تبليغاتX
بوف كور ، تنها و زخمی
 

ونگوگ گوش به دست

زندگي نامه ونسان ونگوگ    

 

«ونسان ون گوگ» Vincent Van Gogh نقاش بزرگ هلندی، در روز ۳۰ مارس ۱۸۵۳ در «گروت زوندرت»  هلند متولد شد و در ۲۹ جولای سال ۱۸۹۰ در یک مزرعه در «Aurers Sur Oise» فرانسه با گلوله خودکشی کرد. پدرش کشیشی بود که در دین تعصب زیادی به خرج می داد. دوران کودکی ونسان، در محیط خانواده و در نهایت دوستی و صفا سپری شد. نخست در شرکت «گوپیل» که کارش خرید و فروش آثار هنری بود، استخدام شد و چهار سال به این کار مشغول بود. سپس به لندن رفت و به تدریس فرانسه پرداخت. پس از آن به هلند بازگشت و نزد کتاب فروشی به کار مشغول شد. بعد به علت شور مذهبی که در او پیدا شد برای نجات و هدایت کارگران معادن بلژیک عازم آن دیار شد. ونسان در آنجا وارد یک آموزشگاه گردید و پس از گذراندن دوره ی آن، برای تبلیغ به شهر «واسم» رفت. ون گوگ در کلبه ای بیشتر اوقات خود را به پرستاری بیماران و تلاوت انجیل می گذراند، اما ساده دلی و رأفت و صراحت و بی دست و پایی او، خار راهش شد و از کار رانده شد. در کار عشق، نیز ون گوگ توفیقی نیافت و هر بار که به کسی دل بست، کار به بی مهری و جدایی انجامید.

در ۲۸ سالگی ون گوگ مردی بود بی شغل و پیشه، سرخورده و شکست دیده و در عالم خود غریب و تنها. به نقاشی دل بست، اما هر کس نقاشی او را می دید، چشم می گرداند. تنها برادر کوچکش «تئو ون گوگ» بود که مشوق او بود و برای او وسایل نقاشی فراهم می کرد. موضوع تابلوهای ون گوگ در این دوره، صحنه هایی است که از نزدیک با آنها آشنا بوده است مانند «کارگر معدن بلژیکی»، «دهقان هلندی» و غیره.ون گوگ هرگز برای هنر نقاشی تعلیم صحیحی ندیده بود، اما آثارش از همان آغاز از دیگران متمایز بود. به طراحی و ریزه کاری چنانکه معمول نقاشان پیشین بود، وقعی نمی گذاشت. سعی اش در آن بود که تصور ذهنی خود را به شتاب به تابلو منتقل کند. در تصور ذهنی ون گوگ از همان اوایل «رئالیسم» و «رمانتیسم» به هم آمیخته است و می کوشد تا حالت عاطفی صحنه هایی را که می کشد، بنماید. مدتی ون گوگ روزها را با شکم گرسنه به نقاشی و عاشقی در «آمستردام» می گذراند و برادرش هم چنان مخارج او را می فرستاد. در سال ۱۸۸۶ ون گوگ به پاریس رفت و در آنجا با «پل گوگن» و «کامیل پیسارو» و «تولزلوترک» و بعضی نقاشان دیگر آشنا شد و روش رنگ آمیزی نقاشان «امپرسیونیست» را مطالعه نمود و به آن مکتب تمایل یافت. همچنین تصاویر ژاپنی، با رنگ های صاف و روشن و خطوط موزون و سیال و جنبه قوی تزئینی، که چند سال بود به پاریس رسیده و در بسیاری از نقاشان جدید از جمله «گوگن» مؤثر بود، توجه او را جلب کرد. اما «ون گوگ» زیاد در پاریس نماند. از پاریس به «آرل» در جنوب فرانسه رفت. مناظره «آرل» با آفتاب درخشان و رنگ های سیراب و دل انگیز و گل و گیاه فراوان برای «ون گوگ» که در هوای نمناک و گرفته هلند تربیت یافته بود بهشت موعود بود.شادی وی از رسیدن به چنین اقلیمی حد نداشت. اتاقی گرفت و دست به نقاشی زد. مناظر سحرانگیز «آرل»، خرمن های گندم، راه های پیچان دهکده، درختان پرشکوه، سروهای شاداب، زنان آرل، و میز و صندلی چوبی و محقر خودش موضوع نقاشی او بود. عموماً در فضای باز و به خصوص در نیمروز که تابش آفتاب از همه وقت تندتر بود، به نقاشی می پرداخت. «ون گوگ» دیوانه ی رنگ بود، می خواست جوهر رنگ ها را در پرده ی نقاشی مجسم کند. در روز، ۱۴ تا ۱۷ ساعت نقاشی می کرد و آفتاب تند جنوب ساعت ها بر مغز او می تابید. تابلوها را برای برادرش «تئو» می فرستاد، و او آنها را به امید آینده انبار می کرد. در نامه هایی که به برادرش نوشته، غالباً ذکر از رنگ های گلها و درختان و آسمان و طبیعتی است که او را مسحور می کرد. در نامه ای به برادرش چنین می نویسد: «تئوی عزیز، من دیوانه ی مناظری هستم که پیش چشم دارم. امروز رفتم که تصویر باغچه ای را در نور خورشید تمام کنم. آن را تمام کردم و برگرداندم و پرده ی دیگری بردم، آن را هم تمام کردم... من رابطه ای میان رنگ های خود و موزیک «واگنر» حس می کنم... این رنگ ها نشئه عجیبی در من ایجاد می کنند... اصلا خستگی نمی فهمم و ...» اطاق خود را هم به گلهای آفتاب گردان با رنگ های زرد خیره کننده منقش کرده بود. روزها را به نقاشی و شب ها را به باده گساری می گذراند. گاه فکر این که سال ها طفیلی برادر خود بوده است، او را شرمنده می کرد؛ اما ضرورت نقاشی را مانند هوا برای خود حس می کرد و نمی توانست از آن دست بردارد. در سال ۱۸۸۷، یعنی دو سال پیش از مرگش، از «گوگن» در خواست کرد بیاید و با او هم منزل شود تا با یکدیگر نقاشی کنند. «گوگن» آمد و در کارگاه «ون گوگ» شریک شد. خرید با «ون گوگ»، و پخت و پز با «گوگن»، و فرستادن پول با «تئو» بود.

روزها با یکدیگر نقاشی می کردند و شبها را به میگساری می گذراندند. گاه بحث آنها به مشاجره می کشید، و گاه چند روز هر دو سکوت می کردند. «گوگن» نقاش دیوانه مانندی بود که زندگی و خانواده و ثروت خود را رها کرده و یکباره در پی نقاشی افتاده بود.

به هیچ کس و هیچ چیز اعتنا نداشت، اما رنگ آمیزی «ون گوگ» و گلهای آفتاب گردانی را که او می کشید، می پسندید. در نقاشی «گوگن» آرامش و انضباط بیشتر بود، و اقامت او در «آرل» در نقاشی «ون گوگ» بی تأثیر نماند. آثار «ون گوگ» در این مدت با تأثیر از «گوگن» سنجیده تر و آرامش بخش تر است . گاه طرح تابلو را «گوگن» فراهم می نمود و «ون گوگ» آن را تمام می کرد. با وجود سروری که وی از حضور «گوگن» داشت، یأس و غم در نهان وجود او را می خورد و مالیخولیایش شدت می یافت و کم کم آثار «جنون» در او آشکار می شد. هر روز چندین ساعت زیر آفتاب با سر برهنه نقاشی می کرد و برای آنکه حالت هیجانی را که برای نقاشی لازم داشت حفظ کند، در نوشیدن الکل افراط می کرد. یک روز در کافه ای با کارد برهنه در پی گوگن افتاد، گوگن فرار کرد و شب را از ترس به خانه نرفت.

گویند یکی از دختران میخانه هدیه ای از ون گوگ خواست و او از انجام آن ابا نمود و دختر به شوخی گفت:

«پس گوش بزرگ خودت را به من بده!»

چون روز عید میلاد شد، دختر دید یک بسته سفارشی را نامه رسان پست جلویش گذاشت، وقتی آن را گشود مشاهده کرد که محتوی گوش بزرگی است و از آن خون می چکد!!«تئو» پس از این جریان، فوراً به «آرل» آمد و ون گوگ در بیمارستان بستری شد. «گوگن» نیز بار خود را بست و عازم «بریتانی» شد و دوستی دیرین خود را وداع گفت. «ون گوگ» پس از مدتی بهتر شد، و نقاشی را از سر گرفت. این بار استهزا و مزاحمت اهالی ده نیز بر بی چیزی و تنهایی او افزوده شد. هر وقت ظاهر می شد، مردم آرل او را به عنوان دیوانه به یکدیگر نشان می دادند و گاه برای تماشای او زیر پنجره اطاقش گرد می آمدند. او روزها غالباً ساکت بود و در ضمن نامه ای به برادرش چنین نوشت: «آنچه از من مانده، جسدی نیمه ویران و ذهنی آشفته است که برای تو پانزده هزار فرانک تمام شده ...» از طرفی وحشت جنون آسوده اش نمی گذاشت. نامه های او در این ایام، همه اشاره به این معنی است : «جامعه، همه نقاشان جدید را دیوانه می داند، و چون چنین است عجیب نیست که نقاشان هم دیوانه بشوند!» و در نامه ی دیگری نوشت : «من هر چه دیوانه تر باشم به همان نسبت هنرمند ترم!!» و باز« اطبا به ما می گویند که نه

تنها «موسی»، «محمد»، «عیسی»، «لوتر» و سایر پیشوایان مذهبی، بلکه هنرمندانی چون «فرانس هالس» و « رامبراند» و «دلاکروا» نیز دیوانه بوده اند، پس عاقلان کدامند؟!» طولی نکشید که ون گوگ به بیمارستان برگشت و پس از چند هفته سکوت به تئو چنین نوشت: «من آنقدر نگرانی برادرانه در نامه های پرمحبت تو می بینم که وظیفه ی خود می دانم، سکوت را بشکنم. حال که این نامه را می نویسم به عنوان دیوانه نیست که با تو سخن می گویم؛ بلکه به عنوان برادری است که تو می شناسی و همه قوای عقلی خود را در اختیار دارد.» آنگاه شرح می دهد که چگونه همسایگان وی جمعاً از شهردار آرل خواستند که آزادی او را سلب کند و او را به بیمارستان بفرستد!

«تو می دانی که چه ضربه ای به جان انسان وارد می آید، وقتی به ببینید جمعی آنقدر پست بوده اند که همگی بر ضد بیماری متحد شده اند. به خصوص که من می کوشیدم با آنها مهربان باشم. هرگز نمی دانستم چنین نفرتی در دل آنها نهفته است.»کمی بعد ون گوگ از بیمارستان آزاد شد، اما خودش خواست که او را به «تیمارستان سن رمی » بفرستند، فقط تقاضا کرد که اطاقی به او بدهند تا بتواند در آن نقاشی کند. با تقاضای او موافقت شد و به برادرش چنین نوشت: «گمان نمی کنم از این پس بتوانم مرتب برای تو نامه بنویسم، زیرا روزهای من هم آنقدر روشن نیست که از عهده ی نوشتن عبارات مربوط برآیم.»در تیمارستان جز در مواقعی که او را منع می کردند، نقاشی می کرد و شب و روزش در اندیشه ی سروهای سبز و برگهای زیتون و گلهای آفتاب گردان و آسمان پرستاره می گذشت. دیوانگان درکنار او می ایستادند و کوشش او را برای جلوه گر ساختن جوهر رنگها نظاره می کردند. گاهی نیز غم عمیقی وجودش را فرا می گرفت و شکست و بی حاصلی خود را حس می کرد. یکبار به برادرش که تنها نگاهبان و دوستدار او بود چنین نوشت: «اگر محبت تو نباشد، رنجی که می کشم مرا بدون احساس ندامت به سوی خودکشی خواهد کشانید.»یک روز تئو مقاله ای از «اوریه» ، یکی از نقادان فرانسه، که در«Mercure de France» چاپ شده بود و سراسر تحسین آثار ون گوگ بود، برای او فرستاد.از دیدن این مقاله چشمان ون گوگ پر از اشک شد، نامه تشکری به اوریه نوشت و تذکر داد که مشعلدار مکتب جدید، او نیست؛ بلکه «مونتی چلو» است و نویسنده را دعوت کرد آثار «مونتی چلو» را ببیند، تا بداند از چه کسی باید تقدیر کند.

ونسان در مارس ۱۸۹۰ تیمارستان را ترک کرد و به هلند بازگشت و خود را در اختیار «دکتر گاشه» که دوستدار هنر بود و خود نیز از نوعی جنون خالی نبود، گذاشت.دکتر گاشه او را به بیمارستان «اوویر» که جای با صفایی بود، فرستاد و ون گوگ در اینجا یک تابلو از دکتر گاشه کشید که یکی از آثار ارزنده ی وی به شمار می رود.یک روز ناگهان آرامش عجیبی به او دست داد که هرگز نظیر آن را در خود ندیده بود. چنان سکوتی که حتی عطش نقاشی را نیز در او آرام کرد. طپانچه ای برداشت و به مرزعه ای رفت و در هوای آزاد، انتحار کرد. در سال ۱۹۳۵ «موزه هنرهای جدید نیویورک» قریب ۱۲۰ پرده از آثار او را در نمایشگاهی جمع کرد و در ۱۹۳۷ «موزه هنرهای جدید پاریس» نمایشگاه بزرگی از آثار او ترتیب داد. سبک ون گوگ خاص اوست و مکتب خاصی ایجاد نکرد و هنوز کسی نتوانسته است شیوه او را تقلید کند. اما مکتب «فوویسم» که براساس اهمیت و اعتبار «رنگ» در نقاشی قرار دارد، از تأثیر تابلوهای او به وجود آمد. همچنین آثار وی در پیشرفت مکتب «اکسپرسیونیسم» که به بیان احوال ذهنی به وسائط مجازی و اشکال مجرد نظر دارد، کمک نمود.

از آثار مهم ون گوگ می توان تابلوهای:

«خانه آنورس»، «رستوران سیرن»، « پرتره دکتر گاشه»، «گلدان» ، «باباتانگی Le Pere Tanguy»، «ناهار روستایی»، «زندانیان»، «دهقان هلندی»، «اطاق نقاش» ، «راهی از کنار سرو»، «سیب زمینی خورها»، «کارگر معدن بلژیکی» و «چهره خود نقاش» را نام برد.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در ششم آذر 1388 و ساعت 15 |
 

درد دلی برای او ...

خفقان ...

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ...

                                                               فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 23 |
 

گذري به روانشناسي اجتماعي                              

اوتيسم Autism)) چيست ؟

اختلال فراگیر رشد ، عبارتی است که در حال حاضر برای اشاره به مشکلات روان شناختی شدید که در طفولیت ظاهر می‌شود ، بکار می‌رود. اختلالات فراگیر رشد ، در بردارنده آشفتگی شدید در رشد شناختی ، اجتماعی ، رفتاری و هیجانی کودک است که عوارض گسترده‌ای بر روی فرایند رشد دارد. یکی از این اختلالات، اوتیسم ، در قلمروهای پژوهشی و بالینی ، به وضوح  برجسته شده است.

اوتیسم ، کیفیات اصلی انسانی را متاثر می‌سازد ، یعنی معاشرت بین فردی و رابطه پیچیده را مختل می‌سازد. کودکان مبتلا به اوتیسم ، نقایص شدید در روابط و تبدیل اجتماعی ، بازی بین فردی و ارتباط ظاهر می‌سازند.

 

یک نمونه از اوتیسم

نادیا در سن 6 سالگی یک خروس ترسیم کرد. نقاشی او پیچیده و به میزان قابل توجهی دقیق بود. نادیا دارای استعدادهای خاصی بود ، اما صحبت نمی‌کرد. ترجیح می‌داد تنها باشد ، در اطاقش به طرز غیر قابل انعطافی به نظم و ترتیب اشیاء اهمیت می‌داد. و بدون پاسخگویی به دیگران ، ساعت ها در اطاق می ‌نشست.

نادیا به عنوان اوتیستیک تشخیص داده شده بود. اختلال اوتیسم که یک اختلال فراگیر رشد است ، عبارت است از فقدان پاسخگویی به دیگران و تأخیر شدید در رشد زبان. این مشکل قبل از 36 ماهگی شروع می‌شود. جالب اما تأسف برانگیز است یادآور شویم که زمانی که درمان او در زمینه ارتقاء روابط با دیگران موثر واقع شد، استعدادهای هنری ‌اش کاهش یافت.

 

علل ایجاد

نظریه بتلهایم (Bettlheim) از لحاظ تاریخی برای بیش از یک دهه نفوذ خود را حفظ کرده بود. در خلال دهه ‌های 1950 و 1960 نظریه روان ‌تحلیلی رواج داشت. او اعتقاد داشت ، هنگامی که کودک با یک دنیای غیر پاسخگو که مخرب است ، روبه‌ رو می‌شود ، از آن رو از مردم کناره می‌گیرد. بنابراین در این نظریه اقدامات مشخص مراتب (یعنی مادر) در پیدایش اوتیسم ، مقصد قلمداد می‌شود. به عبارتی ، والد سرد و بی‌محبت ، باعث اوتیسم می‌شود. اما نظریه بتلهایم دیگر قابل قبول  به  نظر  نمی‌رسد و تسلط خود را از دست داده است. علاقه فزاینده به نظریه ‌های رفتاری و زیست شناختی و فقدان شواهد علمی مورد نیاز برای تائید این نظریه ، تا حد زیادی در منسوخ شدن آن نقش داشته است.

یک تبیین دیگر ، توسط فرستر (1961) پیشنهاد شد. این نظریه رفتاری نیز مورد حمایت تجربی قرار نگرفت. گر چه رویکرد رفتاری تاثیر مطلوبی بر روی درمان اختلال اوتیسم داشته است.

با توجه به مطالعات سال 1976 نتیجه گرفتند که شاهد قوی وجود ندارد که حاکی از نقش وراثت در ایجاد اوتیسم باشد. آنان گفته‌اند خواهر و برادران معدودی مبتلا می‌شوند و موارد اوتیسم ، بروز بالاتر در میان اعضای خانواده را پیش‌بینی نمی‌کند. پژوهشگران دیگر ، بحث کرده‌اند که اندک بودن اوتیسم در بین افراد جامعه و این حقیقت که اشخاص اوتیستیک بعید است اولاد داشته باشند ، ممکن است میزان پایین آن در میان اقوام و بستگان را توجیه کند. اخیرا در باورهای پژوهشگران این حوزه ، تغییراتی ایجاد شده است.

این احتمال نیز وجود دارد که عوامل زیست شناختی دیگری در اختلال اوتیسم سهم داشته باشند. در یک مطالعه افراد اوتیستیک ، کاهش فعالیت مغز به عنوان یک عامل موثر شناخته شد.

 

در مطالعه دیگری ، معلوم شد که اشخاص مبتلا به اوتیسم ، مغزشان اندکی بزرگتر و سنگین ‌تر است و سلولهای عصبی آنها از لحاظ رشدی نارس است. این تفاوتهای تشریحی با انقطاع رشد که قبل از 30 هفتگی زندگی جنینی رخ می‌دهد ، همخوانی دارد. برخی از خصوصیت کارکرد مغز از اوتیسم تاثیر نمی‌پذیرند. اما با وجود این ، اختلال در بردارنده ناکارآمدی مغز است که با تبیین های زیست شناختی همخوانی دارد.

بخش اندکی از موارد اوتیستیک ، از بیماریهای گوناگون نظیر سرخچه مادرزادی ، توبراسکلروزیس ، و نوروفیبرماتوزیس ناشی می‌شوند. کودکان مبتلا به سرخچه مادرزادی قبل از تولد به سرخچه مبتلا می شوند و در نتیجه عفونت ، با انواعی از بدریختی ، کری ، کوری و ناهنجاریهای سلسله اعصاب مرکزی و نیز حملات و عقب ماندگی به دنیا می‌آیند. در دهه 1970 گزارش شد که 13- 8 درصد کودکان مبتلا به سرخچه ، اوتیسیتیک بودند.

این احتمال وجود دارد که آسیب قبل از تولد یا گسیختگی در رشد ، در علت اوتیسم سهیم باشد. معلوم شده است که اشخاص اوتیستیک ، شواهدی از اختلال سلسله اعصاب مرکزی و نشانه ‌های ناهنجاریهای نورولوژیک ظاهر می‌ساز ند. اخیرً  پژوهشگران به کاهش فعالیت فعالیت نیمکره چپ مغز مبتلایان به اوتیسم پی برده‌اند، منطقه‌ای از مغز که برای برقراری ارتباط اهمیت دارد.

توافق و اجماع پژوهشگران درباره اوتیسم این است که این اختلال تا حدی زیادی یک اختلال شناختی و اجتماعی است که علل زیست شناختی متعددی دارد و در زمانی بین لقاح و تولد ایجاد می‌شود. اکثریت عمده‌ای از موارد اوتیسم علت طبی قابل تشخیص ندارند و فقط در 10 - 5 درصد موارد علت معینی را می ‌توان تشخیص داد. با این وجود به نظر می‌رسد کودکان اوتیسیتیک با ساختار بیولوژیک متفاوت به دنیا می‌آیند. اما عوامل محیطی پیشروی و پیش آگهی بعدی این اختلال را متاثر می‌سازند.

 

علایم اوتیسم

کودکان مبتلا به اوتیسم در معاشرت بین فردی و روابط پیچیده ، نقایص شدید نشان می‌دهند. کانر (1943) ، اولین کسی بود که اوتیسم را توضیح داد. طبق نظر کانر ، خصوصیت برجسته و اساس اوتیسم ، عبارت است از ناتوانی فرد در برقراری ارتباط با دیگران و موقعیتها که از اوايل زندگی شروع می‌شود. برخی علائم اولیه اختلال اوتیستیک ، توسط بوردن و الن دایک (1992) شرح داده شده است. در نوزادان به نظر می‌رسد با نوزادان دیگر متفاوت باشند. ظاهرً نیازی به مادر نشان نمی‌دهند.

برای او تفاوتی نمی‌کند که در آغوش گرفته شود یا نه ، قوام عضلانی ضعیف و سستی دارند و کم گریه می‌کنند ، اما ممکن است شدیدً تحریک پذیر باشند. در 6 ماه اول زندگی ، نمی‌توانند به مادر توجه کنند ، چیزی را طلب نمی‌کنند. لبخند نمی‌زنند یا در این رابطه تأخیر دارند. به اسباب ‌بازی‌ها علاقه ندارند. در 6 ماه دوم ، علاقه‌ای به بازیهای اجتماعی نشان نمی‌دهند. سرد و بی ‌روح هستند ، ارتباط کلامی یا غیر کلامی ظاهر نمی‌سازند و در مقابل تحریک ، کم فعال یا بیش فعال هستند.

والدین کودکان اوتیستیک ، غالبً اولین کسانی هستند که  نا پاسخگویی اجتماعی کودکانشان را متوجه می‌شوند. کودک اوتیستیک ، جهان را ذاتً خطرناک و مهلک تلقی می‌کند. همچنین این کودکان میل وسواسی به یکنواخت بودن محیط ، رفتارهای خود تحریکی نظیر تکان خوردن نوسانی ، دور خود چرخیدن و بهمزدن دستها ، رفتارهای خود ویرانگرانه نظیر کوبیدن سر به دیوار کوبیدن دست به دیوار ، و گاز گرفتن خود ، فقدان تماس چشمی و مجذوب اشیاء بی‌جان شدن را از خود نشان می‌دهند.

 

ملاک‌های تشخیص اوتیسم

اگر کودک حداقل 6 ماده از مواد زیر را نشان دهد ، تشخیص اوتیسم را دریافت می‌دارد. حداقل دو تای آن از طبقه اول ، یکی از هر یک از طبقات دوم و سوم شروع باید قبل از سه سالگی باشد.

 

طبقه اول :  نقص کمی در تبادل اجتماعی

ناتوانی در برقراری ارتباط با همسالان متناسب با سطح رشد

فقدان جستجوی خودانگیز لذت ، علاقه یا پیشرفت با دیگران

فقدان مقابله به مثل یا هیجانی

طبقه دوم :  نقص کمی در برقراری ارتباط

تاخیر یا فقدان رشد زبان گفتاری

نقص قابل توجه در شروع یا حفظ مکالمه یا دیگران ، در افرادی که از سطح گفتاری کافی برخوردارند.

استفاده کلیشه‌ای و تکراری از زبان یا زبان ویژه

فقدان بازی خود انگیخته یا بازی ابتکاری اجتماعی متناسب با سطح سن.

طبقه سوم : الگوی رفتار ، علائق و فعالیتهای محدود ، تکراری و کلیشه ‌ای

مشغولیت با یک یا چند الگوی کلیشه‌ای و محدود که یا از لحاظ شدت یا از لحاظ کانون غیر عادی است.

چسبیدن ظاهرً اجباری به تشریفات یا کارهای غیر موثر و ناکار آمد

اطوارهای حرکتی کلیشه‌ای و تکراری مثل بازی با دست یا انگشت ، حرکات بدنی غیر عادی.

اشتغال ذهنی و مشغولیت پایدار با قسمتهایی از اشیا

 

چند نکته اساسی در مورد کودکان اوتیستیک

به نظر می رسد کودکان اوتیستیک قادر نیستند در هر زمان به بیش از یک نکته راهنما (خصوصیت محرک) توجه کنند. آنچه که وضع را بدتر می کند این است که آنها ممکن است به محرکهایی غیر عادی و غالبا نامربوط توجه کنند. مثلا درمانگر یک تصویر به کودک می‌دهد تا آن را نگاه کرد و نام آن شکل را که توسط درمان‌گر گفته می‌شود، تکرار کند. ولی کودک اوتیستیک به جای  توجه به تصویر و تکرار نام آن ، کاغذ را گرفته و لمس می‌کند. این الگوی توجه ، توانائی آنان در برقراری ارتباط و تعامل با محیط اجتماعی و فیزیکی را با مانع مواجه می‌سازد.

پردازش و انسجام اطلاعات نیز به عنوان مشکلی برای کودکان اوتیستیک وجود دارد. یعنی در تبدیل یا اداره کردن اطلاعات در ذهن خود مشکل دارند.

کودکان اوتیستیک ، در درک حالات ذهنی خود و دیگران نقص دارند. نظریه ذهن (theory of mind) ، به عنوان توانائی در نظر گرفتن افراد بر حسب حالات درونی ذهنی نظیر عقاید ، مقاصد و هیجانات توضیح داده شده است و به درک محیط اجتماعی و توانائی مشغول شدن به رفتار اجتماعی شایسته گفته می‌شود.

بعضی از کودکان اوتیستیک ضریب هوشی عادی دارند ، برخی توانائی ذهنی قابل توجهی نشان می‌دهند. اما اکثریت آنها نقایص هوشی در محدوده عقب ماندگی ظاهر می‌سازند.

 

سیر بیماری

گرچه بعضی از افراد مبتلا به اوتیسم بهبودی نشان می‌دهند، اکثریت کودکان اوتیستیک با نقایص شدید به بزرگسالی وارد می‌شوند و نمی‌توانند کاملاً از خود مراقبت کنند. در غیاب مداخله به موقع و شدید ، فقط یک تا دو درصد افراد اوتیستیک تا مرحله ‌ای رشد می‌کنند که تفاوتی بین آنها و کودکانی که اوتیستیک تشخیص داده نمی‌شوند. وجود ندارد. حدود 10 درصد ، به کارکرد کافی در حیطه‌ های زبان و اجتماعی دست می‌یابند ، در حالی که 20 درصد علیرغم نقص قابل توجه ، نظیر فقر گفتار تا حدودی در مدرسه و از لحاظ اجتماعی پیشرفت می‌کنند. حدود 70 درصد پیشرفت محدود نشان می‌دهند و نقایص عمده  در آنها دوام می‌یابد.

 

شاخص‌های بهبودی در بیماران اوتیستیک

چه چیزی پیش بینی می‌کند که چه کسی تا حدودی بهتر می‌شود و چه کسی بهتر نمی‌شود؟ مهارتهای زبانی و نمرات ضریب هوش غالباً بهترین شاخص های پیش آگهی به شمار می‌روند. توسعه به موقع زبان و نمرات ضریب هوشی خوب ، حاکی از پیش آگهی بهتر است. گفتار مفید فقط در حدود 50 درصد از اشخاص اوتیستیک توسعه می‌یابد. در خلال نوجوانی ، مشکلات رفتاری و هیجانی ظاهر می‌شوند. پرخاشگری ، رفتار مقابله ‌ای و قشقرق ممکن است مشاهده شود و کاملاً برای والدین پریشان کننده باشد. تخمین ها حاکی از آن است که تقریبا 75% کودکان اوتیستیک ، در محدوده عقب ماندگی متوسط قرار می‌گیرند و 25% تا بزرگسالی به حملات تشنجی مبتلا می‌شوند.

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 16 |
 

جان استوارت میل و اندیشه عدالت   

 

«جان استوارت ميل» متفکر انگليسی سده ی نوزدهم ، از برجسته ترين نمايندگان آموزه ی ليبرالی فايده باوری (Utilitarism) است. آموزه ای که معيار در حوزه های اخلاق ، سياست و اقتصاد را در فايده می داند. بنيانگذاران اين مکتب «جرمی بنتهام» (Jeremy Bentham) و «جيمز ميل» (James Mill)  پدر جان استيوارت ميل بودند. آنان در آموزه های خود امر نيک و سودمند را يکی می دانستند. سودمند آنچيزی بود که در مقياسی بالا خوشبختی ايجاد کند.

بنابراين مطابق آموزه‌ی آنان، هدف کنش انسانی بايد ايجاد بيشترين حد سعادت برای بزرگترين تعداد ممکن از افراد جامعه باشد. فايده مبنای همه‌ی فضيلت‌هاست و ارزش‌های ما با سمتگيری به سوی لذت تعيين شدنی است. بنابراين اخلاق مبتنی بر وظيفه و ايده‌آل کمال انسانی ممکن نيست.

جان استوارت ميل که از نظر فکری در مکتب «فايده ‌باوری» پرورش و رشد يافته بود، بعدها در آموزه‌های نخستين آن تجديدنظرهايی کرد و موضوع عدالت اجتماعی را به يکی از مهم‌ترين مباحث سياسی و اقتصادی خود تبديل ساخت. بايد يادآور شد که جامعه‌ی انگلستان در ميانه‌ی سده‌ی نوزدهم يعنی مقارن انتشار مهمترين آثار ميل، پيشرفته ‌ترين جامعه‌ی صنعتی در جهان بود.

جان استوارت ميل به موضوع عدالت در اثر خود تحت عنوان « يوتيليتاريسم» (فايده باوری) که در سال 1861 منتشر شد می‌پردازد. وی در آغاز خاطر نشان می‌سازد که نوشته‌ی او در خدمت فهم بهتر و قدرشناسی منصفانه‌تر از نظريه‌ی «فايده‌باوری» و «خوشبختی» و اثبات آن به رشته‌ی تحرير درآمده است. «ميل» خوشبختی هر فرد را نعمتی برای آن فرد می‌شناسد و نتيجه می‌گيرد که بنابراين سعادت جمعی، نعمتی برای کل بشريت است و افزايش فايده و سعادت و لذت ، معياری اخلاقی برای رفتار انسانی محسوب می‌گردد. اما برای ميل صرفا" کميت اين فايده يا خوشبختی تعيين کننده نيست، بلکه همچنين کيفيت و ساخت آن نيز مهم است.

«ميل» بر اين نظر است که انسان دارای احساسات اخلاقی است که اگر چه طبيعی هستند ولی همزاد انسان نيستند و بايد آنها را از طريق تربيت پرورش داد. ميل عدالت را نيز در زمره‌ی چنين احساساتی می‌داند و آن را مبتنی بر «احساس وحدت با همنوعان» ارزيابی می‌کند. در فصل پنجم اثر يادشده و در بررسی پيوند ميان «عدالت و فايده» خاطر نشان می‌سازد که احساس نيرومند و تصور ظاهرا" روشنی که مفهوم عدالت با سرعت و اطمينانی بطور غريزی يکسان به ذهن متبادر می‌کند، به نظر اکثر فيلسوفان نشانه‌ای از خصوصيتی درونی از واقعيت و برهانی برای آن است که امر عادلانه بايد بصورت چيزی مطلق در طبيعت وجود داشته باشد، چيزی ذاتاً متفاوت از هرگونه صورت امر سودمند و به عنوان ايده‌ای در مقابل آن. اما چه وجود احساس طبيعی عدالت را بپذيريم و چه آنرا به عنوان سنجيداری نهايی برای رفتار درست به رسميت بشناسيم، هر دو دريافت در واقعيت بطور تنگاتنگی با هم پيوند دارند.

«ميل» يادآور می‌شود که اخلاق‌ شناسان وظايف اخلاقی را به دو دسته تقسيم می‌کنند: «وظايف اخلاقی ناکامل» و «وظايف اخلاقی کامل». دسته ‌ی اول شامل وظايفی است که عمل کردن به آنها برعهده‌ ی خود ما گذاشته شده است مانند بخشندگی يا نيکوکاری. اگر چه چنين فضيلت‌هايی وظيفه‌ای اخلاقی محسوب می‌شوند، اما هيچکس نمی‌گويد که مشخصاً کجا و در مورد چه کسی بايد اعمال گردند. اما دسته‌ ی دوم شامل وظايف اخلاقی کامل است که بايد آنرا همواره و در مورد همگان اعمال کرد. «ميل» عدالت را در اين دسته ‌ی دوم جای می‌دهد. برای او تبعيض قائل شدن ميان افراد يکی از مظاهر بي عدالتی است. وی در توضيح تفاوت ميان عدالت و فضيلت‌هايی چون سخاوتمندی و يا نيکوکاری خاطر نشان می‌سازد که عدالت فقط به معنای آن نيست که کاری را که حق است انجام دهيم و از کاری که ناحق است پرهيز کنيم، بلکه عدالت آن چيزی است که هر کس می‌تواند در مقابل ما به عنوان حق اخلاقی خود مطالبه کند، در حالی که هيچکس نمی‌تواند نسبت به ما مطالبه‌ای حقوقی در زمينه‌ی سخاوتمندی و نيکوکاری داشته باشد.

«ميل» با اين توضيحات به اين تعريف از مفهوم عدالت می‌رسد که عدالت نامی برای يک سری از قواعد اخلاقی است که  نسبت به ديگر قواعد رفتار عملی، برای رفاه بشری مستقيما" تعيين کننده‌ و از همين رو به طور نامشروط تعهدآورتر هستند.

«ميل» «ادعای حق هر فرد در مقابل ديگران» را در چنين تعهدی بيان شده می‌داند و سرشت تصور از مفهوم عدالت را در آن بازمی‌يابد.

به نظر «ميل» در بافت احساس عدالت، نه فقط خرد، بلکه همچنين عنصری رانشی برای جبران و تلافی وجود دارد. اين رانش، حق اخلاقی خود را از اهميت فوق‌العاده‌ی نوع فايده‌ای که در ميان است کسب می‌کند. فايده‌ای که در اينجا مطرح است، علاقه به امنيت در انسان است. امنيت درنظر هر انسانی از همه‌ی علايق ديگر حياتی‌تر است. انسان می‌تواند از بسياری نعمات در جهان در صورت لزوم صرفنظر کند و يا آنها را با چيز ديگری مبادله کند، اما هرگز نمی‌تواند از امنيت چشمپوشی کند. زيرا فقط از طريق امنيت است که انسان می‌تواند از بدبختی در امان بماند. بنابراين، آن دستورات اخلاقی که آسيب رساندن انسانها به يکديگر را ممنوع می‌کنند، نسبت به ساير دستورهای رفتاری که صرفاً برای حوزه ‌ای از زندگی درنظر گرفته شده‌اند، از اهميت بيشتری برای رفاه بشری برخوردارند، زيرا پيروی از آنها صلح را تأمين می‌کند. اگر پيروی از اين دستورات به قاعده  و  تخطی از آنها به استثنا تبديل نگردد، هر انسانی در وجود هر انسانی ديگر دشمن خود را می‌بيند. وظايف مربوط به اعمال عدالت نيز در اصل از همين دستورات اخلاقی برخاسته‌اند.

جان استوارت ميل سپس به موضوع عدالت قضايی می‌پردازد و تصريح می‌کند که اين اصل که «بايد به هر کس آنچه را که سزاوار اوست داد» يعنی خوبی را با خوبی و بدی را با بدی تلافی کرد، نه تنها در مفهوم عدالت مستتر است، بلکه همزمان موضوع آن احساس پيوسته ‌ی خاصی است که در ارزشگذاری انسان، عدالت را از سودمندی خالص بالاتر قرار می‌دهد. بيشتر آغازه‌های عدالت که در جهان وجود دارد و به آنها رجوع می‌شود، در خدمت به کرسی نشاندن همينگونه اصل‌ها هستند. از جمله اينکه هر کس فقط مسئول آن کاری است که ارادی انجام داده است يا ارادی می‌توانسته مانع آن شود؛ يا اينکه عادلانه نيست کسی را بدون محاکمه محکوم کنيم؛ و يا اينکه مجازات بايد با جرم متناسب باشد. اينگونه آغازه‌ها بايد مانع از آن شوند که اصل عادلانه‌ی تلافی کردن بدی با بدی مورد سوء استفاده قرار گيرد. ميل نتيجه می‌گيرد که بنابراين از اين مبانی می ‌توان پی‌برد که بيطرفی يکی از والاترين فضيلت‌های قضاوت است، زيرا بيطرفی پيش‌شرط ضرور تحقق ساير وظايف مربوط به عدالت است.

«ميل» در بخش ديگری از تأملات خود، با الهام از مفهوم ارسطويی «عدالت توزيعی»، به بازنمود اين مفهوم از ديدگاه خود می‌پردازد. به نظر او، اينکه جامعه می‌بايست با همه ‌ی افرادی که در مقياسی کاملاً برابر به جامعه خدمت کرده‌اند، بطور مطلقاً يکسان خوب رفتار کند، بالاترين اصل عمومی عدالت اجتماعی و توزيعی است. همه ‌ی نهادهای اجتماعی و تلاش‌های همه‌ ی شهروندان در بالاترين مقياس ممکن بايست مبتنی بر چنين اصلی باشند. اين وظيفه ‌ی بزرگ اخلاقی، ريشه‌ای ژرف دارد ، زيرا نه گزاره‌ای مشتق شده از اصل‌های ثانوی، بلکه بی‌ميانجی برخاسته از عالی ‌ترين اصل اخلاقی است و بخشی از معنای اصل فايده يا بزرگترين سعادت را دربرمی‌گيرد.

«ميل» تأکيد می‌کند که همه ‌ی انسانها حق دارند از رفتاری يکسان نسبت به خود برخوردار باشند، مگر اينکه منفعت‌ عمومی به رسميت شناخته شده ‌ای، عکس آن را ايجاب کند. بنابراين هرگونه نابرابری اجتماعی که فايده‌ی آن برای جامعه قابل درک نباشد، نه فقط به يک ناسازگاری، بلکه همچنين به يک بي عدالتی تبديل می‌گردد و شکل پديده ‌ای جبارانه را به خود می‌گيرد و انسان را بعداً به شگفتی وامی‌دارد که چطور توانسته آن را تحمل کند.

«ميل» نتيجه می‌گيرد که پس عدالت نامی برای مطالبات معين اخلاقی است که اگر آنها را در کل در نظر بگيريم ، در  يک درجه ‌بندی مربوط به سودمندی اجتماعی ، مکانی بالا اشغال می‌کند و به همين دليل در مقياسی بالا نيز تعهدآور است. عدالت عنوانی مناسب برای حوزه‌ای از سودمندی اجتماعی است که از ساير حوزه‌ها (به استثنای مواردی معين) مهمتر ، اجتناب ‌ناپذيرتر و عاجل ‌تر است.

در جمع بندی آرای جان استوارت ميل درباره ‌ی عدالت می‌توان گفت که او از اين مفهوم در هسته‌ ی مرکزی آن، ادعای حق هر فرد در مقابل ديگران و همچنين اصلی حقوقی و اخلاقی را دريافت می‌کند که مطابق آن بايد به هر کس آنچه را که سزاوار اوست داد. به اين معنا او عدالت را در رفتار يکسان نسبت به همگان و تقسيم عادلانه ‌ی نعمات مادی با توجه به تفاوت ميان افراد  تعريف می‌کند. «ميل» خصلت تعهدآور عدالت را مشتق از آن می‌داند که سودمند است و خوشبختی بزرگ عمومی را ايجاد می‌کند. به نظر «ميل» هر فردی با فايده ‌ای که می‌رساند، اساساً کل فايده ‌ی اجتماعی و از طريق آن عدالت اجتماعی را افزايش می‌دهد. اما در شرايط معين تاريخی، نابرابری اجتماعی نيز می‌تواند برای جامعه فايده‌آور باشد. در چنين شرايطی ، رفتار برابر نسبت به همگان با محدوديت‌هايی روبرو می‌گردد، اما  تناقض ميان علايق مختلف و تضادهای طبقاتی همواره در تاريخ بی‌مورد شده‌ اند و سرانجام بر آنها غلبه شده است. به عقيده ‌ی «ميل» تضادها در چارچوب نظام اقتصادی سرمايه‌ داری نيز از طريق اصلاحات قابل رفع هستند.

به اين ترتيب، «ميل» در آثار خود از اصلاحات منظم در نظام اقتصادی سرمايه ‌داری جانبداری می‌کند. او خواهان آن است که کارگران در حيات تربيتی و آموزشی جامعه سهيم شوند. «ميل» نابرابری ساختاری در نظام مبتنی بر اقتصاد سرمايه‌داری را تا آنجايی می‌پذيرد که همه ‌ی اعضای جامعه بتوانند از مالکيت خصوصی فايده ببرند. او در راستای دفاع از آزادی فرد  برای شکوفايی شخصيت خويش، همچنين از همبستگی آزاديخواهانه‌ ی کارگران در ايجاد اتحاديه‌ها، تعاونی‌ها و سنديکاها  پشتيبانی می‌کند. البته آزادی فردی برای جان استوارت ميل پيش از هر چيز آزادی وجدان و آزادی بيان است. بيم او از برقراری استبداد در گستره‌ ی عمومی نيز با توجه به همين امر قابل درک است. «ميل» معتقد است که هر فردی می ‌بايست خير خود را  دنبال  کند، مادامی که در اين راه منافع ديگران را خدشه ‌دار نمی‌سازد.

«ميل» مالکيت خصوصی را با عطف به فايده ‌باوری تا آنجايی توجيه ‌پذير می‌داند که موجوديت افرادی را که جز نيروی کار خود چيزی در اختيار ندارند، تهديد نکند. سعادت هر فردی بايست به اندازه‌ی سعادت هر فرد ديگر مد نظر قرار گيرد. اينکه هر کس يکسان خواهان خوشبختی است به اين معناست که هر کس يکسان نيز بايد از ابزار رسيدن به خوشبختی برخوردار باشد، مگر به دليل مرزهايی که شرايط خاص زندگی انسانی و منافع عمومی به ما تحميل می‌کنند. اين اصل دارای پيامدی اجتماعی است و به ليبراليسم «ميل» خصلتی اجتماعی می‌بخشد. از همين رو جان استوارت ميل را ميانجی مکتب‌های  سياسی  ليبراليسم و سوسياليسم و به اعتباری برجسته‌ ترين نماينده‌ی فکری «سوسيال ليبراليسم» می‌دانند.

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در چهارم مرداد 1388 و ساعت 11 |
 

به مناسبت دويست و نود و هفتمين سالگرد تولد فيلسوف منزوي

 

 

 ژان ژاك روسو

« ژان ژاک روسو » فیلسوف و نویسنده بزرگ فرانسوی در ۲۸ ژوئن ۱۷۱۲ در شهر « ژنو » سوئیس متولد شد و در شب دوم ژوئیه ۱۷۸۷ در قصر « آرمی نوویل » در حوالی پاریس در گذشت.«ژان ژاک» اندکی پس از تولد مادر خود را از دست داد و اقوامش از او پرستاری کردند. پدرش ساعت ساز بود و تا ده سالگی از او مواظبت می کرد و کتاب های زیادی را برای مطالعه در اختیار وی می گذاشت تا قوای عقلی و فکری او پرورش یابد. «روسو» علاقه زیادی به کتاب « زندگی مردان بزرگ »  اثر « پلوتارک » داشت. پس از چندی پدر روسو در اثر زد و خورد با یک شخص ناشناس از «ژنو» گریخت و پسرش « ژان ژاک » ۱۰ ساله را به برادر خود که مردی عیاش بود سپرد. این عمو تربیت برادرزاده را به کشیشی موسوم به «لامبرسیه» در قریه «بسی» محول کرد و « ژان ژاک »  در آن قریه بود که با طبیعت مأنوس گردید و خصایص روحی او یعنی عشق به طبیعت و درخت و سبزه و صحرا تجلی کرد. پس از تحصیلات ابتدایی و بازگشت به «ژنو» ، شاگرد یک عریضه نویس دادگستری شد. در آوریل ۱۷۲۵ پس از چند هفته منشی گری شاگرد یک گراورساز شد و سه سال نزد او کار کرد اما چون استادش او راکتک می زد، در ۱۴ مارس ۱۷۲۸ از « ژنو » فرار کرد. وی چندی در «ساوآ» به ولگردی روزگار گذرانید و در آنجا با خانم « وارنس » که خود زندگانی پرشور و نامرتبی داشت آشنا شد و اجباراً ترک مذهب آبا و اجدادی خود (کالوینیسم) را نمود و به آیین کاتولیک در آمد. پس از سرگذشت های متعدد به «انسی» مراجعت کرد و بعد در چند جا نوکر شد و از خانه ی ارباب اولش یک روبان دزدید و خدمتکار را متهم کرد و از آنجا بیرونش کردند؛ سپس ارباب دیگری یافت که قدرش را بهتر می دانست ولی او با زندگی ماجراجویی خوشتر بود ، لذا با ماجراجویی به نام «باکل» شریک شد و راه بیابان در پیش گرفتند و شهر به شهر می گشتند و معرکه می گرفتند تا بالأخره پس از مسافرت های متعدد در سال ۱۷۳۸ به سن ۳۶ سالگی در «شارمت» با مادام «وارنس» مستقر گردید و با جدیت و پشتکار قابل ستایشی به تکمیل اطلاعات و تحصیل در رشته های مختلف و مطالعه ی دقیق مؤلفین و فلاسفه و منتقدین پرداخت.مادام وارنس دوست دیگری داشت و با روسو دست به کارهای مختلف زدند تا این که در سال ۱۷۴۰ به عنوان دایه در لیون کاری پیدا کرد و پس از چندی دوباره به شارمت مراجعت نمود و پس از دو سال در تابستان ۱۷۴۲ عازم پاریس شد. یکی از علایق روسو موسیقی بود. از وقتی که به تقلید یک جوان سرگردان فرانسوی، در «لوزان» بدون اینکه جزئی اطلاعی از نت و آهنگ داشته باشد، داوطلب تنظیم و هدایت ارکستری شد و با رسوایی مجبور به فرار شد، تا این زمان که با ارقام و اعداد نت جدیدی برای موسیقی اختراع کرده بود ، غالبا وقت خود را مصروف به فرا گرفتن این هنر می نمود ، بدون اینکه به جایی رسیده باشد. در این سفر با اختراع  جدید خود می خواست دنیا را قبضه کند و صاحب مال و مکنت فراوان شود اما تنها نتیجه ای که عایدش شد این بود که آکادمی علوم ، مؤلف را به خاطر حُسن ابتکاری که به خرج داده بود رسماً تبریک گفت. در این مسافرت با نویسندگان مشهور معاصر خود مانند «فونتنل» و «دیدرو» و بعضی از خانم های برگزیده ی جامعه از قبیل «مادام دوپن» و غیره آشنا شد. غالب اوقات خود را به مطالعه و تفکر مصروف می کرد تا اینکه به عنوان منشی به سفارت فرانسه در «ونیز» مأمور شد. اما چون به آسانی با کسی نمی ساخت به زودی سفارت را رها کرد و از راه « سمپلن » در سال ۱۷۴۴ فقیر و بیچاره تر از هنگام عزیمت، به پاریس مراجعت نمود. در مهمانخانه ی کوچک «سن کانتن» مستقر گردید و در آنجا با خدمتکار مهمانخانه موسوم به  « ترز لوواسور » که دختری بود با محبت و صمیمی اما جاهل و خشن ، آشنا شد و تا دم مرگ با او به سر برد. یک روز که به دیدار دیدرو می رفت برحسب اتفاق به موضوع مسابقه آکادمی « دیژون » برخورد و با ولع و اشتیاق غیر قابل وصفی به تشریح و تجزیه ی آن پرداخت که « آیا بسط ، توسعه و استقرار علوم و هنر موجب اصلاح اخلاق مردم است یا خیر » . این مسابقه در سال ۱۷۵۰ بود ؛ روسو در آن شرکت کرد و جایزه را برد و ناگهان در بین عام و خاص مشهور شد و ضمناً با انتشار «رهبر قریه» و جواب مسابقه ثانوی در باب « علل عدم تساوی در بین آحاد بشر »  با اینکه جایزه را نبرد ولی هر روز بر شهرت و اعتبارش افزوده می شد. قبل از این در سال ۱۷۴۵ در ضمن ِ مسافرتی به « ژنو » دوباره عنوان « ساکن ژنو » را گرفت و به مذهب اولی خود که « کالوینیست » بود درآمد. در مراجعت از ژنو دعوت دوستی به نام مادام " دپینه " را اجابت کرد و به همراه " ترز " در محل زیبایی به موسوم شورت مستقر گردید ، ولی نه مادام دپینه و نه ترز از زندگانی روستایی که روسو با علاقه زیادی بدان خو گرفته بود و همه وقت خود را در وادی سرسبز آن نواحی گردش کنان و مستغرق در مکاشفه صرف می کرد چیزی سردرنمی آوردند. دوستان " پینه " یعنی دیدرو و گریم می خواستند روسو را به پاریس بکشانند و ترز را با خود همراه کردند. " روسو" از نارضایتی های دائمی ترز ، پاک ناراحت و حیران گشته بود و علاوه بر همه اینها عشق بسیار پرشوری ، او را به طرف مادام « هود تو Houdetot » خواهرزاده ی صاحب قصر می کشاند ، ولی مادام «هودتو» که جمالی زیبا و وارسته داشت به شاعری موسوم به «سن لامبر» دلبسته شده بود. پس از این حوادث روسو در سال ۱۷۵۷ در « مون مورانسی Montmoroncie » ملک پرنس « دوکنده » مستقر گردید. کمی بعد در « ارمیتاژ » ملک مارشال «دو لوکزامبورگ» اقامت گزید و به انشای تألیفات اساسی خود پرداخت. در ۱۷۵۸ نامه ای به «دالامبر» و در ۱۷۵۹ رمان معروف خود موسوم به «هلوئیز جدید» و در ۱۷۶۲ «قرار داد اجتماعی» و بالاخره در همان سال کتاب معروف در تعلیم و تربیت موسوم به «امیل» ، خشم و غضب پارلمان فرانسه را نسبت به مولف برانگیخت و حکم توفیقش صادر شد، تا اینکه در شب دهم ژوئن ۱۷۶۲ به طرف سویس فرار کرد . از این تاریخ به بعد آرامش و راحتی نسبی از او سلب شد.

بعد از مدتی از ژنو و برن فرار کرد و در گوشه ای که متعلق به پادشاه پروس یعنی «فردریک دوم» بود مستقر شد و مدت هجده ماه راحت به سر برد ؛ ولی عقاید مذهبی و مباحثاتی که در این موضوع ها می نمود روحانیون « کالوینیست » را متغیر کرد  و  خانه اش را سنگسار کردند ؛ تا اینکه در ۱۷۶۵ از آنجا نیز گریخت و چند هفته در جزیره زیبای «سن پیر» در وسط دریاچه «بی ان»  نزدیک «نوشاتل» اقامت گزید ولی به حکم سنای برن از آنجا هم آواره شد و از طریق « سمپلن » به پاریس رفت و در همین وقت بود که « هیوم Hume » فیلسوف معاصر و معروف انگلیسی ، نویسنده در به در را در انگلستان پناه داد و در ۱۳ ژانویه ۱۷۶۶ به لندن وارد شد و در «ووتون » در قصر یکی از دوستان « هیوم » مستقر گردید، و در همین قصر کتاب معروفش « اعترافات »  را شروع کرد. متاسفانه سالهای آوارگی روحیه علیلش را فوق العاده متاثر نموده و تقریبا به سرحد جنون رسانده بود، دیری نگذشت که با هیوم سخت برهم زد و در ماه مه ۱۷۶۷ وارد فرانسه شد و در ملک پرنس دو کنتی و سپس در « لیون » و «گرنوبل» ساکن گردید و بالاخره در ۱۷۷۰ بپاریس مراجعت نمود. در این زمان کتاب «اعترافات » خود را در ملک « پرنس دوکنتی » به پایان رسانیده بود. در پاریس در اطاق محقری در طبقه چهارم عمارتی در کوچه پلاتریر اقامت گزید و از کپی کردن نت های موسیقی و پانسیون مختصری به زحمت اعاشه می کرد. مدت هشت سال زندگی نسبتاً آرامی داشت آوازه شهرتش در همه اروپا پیچیده بود. تا اینکه در سال ۱۷۷۸ در قصر « ارمی نون ویل » مستقر گردید و در شب دوم یا سوم ژوئیه ۱۷۷۸ دعوت حق را اجابت کرد  و از زندگی سراسر محنت و آوارگی بیاسود.

از دیگر آثار وی می توان « امیل » و « قراردادهای اجتماعی » را نام برد.

 

«روسو» در زندگي بزرگان

 

 

    « دني ديدرو » و روسو

دني ديدرو رئيس دايره المعارف فرانسه بود و دوستي نزديك براي روسو . ديدرو همواره روسو را همشهري عجيب و غريب خود مي خواند و او را حمايت مي كرد . اما باز هم اين خوي خاص روسو بود كه موجبات كدورت ميان اين دو دوست را نيز رقم زد و تا جايي پيش رفت كه روسو اصحاب دايره المعارف را بدترين دشمنان خود خواند .

 

 

« ژان لورن دالامبر » و روسو

دالامبر رياضي دان هم عصر روسو و از اصحاب دايره المعارف بود كه يك چندي با روسو دوستي داشت . روسو اما كتابي نوشت تحت عنوان « نامه اي به دالامبر » كه نوشته اي است در رد و انكار نظر دالامبر كه در دايره المعارف نوشته بود اگر تئاتري در ژنو تأسيس شود باعث ارتقاي آن جامعه خواهد بود .

 

 

 

      « ديويد هيوم » و روسو

ديويد هيوم آن هنگام كه روسو در ژنو و پاريس مغضوب بود و تحت تعقيب ، او را به گرمي در انگلستان پذيرفت . اما زماني بعد تر هيوم او را عجيب ترين ِ همه موجودات انساني خواند . اگر چه خاطر نشان كرد روسو در تمام مدت عمر فقط احساس كرده و حساسيت در او به حد بي سابقه اي رسيده است .

 

 

 

     « امانوئل كانت » و روسو

شرح حال نويسان كانت مي گويند اتاق كار وي كه فاقد هرگونه تزئيني بود فقط يك زيور داشت . روي ديوار تصويري از ژان ژاك روسو آويزان بود . قديمي ترين زندگينامه هاي كانت نيز شواهد گوناگوني از احترام او به شخص روسو و تحسين آثار لو به دست مي دهد . مشهورتر از همه اينكه كانت نمونه كامل وقت شناسي بود و عادت داشت كارهاي روزانه خود را با ساعت تنظيم كند . با اينهمه كانت فقط دو بار برنامه ثابت پياده روي روزانه اش را به هم زد . اول بار زماني بود كه كتاب « اميل » روسو منتشر شد و كانت چنان مجذوب مطالعه اثر شده بود كه از پياده روي روزانه چشم پوشيد و دوم بار هم زماني بود كه خبر انقلاب در فرانسه را شنيد و از شوق قيد پياده روي آن روز را زد . كانت سبك ادبي روسو را مي ستود . اما همزمان با جادوي روسوي اديب بر خود مبارزه مي كرد و مي كوشيد تا قضاوتي متين را جانشين علاقه اي شورانگيز كند ؛ « بايد روسو را بخوانم تا آنكه زيبايي بيانش ديگر آشفته ام نسازد و فقط آن وقت است كه مي توانم خردمندانه بررسي اش كنم . »  

 

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هفتم تیر 1388 و ساعت 21 |
 

نابودي انسان - گاندي                       

 

هفت چيز كه  ما را نابود ميكند :

1- ثروت بدون كار

2- لذت بدون وجدان

3- دانش بدون منش

4- تجارت بدون اخلاقيات

5- علم بدون انسانيت

6- عبادت بدون ازخود گذشتگي

7- سياست بدون رعايت اصول

 

              مهاتما گاندي   -  MAHATMA GANDHI

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 20 |
 

تمام هستي من ...

من تمام هستي ام را ،

در نبرد با سرنوشت ،  در تهاجم با زمان ،

آتش زدم ، كشتم .

من بهار عشق را ديدم ،

ولي باور نكردم ...

يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم .

من ز مقصدها  پي ِ مقصودهاي پوچ افتادم ...

تا تمام خوب ها رفتند و خوبي ماند در يادم .

من به عشق ِ منتظر بودن ...

همه صبر و قرارم رفت ،

بهارم رفت ،

عشقم مُرد ،

يارم رفت .

                                              م . فردمنش

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 7 |
 

از او بايد آموخت

براي پروفسور محمود حسابي

 

 

تصويري از آخرين لحظات حيات دكتر

شام در كنار تخت استاد سرد شده است . ظاهراً ديگر نيازي به خوردن غذا نيست . پزشكان و مسؤلان بيمارستان به اين نتيجه رسيده اند كه معالجه روي قلب استاد ديگر اثري ندارد . لذا آنژيوكت تزريق چند دارو براي ادامه تپش قلب از رگ دست راست و آنژيوكت تزريق مسكن درد از رگ دست چپ ايشان خارج و حتي ماسك تأمين اكسيژن كه ديگر ريه ها قادر به تأمين آن نبود را برداشته و تنها سنسورهاي تپش قلب روشن است . شگفت اينكه در چنين حالتي در كمال حيرت پزشكان و متخصصين بيمارستان كانتونال دانشگاه ژنو ، پروفسور حسابي در آخرين لحظات حيات ، به چيزي جز مطالعه و افزايش دانش خويش نمي انديشد .

اين تصوير منحصر به فرد را يكي از كاركنان خود بيمارستان به عنوان يك تصوير تكان دهنده و تأثيرگذار ثبت كرده است .

پي نوشت ۱ : براي درك قضيه بايد به عمق قضيه انديشيد . و به اينكه شما ميدانيد تا مدتي ديگر خواهيد مرد اما دست از مطالعه بر نداريد . واقعاً حيرت انگيز است . 

پی نوشت ۲ :

سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش) ، از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران ، به همراه خانواده (پدر ، مادر ، برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت ، با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان ، توسط مادر فداكار ، متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) ، تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد ، قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي ، شاهنامه فردوسي ، مثنوي مولوي ، منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند.

 شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول ، و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو ، پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات ، در سن نوزده سالگي ، ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي ، به امرار معاش خانواده كمك مي كردند. استاد همچنين در رشته هاي پزشكي، رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند.

شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند ، به پاس قدرداني از زحماتشان ، ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند.

همزمان با تحصيل در رشته معدن ، در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي ، به تحصيل و تحقيق ، در دانشگاه سوربن ، در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را ، با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك" ،  با درجه عالي دريافت كردند.

استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند و ايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود.

پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد ، به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي ، دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران ، نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين ، ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد. حدود هفتاد سال خدمت علمي ايشان در گسترش علوم روز و واژه گزيني علمي در برابر هجوم لغات خارجي و نيز پايه گذاري مراكز آموزشي ، پژوهشي ، تخصصي ، علمي و ... ، از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار مي رود .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15 |
 

شهروند خوب !!!

شما شهروند خوبي هستيد ؟

همه ما فكر مي كنيم كه بهترين شهروند هستيم و بهتر از ما وجود ندارد . اما ...

 

1

شما فروشگاه موبايل داريد . دوست تان مي گويد كه مي تواند برايتان باتري چيني مشابه اصل بياورد كه قيمت آن خيلي ارزان تر از باتري هاي اصلي است . قبول مي كنيد . از روز بعد باتري قلابي را به مردم مي فروشيد ، اما نمي دانيد هر بار كه زود  باتري موبايل شان تمام مي شود و شارژر را به پريز مي زنند ، چند جمله هم براي شما حواله مي كنند . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

2

شما راننده تاكسي هستيد . هر روز مسافرها اسكناس هاي پاره و كهنه را به شما مي دهند و وقتي اعتراض مي كنيد ، با جديت تمام مي گويند : « از همكار خودتان گرفتمش » ! و مي روند . از اين كار آنها خيلي ناراحت هستيد . خودتان هم اسكناس هاي خراب را قاطي اسكناس هاي ديگر مي كنيد و به مسافرها مي دهيد و مي رويد .شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

3

شما موتور سيكلت داريد . هميشه از چراغ قرمز تقاطع عبور مي كنيد . داخل خيابان هاي ورود ممنوع مي پيچيد و لاي اتومبيل ها ويراژ مي دهيد . مي دانيد كه تا به حال باعث تصادف چند اتومبيل با يكديگر شده ايد ، اما آن را به حساب آماتور بودن آنها گذاشته ايد . بارها هم با موتور سيكلت تان روي بدنه اتومبيل ها خط انداخته ايد و اهميتي نداده ايد . اين را نمي دانيد  كه در هر دقيقه چندين جمله برايتان حواله مي شود . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

4

 شما تهيه كننده تلويزيون هستيد . با يك نويسنده ارزان قيمت قرارداد مي بنديد و زمان برنامه تان را با آيتم هاي چرت و پرت و بي ربط پر مي كنيد و اين فرصت كه بيننده ها بتوانند براي لحظاتي از تماشاي تلويزيون لذت ببرند را از آنها مي گيريد . مردم هم حوصله شان سر مي رود و براي گردش با اتومبيل شان به خيابان ها مي آيند و ترافيك مي شود و تصادف رخ مي دهد و سوخت هدر مي رود . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

5

شما ساندويچي داريد و هنوز ياد نگرفته ايد كه نبايد با همان دستي كه پول را مي گيريد ، ساندويچ ها را لمس كنيد . چون كسي تا به حال به شما مراجعه نكرده تا به خاطر بيمار شدن اعتراض كند ، تصور مي كنيد كه كارتان خيلي درست است . اما نمي دانيد كه چون مغازه تان  بين راهي و وسط جاده است ، كسي برنگشته و مسافرهايي كه ساندويچ شما را خورده اند ، تا رسيدن به مقصد در اتوبوس به خودشان پيچيده اند و به صاحب ساندويچي چند جمله حواله كرده اند . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

6

در يك كوچه يك طرفه رانندگي مي كنيد . متوجه مي شويد  كه اتومبيلي از مقابل تان مي آيد خلاف كرده است . عصباني مي شويد و دست تان را روي بوق مي گذاريد تا راننده خلافكار را از كاري كه انجام داده پشيمان كنيد . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد ، اما نمي دانيد كه ساكنان كوچه به شما معترض مي شوند كه ساعت 3 صبح دست تان را روي بوق گذاشته ايد .

 

7

شما كارمند اداره اي دولتي هستيد . اتومبيل اداره در اختيار شماست . شما هر روز نوشته ي " خودرو خدمت " را بر روي در  ِ  آن مي خوانيد . اما باز هم بي توجه به آن با اين خودرو  به كارهاي شخصي مي پردازيد . خانواده را سوار مي كنيد و به پيك نيك مي رويد . شما فكر مي كنيد شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

8

شما نويسنده وبلاگ " بوف كور ، تنها و زخمي "  هستيد و فكر مي كنيد كه چون 4 تا مطلب مي گذاريد و وقت با ارزش خوانندگان وبلاگ را مي گيريد ، شهروند خيلي خوبي هستيد .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 2 |
 

               

 

وقتی همه سر به زانو می‌گریند ، تو نیش‌ات باز است ، رقصان.

وقتی همه با هم‌اند ، در خفقان از تنهائی ، امّا تو تنهائی ، شادان.

وقتی همه می‌جویند ، پول ، کتاب ، فیلم ، فلسفه ، عشق ، دوست ، نام ، ... تو تنها در خمره‌‌ی ِ موبی‌دیک‌ نشسته ‌ای ، بی‌آرزو ، بی ‌نام ، بی ‌یقینی و بی غمی .

تو دیوژنی.

من همان «هيچ» هستم !

ديوژن و ديوژنيسم :

« دیوژن »  فیلسوف شهیر یونانی پيرو فلسفه کلبي بود . و چون کلبي ها معتقد بودند که : « غايت وجود در فضيلت و فضيلت در ترک تمتعات جسماني و روحاني است.»  به همين جهت ديوژن از دنيا و علايق دنيوي اعراض داشت و ثروت و رسوم و آداب اجتماعي را از آن جهت که تماماً اعتباري است به يک سو نهاده بود .

ديوژن با سر و پاي برهنه و موي ژوليده در انظار ظاهر ميشد و در رواق معبد مي خوابيد . غالب ساعات روز را دور از قيل و قال شهر و در زير آسمان کبود آفتاب ميگرفت و در آن سکوت و سکون به تفکر و تعمق مي پرداخت. لباسش يک ردا و مأوايش يک خمره (خم) بود . فقط يک کاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت ، که چون يک روز طفلي را ديد که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشاميد ، در همان زمان کاسه چوبين را به دور انداخت و گفت: « اين هم زيادي است ، ميتوان مانند اين بچه آب خورد . »

بي اعتنايي او به مردم دنيا تا به حدي بود که در روز روشن فانوس به دست ميگرفت و به جستجوي انسان مي پرداخت . چنان که گويند : روزي بر بلندي ايستاده بود و به آواز مي گفت: اي مردمان!

خلقي انبوه بنابر اعتقاد درباره او جمع آمدند . گفت :  «  من مردمان را خواندم ، نه شما را! »

 

مولانا نیز در این چند بیت به او اشاره دارد :

 

دی شیخ  با چراغ همی گشت گرد شهر              کز دیو  و  دد  ملولم و  انسانم  آرزوست 

گفتند   یافت  می ‏نشود    گشته‏ایم    ما             گفت آنكه یافت می ‏نشود  آنم  آرزوست

 

و  ژان ژاک روسو  نیز در این زمینه می گوید :

هشت سال است که در میان مردمان در جستجوی یک انسان بوده ام . اکنون خسته ام و به دنبال هیچ چیز نمی گردم . و فانوسم خاموش شده است . 

 

بي اعتنايي به مردم و  بي ملاحظه سخن گفتن ، موجب شد که ديوژن را از شهر تبعيد کردند . از آن به بعد آغوش طبيعت را بر مصاحبت مردم ترجيح داد و خم نشين شد. در همين دوران تبعيدي بود که کسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن ؛ ديدي همشهريان ترا از شهر بيرون کردند ؟ »  جواب داد : « نه ، چنين است. من آنها را در شهر گذاشتم . »

ديوژن هميشه با زبان طعن و شماتت با مردم برخورد مي کرد ، «  به قدري به مردم طعنه زده و گوشه و کنايه گفته که امروزه  در اصطلاح فرنگيان ديوژنيسم به جاي نيشغولي زدن مصطلح است . »

ميرخواند از ديوژن چنين نقل مي کند: «چون اسکندر را فتح شهري که مولد ديوژن بود ميسر شد به زيارت او رفت. حکيم  را  حقير يافت ، پاي بر وي زد و گفت: « برخيز که شهر تو در دست من مفتوح شد . » جواب داد که : « فتح امصار عادت شهرياران است و لگد زدن کار خران . »

به روايت ديگر:  زماني كه اسکندر ، کورینت (Corinte) زادگاه دیوژن را فتح کرد ، چون شهرت وارستگي ديوژن را شنيد ، با شکوه و دبدبه سلطنتي به ملاقاتش رفت.

ديوژن که در آن موقع دراز کشيده بود و در مقابل تابش اشعه خورشيد خود را گرم مي کرد ، اعتنايي به اسکندر ننموده از جايش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت: « مگر مرا نشناختي که احترام لازم به جاي نياوري ؟ » ديوژن با خونسردي جواب داد : « شناختم ، ولي از آنجا که بنده اي از بندگان من هستي اداي احترام را ضرور ندانستم . »

اسکندر توضيح بيشتر خواست. ديوژن گفت : « تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستي ؛ در حالي که من اين خواهش هاي نفس را بنده و مطيع خود ساختم . »

به قولي ديگر در جواب اسکندر گفت: « تو هر که باشي مقام و منزلت مرا نداري ، مگر جز اين است که تو پادشاه و حاکم مطلق  يونان و مقدونيه هستي؟ »

اسکندر تصديق کرد! ديوژن گفت : « بالاتر از مقام تو چيست؟ »

اسکندر جواب داد : "هيچ" . ديوژن بلافاصله گفت : « من همان هيچ هستم و بنابراين از تو بالاتر و والاترم! »

اسکندر سر به زير افکند و پس از لختي تفکر گفت : «ديوژن ، از من چيزي بخواه و بدان که هر چه بخواهي ميدهم . »

آن فيلسوف وارسته از جهان و جهانيان ، به اسکندر که در آن موقع بين او و آفتاب حايل شده بود ، گوشه چشمي انداخت و گفت: « سايه ات را از سرم کم کن . »  به روايت ديگر گفت : « مي خواهم سايه خود را از سرم کم کني . »

اين جمله به قدري در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بي اختيار فرياد زد: « اگر اسکندر نبودم ، مي خواستم ديوژن باشم . »

باري ، عبارت بالا از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد ، با اين تفاوت که ديوژن ميخواست سايه مردم ، حتي اسکندر مقدوني  از سرش کم شود ، ولي مردم روزگار ، علي الاکثر  به اينگونه سايه ها محتاج اند و کمال مطلوبشان اين است که در زير سايه  ارباب قدرت و ثروت به سر برند .

ديوژن مردي بود که در طول زندگاني دراز خود ، هرگز گوهر آزادي و سبکباري را به جهاني نفروخت و پيش هيچ قدرتي سر فرود نياورد . زر و زن و جاه در چشم او پست مي نمود .

ديوژن پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنيا آمده بود ، آزاد و رها از قيد و بند و عاري از هرگونه تعلق با خوشرويي دنيا را بدرود گفت.

آنها كه بنده حرص و طمع نيستند ، آزاده‌ اند و نان از بازوي خود مي‌خورند . خشم و خواب را بر آنها حكومت نيست و در زندگي ساده‌ شان جز مهر و عشق به خانواده نمي‌يابيد . شايد «ديوژنيست» را بهتر باشد ، اينگونه ترجمه كنيم . و اينگونه روش را ديوژنيسم تعريف كنیم .

 

+ نوشته شده توسط .: هادي ي صداقت ( بوف کور ) :. در هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 7 |