمين پهن كرد . در آشپزخانه را از درون قفل كرد و حتي درزهاي آن را با پنبه گرفت . عاقبت حادثه اتفاق افتاد . شير گاز را باز گذاشت و گاز فضاي آشپزخانه ي آپارتمان كوچك اجاره اي هدايت را در بر گرفت و او تنها و خسته به ابرها سفر كرد . شايد آنجا مفري و مأمني تازه باشد .

خبر خودكشي صادق هدايت نويسنده پرآوازه ايراني در جرايد فرانسه طوفان به پا كرد .

صادق هدايت از دنياي خاكي رخت بربست . اما دوستداران و ياران صميمي او ، هنوز خاطره ها در دل دارند . هدایت در ۲۷ فروردین ۱۳۳۰ در قبرستان پرلاشز به خاک سپرده شد .

علاوه بر دوستداران و ياران ايراني ، صادق هدايت علاقه مندان خارجي زيادي داشت . سخنان چند تن از آنها در اظهار بزرگي صادق هدايت :

 

ونسان مونتي :

 من گرچه ايمان خود را به خداوند بزرگ در اصل مديون مادرم هستم كه زني پارسا و خداپرست بود ، ولي دوام و بقا و تقويت و توسعه ي آن را مديون دوست بزرگ و ارجمند خود صادق هدايت هستم و تا ابد اين دو وجود بي همتا را براي راه نمايي هاي گران بهايي كه در زندگي معنوي به من كرده اند ، فراموش نخواهم كرد و از خداوند بزرگ كه مرا در دامان يكي پرورده و سپس از مصاحبت ديگري بهره مند فرموده است ، تا ابد سپاسگزارم .

 

ژان كامبورد :

آثار صادق هدايت باقي است . فكرهاي جوان با آن پرورش مي يابند و از آن سرمشق مي گيرند . كساني كه او را دوست داشته اند و مي ستايند ، براي تعقيب كوشش او از نوشته هايش كسب نيرو خواهند كرد و حفر شياري را كه او رسم كرده بود و اينك به طرز غم انگيزي قطع شده است ، ادامه خواهند داد .  

 

پاستور والري رادو :

با قريب هزار سال فاصله ، هدايت صداي عمر خيام سخن سراي نوميد ديگر ايراني را منعكس مي كند. خيام به مردم اندرز مي دهد كه فراموشي و بي خبري را در باده و عشق بجويند ، ولي هدايت براي درد بشري چيزي عرضه نمي كند ، حتي افيون را .

 

پروفسور هانري ماسه :

صادق هدايت به خوبي موفق به لمس و درك پست و بلندي ها و درخشندگي هاي دنياي پر از رازي شده است كه احساسات ما آن را نمي تواند دريابد ...

درگذشت صادق هدايت نه تنها ضايعه اي براي ادبيات ايران محسوب مي شود ، بلكه براي ادبيات جهان نيز ضايعه اي اسفناك است . صادق هدايت را بايد در شمار يكي از بزرگ ترين نويسندگان ايران قرار داد.

 

ژان ريشار بلوك :

 شنيده ام از نوشتن بيزار شده است و از جامعه فرار مي كند . حيف است چراغي بدين روشني خاموش شود ... از قول من به او (صادق هدايت) بگوييد : دنيا به شما احتياج دارد .

قطعه اي از آثار صادق هدايت را كه به زبان فرانسه نوشته و Lunatique نام دارد خوانده ام . بسيار بكر و تازه است . هيچ نكته ي زائد يا بي لزوم در آن نيست و ساختمان داستان استادانه است .

 

ژيلبر لازار :

برخي از داستان هاي هدايت محصول الهام متفاوتي بوده شامل صحنه هايي از آنچه هدايت بيش از هر چيز در دنيا منفور داشت : مانند رياكاري و خودپسندي و منفعت طلبي يا ميهن پرستي دروغي كه با جفت و جور ناشيانه اي چهره ي بازرگانان بي شرم و سياست مداران رشوه خوار و روزنامه نگاران توطئه چي را مي پوشاند .

 

فيليپ سوپو :

ممكن نيست كتابي ( بوف كور ) را كه كسي بي احساس ِ تأثر و انقلاب خاطر نمي تواند بخواند ، در چند سطر معرفي كرد . فقط مي توان اهميت و همچنين عظمت آن را متذكر شد و خواندن آن را توصيه كرد . اين رمان شاهكار ادبيات تخيلي قرن بيستم است .

 

رنه لالو :

در اين كتاب ( بوف كور ) اهميت هنر به معني بسيار آبرومند كلمه در نظر من بسيار صريح جلوه ميكند .

 

 رُژه لسكو :

صادق هدايت كسي بود كه رسوم كهنه را شكست و با شجاعت و دانايي آثار بديعي به وجود آورد .

 

ريبمون دسني :

هنگام مطالعه اين كتاب ( بوف كور ) ، شما خواهيد توانست در زير سرپوش سنگين سربي كه بر روي جهان معاصر نهاده اند حركت كنيد ، ولي ديگر نمي دانيد كجاييد و از اسم و رسم كليه مسايل جاري بي خبريد .

 

آندره روسو :

به نظر من اين رمان ( بوف كور ) به تاريخ ادبيات قرن ما وجه امتياز خاصي بخشيده است . به عقيده من ، تأثر وحي آساي بوف كور ، شاهكار او ، به خوبي كافي است كه در نظر ما هدايت را در همان اولين برخورد ، در زمره ي بليغ ترين و پرمعني ترين نويسندگان عصر قرار دهد .

 

***

باري ، عمر آن يگانه ي تا هميشه به پايان رسيد . اما عمر آثار ارزشمندش هيچ گاه از اذهان پاك نمي شود . هدايت اين انسان وارسته كه در هاله اي از ترديد ، روزگار گذراند اما براستي كه او انساني ديگر از قبيله اي ديگر بود . روحش شاد و يادش گرامي .

 

سرگشته در اين مرحله چون   گوي بمانديم         زان سوي نرفتيم و  از اين سوي  بمانديم

تو    آب   روان   بودي  رفتي   سوي    دريا         ما  سنگ  سفاليم  ، ته   جوي   بمانديم

زنجير   علايق   را   چون   شير   گسستي         ما  مور منش   بسته ي  يك موي بمانديم

چون  باد  تو  زين   كشور جان   رفتي   آزاد         ما  خاك صفت  بر  سر  اين  كوي بمانديم

نشناخته     قدر     گهر     عمرت     ناچار          از   ديده   گهربار   ،  گهر  جوي  بمانديم

از مسعود فرزاد - در رثاي صادق هدايت / بعد از درگذشت هدايت

 

***

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 2 |