تبليغاتX
بوف كور ، تنها و خسته
 

تو مثل هيچكسي نيستي

 

آمدم بگويم مثل باران بهاري      پاك و ذلالي

                                     ديدم تو مثل آن نيستي

آمدم بگويم مثل خورشيدي       گرم و روشني

                                     ديدم مثل آن هم نيستي

آمدم بگويم مثل دريا وسيعي

                                     ديدم دريا خيلي كوچك است

                                      مثل آن هم نبودي

آمدم بگويم مثل كوهي        

                                   ديدم كوه استقامت را در مقابل تو كم مي آورد

                                    ديدم كوه هم نيستي      بالاتر از آني

آمدم بگويم مثل آسمان        آبي آبي آبي هستي

                                     ديدم آسمان آبي در مقابل تو بي رنگ است

و  خواستم تو را با پرندگان قياس كنم

                                    ديدم تو سبك بال تريني

آمدم بگويم مثل ماهي

                                  باز ديدم آن هم نيستي      ماه را ياري برابري با تو نيست

      تو مثل هيچكس و هيچ چيز نيستي

    آري     تو فقط و فقط  خودت هستي       خود خود خودت

و من با پاك ترين احساسات ،

قلبي آكنده از مهر ،

و وجودي سرشار از عشق پاك ،

اين خود را دوست دارم.

خودي كه مثل هيچكس  و هيچ چيز نيست.

                                     دوستت دارم خاتون مهربانم

 

+ نوشته شده توسط هادي در یکشنبه 14 مهر1387 و ساعت 8:24 AM |
 

كارل ماركس و موسيقي فولكلوريك مازندران

ظلم به طبقه فرودست (كارگر) :

داشتم موسيقي فولكلوريك مازندران را گوش ميكردم . (فولكلوريك : هر چيزي كه مربوط به فرهنگ يك منطقه هست را ميگويند . اعم از : موسيقي ، آئين ها ، آداب و رسوم ، نوع لباس و ... )

به يك موسيقي رسيدم كه در يك جشنواره در سال 1358 به مناسبت روز كارگر برگزار شده بود . در اين قطعه موسيقي ، چند خواننده فولكلور مازندران در وصف اوضاع كارگران ، ترانه هايي محلي را خواندند ؛ كه اشعار این ترانه ها ارتباط و سنخیت محکمی با نظریه طبقات اجتماعی " کارل مارکس" دارد .

بعد از توضيحي كه از زندگي و نظريه كارل ماركس در مورد طبقات اجتماعی ميدهم ، متن كامل اين اشعار محلي مازندراني ، به همراه معني فارسي آنها را مي آورم . اميدوارم كه بتوانم بخشي از فولكلور مازندران كه همان ترانه ها و شعرهاي محلي آن است را بشناسانم . و در مورد این نظریه از مارکس نیز توضیحی داده باشم . اميدوارم مفيد فايده باشد .

كارل ماركس در سال 1818 در شهر ترابر از شهرهاي پروس ، كنار رودخانه راين ، در خانواده ‌هاي مرفه، تحصيلكرده ، ولي نه انقلابي‌ به دنيا آمد . پدرش يك قاضي يهودي بود كه در 1824 به مذهب پروتستان گرويد . ماركس تا پايان دوره دبيرستان در ترابر به سر برد . سپس به ترتيب به دانشگاه‌ هاي بن و برلين رفت و به مطالعه در علوم حقوقي و عمدتاً تاريخ و فلسفه پرداخت . در 23 سالگي دكتراي فلسفه گرفت . در آن زمان در برلين يك ايده آليست هگلي بود . جزء انجمن "هگلي ‌هاي چپ" به پرچمداري برونو بوئر كه فعاليت آنها متمركز بود . در سال 1844 با فردريك انگلس كه براي چند روز به پاريس آمده بود آشنا شد و از آن پس، دوستي ديرينه‌اي بين آن دو به وجود آمد كه تا پايان زندگي ماركس ادامه داشت . كار مداوم و طاقت فرسا در انترناسيونال و نيز كار پيگيرانه ‌تر تئوريك در بازسازي اقتصاد سياسي و تكميل "سرمايه" از سويي و از دست دادن همسر (در 1881) و دخترش (در 1883) از سوي ديگر، زندگي ماركس را  كه دائماً با انواع بيماري‌ها دست و پنجه نرم مي‌كرد  بسيار  سخت و دشوار كرده بود . و در نهايت بعدازظهر آفتابي ‌مارس 1883 پس از صرف ناهار مختصري همراه با سس خردل محبوب‌اش ، به عادت هر روزه ، روي صندلي راحتي لم داد ، كمي ‌كتاب خواند ، به خواب رفت و از اين خواب ديگر بيدار نشد . آرام و بي‌صدا از دنيا رفت .

ماركس در يكي از مهمترين نظريات خود توضيح ميدهد : در جامعه دو طبقه وجود دارد طبقه كارفرما و طبقه كارگر . اين طبقه كارفرما كه صاحب قدرت اقتصادي است و صاحب ابزار توليد ، طبقه كارگر را استثمار مي كند و بر آن ظلم روا ميدارد . و در ادامه توضيح ميدهد كه طبقه كارگر در پي اين استثمار ، دچار ازخودبيگانگي ميشود . ماركس اين ازخودبيگانگي را به سه صورت توضيح ميدهد :

 1- ازخوبيگانگي فرد نسبت به خود 2- ازخودبيگانگي فرد نسبت به توليدات خود 3- ازخودبيگانگي فرد نسبت به جامعه . كه در اينجا فرد همان كارگر است .

در حالت ازخودبيگانگي اول ، فرد خود را هيچ ميداند و هويت خود را از دست ميدهد . و نسبت به خود بيگانه ميشود .  در نوع دوم ازخودبيگانگي ، فرد چون نسبت به چيزهايي كه توليد ميكند هيچگونه دخل و تصرف و مالكيتي احساس نميكند در نتيجه نسبت به آن بيگانه ميشود . و بالاخره در نوع سوم فرد تا بدانجا پيش مي رود كه خود را نسبت به جامعه بيگانه ميداند و خود را عضوي از جامعه نمي داند و احساس ميكند كه بود و نبودش در جامعه تفاوتي ندارد . همچنين ماركس تاكيد ميكند كه زمان و مرحله اي فرا مي رسد كه فرد ديگر از اين اوضاع خسته ميشود و به آگاهي ميرسد و تنها راه رهايي را قيام عليه طبقه بالا كه همان طبقه صاحب ابزار توليد است ، ميداند . البته اين نظر ماركس بسيار مفصل است كه من آن را به صورت خلاصه توضيح دادم . و هدفم از اين توضيح كوتاه اين بود كه روشن كنم كه در اين جشنواره موسيقي چگونه بسيار ماهرانه به كمك شعر و موسيقي ، اين نظريه ماركس را بيان كرده اند . براي من كه بسيار جالب بود . من نيز وظيفه دارم تا مظلوميت اين قشر را نشان دهم. همچنين هدف ديگرم نشان دادن تعصبم نسبت به وطنم ، ديارم و فرهنگ فولكلور مازندران . و اين كه اين فرهنگ را به ديگران نيز بشناسانم . فولكلور مقوله اي است كه صادق هدايت زحمات بسياري در اين راه كشيده است . به طوري كه صادق هدايت را پدر فولكلور ايران مي نامند . و اينكه تاسف ميخورم براي آن دسته افرادي كه فرهنگ سرزمين خود را فراموش كرده اند و نسبت به آن بيگانه هستند . كه البته اميدوارم اين عده بسيار معدود باشد .

حال ميخواهم اين جشنواره ، دكلمه ها و شعر ترانه هايي را كه در آن خوانده شد را به همراه معني فارسي آن ، به رشته تحرير درآورم . تا ببينيد كه چطور ماهرانه اين نظريه ماركس در آن نهفته است .

اين را بايد متذكر شوم كه نكات مهمي در اين دو شعر نهفته كه بايد عميق به آن نگريست و موشكافانه هر بخش از اشعار را با مراحل نظريه ماركس تطبيق داد .

به اميد روزي كه ديگر هيچ انساني تحت انقياد فرد ديگر نباشد .

 

جشنواره موسيقي خلق هاي ايران – ارديبهشت سال 1358

 

دكلمه آغازين :

جريان زنده زيبايي هاي بكر طبيعت شمال ، جنگل ها ، مراتع ، دريا و طلوع و غروب آفتاب ، و آواي نيلبك چوپانان ؛ آميخته با قلب پر تپش كارِ چاي كاران و شالي كاران ، زمينه اي است كه ترانه سرودهاي پيام آورانِ دميدن ستاره صبح "روجا * " بر آن استوار است .    *  (روجا : نام گروه موسيقي)

اين ترانه سرودها ، به افتخار كار جانفرساي ، دستان پينه بسته ، و پوست آفتاب سوخته زحمت كشان ساخته شده اند .

توضيح : باز هم متذكر مي شوم كه حتما لحظه لحظه اين اشعار را با مراحل نظريه ماركس تطبيق دهيد . و همچنين براي راحت خواندن شعرهاي محلي مازندراني زير ، به  فتحه - كسره - ضمه ، توجه كنيد . در ضمن معني فارسي هر مصراع در زير آن ( داخل پرانتز ) آمده است .

 

شعر اول :

 

سوتِ كارخِنِه جا ، مِن بومبِ ويشار،

 ( با سوت كارخانه ، من بيدار مي شوم )

چرخِِه سِوار بومبِ ، شومبِ سره كار،

( دوچرخه خود را سوار مي شوم ، و به سر كار مي روم )

صوبانه خِِرِمِه مِن سره ماشين،

( صبحانه را بر سر ماشين كارخانه مي خورم )

چونكه غدِغنه كه با هم هِنيشيم،

( چون كارفرما دورهم نشستن را غدغن كرده است )

چندِه مِن پِرسِم تِلاونگِ سر،

( تا كي بايد وقت خروس خوان بيدار شوم )

تا كِي مِن تا شودَعي دَوِم كارِه سر،

( تا چه زمان من بايد تا موقع شب سر كار باشم )

تا كِي وِنِه دارِم آقابالاسر،

( تا كي بايد مانند برده ، كارفرما بر گُرده ام سوار باشد )

مِه عُمر و جِووني سر بَيِه سر،

( ديگر عمر و جواني من به سر آمده است )

دِ تا راهه كه سي سال دارمِه در پيش،

( دو راهه اي است كه سي سال در پيش دارم )

بينِ پيتِ خِنِه تا كارخِنِه پيش،

( بين كلبه كهنه ام تا پيش كارخانه )

نِماشون گيرمِه راهِ پيتِ خِنِه،

( غروب راه كلبه كهنه ام را در پيش مي گيرم )

صِوي دارمِه هِواي كارخِنِه پيش،

( صبح دمان هواي رفتن به پيش كارخانه )

پي در پي وافِمبِ قَشِنگِه پارچه،

( پي در پي پارچه هاي زيبا مي بافم )

بازم مِه تَنِه قِوا هَسه پاره،

( ولي باز هم قباي تن من پاره است )

كي وَرنه ، كي خِرنه ، يا كي پوشِنه،

( چه كسي ميبرد ، چه كسي ميخورد ، يا چه كسي ميپوشد )

نَدومبِه اين كِمين نامردِ كارِ ، نِدومبِه،

( من نمي دانم اين كار كدام بي شرم است )

 

شعر دوم :

 

تِه سِتوني ، تِه سَر كاخه اَعيوني،

( تو مانند ستوني هستي ، كه كاخ هاي اعياني بر رويت فشار مي آورند )

اگه تِكون بَخِري ، كاخا شونِه ويروني،

( ولي با كوچكترين حركت ات ، اين كاخ ها فرو مي ريزد )

تِه پِرس فرياد بَزِن،آزاد بَويم-آزاد بَويم،

( پس بلند شو فرياد بزن ، تا ، آزاد شويم - آزاد شويم )

هاي مَشدي مَش ممدَلي ، هاي مَشدي مَش ممدَلي،

( آهاي مشهدي محمدعلي ، آهاي مشهدي محمدعلي )

مشهدي مش ممدلي ، تِه چِه آزادي ناني،

( مشهدي محمدعلي ، تو چرا نبايد آزادي داشته باشي )

تِه در اين دِهِ قَشِنگ ، آخِر چه خِشي ناني،

( تو در اين دهكده زيبا ، چرا خوش نيستي و خوشي نداري )

تِه پِرس فرياد بَزِن،آزاد بَويم-آزاد بَويم،

( پس بلند شو فرياد بزن ، تا ، آزاد شويم - آزاد شويم )

هاي مَشدي مَش ممدَلي ، هاي مَشدي مَش ممدَلي،

( آهاي مشهدي محمدعلي ، آهاي مشهدي محمدعلي )

اونه ماه گالش هَسي ، نوروزِماه اوو ياري كَر،

( در اونه ماه گالش هستي و در نوروز ماه در آب هستي و ياري كننده شاليزار )

توضيح :  اونه ماه و نوروز ماه : دو ماه در تقويم مازندراني

يا دَري تيلِه دِلِه ، يا نيشتي كَتِلِ سَر،

( يا در گِل و لاي هستي ، يا روي گردنه ( كوه ها و دشت ها ) مي نشيني )

وِشون شِه قصرِه دِلِه ، دَرِنِه با سيم و زر،

( كارفرماها و سرمايه داران در قصر خود هستند ، با سيم و زر و طلا زندگي مي كنند )

با خيال آسوده ، نيشتِنِه مَخمِلِه سَر،

( با خيال راحت بر زيرانداز مخملين نشسته اند )

تِه پِرس فرياد بَزِن،آزاد بَويم-آزاد بَويم،

( پس بلند شو فرياد بزن ، تا ، آزاد شويم - آزاد شويم )

هاي مَشدي مَش ممدَلي ، هاي مَشدي مَش ممدَلي،

( آهاي مشهدي محمدعلي ، آهاي مشهدي محمدعلي )

مشهدي مش ممدلي ، ديگه زَمونِ جنگِ،

( مشهدي محمدعلي ، ديگر زمان جنگ فرا رسيده است )

دِلِ دِهقون- كارِگِر ، تِه دوندي چه تنگه،

( تو خوب مي داني كه دل دهقان و كارگر چقدر گرفته است )

تِه پِرس فرياد بَزِن،آزاد بَويم-آزاد بَويم،

( پس بلند شو فرياد بزن ، تا ، آزاد شويم - آزاد شويم )

هاي مَشدي مَش ممدَلي ، هاي مَشدي مَش ممدَلي،

( آهاي مشهدي محمدعلي ، آهاي مشهدي محمدعلي )

ديگه وَسه بيگاري ، ديگه وَسه اسيري،

( ديگر بيگاري بس است ، ديگر بردگي بس است )

شِه تِلدالِه بِل بِنِه ، وِنِه تِفِنگ دوش بَيري،

( افسار گاوت را رها كن ، بايد تفنگ به دست بگيري )

تِه پِرِس فرياد بَويم ، فرياد بَويم ، فرياد بَويم،

( تو برخيز فرياد شویم ، فرياد شویم ، فرياد شویم )

بِر بوريم آزاد بَويم ، آزاد بَويم ، آزاد بَويم.

( بيا برويم آزاد شويم ، آزاد شويم ، آزاد شويم )

 

( البته اين اشعار با موسيقي و سازهاي مازندراني و با صداي خواننده آنها بسيار زيبا مي نمايد . )

 

به اميد آزادي همه انسان هاي مظلوم از يوق ظالمان دوران

 

+ نوشته شده توسط هادي در شنبه 13 مهر1387 و ساعت 0:52 AM |
 

 عشقبازي با پروردگار متعال

 *         *         *           *           *            *

اي خداي تنهايان :

اي خداي تنهايان و بي كسان و بي مونسان ،

اي مخاطب آشناي دردهاي نگفتني ،

اگر بنا است بسوزيم ، طاقتمان ده ،

و اگر بنا است بسازيم ، قدرتمان ده .

اي محبوب جاودان ...

اگر نبود عطر حضور تو ،

در تعفّن اين لاشه هاي مردار چگونه تاب مي آورديم ؟

و اگر نبود گرماي دست هاي تو ،

در اين سرماي بي كسي چگونه سر مي كرديم ؟

اي معشوق ازلي ...

عموم آدميان ، علي الخصوص مدعيان عاشقي ،

در مقوله عشق عوامند .

الفباي سخت دوست داشتن را به ما بياموز.

اي عزيز ...

آنچنان غريق درياي غربتمان مكن ،

كه به سمت هر خاشاكِ عاطفه اي دست نياز دراز كنيم.

پناه بر تو از تنهايي

از غربت

از بي كسي

و از اين رجاله هاي عوام.

 

**************************

 

رحمت پروردگار :

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد :

1- او مي گويد آري ، و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.

2- او مي گويد نه ، و چيزي بهتر به تو مي دهد .

3- او مي گويد صبر كن ، و بهترين را به تو مي دهد .

 

**************************

 ديدار دوست :

خداي من

اگر بدانم كه در خواب تو را بيشتر خواهم ديد ، براي هميشه ديدن تو ، هرگز بيدار نمي شوم ؛

اگر بدانم كه مردگان تو را بيشتر خواهند ديد ، براي هميشه ديدن تو ، قيد زنده بودن را خواهم زد .

 

**************************

 

تنها هستیم ، من و او :

تنهايي را دوست دارم ،

زيرا بي وفا نيست ،

زيرا عشق دروغي در آن نيست.

تنهايي را دوست دارم ،

چون خدا نيز مثل من تنهاست .

تنهايي را دوست دارم ،

چون تجربه اش كرده ام .

اما يك مزيتي كه من نسبت به خدا دارم اين است كه ،

من همچون او را در كلبه تنهايي خودم دارم ،

اما او همچون خودش را ندارد.

در كلبه تنهايي خويش ،

در انتظار خواهم گريست ،

و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد.

 

**************************

 

رنج تنهايي :

دكتر شريعتي :

رنج تلخ است .

ولي وقتي آن را به تنهايي مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم ، براي او كاري مي كنيم ، و اين خود

دل را شكيبا مي كند.

طعم توفيق را مي چشاند. و چه تلخ است لذت را «تنها» بردن. و چه زشت است زيبايي را تنها ديدن.

و چه بدبختي آزاردهنده اي است ، «تنها» خوشبخت بودن در بهشت.

تنها بودن سخت تر از كوير است.

در بهار ، هر نسيمي كه خود را بر چهره ات مي زند ياد «تنهايي» را در سرت زنده مي كند.

«تنها» خوشبخت بودن ، خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است.

«تنها» بودن ، بودني به نيمه است ؛ و من براي نخستين بار در هستي ام رنج «تنهايي» را احساس

كردم.

 

**************************

 

افسوس :

ولادمير ماياكوفسكي:

بايد

باز بكشم بار قلبم را

با درد و اندوه

آن سان كه سگي

باز مي كشد تا لانه

اشك ريزان

پايش را

كه از جا كنده است قطار.

 

**************************

 

خوش به حال پرنده :

خوش به حال پرنده ...

پرنده ، در صداي خوشش ، رنج و درد و ماتم نيست .

پرنده ، اهل شِكوه و اهل گلايه و غم نيست .

و خوش به حال هوايش ،

و خوش به حال دلش ،

و خوش به حال پريدنش ،

و خوش به حال پرنده ،

كه مثل آدم نيست .

 

**************************

و در پايان :

مرد را دردي اگر باشد خوش است  ***  درد بي دردي علاجش آتش است .

 

**************************

+ نوشته شده توسط هادي در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 8:50 PM |
 

بي عرضه - آنتون چخوف                               

 

چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:

ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي 30 روبل …

ــ نخير 40 روبل … !

ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه 30 روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …

ــ دو ماه و پنج روز …

ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل … كسر ميشود 9 روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …

چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …

ــ بله ، 3 روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود 12 روز … 4 روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … 3 روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … 12 و 7 ميشود 19 روز … 60 منهاي 19 ، باقي ميماند 41 روبل … هوم … درست است؟

چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …

ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم 10 روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود 5 روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم …

يوليا واسيلي يونا به نجوا گفت:

ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !

ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!

ــ بسيار خوب … باشد.

ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14 …

اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:

ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …

ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس 14 منهاي 3 ميشود 11 … بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل ، اينهم دو اسكناس 3 روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس 1 روبلي … جمعاً 11 روبل … بفرماييد!

و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:

ــ مرسي.

از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:

ــ « مرسي » بابت چه ؟!!

ــ بابت پول …

ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!

ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.

ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!

به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »

بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم : « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

+ نوشته شده توسط هادي در دوشنبه 8 مهر1387 و ساعت 3:35 PM |
 

زندگي من

تنم سست شده ،

همينطور دستانم

و

پاهايم.

علت اين سستي را نمي دانم ،

نمي خواهم هم بدانم.

پير شده ام

در جواني ، پير شده ام.

پيرم كرده اند ،

در اوج جواني ، پيرم كرده اند.

از خودم گريزانم

از ديگران هم.

وجودم كرخت شده اند.

انگار اعضاي بدنم

به اكراه

روي هم سوارند.

انگار اصلاً هيچ سنخيتي با هم ندارند ،

از هم فراري اند.

چشمانم انگار بر بدنم منت ميگذارد ،

و گوشهايم.

پاهايم براي رفتن

از من رشوه ميخواهد،

و دستانم

انگار از من ارث پدر طلب دارد.

و زبانم

براي گفتن ، زيرلفظي ميخواهد.

و ديگر اعضا نيز هر كدام

به نحوي ناز ميكنند.

نمي دانم چگونه خود را

از اين منجلاب

خلاص كنم.

به خود ميگويم بايد به جلو رفت

اما ميبينم با كدام پا ؟

به خود ميگويم بايد حرف از اميد گفت

اما ميبينم با كدام زبان ؟

به خود ميگويم بايد دستي به مهر گرفت

اما ميبينم با كدام دست ؟

به خودم ميگويم بايد حرفهاي قشنگ شنيد

اما ميبينم با كدام گوش ؟

و بالاخره با خود نجوا مي كنم

كه بايد زيبا زندگي كرد

اما با كدام احساس ؟

با كدام رمق ؟

هميشه

با خود زمزمه مي كنم

كه آيا زمان زندگي من فرا مي رسد؟

آيا روزي مي رسد كه من هم بتوانم زندگي كنم ؟

و في الفور اين جمله از اخوان به ذهنم مي آيد :

« هي فلاني ،  زندگي شايد همين باشد . »

بله زندگي من همين كه هست

همينطوري كه هست ، رقم خورده است

كاري نميشود كرد

بايد كنار آمد

بايد با ياد رب زيست

و

دم نزد.

هادي يوسفي - 6/ 7 /87

 

+ نوشته شده توسط هادي در شنبه 6 مهر1387 و ساعت 3:21 PM |
 

زندگي ادگار آلن پو :                                

Edgar Allan Poe

ادگار آلن پو در 19 ژانويه در سال 1809 در شهر بوستون آمريكا چشم به جهان گشود. در كودكي پدر و مادر خود را از دست داد. آمريكا در عصر پو جامعه‌اي بود كه در آن فقر و بحران از نظر اجتماعي و مكتب رمانتيسم از لحاظ فرهنگي بيداد مي‌كرد.

او در جواني استعداد كم نظيري را در همه ورزش‌هاي بدني از خود بروز داد. به‌طوري كه موفق به دريافت جايزه نفر اول در مسابقات شنا شد. دانش وسيع، زبان‌شناسي قوي، مطالعات گسترده و تجربه‌هاي گردآمده در كشورهاي گوناگون، گفتارش را به چيزي در حد آموزش تبديل كرد. علاقه بسياري به مطالعه كتاب‌هاي رياضي، فيزيك و ستاره‌شناسي داشت. با زبان‌هاي فرانسوي، لاتين، يوناني، ايتاليايي، اسپانيايي، آلماني و عبري اندكي آشنايي پيدا كرد. در دوران دبيرستان نبوغ و استعدادش كه فراتر از سنش بود، آشكار شد. با آنكه موفق شد به دانشگاه برود، دانش‌آموختن خود را به‌خاطر ناسازگاري با ناپدري رها كرد و از خانه گريخت. سپس به فرهنگستان ارتشي وست پوينت رفت و آنجا را نيز موافق روحيه خويش نيافت و سرانجام ترك كرد. در يك مسابقه ادبي شعر و داستان شركت كرد و موفق شد با نام مستعار هر دو جايزه را از آن خود كند. البته برگزاركنندگان اين مسابقه ادبي هنگامي كه موضوع را فهميدند، فقط يك جايزه به او اهدا كردند ولي اين موضوع سبب شد نبوغ ادبي پو شكفته شود. نخستين نوشته‌هايش 3 مجموعه شعر بود كه در سال‌هاي 1827 تا 1831 پخش شدند و در اين بين داستان نيز مي‌نوشت. پس از موفقيت در مسابقه ادبي به همكاري با روزنامه‌ها و نشريات ادبي پرداخت و براي انتشار داستان‌هايش دستمزد دريافت كرد. سپس سال‌ها سردبير روزنامه وينچستر چاپ شهر بالتيمور آمريكا شد. حرفه روزنامه‌نگاري باعث شده بود كه داستان‌هاي كوتاه او روح واقعي داشته باشند زيرا انعكاس واقعيت‌هاي روز بودند و استحكام نوشته در واقعي جلوه‌دادن جاي ترديد باقي نمي‌گذاشت.

ادگار آلن پو در جواني نمونه‌اي از خوش‌پوشي، تشخص و گذشت بود. وي دختر عمويش را به همسري برگزيد. به‌نظر مي‌رسد همسرش تنها زني بوده كه او واقعاً دوست داشته است. در داستان‌هايش اثري از عشق نيست ولي اشعارش سرشار از چنين احساسي است. پو در مقاله خود با نام «آرنهايم» تاكيد مي‌كند كه 4 شرط اساسي خوشبختي عبارتند از زندگي در هواي آزاد، عشق به يك زن، پرهيز از هرگونه جاه‌طلبي ، و آفرينش اثر زيباي تازه. با اين وجود در همه آثارش حتي يك جمله هم يافت نمي‌شود كه نشانه تمايل و لذت در آن ديده شود.

آلن پو كه رويداد شوم مرگ ناگهاني خود را پيش‌بيني كرده بود، «گريز ولد» و «ويليس» را برگزيد تا آثارش را نظم، شرح زندگي‌اش را نوشته و خاطراتش را بازسازي كنند. اما پو بر عبثي بيش نپاييده و مار در آستين خود پرورانده بود. «گريز ولد» حتي پس از مرگ هم با لحني حاكي از انزجار نسبت به مردي سياه مست و ولگرد از پو ياد مي‌كرد. «ويليس» نيز با سكوت تنها ياد پو را گرامي مي‌داشت و اندكي محترمانه‌تر از «ولد» با اين مرده نابغه تاريخ ادبيات برخورد مي‌كرد.

پو در كنار روزنامه‌نگاري بيش از 120 داستان كوتاه و يك ديوان شعر كه عمدتاً طنزآلود است، نوشت. او را بي‌شك بايد پدر داستان كوتاه امروزي دانست. بسياري از نويسندگان شهير دنيا همچون : ايوان تورگنيف، گوستاو فلوبر، لئو تولستوي، گي دو موپاسان، آنتوان چخوف، هنري جيمز، جوزف كنراد، اُ.هنري، ماكسيم گوركي، جك لندن، شروود آندرسن، استفن كرين، دي.اچ.لارنس،‌ فرانتس كافكا، ‌جيمز جويس، كاترين منسفيلد، رينگ لاردنر، ويليام سامرست موآم، ويليام سارويان، ارنست همينگوي، ويليام فاكنر، فرانك اوكانر، آلبر كامو،‌جيمز تربر، جي.دي.سلينجر، خورخه لوئيس بورخس و گابريل گارسيا ماركز ادامه دهنده راهي هستند كه آغازگر آن ادگار آلن پو است. در ميان نويسندگان ايراني نيز، صادق هدايت تاثيرات زيادي از آلن پو پذيرفته است. پو در آمريكا و گوگول در روسيه كه هر دو در يك سال متولد شدند، داستان كوتاه را با نوشته‌ها، مقاله‌ها و نظريات خود پايه‌گذاري كردند و پس از آنها بود كه انواع داستان كوتاه، داستان بلند، رمان كوتاه و ناولت امروزي شكل گرفت.

پو داستان‌هاي پليسي، جنايي و علمي خلق مي‌كرد. داستان‌هاي كوتاهش نوعي از قصه‌هاي كهن بود كه با پس‌زمينه‌هاي وحشت و انتقام و حوادث مهيب و هولناك بازآفريني شده بود. به همين دليل داستان‌هاي او از زندگي روزمره و واقعي بسيار دور است و در آنها بيشتر به توهمات و التهابات رواني و افكار ماليخوليايي و ماوراء‌الطبيعي توجه شده است. بسياري از منتقدان به تاثير نويسندگان رمانتيك آلماني به خصوص هوفمان بر پو اذعان كرده‌اند و اين تاثير را انگيزه خلق داستان‌هاي خيال و وهم از سوي پو عنوان كرده‌اند.

ادگار آلن پو درباره داستان كوتاه معتقد بود كه بايد بتوان آن را در يك نشست خواند. به زعم او كوتاهي، كيفيت و صرفه‌جويي در واژه‌ها از صفات مهم داستان خوب هستند. آلن پو در داستان‌هاي خيالي‌اش به طرح موضوع‌هاي علمي و فلسفي هم مي‌پردازد و در داستان‌هاي وحشتناك تخيلي‌اش، فردگرايي منطقي را نيز گاهي عمده مي‌كند. در داستان‌هاي جنايي به هراس‌هاي باستاني بشر مثل زنده به گوري و بازگشت مردگان و امثال آن مي‌پردازد. با وجود اين داستان‌هايش خالي از طنز نيستند.

هنر سرشار گشودن ديدگاه‌هاي معماگونه، هنر جذب‌كردن، به فكر واداشتن و به رؤيا كشاندن، هنر بر كندن جان گل‌آلود از ريشه، نشاني از استعدادهاي اوست. او داستاني پديد مي‌آورد كه فايده ‌اش يكسره در انحراف نامحسوس ذهن در فرضيه‌اي جسارت‌آميز، در ميزان نامحتاطانه آميزش نيروها در طبيعت است. خواننده كه به سرگيجه افتاده است ناگزير نويسنده را در نتيجه‌گيري‌هاي فريبنده دنبال مي‌كند. پو  گريزپا‌ترين چيزها را بررسي مي‌كند. ناسنجيده را مي‌سنجد و به شيوه‌اي موشكاف و علمي كه پيامدهاي وحشتناكي دارد، به توصيف تمامي تخيل مي‌نشيند كه انسان عصبي را دوره كرده است و او را به سوي ناهنجاري مي‌كشاند. در اغلب داستان‌هايش شخصيت اصلي، مرد ديوانه‌اي است يا مبتلا به حالت بيماري مغزي كه او را به ديوانگي نزديك كرده است ولي در مجموع بودلر معتقد است قهرمانان آلن پو بي‌اراده‌اند. از مهم‌ترين متل‌هاي او «روبند سرخ مرگ» و «فروريزي خاندان آشر» و از بهترين شعرهاي او «كلاغ» و «غراب» و از شاخص‌ترين داستان‌هاي وي «كشتن‌هاي خيابان مرگ»، «گربه سياه»، «راز ماري روژه»، «قلب خبرچين»، «چاه و آونگ» و «دست نوشته‌اي در يك بطري» را مي‌توان نام برد.

آلن پو زماني كه 38 سال داشت همسرش جام مرگ را سركشيد. با اين فاجعه بود كه پو به ميگساري افراطي پرداخت، دچار سرخوردگي و نااميدي بسيار شد و آثار رواني خلل ناپذيري بر روح وي به‌جا گذاشت. واقعيت اين است كه پو در عصر خود آمريكايي بسيار فرهيخته‌اي بود، چنان كه زبان بسياري از آثار او فراتر از فهم و استعداد هم عصرانش بود اما دانش او كمتر از آن است كه خودش ادعا مي‌كرد. وي در تنگدستي و دشواري مي‌زيست و چون از تندرستي كامل برخوردار نبود و روحيه‌اي نامنظم و تا اندازه‌اي بي‌بند و بار داشت، نتوانست به ساماني درخور دست يابد.

دست تقدير چنان است كه هر انساني بر شيوه مرگ خويش آگاهي دارد. مرگي وحشت‌انگيز، سراسر وهم با ديوارهاي بلند مبهم، انگار كه قصد زنده به گور كردن داشته باشند، ادگار آلن پو را كه 40 ساله بود، انتظار مي‌كشيد. 2 سال پس از مرگ همسرش بيشتر طاقت نياورد. در اوج سرگشتگي، يأس، غم و اندوه، در سوم اكتبر 1849 او را بيهوش در جوي خياباني پيدا كردند و به بيمارستان بردند. 4 روز در برزخ ميان مرگ و زندگي و در فضاي داستان‌هايش كه سرشار از اضطراب و وحشت و وهم بود، به سر برد و هذيان گفت. از چيزهاي وهمي و شبحي و ديوار حرف زد اما نتوانست بگويد چه بر سرش آمده است. تا سرانجام در هفتم اكتبر 1849 روح از كالبدش پر كشيد و پدر داستان‌نويسي جهان را به اوهام برد.

 

+ نوشته شده توسط هادي در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 3:15 PM |
 

زندگي بانو سيمين غانم                    

سیمین غانم ؛ از گذشته تا هنوز

هنرمندي از اهالي دل ، با خاطراتي از «قلك چشات» و «آسمان آبي» ، پايبند اصول اخلاقي و گريزان از هياهو و دنياي پر زرق و برق . سيمين غانم ، نمونه يك زن اصيل ايراني .

«من به خانواده‌ام قول داده بودم كه خیلی از مسایل را رعایت كنم و كردم. خانواده من خیلی متعهد بود و سختگیر...»

لابد این مساله مهمی بود برای دختر جوانی كه به دنیای موسیقی حرفه ‌ای وارد می‌شود آن هم در آن شرایط قبل از انقلاب. باید بیشتراز هر چیزی برایش شخصیت اجتماعی و فردی ‌اش مهم باشد و آنچه باعث می‌شود همیشه به عنوان یك گزینه جدی موسیقی جدی باقی بماند. «من همیشه در كادر بسته كار كرده‌ ام. یعنی موسیقی و موزیك و هنر خوانندگی برای من آنقدر عزیز و محترم بود كه به خودم اجازه نمی‌دادم در هرجا و موقعیتی آن را ارائه كنم. مگر جاهایی كه می‌دیدم واقعا سطح بالایی دارند یا خیریه است و اینطور چیزها. راستش من به صورت شغل و حرفه به مقوله خواندن نگاه نمی‌كردم، دوست نداشتم.»

این روال را هنوز هم ادامه می‌دهد. می‌گویند پیشنهادهای زیادی از كمپانی‌های رنگارنگ و پرزرق و برق آن طرف آب‌ها دارد. اما همه آنها را رد كرده است با وجود آنكه اینطرف به هر حال با محدودیت‌های فراوانی دست به گریبان است. می‌رود كانادا به دختر و نوه‌هایش سر می‌زند و آنجا و اینجا در برابر وسوسه‌های پول و شهرت بیشتر مقاومت می‌كند و بعد بر می‌گردد به همین خانه؛ خانه اول. آنجا كنسرت می‌دهد و شاهد آن است كه آهنگ‌هایش همیشه و همه جا زمزمه می‌شود. نمی‌شود كه بماند. می‌رود كه برگردد. می‌گوید: «من ترجیح می‌دهم برای دل‌هایی كه اینجا هستند بخوانم. من می‌خواهم برای دل‌های اینجا مایه آرامش باشم. مردم را دوست دارم اما شما می‌دانید كه من در همه عمرم تحت تاثیر این نبودم كه بروم دنبال برنامه‌های آن‌چنانی. من ترجیح می‌دهم یك زندگی آرام و بی‌دغدغه داشته باشم و برای مردم خودم بخوانم. به علاوه همه اینها من با خیریه فیروزنیا همكاری می‌كنم. اینها تعدادی از خانم‌های خدمت‌گزار هستند كه زندگی‌شان را وقف این كار كرده‌اند. خیلی قدم‌های مثبت بر می‌دارند و بنابراین همكاری‌ام را با این خیریه ادامه دادم. این را به همه چیزهای پرزرق و برق دیگر ترجیح می‌دهم.»

***

فریدون شهبازیان یك آهنگ ساخته بود كه شعرش را فرهاد شیبانی گفته بود. دعوت كرده بود از این ستاره تازه دنیای موسیقی آن روزها كه بیاید در استودیو بل كه آهنگ تازه‌اش را بخواند و این مربوط است به سال حدود 54. قبل از آن البته این ستاره جوان دو آهنگ دیگر هم خوانده بود كه مثل توپ صدا كرده بودند. اولین آهنگی از او كه شهره خاص و عام شد، آهنگ «قلك چشات» بود كه فریبرز لاچینی ساخته بود روی شعری از سعید دبیری. آن موقع مثل این روزها میزان فروش به صورت عددی مشخص نبود اما به مدت دو سال هیچ آهنگی روی دست این آهنگ نیامد. بعد «هم‌نفس» را خواند كه آن هم از ساخته‌های فریبرز لاچینی بود روی شعری از شهیار قنبری و حالا رفته بود در استودیو بل كه «گل گلدون من» را اجرا كند.

***

پدر رئیس دارایی شمال بود. البته بعدها به كار تجارت مشغول شد ولی آن موقع رئیس دارایی بود و از تهران منتقل شده بود به تنكابن و اینطور بود كه فرزندش سیمین همانجا متولد شد. درمیان طبیعت سبز متولد شد و عاشق طبیعت باقی ماند. حدود هشت سالش بود كه برگشتند تهران. از همان كودكی صدایش خوب بود و در جشن‌های كوچك مدرسه و خانواده می‌خواند. تا اینكه در آموزشگاه‌ های كشور در دوره دبیرستان مسابقه‌ای گذاشتند و او در سراسر كشور اول شد. بین دختران جوان در مدرسه مسابقه می‌گذاشتند و كسی كه خوب سنتور می‌زد، پیانوی خوبی می‌زد و یا صدای خوبی داشت انتخاب می‌شد و برنده ‌ها را می‌بردند اردو و اینطور بود كه او هم خواند و اول شد. البته خودش می‌گوید این اول شدن از نظر تكنیك خواندن نبود بلكه از نظر وسعت صدا و انتخاب اشعار و این جور چیزها بود كه اول شد. مثنوی «بشنو از نی چون حكایت می‌كند» را خوانده بود در دستگاه افشاری. آن موقع هفده سالش بود. بعد رفت به هنرستان آزاد موسیقی نزد استاد مرحوم محمود كریمی. دیپلمش را گرفته بود. مدتی كار كرد و بعد از آن دعوت شد به رادیو و تلویزیون با این قید كه قولی را كه به خانواده داده بود یادش بماند. خودش بیشتر از همه تشویق اطرافیان و علاقه شدید خودش را دلایل عمده پیشرفتش می‌داند و اینكه « یكی از اشخاصی كه خیلی تأثیر داشت در زندگی من استاد حنانه بود. ایشان خیلی به من می‌گفتند كه هر سبكی كه خواستی می‌توانی بخوانی. من هم از این فرصت استفاده كردم و آن زمان ترانه «قلك چشات» را خواندم. موسیقی ایرانی را خیلی دوست داشتم ولی برای اینكه كارم محدود نباشد سعی كردم تعادل را حفظ كنم و موسیقی پاپ را هم كار كردم. البته فكر می‌كنم موسیقی‌ای كه من می‌خواندم شبیه پاپ‌های امروزی نبود و حداقل هم شعر و هم آهنگ سطح بالایی داشت.» استاد حنانه البته این را هم به او گفته بودند كه «تو می‌توانی هم اپرا كار كنی، هم موسیقی ایرانی. صدایت چیزی است بین شرق و غرب. هر سبكی كه بخواهی می‌توانی كار كنی.» اینطور بود كه موسیقی هر لحظه برایش جدی ‌تر شد و علاوه بر استاد محمود كریمی پیش استاد حنانه ، سلفژ و تكنیك ‌های موسیقی را كار كرد و خودش هم به كمك نوارهای مختلف تكنیك ‌های مختلف را تمرین می‌كرد. شده بود خواننده و در رادیو و تلویزیون می‌خواند و بعد قلك چشات را خواند كه گفتیم كلی سر و صدا كرد. البته این اولین آهنگی نبود كه می‌خواند. در تلویزیون كلی ترانه و آواز خوانده بود كه الان آنها را چندان به یاد ندارد. یك مدت موسیقی ایرانی كار می‌كرد و چند آهنگ خواند. اما آنها آن طوری نبود كه دلش می‌خواست. راضی‌اش نكرده بود و بعد كه رفت سمت موسیقی پاپ سعی كرد كه با بهترین‌ها كار كند. از مرحوم استاد تجویدی چند آهنگ خوانده است؛ از مهندس همایون خرم ودیگران. اما آن «گل گلدون من» چیز دیگری بود. هنوز هم چیز دیگری است. آن موقع كلی سر و صدا به پا كرده بود. اما خودش معتقد است كه این ترانه در دهه‌ های بعد جایش را بیشتر بین مردم باز كرد. «بسیاری مادران هستند كه به من می‌گویند ما این ترانه را به عنوان لالایی برای فرزندانمان می‌خوانیم كه بخوابند. بسیاری از دختران و پسران جوان می‌گویند كه با آن ترانه عشق ‌شان را ابراز كرده‌اند. به هر حال این ترانه‌ای بود كه باب طبع پیر و جوان بود و البته به مرور جا باز كرد و در اذهان مردم باقی ماند.»

***

نمی‌توانست كنسرت بدهد و رسیده بود تا سال هفتاد و هفت. بیست سال در جمع نخوانده بود. اجازه گرفته بود كه برای خانم‌ها كنسرت بدهد در سینما صحرا. وقتی وارد صحنه شد گریه‌اش گرفته بود. سالن پر بود و حتی روی زمین هم نشسته بودند. پشت درها هم غلغله بود. وقتی لب باز كرده بود كه «گل گلدون من» را بخواند همه با او همراهی می‌كردند. بیشتر از همه وقتی متاثر شد كه جوان‌ها خط به خط ترانه را با او می‌خواندند و این پایان بیست سال سكوت بود.